ru
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Открыть в Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Больше
2 839
Подписчики
-224 часа
-277 дней
-7830 день
Архив постов
بعد از من دلت برای چه قسمتی از من تنگ تر خواهد شد؟ برای تمام پنهانکاری‌هایی که کردی و من با میل خودم باور کرده‌ام؟ شاید دلت بیشتر برای قلبم تنگ شود، قلبی که هزار و یک تکه شد اما حتی خراشی کوچک روی تو ننداخت. شاید هم دلت برای اشک‌هایم تنگ شود و به یاد غصه‌هایم گل‌های بالشتی که هرشب اب میدادم را ببویی. اصلا بگو که روزی واقعا و از ته قلب دلتنگ من خواهی شد؟ نمیخواهم به خودت سخت بگیری تا مجبور شوی تظاهر کنی جایم خالیست. از ان اجبار هایی که روزی من با رفتارم به تو کردم تا ترکم کنی. همان رفتنی که همیشه میگفتی تقصیر من است. منی که با چنگ و دندان گرفته بودمت تا بمانی و به خاطر خراشیده شدنت تصمیم گرفتی که فکر کنی دیگر تورا نمیخواهم. بیشتر دلتنگ چه چیزی از من میشوی؟ اینکه هیچگاه ترکت نکردم و تا لحظه اخر ماندم تا طرد شدنم را ببینم؟

چشمانم میسوزند، انگار که قلبی داشته باشند که به یادت سوگواری کنند. دست‌هایم میلرزند، گویا بخواهند جای نفس‌های بریده شده اند را پر کنند. به وقت خواب تورا در رویا میبینم، گویا مغزم میخواهد نبودت را به من یاداوری کند. اه چه بگویم از قلبم که به قدری برایت تنگ شده که دیگر خودت هم درونش جا نمیشوی. و در اخر میرسیم به من که خودم جای خالی‌ات را پر میکنم، برای جبران اشک‌هایی که به اشتباه ریختم و باعث شدم از چشمم بیوفتی و محو شوی. اگر من گناهکارم، زنده باد گناه خوب من.

تو دلت فریاده اما بی صدایی.

#part387 نفس عمیقی کشید و بهم نگاه کرد. حالا احساس میکردم که چشماش کمی برق میزنه. بدون حرف دستم رو گرفت و کشیدم توی بغلش که چشمام رو بستم و به هم فشردم. خودم هم نمیدونستم چه حسی دارم. ناراحت بودم، اما نه بخاطر اتفاقاتی که افتاده بود. چرا که حالا من هم جزءی از اون‌ها بودم. فقط دلم برای خودم میسوخت. فقط میترسیدم اگر مابقی عمرم رو بخوام اینطوری زندگی کنم و برای قانع کردن مردم جون بکنم. خوشحال بودم که حالا کوتاه اومده بود و نمیخواست من رو ول کنه. میتونستم تا ابد بهش التماس کنم و براش دلیل بیارم. دستش لای موهام نشست و اروم باهاشون ور رفت. حالا میتونستم بوی عطرش رو که با سیگار مخلوط شده بود به خوبی حس کنم. اراز_غزل.. چیزی نگفتم که ادامه داد؛ _نباید اینطور پیش بره. باید بری پیش روانشناسی چیزی. پوزخندی زدم. _هرموقع پول یه جلسش به اندازه پول تو جیبی یک ماهم نبود حتما.. چیزی نگفت و به ادامه بازی کردن به موهان پرداخت و بعد از چند ثانیه عقب کشید. از روی تخت بلند شد و بدون اینکه نگاهم کنه گفت؛ _برم یه چایی ای چیزی درست کنم. چیزی نگفتم که چند ثانیه مکث کرد و ادامه داد؛ _سعی کن جایی رو منفجر نکنی. انگار میخواست جو سنگین بینمون رو با شوخی کردن تغییر بده، اما اصلا موفق نبود. سر میز هم هردو در سکوت صبحونه‌مون رو کوفت میکردیم. البته که من فقط با چای شیرینم ور رفتم و خودش هم یه لقمه بیشتر نخورد. از توی پذیرایی گوشیم رو پیدا کردم که با میس‌کال های ابوهادی روبه رو شدم. اصلا توانایی خونه رفتن رو نداشتم. بلاخره تونستم از اراز خداحافظی کنم و یجورایی فرار کنم. نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم. انگار پر از حس ترحم و نفرت بودن. من دلم نگاه خونسرد و خیره شب اولی که دیده بودمش رو میخواست. اون حقیقی تر بود. اونموقع به هم نزدیک‌تر بودیم. خیلی نزدیک‌تر. پشت در خونه ایستادم و به اطرافم نگاه کردم. کوچه کمی به خاطر بارندگی دیشب مرطوب بود و کسی توش دیده نمیشد. صدای پرنده‌ها کل فضارو پر کرده بود. چندبار با مشت به در کوبیدم اما کسی روم در رو باز نکرد. پوفی کشیدم و ناچارا کیفم رو توی حیاط انداختم و از در بالا رفتم. زیر دلم به حدی تیر میکشید که نتونم درست کارم رو انجام بدم و وسط راه لیز بخورم. افتادنم روی زمین باعث شد بغضم بشکنه، اما اشکی برای ریختن نداشتم. انگار کل وجودم خشک شده بود. کیفم رو چنگ زدم و به زور تلاش کردم بلند شم. کل بدنم درد میکرد. در خونه رو که باز کردم متوجه بوی عجیب توی فضا شدم. انگار بوی سیگار و الکل میومد. با تعجب به اطرافم نگاه کردم. ارشیا برگشته بود؟ انسه و ابوهادی که مشروب نمیخوردن. بدون حرف به سمت اشپزخونه رفتم که با کسی برخورد کردم که چهره ابوهادی رو دیدم. اخم کمرنگی به چهره داشت و با خونسردی و بیحالی نگاهم میکرد. حوصلش رو نداشتم. نمیخواستم به پرو پاش بپیچم. انقدر نابود بودم که سرم رو هم میبرید تقلایی نمیکردم. اب دهنم رو قورت دادم و بی توجه بهش رفتم سمت راهرو که دستم رو گرفت. ای کاش توی راه خونه مرده بودم. ابوهادی_تو مگه خونه نداری که شب برنمیگردی؟ چیزی نگفتم که بیشتر کشیدم سمت خودش. اشتباه نکرده بودم، واقعا بوی الکل میداد. باورم نمیشد. این اتفاق تقریبا غیر ممکن بود. ابوهادی_با ولگردی یاد مادرتو زنده میکردی؟ چیزی نگفتم. اصلا نمیفهمیدم چی میگه. توی حالت عادی‌ای نبود و نمیخواستم تحریکش کنم توی این موقعیت بلایی سرم بیاره. ابوهادی_میدونستی دیشب سالگردش بود؟ سرم رو به چپ و راست تکون دادم و سعی کردم به چشمای سبزش نگاه نکنم. همون نگاه اراز رو داشت. ابوهادی_اگر تو نبودی الان هر سه تامون باهم زندگی میکردیم. اگر تو و اون پدر نحست وجود نداشتید. سعی کردم نخندم. کی از کی گله میکرد. حالا مقصر من شده بودم. مچ دستم رو محکم گرفته بود و فشار میداد به طوری که استخونام کمی درد گرفته بود. _حالا یاد عشق و عاشقی افتادی؟ بعد از اونهمه بلایی که سرش اوردی؟ ابوهادی_اگر بهم خیانت نمیکرد هیچوقت باهاش بدرفتاری نمیکردم. چیزی نگفتم که به صورتم خیره شد. حالا کم کم داشت من رو میترسوند. دقیقا شبیه اهورا نگاهم میکرد. کاش برنگشته بودم. کاش اجازه میدادم اراز قضاوتم کنه تا اینکه دوباره خودم رو توی موقعیت دیشب گیر مینداختم. ابوهادی_گندم.. با تعجب نگاهش کردم که دستم رو بیشتر به سمت خودش کشید. _هوی چیکار میکنی؟ من اون زن صیغه‌ای احمقت نیستما. اشتباه گرفتی. عشق عزیزت دیشب مرد. تلاش کردم دستم رو از دستش بکشم بیرون اما موفق نشدم. حالم داشت از این نگاه خیره‌ش به هم میخورد. حالت عادیش رو نمیتونستیم تحمل کنیم، فقط مستش رو کم داشتیم. مرتیکه احمق. بیچاره گندم که تورو تحمل میکرد. ابوهادی_میخواستم اسمت رو بزارم گندم. _خداروشکر نزاشتی. مگه نه با اون بیچاره اشتباهم میگرفتی. خجالتم خوب چیزیه.

