𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Открыть в Telegram
2 835
Подписчики
-324 часа
-57 дней
-7130 день
Архив постов
2 838
دقیقا اونجایی که طوری عاشق میشی که انگار هیچوقت کسی رو به اون شدت دوست نداشتی، از اون ادم ضربه ای میخوری که هیچکس به اون شدت بهت نزده بوده.
ای کاش ضربههارو از ادمهایی که کمتر دوستشون داشتیم میخوردیم و توجه اونایی که نمیخوایمشون مال فرد مورد علاقمون میبود.
2 838
تو تمنای من برای اندکی بیشتر سیراب شدنی.
تو سراب تمام زیباییهای مردهای هستی که خواب میبینمشان.
2 838
#part204
چند ثانیه صبر کردم تا کامل دور بشن و دیگه چشمام نتونه از لای جمعیت تشخیصشون بده.
نیم نگاهی به دست باندپیچی شدم انداختم و نفس عمیقی کشیدم.
گوشی ارشیا رو از توی جیبم خارج کردم که با کلی تماس از دست رفته مواجه شدم.
اسمهای عجیب و غریبی توی گوشی سیو شده بود و ابوهادی تنها میسکال نبود.
نفس عمیقی کشیدم و مسیر خونه رو در پیش گرفتم.
توی راه کلی فکرهای عجیب غریب به سرم زد.
اگر ابوهادی زن دیگه ای داشت پس چرا انسه هیچوقت در این مورد صحبت نکرده بود؟
چرا تاحالا اسم ارشیارو توی حرفاشون نشنیده بودم؟
البته که اونا وقتایی که میخواستن من متوجه نشم چی میگن عربی حرف میزدن و احتمالا جواب تمام سوالهام مدتهای طولانی به یه زبان دیگه توی گوشام پیچیده بود.
حالا دلم میخواست سیگار بکشم اما صلاح نمیدونستم اخرین پولهایی که واسم مونده بود رو بدم برای یه تیکه کاغذ و چندتا برگ خشک شده.
از سمتی هم هنوز پاکتی که اهورا بهم داده بود دست نخورده بود.
به خونه که نزدیکتر شدم تونستم صدای بحث و دعوارو تشخیص بدم.
از اونجایی که همسایههامون ادمهای ساکتی بودن کاملا پیدا بود که باز دوباره یه خبرایی شده.
حتما فهمیده بود گوشی ارشیارو زدم.
پشت در ایستادم و در رو با کلید باز کردم و رفتم تو که تونستم پدرو پسر احمقی رو که وسط حیاط ایستاده بودن ببینم.
ابروهام پرید بالا که ارشیا با اخم اومد سمتم و گفت؛
_دخترهی روانی گوشی من دست توعه؟
با اینکه تمام تلاشش رو میکرد ترسناک باشه اما مثل یه بچه گربه سفید و مشکی به نظر میرسید.
پوزخندی زدم و گفتم؛
_منظورت گوشی سابقته؟
چون الان دیگه مال منه.
فحشی زیر لب بهم داد و خواست نزدیک تر بشه که ابوهادی با تحکم گفت؛
_ارشیا!
نگاهم رو از توله سگ هارش گرفتم و به خودش دوختم.
درحالی که استینهای پیرهن مشکیش رو بالا زده بود با اخم ما دوتا رو نگاه میکرد.
مطمئنا دوتاشون میخواستن من رو بکشن.
اب دهنم رو قورت دادم و درحالی که تلاش میکردم استرسی که ناخوداگاه بهم دست داده بود رو کنترل کنم گفتم؛
_به پدر نمونه سال.
اگر نصف تلاشایی که واسه تربیت من کردی رو روی این میزاشتی الان اینجوری واق واق نمیکرد.
ارشیا نگاه بدی بهم انداخت و بهم نزدیک تر شد.
ارشیا_الان نشونت میدم کی داره واق واق میکنه.
بازوم رو محکم گرفت و کشید سمت خودش که اخمام رفت توی هم و دستش رو پس زدم اما ازم جدا نشد.