#part386 دندونام رو به هم فشردم و اب دهنم رو قورت دادم که گلوم درد گرفت. سرم رو کمی پایین انداختم و اروم لب زدم؛ _تو هیچی نمیدونی. اراز_هرچی باید میفهمیدم رو فهمیدم. نمیدونم دیگه چی مونده که بخوای بگی. _دیشب یادت نبود این حرفارو بزنی؟ اراز_نخواستم گند بزنم توی اعصاب هردومون ترجیح دادم سکوت کنم. اگر هم اتفاقی افتاد خودت شروعش کردی. دندونام رو به هم فشردم و با اخم‌های توی هم فرو رفته بهش خیره شدم. _الان رفتارت کاملا با اونموقع فرق میکنه. نفس عمیقی کشید و نگاهش رو ازم گرفت. چهره‌ش کاملا جدی بود و کمی من رو میترسوند. هیچ حرفی نمیتونستم بزنم. واقعا خودم هم میدونستم چه فاجعه‌ای درست کردم. من نمیخواستم اون اتفاق با اهورا بیوفته، اما اینکه چرا حالا ابغوره نگرفته بودم و قصد نداشتم خودم رو بکشم برای خودم هم غیر قابل درک بود. نمیدونستم چرا برام اهمیت نداشت، شاید من بویی از ادمیزادی نبرده بودم. اراز_پرسیدی چرا اون حرف رو زدم و منم جوابت رو دادم. مگه نه هیچوقت این موضوع رو مطرح نمیکردم. اما خب باید جواب سوالت رو میگرفتی. بغضم رو قورت دادم و چیزی نگفتم. این مثل یه کات میموند؟ اگر اراز من رو ول میکرد خودم رو میکشتم. چطور میخواستم این زندگی احمقانه رو تحمل کنم؟ من بدون اون هیچی نبودم. هیچ دوست و یا پشتوانه یا کسی که بخوام دلم رو بهش خوش کنم نداشتم. حتی بخاطرش از ارشیاهم گذشته بودم و رسما هیچکس رو نداشتم. _چطور میتونی من رو بازخواست کنی وقتی خودت با دوستت خوابیدی‌؟ دهنش رو باز کرد تا حرفی بزنه اما انگار پشیمون شد. حالا قسمتی از موهاش رو با یه کش قهوه‌ای پشت سرش بسته بود و خبری از اون سرمه‌ای که همیشه دور چشماش وجود داشت نبود. اینجوری دوستش داشتم، انگار چهر‌ه‌ش واضح و ملموس تر بنظر میرسید. اراز_حرف زدن با تو واقعا بی‌فایده‌ست. اصلا نمیفهمی چی میگم. با اخم نگاهش کردم که سرش رو توی دستاش گرفت و با خونسردی‌ای که انگار تمام تلاشش رو میکرد داشته باشه گفت؛ _غزل من با دوست تو نخوابیدم. دوست خودم بوده. _چه فرقی میکنه وقتی دوتامون یه کار رو انجام دادیم؟ حالا با هرکسی که میخواد باشه. اراز_غزل! به چشمام زل زد و به تندی گفت؛ _برای من مهم نیست تو با کی میخوابی. هیچ ربطی هم بهم نداره. میتونی بری با هر سگی که میخوای وقتت رو بگذرونی. فکر میکنی برام مهمه؟‌ نه! اما اهورا فرق داره. اهورا خط قرمز منه. اگر قراره این کارت رو ادامه بدی و همچنان منو اینطور جلوش کوچیک کنی ترجیح میدم کلا بکشم عقب. اونوقت میتونی به خواستت برسی و بری باهاش. از شدت خشم قهقهه ای زدم و با ناباوری نگاهش کردم. _من اهورا رو میخوام؟ اگر میخواستمش الان روی تخت تو بیدار نمیشدم و توی اتاق اون بودم. فکر میکنی برام سخت بود‌؟ فکر میکنی نمیتونستم؟ فکر میکنی خودش این رو نمیخواست؟ پوزخندی زد و دسته تاب دار جلوی صورتش رو پشت گوشش فرستاد. اراز_نه. اتفاقا خیلی خوب هم میدونم که میتونی. دیشب نسخه پرمیوم و اچ‌دیش رو شخصا تماشا کردم. حالا کم کم کل بدنم داشت از شدت خشم و ناراحتی میلرزید. داشتم منفجر میشدم. اراز_فقط لازم نیست به من دروغ بگی که راضی نبودی و الکی خودت رو بی گناه نشون بدی و تبرئه کنی. من رو خر فرض نکن. _من بهت دروغ نگفتم! اراز_غزل تو به هیچ جات نیست که اون اتفاق برات افتاده! اصلا برات اهمیتی نداره که یه نفر به زور میخواست باهات چیکار کنه. برات مهم نبود، انگار یچیز عادی باشه. چطور بعد از اون اتفاق میتونستی بامن باشی؟ چطور میتونستی اصلا دوباره فکر نزدیک شدن به کسی رو بکنی؟ _من عادت دارم. اراز_به اینکه مردم بخوان به زور بهت دست بزنن عادت داری!؟ انگار خودش هم بعد از اینکه حرفش رو زد شرایطی که من توش بزرگ شدم رو به یاد اورد. _اره.. همچنان نگاهم رو به روتختی خاکستری و ابی دوخته بودم و تمام تلاشم رو میکردم پلک نزنم تا اشکم نریزه. _هرروز. داستان فقط راجب ابوهادی نبود. فقط خدا میدونست چندبار توسط این و اون توی کوچه و خیابون لمس شده بودم. تمام زندگیم. از وقتی که فهمیدم دقیقا چه اتفاقی داره برام میوفته. اهورا که دربرابرشون چیزی نبود. حرف نمیزد اما حالا میتونستم صدای نفس‌های عمیقش رو بشنوم. _من مثل تو پدر مادر نداشتم که بهم یاد بدن چی خوبه چی بد. مامانم زیر خاک بود نمیتونست بهم یاد بده اگر کسی بی اجازه بهت دست میزنه کارش غلطه و باید جلوش رو بگیری. اراز_الان که میفهمی! _میفهمم. اما چه فایده که دیگه تاثیری روم نمیزاره و عادت دارم؟ وقتی حتی کسی که باهاش زندگی میکنم و من رو بزرگ کرده بهم رحم نمیکنه. اهورا که دربرابر اون هیچی نیست. نفس عمیقی کشید و نگاهش رو ازم گرفت. بلاخره نتونستم سوزش چشمام رو تحمل کنم و پلک زدم که قطره اشکم از چشمام پایین ریخت. احساس میکردم اون هم حال خوبی نداره. حداقل میتونستم متوجه بشم که دندوناش رو به هم فشار میده.

#part385 با افتادن نور خورشید توی صورتم پلک‌هام شل شد. با اینکه هوا نسبتا سرد بنظر میرسید اما جام واقعا گرم بود و احساس میکردم پتوی روم دیگه جزءی از پوستم شده و نمیخواستم ازش دل بکنم. هیچ انرژی‌ای نداشتم و واقعا خسته بودم. تکونی خوردم و نفس عمیقی کشیدم که بوی سیگار مشامم رو پر کرد. حسابی گرمم بود و حس میکردم که کمی تب کردم. پتورو کنار زدم و غلتی خوردم. به محض اینکه پلکام رو باز کردم نوری که از پنجره وارد اتاق میشد دیدم رو پر کرد و باعث شد کمی دردم بگیره. چند ثانیه‌ای طول کشید تا به نور عادت کنم و متوجه اراز که روی مبل لم داده و سرش توی لب تاپ بود و سیگار میکشید بشم. کمی احساس گیجی و سردرد میکردم. تصاویر محوی از دیشب به یاد داشتم که اگر درد خفیف زیر دلم رو حس نمیکردم احتمال نمیدادم که واقعا اتفاق افتاده باشن. اراز پکی به سیگارش زد و سرش رو بلند کرد و بهم خیره شد. اراز_کم خوابیدی. ساعت تازه هشته. چیزی نگفتم و دستم رو طبق عادت زیر بالشت بردم تا گوشیم رو پیدا کنم اما نبود. نگاه خیره‌ش رو که به خودم حس کردم کمی پتو رو بالا کشیدم و موهام رو از توی صورتم کنار زدم. _تو چرا بیداری؟ اراز_خوابم نبرد. داشتم یه تتو طراحی میکردم برات. گیج نگاهش کردم. _برای من؟ سرش رو تکون داد و از روی مبل بلند شد. خیره به تیشرت و شلوارک ابی نفتیش نفس عمیقی کشیدم که روی تخت نشست و لب تاپ رو جلوم گذاشت. به طرحی که روی صفحه سفید نقش بسته بود خیره شدم. طرح یه دختر بود که انگار داشت از جایی سقوط میکرد و دور و برش هاله هایی از رنگ زرد و ابی وجود داشت. طرح جالبی بود. _اراز. نگاه بی حسی بهم انداخت و ادامه داد؛‌ _البته یک مقدار ادیت میخواد. _اراز. به چشمام زل زد و با همون خونسردی گفت؛ _بله؟ متوجه شده بودم. از دیشب احساس میکردم که چیزی سر جای خودش نیست. حتی اون سکس نصفه و نیمه‌ای که توی تولد اوا داشتیم هم پر احساس تر بود. دیشب اما فرق میکرد، انگار که من واقعا مجبورش کرده بودم که اون‌کار رو بکنه. این رو فقط من حس میکردم. انگار چیزی واقعا سر جای خودش نبود. انگار وقتی اون کارهارو انجام میداد به من فکر نمیکرد. شاید عسل توی ذهنش بود، شاید هم سارینا. اونقدری مست بود که بخواد من رو توی اونطور موقعیتی نادیده بگیره‌؟ _چرا خودت رو میزنی به اون راه؟ به چشمای سبزش نگاه کردم. چرخوندشون و درحالی که دوباره به طرح تتو نگاه میکرد گفت؛ _بهم نگفته بودی زرد و ابی دوست نداری. _اراز! نفس عمیقی کشید و لب تاپ رو بست و دست به سینه به تخت تکیه داد. اراز_کدوم راه؟ _حواست هست دیشب چی بهم گفتی؟ اراز_چی گفتم؟ _گفتی رابطمون هیچ معنی‌ای نمیده. اراز_فکر میکردم مست تر از این باشی که بفهمی چی گفتم. پوزخندی زدم. شنیده بودم و اتفاقا به خاطر همون حرف تا صبح از ناراحتی خوابم نبرد. اون رفتار خشکش یه طرف و حرفی که دقیقا بعد از ارضا شدنم زده بود یه طرف دیگه‌. _اما فهمیدم! ابروهاش رو بالا انداخت و بهم خیره شد. اراز_پس چطور نمیفهمیدی خودت چی داری میگی؟ _مگه من جز اینکه هرکاری کردی صدامم در نیومد چیزی گفتم؟ اراز_مشکل همینجاست که صدات درنمیاد. ای کاش صدات درمیومد. _چی چرت و پرت میگی؟ اراز_غزل متوجهی دیشب چیشد؟ من اومدم توی اتاق از زیر رفیقم جمعت کردم! احساس کردم که لحنش کمی تند و تیکه دار بود. اراز_الان هم که اینجایی. _نباشم؟ اراز_اگر قراره دوباره از این اتفاقات بیوفته نه. نباش. _تازه یادت اومده که دیشب چیکار کردم؟ بعد از اون داستان؟ چرا قبلش یادت نبود؟ اراز_یادم نبود؟ من از اولشم همونجوری رفتار کردم. خودت شروع کردی که من هم ادامه دادم. توی مهمونیا باید از کنار این و اون جمعت کنم و بعد ناراحتی که چرا دیشب اون حرف رو زدم؟ اب دهنم رو قورت دادم و نگاهم رو ازش گرفتم. حرفاش ناراحتم میکرد. چرا که حقایقی راجب خودم رو توی سرم میکوبید که همش تلاش میکردم زیر پوست و توی وجودم مخفیشون کنم. _من نمیخواستم. اراز_غزل من بچه نیستم. دیدم که خودت شروع کردی و اول بوسیدیش. بعد هم خودت بردیش توی اتاق! هیچ حرفی نداشتم که بزنم، چون داشت حقیقت رو میگفت. عذرهای غیر موجهم حالا از نظر خودم هم مضحک بودن و روی بیان کردنشون رو نداشتم. اب دهنم رو قورت دادم و نگاهم رو به پتوی خاکستری و ابی دوختم. نمیدونستم که حرف‌هاش باید چه حسی بهم میداد، اما اصلا خوشحال کننده نبودن. باز هم من داشتم متهم میشدم، مثل تمام عمرم. شاید حق با اون بود، ولی هیچوقت نمیتونست من رو درک کنه. کارهایی که من میکردم رو هیچکس نمیفهمید و درک نمیکرد. _اره ولی بعدش که نمیخواستم. نفس عمیقی کشید و موهاش رو از توی صورتش زد کنار. اراز_غزل. نمیدونم تو چجوری فکر میکنی و اصلا چه فازی داری، ولی مطمئنم اگر کسی چنین کاری رو باهام میکرد و من راضی نبودم حداقل تا چندین هفته حالم بد میموند. اما تو دیشب عین خیالت هم نبود.