ابوهادی اومد نزدیک و تلاش کرد از هم جدامون کنه که ارشیا داد زد؛
_برو اونور مگر نه تورو هم میزنم.
ابوهادی گرفتش و کشیدش عقب که با خنده گفتم؛
_به چه جایی رسیدی که این سمندون میخواد بزنتت.
افرین.
ارشیا_دهنتو ببند خراب.
ابوهادی محکم کشیدش عقب و با اخم گفت؛
_غزل برو تو اتاقت من رو عصبانی نکن.
پوزخندم پررنگ تر شد و به پسرش که اخماش توی هم بود و چهرهش از خشم به کبودی میزد نگاه کردم.
داشت توی بغل پدر احمق تر از خودش دست و پا میزد.
درست مثل همدیگه منفور به نظر میرسیدن.
با اینکه کلی تلاش میکرد اما به نظر میرسید زور پدرش رو نداره.
شاید هم از عمد اینطور نشون میداد و فقط میخواست من رو بترسونه.
اگر میخواست میتونست همین الان ابوهادی رو هول بده عقب و بیاد سمتم.
حالا کاملا احساس عصبانیت میکردم.
وقتی این انعطاف ابوهادی رو نسبت بهش میدیدم، وقتی کسی که سالهای سال من رو عذاب داده بود اینطوری پشتش بود، همه اینا باعث میشد احساس خشم کنم.
انگار بالای نافم تا بین سینههام پر از مواد مذابی بود که میجوشید و هرلحظه امکان داشت گلوم رو اتیش بزنه و از دهنم بیرون بزنه.
دندونام رو به هم فشردم و به ارشیا نگاه کردم.
حتی حالا که انگار دم دستی ترین لباساش رو پوشیده بود از سر و وضع و جنسشون مشخص بود که چقدر در این مورد ولخرجی میکنه.
اونوقت من موقع بیرون رفتن باید میگشتم ببینم کددم لباسم کمتر کهنهست تا همون رو بپوشم.
اب دهنم رو قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم.
حالا دیگه دست و پا نمیزد و فقط با اخم بهم نگاه میکرد.
نگاهم رو ازش گرفتم و درحالی که بغضم رو کنترل میکردم گفتم؛
_پسر عزیزت میدونه چجور ادمی هستی؟
ابروهاش پرید بالا و سرتا پام رو از نظر گذروند.
متوجه شدم راه درستی به ذهنم رسیده.
لبخندم رو کنترل کردم.
_میدونه تموم این سالها چرا یه خونه دیگه زندگی میکرده؟
یا اصلا چرا من انقدر ازت بدم میاد؟
دلیل اینکه ارشیا تا به امروز ناشناخته مونده بود برای خودمم تعجب اور به نظر میرسید و از چرا و چطوریش خبر نداشتم.
فقط میخواستم یه جوری زهرم رو بهشون بریزم.
ارشیا نگاهی به پدرش انداخت که دستش رو ول کرد و اومد سمتم.
قبل از اینکه بخواد کاری بکنه غریدم؛
_میدونه میخواستی چه بلایی سرم بیاری؟
میدونه چه ادم مت..
حرفم به خاطر چسبیدن دستش به دهن و لبام نیمه تموم موند.
درحالی که دستم رو میگرفت تا بکشتم عقب غرید؛
_غزل!
خفهشو.
2 838
و ناگهان،
جهان من انگار ایستاده بود.
ابرها هنوز قصهی اشکال ناقص خودرا کامل نکرده بودند و همه به انشایی بی سر و ته که حرفی برای گفتن نداشت میمانستند،
تمام توایر رها شده در اسمان دست از پرواز برداشته بودند، به شکلی که انگار هوای زیر پرهایشان یخ بسته و در دریایی از پوچی شناورند.
باد درحال تکان دادن برگ هیچ درخت درحال رقصی نبود، گویی که شاخههایشان برای اخرین بار به حرمت شمسِ ناپدید شده پشت ابر بی کسی مولانا به رقص سماء پرداخته و حالا با احترام به رویای معشوقی که هرگز وجود نداشت جان میدادند.
انسانها میان راه متوقف شده و حتی پلک نمیزدند.
گویی که انگار هیچوقت وجود نداشتند تا بخواهند برای ادامه زنده بودن راه بروند!
جهان پر بود از بی کسی و ماکتهای خشک شدهای که انگار فقط به حرمت زینت اوج سیاهی و رذالت نبودن خدایی که بودنش اکثر وقتها حس نمیشد وجود داشتند.
هیچ صدایی سکوت اوج به خواب رفتگی مغز نه چندان بیدار من را نمیشکست.
پوستم خشک شده و به حالتی کریه بر استخوانهای نیمه سالم و به اصطلاح پوکم کشیده شده و تا چشمانی که هیچ چیز جز تنهایی را نمیدید ادامه داشت.
موهایم در باد نمیرقصید، خورشید دیگر طلوع نمیکرد و اب تمام جهان به زیرزمینی لاوجود کشیده شده بود.
اگر از خود میپرسیدم که چرا تنهام، حداقل قرنها طول میکشید که به جواب کذایی و دوستنداشتنیاش پی ببرم.
در صورتی که به هنگام ناپدید شدن اولین سیب از درخت بهشتی ساختگی و دهان پر کن وجود داشتم هم هنوز به راز این خلقت چرک پی نمیبردم.
باید تا کیلومترها راه میرفتم و خودم را میان تک به تک اعضای از هم پاشیدهی پایههای خلقت میافتم.
انگاه بود که میفهمیدم میشود باد رها و بی پروا را زنجیر زد و در قفس انداخت.
درختی که از خاک تن من ریشه دوانده بود هیچوقت با اواز محلی گنجشکان کوچک و بی وجود نمیرقصید.
تمام ان ادمهای ترسیده که پاهایشان روی خاک اجداد پوسیده خود جا خشک کرده تصویر مرا در اینه کدر چشمانشان انعکاس میدادند.
من ترسیده بودم.
جهان صدایی نداشت و همه چیز انقدر خشک بود که اگر سرم را بارها به زمین میکوبیدم پژواک فواره زدن خونم در زمان یخ میبست.
هیچ راهی برای مردن نبود.
میتوانستم بمیرم و بعد با زخمها و جراحاتی عمیق دوباره چشم باز کنم.
یا شاید خود را در اتش بندازم و خاکسترم همانجا روی مزار بی تنم چمبره ببندد.
من تنها بودم و هیچ راه خلاصی وجود نداشت.
به یکباره؛
جهان من کاملا ایستاده بود..
2 838
#part203
حالا اهورا به خاطر صحبت با تلفن و سیگار کشیدن کمی با فاصله از ما حرکت میکرد.
نیم نگاهی به اراز انداختم.
با اون نیم بوتها قدش از من بلندتر بنظر میرسید.
اب دهنم رو قورت دادم و کمی نزدیکش شدم.
با اینکه هیچ پولی نداشتم اما گفتم؛
_شماره کارتت رو بده تا هزینه بیمارستان رو بزنم.
برای چندثانیه با چشمهای بیحالش نگاهم کرد.
بنظر ناراحت میومد.
دوست داشتم به خاطر تصادف من ناراحت باشه.
اما حتما تا الان پیش سارینا جونش بوده و چون اونو با دوست پسرش دیده حالش گرفته شده.
اراز_لازم نیست.
مبلغ بالایی نبود، بعدم اهورا حساب میکنه.
با این حرفش تمام حس خوبم از بین رفت.
این یعنی خودش دلش نمیخواسته هزینههای من رو به عهده بگیره.
پوفی کشیدم و نگاهم رو به رو به روم دوختم.
چون کنار هم حرکت میکردیم میتونستم به خوبی بوی عطرش رو حس کنم.
مدام من رو یاد دیشب مینداخت.
دستم رو که حالا اروم عقب و جلو میشد کمی بهش نزدیک کردم که تونستم گرمای انگشتاش رو حس کنم.
نیم نگاهی بهم انداخت که توجهی نکردم.
به خودم جرعت دادم و انگشتام رو لای انگشتش گذاشتم که بدون حرف دستم رو گرفت.