#part384 _فاک. انگشتاش رو به لبم مالید و توی دهنم بردشون. انگشتش رو مک زدم که دیلدورو تا اخر توم فرو کرد و انگشتاش رو به زبونم فشار داد که صدای جیغم خفه شد. از شدت لذت و دردی که توی وجودم پیچیده بود داشتم بیهوش میشدم. دستش رو از توی دهنم خارج کرد و پاهام رو باز تر کرد که و اروم خودش رو بهم کوبید. درحالی که کم کم داشت گریم میگرفت نالیدم؛ _وایسا. چند ثانیه صبر کرد تا جا باز کنه و در همون حین نوک سینم رو مک زد. چشمام رو بستم که دوباره شروع به جلو عقب شدن کرد. صدای ناله هام دوباره بلند شد. اول کارش رو خیلی اروم و با دقت انجام میداد اما رفته رفته که لای پام خیس تر و حرکت کردنش راحت تر میشد حرکاتش رو تند تر کرد و با شدت بیشتری خودش رو بهم میکوبید. احساس خیلی عجیبی داشتم که تاحالا تجربش نکرده بودم. به حدی بود که حتی نمیتونستم با یه ریتم مرتب ناله کنم و صدام همش به خاطر کم اوردن اکسیژن قط میشد. حتی انقدر شل شده بودم که نتونم تکون بخورم و یا وقتی که میبوسیدم باهاش همکاری کنم. درحالی که حالا با سرعت بیشتری توم عقب و جلو میشد خم شد و کنار گوشم گفت؛ _اینطوری دوست داری؟ با بغض سرم رو تکون دادم و نالیدم؛ _دارم پا..ره میشم. اراز_مگه همین رو نمیخواستی؟ چیزی نگفتم که دیلدو رو از توم کشید بیرون. دیگه کم کم داشت اعصابم رو خورد میکرد. درست لحظه ارضا شدن متوجه میشد و کارش رو تموم میکرد. چشمام رو بستم و درحالی که موهام رو از توی صورتم کنار میزدم با حرص غریدم؛ _بلند میشم همین رو میکنم توت. انقدر درش نیار. صدای خندش رو شنیدم و بلافاصله بعد از اون از روم بلند شد و گفت؛ _اونوری شو. کاری که میگفت رو کردم‌ و زنوهام رو روی تخت گذاشتم که پشتم قرار گرفت و دیلدو رو لای پام مالید. از اونجایی که کمی خم شده بودم نمیتونست درست هولش بده داخل. نفس عمیقی کشیدم و ناله‌ای کردم. دستش رو روی کمرم گذاشت و بیشتر خمم کرد. سرم رو چسبوندم به تخت که پام رو باز تر کرد و با فشار زیادی خیلی سریع هولش داد توم که زیر دلم پیچ خورد و چشمام از شدت درد و لذت خیس شد. ناله بلندی کردم که شروع به عقب و جلو شدن کرد. دستم رو روی شکمش گذاشتم که هردوتا دستام رو توی مشتش گرفت و روی کمرم گذاشت. احساس میکردم کمی داره خشن برخورد میکنه چون اصلا ملاحظه نمیکرد و خیلی سریع و محکم کارش رو انجام میداد به صورتی که کم کم داشت دردم میگرفت. تلاش کردم دستم رو از توی مشتش خارج کنم اما اجازه نداد. این اندازه برای من زیادی بود. میخواستم دوباره با انگشت کارش رو انجام بده. بین ناله هام اسمش رو صدا زدم که اهمیتی بهم نداد و حرکاتش رو محکم تر کرد. ناله هام بلندوتر شد و بلاخره با وجود دردی که داشتم طی ضربه اخرش خیلی سخت لرزیدم. بعد از چند ثانیه کم کم اون حس لذت بخش تبدیل به دردی بدون لذت شد و تلاش کردم دستم رو ازاد کنم. اروم دستام رو ول کرد که افتادم روی تخت. خم شد روم، اما دیلدورو از توم بیرون نکشید. انقدر ناله کرده و نفس نفس زده بودم که دهنم خشک خشک بود. چشمام رو بستم که موهام رو از روی گردنم کنار زد و لب‌های گرمش رو روی پوستم حس کردم. بعد از اینکه اروم گردنم رو بوسید دیلدورو به زور از توم بیرون کشید و کنارم روی تخت افتاد. تونستم صدای زمزمه نامفهومش رو بشنوم. جمله‌ای که گفت انگار توی مغزم هک شد.

#part383 غیر قابل تحمل نبود و حس خیلی خوبی بهم میداد. با این حال کمی خودم رو بالا کشیدم و ناله ای کردم. انگار متوجه دردم شد چون انگشتاش رو همون تو بی حرکت نگه داشت و با دست دیگش سینم رو گرفت و مکش زد. اهی کشیدم و درحالی که نفس نفس میزدم سرش رو به خودم فشردم. دستام رو کمی پایین بردم تا زیپ و دکمه شلوارش رو باز کنم اما موفق نشدم. _ارا.. قبل از اینکه بخوام حرفم رو کامل کنم انگشتاش رو عقب برد و محکم بهم کوبید که ناخنام رو به پوست نرم گردنش فشار دادم. اروم اروم حرکاتش رو تند تر کرد و به محض اینکه دردم از بین رفت و انگشتاش جا باز کرد از توم کشیدشون بیرون. درحالی که نفس نفس میزدم و به شدت گرمم بود نالیدم؛ _میخوای دهنتو سرویس کنم؟ سرش رو توی گردنم برد که بیشتر خودم رو بهش فشردم و چشمام رو بستم. اراز_چرا دهنم رو سرویس کنی؟ کمی ازش فاصله گرفتم و بهش خیره شدم. حالا زیرم دراز کشیده بود و با چشمای خمارش نگاهم میکرد. حالم خیلی بد بود و سوراخم گز گز میکرد و جای انگشتاش توش به شدت خالی بود. _چرا در اوردی؟ موهام رو از توی صورتم زد کنار و گفت؛ _در نیارم؟ _نه. اراز_خواستم یه چیزی نشونت بدم. _نمیخوام. خم شدم روش و لبام رو روی لباش گذاشتم و دستش رو گرفتم که درحالی که میبوسیدم از دستم کشیدش بیرون. کلافه شده بودم و به شدت نیاز داشتم کرده بشم. نمیتونستم تحمل کنم، لازم بود حتما چیزی بره توم. درحالی که بین بوسه‌هام نفس نفس میزدم دستم رو به سمت شلوارش بردم و دکمه و زیپش رو باز کردم و تلاش کردم کمی پایین بکشمش. به محض اینکه بخوام به زیر نافش برسم دستام رو گرفت و بالا اورد. توجهی به کارش نکردم و نشستم روی شکمش که داغی پوستش رو لای پام حس کردم. درحالی که نفس نفس میزد و دستام رو توی مشتش نگه داشته بود نگاهم کرد. لبم رو زیر دندونم فشار دادم و اروم خودم رو مالیدم بهش. احساس میکردم با هربار مالیده شدن پوست داغش لای پام برقی از وجودم میگذره. خم شدم تا ببوسمش که اروم لبم رو لیس زد و عقب کشید. گیج نگاهی کردم. موهاش به حالت نامرتبی دورش ریخته بود و پوست شکمش به خاطر خیسی زیر نور برق میزد. نگاهم رو به سینه های گردش دوختم و درحالی که نمیتونستم چشم ازش بردارم پایین بردم. به زیپ باز شلوار و لبه‌های شورت کلوین کلینش رسیدم که کمی از حالت عادی پایین تر بود و میتونستم قسمتی از برامدگی سفید و بنظر لطیف زیر شکمش رو ببینم. خم شد روی تخت و دستش رو زیرش برد و بسته‌ای از توش خارج کرد. _این چیه؟ انقدر داغ بودم که نگاه های خیره‌ش به بدنم نه تنها باعث خجالتم نمیشد بلکه بیشتر تحریکم میکرد. داشتم از شدت گرما اتیش میگرفتم و قلبم طوری به سینم میکوبید که احتمال میدادم هرلحظه پوستم رو بشکافه و به بیرون پرت بشه. با دیدن چیزی که از توی بسته خارج کرد ابروهام بالا پرید و چیزی توی وجودم تکون خورد. _این.. چیزی نگفت و درحالی که همچنان با چشمای سبز خمارش نگاهم میکرد زیپ شلوارش رو کامل پایین کشید و از پاش درش اورد. بعد از اینکه دور کمرش فیکسش کرد اومد سمتم و چسبوندم به تخت که لبام رو روی لباش گذاشتم و بوسیدمش. دستش رو روی بدنم کشید و یکی از پاهام رو بلند کرد و دور کمرش انداخت. درحالی که لبم رو مک میزد انگشتاش رو لای پام مالید و به محض اینکه خیسشون کرد خیلی سریع کردشون توم که نالم زیر لباش خفه شد. اندازه دیلدو از انگشتاش بزرگ تر بود و مطمئنن با دوتا انگشت نمیتونست جاش رو باز کنه. پام رو باز تر کردم و دستم رو پشت کمرش گذاشتم و به خودم فشردمش. خیلی سریع انگشتاش رو توم جلو عقب کرد که صدای نالم بلند شد و انقدر نفس کم اوردم که ازش جدا شدم. سرش رو توی گردنم برد و زبونش رو روی گوشم کشید که خودم رو بیشتر به انگشتاش فشار دادم. نیاز داشتم تا جایی که ممکن بود توم فرو برن. هرچی بیشتر و عمیق تر بهتر. نیاز داشتم کل سوراخم رو پر کنه به طوری که احساس کنم دارم پاره میشم. انگشت سومش رو به زور و بعد از کلی تلاش فرو برد توم و سریع تر از قبل جلو عقبشون کرد که صدای ناله‌هام بلند تر از قبل شد. برای اینکه صدام رو خفه کنه دوباره لباش رو روی لبام گذاشت و حرکات دستش رو محکم تر کرد به طوری که صدای برخورد مشتش با لای پای خیسم توی گوشم میپیچید. چیزی نمونده بود تا ارضا بشم. بیشتر به خودم فشارش دادم که انگار متوجه شد و انگشتش رو از توم خارج کرد. درحالی که چشمام از شدت لذت و درد خیس شده بود لابه لای نفس نفس هام نالیدم؛ _گاییدم‌.. قبل از اینکه حرفم رو کامل کنم دیلدو رو لای پام مالید و محکم فشارش داد تو که درد خیلی شدیدی لای پام پیچید و خودم رو کمی عقب کشیدم. اراز_تو که دوتا انگشت به زور میره توت چطور میخوای این رو تحمل کنی؟ _تحملم زیا..ده. دوباره لای پام مالیدش و به محض اینکه احساس کردم خیس تر شد دوباره بهم فشارش داد که نفسم رفت.