اب دهنم رو قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم.
انتظار داشتم دستم رو پس بزنه اما اینکار رو نکرد.
حالا میتونستم گرمای دستش رو به خوبی حس کنم.
احساس خیلی خوبی بهم میداد، انگار که تتویی که دیشب برام زده بود رنگ میگرفت و اون پروانه بیدار میشد تا توی وجودم بچرخه.
اهورا همچنان داشت با گوشیش حرف میزد و جلوتر از ما حرکت میکرد.
اراز_رابطت با اهورا برام عجیبه.
نگاهم رو از روبه روم گرفتم و بهش دوختم.
کاملا جدی و بی تفاوت داشت به روبهروش نگاه میکرد.
سوالش کمی متعجبم کرده بود.
_چه رابطهای؟
اراز_همین که باهم میپلکین.
چون خیلی کم پیش میاد بخواد با کسی اینجور دوستی ای داشته باشه بدون اینکه فکری توی سرش باشه.
دستش رو توی دستم فشردم و انگار نه انگار که تلاش میکردم تموم علاقم رو از طریق پوستم بهس انتقال بدم گفتم؛
_متوجه نشدم.
مثلا چه فکری؟
حالا کمی داشت مشکوکم میکرد.
شونش رو انداخت بالا و چشمای سبز رنگش رو بهم دوخت.
لبهاش به شکلی کاملا زیبا روی هم قرار داشتن و ابروهای باریک اما پرپشتش به هم گره خورده بود.
نگاهش همیشه حس عجیبی بهم میداد.
خیلی خاص بود.
چهرش در کنار اون همه ظرافت و زیبایی، کاملا جدی بنظر میرسید.
اراز_داشتم فکر میکردم شاید ربطی به مواد فروختنش داری.
_نه بابا.
سرش رو تکون داد و چیزی نگفت.
بلاخره با رسیدن به جاده اصلی ازشون خدافظی کردم.
خیلی دلم میخواست بغلش کنم و بتونم یهبار دیگه بدنش رو توی اون نزدیکی لمس کنم اما وسط خیابون و توی شرایط ما واقعا امکان پذیر نبود.
پس برخلاف میلم فقط دستش رو کمی فشردم که متقابلا همینکار رو کرد.
چهرش همچنان بدون حس بنظر میرسید، اما موقع خدافظی لبخند کمرنگی زد و همراه اهورا دور شدن.
2 838
همچنان مینویسم تا به تراپیستم ثابت کنم که هیچ نویسنده خوشحالی در جهان وجود ندارد.
ادمهای خوشحال نمینویسند، شاید میرقصند، شاید مینوازند و شاید میگریند.
حتی شاید زیر خروار ها خاک خوابیدهاند اما،
انسانهای شاد نوشتن را برای بروز لبخند انتخاب نخواهند کرد.
2 838
شاید تو من رو دوست نداشته باشی، موقع غروب خورشید و وقتی که با دوستات میخندی بهم فکر نکنی و شبها دلتنگم نشی، اما حداقل میدونم که کسی به اسم تو توی یکی از جهانهای موازی با یاداوری من لبخند میزنه و وقتی من رو میبوسه راجب دوست داشتنم به خودش دروغ نمیگه.
شاید دور باشه، شاید هیچوقت ندونم که انتهای کدوم راهی که بین ما خراب شده تورو به دست اوردم و کدوم یکی از بحثهامون به جای فاصله به بوسه ختم شده و پله اخر کدوم پل هوایی مثل همیشه از هم جدا نشدیم اما؛
حسش میکنم و این برای سالهای بدون عشق زیادی که در پیش دارم کافیه.
2 838
اگر نبود تو من رو نکشه، تمام خیالاتی که بوی تورو میدن و به خودم قول واقعی شدنشون رو داده بودم قطعا میکشن.
کاش میدونستی که رویات برای واقعی نشدن زیادی قشنگه.
2 838
ای کاش قبل از اینکه قلبم رو دو دستی تقدیمت کنم میدونستم که هیچکس به تو یاد نداده چطور با یک شیء شکستنی رفتار کنی.
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