#part382 لب پایینش رو بوسیدم و دستش رو روی کمرم کشیدم. حالا دوباره بدنم داغ شده بود و ضربان قلبم برای هزارمین بار توی امروز بالا میرفت. نیازش داشتم. فقط اراز میتونست این حس قشنگ و لذت بخش رو بهم بده. گناهکار بودم و میخواستم دوباره مثل روز اول بی تقصیر باشم. لبش رو مک زدم و درحالی که خیلی عمیق نفس میکشیدم ازش جدا شدم. حس کردن لباش توی اون فاصله وقتی انقدر نزدیکم بود که میتونستم توش حل بشم بهترین حس دنیا بود. به چشمای خمارش نگاه کردم و متوجه شدم که اون هم عمیق نفس میکشه. دستم رو به لبه های تاپم رسوندم و درحالی که توی چشماش زل زده بودم تا ببینم چجوری نگاهم میکنه از تنم درش اوردم. نگاه خمارش به سمت بدنم کشیده شد و فشار خیلی کوتاهی روی پهلوم حس کردم. _فکر کنم سوتینم رو خونه عسل جا گذاشتم. توجهی به حرفم نکرد و همچنان به سینه‌هام خیره شد. دستم رو به لبه دورسش رسوندم که بازوم رو گرفت. توجهی به فشار دستش نکردم و رفتم جلو و دوباره لبام رو روی لباش گذاشتم. دستش رو از خودم جدا کردم و لبه های دورسش رو بالا بردم و از تنش درش اوردم. نگاهم رو به 6 تا تکه محو روی شکمش دوختم و بعد به سمت سینه‌هاش رفتم. دستم که روی نیم تنش نشست هولم داد سمت تخت و قبل از اینکه بخوام ری اکشن دیگه‌ای نشون بدم اومد سمتم. کشیدمش سمت خودم که لباش رو روی لبام گذاشت و دستش رو روی شکمم کشید و رفت سمت سینه‌هام. لب پایینم رو مک زد و سینم رو محکم توی مشتش فشرد که نفس عمیقی کشیدم. اصلا دست خودم نبود. به حدی نفس نفس میزدم که کم مونده بود خفه شم و بمیرم اما نمیتونستم دست از بوسیدن لب‌هاش بردارم. سینم رو توی مشتش فشرد که دستم رو سمت نیم تنش بردم و به زور از تنش درش اوردم. قبل از اینکه بخوام چیزی ببینم دوباره چسبوندم به تخت و خم شد روم و زبونش رو نوک سینم کشید. چشمام رو بستم و ناله ای کردم که نوک سینم رو مک زد و اون یکیش رو توی دستش فشرد. سرش رو به خودم فشار دادم. هنوز هیچی نشده خیس خیس بودم. دستش رفت سمت دکمه و زیپ شلوارم که گرفتمش و نیم خیز شدم. لبام رو روی لباش گذاشتم و جام رو باهاش عوض کردم. درحالی که میبوسیدمش اروم سینش رو لمس کردم که دکمه و زیپ شلوارم رو باز کرد. از پام درش اوردم و پرتش کردم یه گوشه و دوباره برگشتم روش. دستام رو دوطرف سرش گذاشتم و خم شدم و لباش رو بوسیدم. حالا میتونستم شکم لختش رو زیر بدنم حس کنم. پوستم از برخورد به تن داغش گرم میشد. درحالی که نفس نفس میزدم خودم رو بهش فشار دادم که یکی از دستاش رو پشت کمرم گذاشت و دیگری رو لای پام برد. پام رو باز تر کردم که از روی شورت لای پام رو مالید. ناله‌ای کردم که لبم رو گاز گرفت و بیشتر به خودش فشارم داد. سرش رو کنار گردنم برد و اروم گفت؛ _از قبل خیس بودی یا تازه شدی؟ ناله ای کردم و درحالی که خودم رو بیشتر به انگشتش فشار میدادم گفتم؛ _از دم در خیس شدم. درحالی که زبونش رو روی گردن و کنار گوشم میکشید و نفس نفس میزد گفت؛ _چرا از اونجا؟ ناله ای کردم و دستش رو گرفتم و انگشتاش رو روی شکمم کشیدم و توی شورتم بردم. _چون از اونجا میدونستم میخوام بهت بدم. با شنیدن این حرف دستام رو گرفت و توی مشتش نگه داشت و بیشتر کشیدم سمت خودش که افتادم روش. دستش رو لای پام مالید که اهی کشیدم. احساس میکردم قلقلکم میاد. انگشتش رو خیس کرد و خیلی سریع و محکم کردش توم که نفسم رفت و شل شدم. _فاک. چندثانیه بی حرکت توم نگهش داشت و بعد اروم انگشتش رو تکون داد و توی سوراخم رو مالید و دستام رو که تلاش میکردم از توی دستش در بیارم سفت تر گرفت. احساس میکردم برقی از زیر شکم و استخون‌های کمرم گذشت. درحالی که نفس نفس میزدم نالیدم؛ _دوتاش کن. بدون ملایمت انگشت دومش رو کرد توم که چشمام رو بستم و درحالی که سوراخم میسوخت و حس خوبی توش میپیچید خودم رو محکم به انگشتاش فشردم که تا جایی که امکان داشت برن توم. _فاک. انقدر سست و شل بودم که کاملا افتاده بودم روش و حتی نمیتونستم خودم رو نگه دارم. حالا میتونستم پوست لطیفش رو زیر بدنم حس کنم که با هر دم بیشتر بهم میچسبید. اروم توش رو مالید که حس کردم چیزی زیر دلم تکون خورد. چشمام رو بستم و اروم خودم رو جلو عقب کردم تا درحالی که توش رو میماله انگشتاش بیشتر فرو بره داخل. _ا‌ اراز.. عقب جلوش ک.. با وارد شدن انگشت سومش توی سوراخم حرفم لای ناله نسبتا بلندم خفه شد. گوشم رو مک زد و اروم انگشتاش رو جلو عقب کرد که چشمام رو از شدت درد به هم فشردم. به خاطر غیر منتظره بودن کارش کمی دردم گرفته بود و همین درد بیشتر از چیزی که بودم تحریکم میکرد.

گفته بودی که چرا محو تماشای منی انقدر مات که یک دم مژه بر هم نزنی مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه برهم زدنی.

photo content

درد کجای بیداری تمام میشود؟ همراه با کدام خورشید غروب میکند؟ در امتداد کدام خط پایان میابد؟ اخرین زوزه کدام گرگ خواهد بود؟ شاید در ان روز من خواب باشم، منی که طلوع هر خورشید، ابتدای هر خط شکسته و اولین زوزه گرگ در شب چهارده هستم.

تو خواب بودی و من دچار بی‌خوابی"

کبوتری که دیگر اشیان نخواهد دید.

اعتماد، نام دیگر هر انچه تو نداشتی بود.

photo content

به من اعتماد کن، من سرافکنده‌ت میکنم.

همه چیز توی زندگی من مثل یه پارادوکس نصفه و نیمه میموند. انگار من اولین پرواز یک پرنده، چند دقیقه قبل از سخت ترین سقوط عمرش هستم. مثل اخرین مولکول‌های ابی میمونم که یه ماهی توی یه چشمه خشکیده نفس میکشه. من رو اون قهقهه ای توصیف میکنه که باعث میشه حواست از جاده پرت بشه و ته دره بیوفتی.

چند ثانیه بعد از اتفاق شیرینی که برام میوفته میتونم قرمزی زهری که قراره بعد از اون بچشم رو پشت مویرگ‌های چشمم ببینم. انگار یک اتفاق خوب ابدا در زندگی کسی نمیوفته، بدون اینکه نیمی از قسمت دیگرش مثل یه کابوس تیره و تار هر لحظه در کمین باشه. من به خنده‌هایی که پشتشون بغض و اشک خوابیده عادت دارم.

#part381 من قرار بود طور دیگه‌ای به دستش بیارم. طوری که عسل یا سارینا و یا هیچ دختر دیگه‌ای نمیتونستن. تنها کسی که من رو به زندگی وصل میکرد اراز بود. و این فرقی بود که من با بقیه داشتم. اون‌ها دلشون سرگرمی یا رابطه‌های الکی میخواست، اما من دنبال زنده بودن بودم و اون تنها شانسی بود که داشتم. تمام عمرم خیال میکردم که از خونه ابوهادی فرار میکنم و شخصی کمکم میکنه. اکثر شب‌هایی که از گریه و ترس خوابم نمیبرد همین خواب رو میدیدم. بچه تر که بودم اون فرد مادرم بود. بزرگ تر که شدم خیال میکردم هیواست، توی سن بلوغ تصویر یه پسر رو میدیدم و حالا.. حالا مطمئن بودم که اون ادم بدون چهره توی خوابم ارازه. اون کسی بود که باعث میشد من هم روزی احساس ازادی داشته باشم و بتونم پرواز کنم. مثل یه پروانه. جلوی در خونه از ماشین پیاده شدیم و اراز صندوق رو باز کرد که نگاهم به خرید‌های توش افتاد. _اینارو هنوز نبردی خونه؟ اراز_نه. دیروز همش بیمارستان بودم فرصت نکردم. امروز هم که اهورا برامون برنامه‌ی مفرحِ های پارتی ترتیب داده بود. چیزی نگفتم و چندتا از پلاستیک‌هارو از دستش گرفتم. هنوز کمی مست بودم و بالا بردنشون از اونهمه پله کار سختی بود و اراز اهمیتی بهم نداد و جلوتر از من حرکت کرد. رفتاراش برام عجیب بود. گاهی طوری رفتار میکرد که انگار واقعا براش مهمم و گاهی طوری نادیدم میگرفت انگار ازم متنفر بود. بلاخره در رو با کلید باز کرد و وارد شدیم. همه جا بوی ادکلن و سیگار میداد. _اهورا اینجا بوده؟ سرش رو تکون داد و چراغ‌هارو روشن کرد. پیرهنم رو از تنم خارج کردم. اراز_میخوای بهت لباس بدم یا با همینا راحتی؟ _چرا با خودت فکر کردی با همینا راحتم؟ چیزی نگفت و به سمت اتاق حرکت کرد که پشت سرش راه افتادم. لامپ رو روشن کرد که نگاهم به تخت نه چندان مرتبش خورد. در کمد چوبی رو باز کرد و گفت؛ _توی چی راحتی؟ _توی هیچی. چیزی نگفت و یه تیشرت و شلوار از توی کمد خارج کرد که چهرم رو توی هم کشیدم. _چه حوصله سر بر. اراز_انتظار لباس عروس داری؟ لباس هارو روی تخت انداخت و پیرهن استین کوتاه خاکستریش رو از روی دورس مشکی رنگش در اورد. _اره. لباس عروسی که از تن در اومده. نگاه بی میلی بهم انداخت و پیرهنش رو روی مبل خاکستری گوشه اتاق پرت کرد. احمق. اصلا متوجه این که دارم لاس میزنم نمیشد؟ شاید هم میشد و نمیخواست به روی خودش بیاره. شاید هنوز از دستم به خاطر جریانم با اهورا ناراحت بود. واقعا چقدر حال به هم زن بودم. اونجا مچم رو با دوستش گرفته بود و حالا اینجا میخواستم با خودش بخوابم؟ برام اهمیتی نداشت. خیلی وقت بود که دیگه اینجور چیزها برای من هشدار و مایه خجالت محسوب نمیشد. تنها چیزی که ازش خجالت میکشیدم وجدانم بود، که اون هم فقط با کشتن ابوهادی اروم میگرفت. از کنارم رد شد و کتاب‌های گوشه اتاق رو برداشت و توی کمد گذاشت. نیم نگاهی بهم انداخت و گفت؛ _برم بیرون؟ با اینکه از دستش عصبانی بودم گفتم؛ _نه لازم نیست. سرش رو تکون داد که کلافه گفتم؛ _چه مرگته؟ دارم با دیوار صحبت میکنم؟ اراز_چی بگم؟ _نمیدونم، اوردیم اینجا که اینطور رفتار کنی؟ اراز_مگه چطور رفتار میکنم؟ انتظار داری بغلت کنم ببوسمت بگم مرسی که با رفیقم برای بار دوم ریختی رو هم؟ _اها. پس بگو ناراحتی که چرا مال خودت یبار بود. پوزخندی زد. اراز_شوخی جالبی نیست. این رو گفت و رفت سمت در تا بازش کنه که مچش رو گرفتم. پوست داغش حتی از زیر اون دورس نه چندان ضخیم هم حس میشد. نگاه طولانی‌ای به دستم و بعد صورتم انداخت. حالا که روبه روم ایستاده بود خیال میکردم که قدش نسبت به قبل بلندتر بنظر میاد. _بنظر من که شوخی جالبیه. اراز_اره. چون همه‌چیز رو شوخی میبینی. تمام عمرت رو مست بودی. لبخند کجی روی لبم نشست و چشمای سبز رنگ بنظر خسته‌ش رو از نظر گذروندم. واقعا دلم میخواستش. اب دهنم رو قورت دادم و موهاش رو از توی صورتش زدم کنار. _توهم به اندازه نیم بار وقت داری. اخماش توی هم رفت و بهم زل زد که نفس عمیقی کشیدم و بدون حرف رفتم جلوتر. بازوش رو که توی مشتم نگه داشته بودم سمت خودم کشیدم و دستش رو روی پهلو و کمرم گذاشتم. نگاه عمیقی به فاصله بینمون انداخت که کمی جلو رفتم و بهش نگاه کردم. _میخوام ببینم کدومتون زودتر سه میشید. حرفام جالب به نظر نمیرسید، اما مست بودم و توی اون لحظه احساس خوبی بهم میداد. اراز_غزل تمومش کن. کمی بهش نزدیک تر شدم و لبم رو روی گردنش کشیدم که پوست لطیف و داغش رو حس کردم. _چرا؟ حسودیت میشه؟ کمی عقب تر رفتم و چشمای خمارش رو از نظر گذروندم. نگاهش کاملا جدی بود و حالت تمسخر داشت. توجهی نکردم و به لباش خیره شدم و اب دهنم رو قورت دادم. جلو تر رفتم و چشمام رو بستم و لب‌هام رو اروم روی لبای گرمش گذاشتم. همکاری نمیکرد اما میتونستم صدای نفس‌های عمیقش رو کنار گوشم بشنوم.