𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Открыть в Telegram
2 841
Подписчики
Нет данных24 часа
-77 дней
-7530 день
Архив постов
2 838
من فقط میخواستم همه جا همراه تو باشم و خیالی نبود اگر نه تو و نه هیچکس دیگر وجودم را حس نمیکردند.
میتوانستم در توفان دانه غباری باشم که مثلا به پیراهنت میچسبد و یا در باران قطره ابی میبودم که خیلی زود میان موهای موج دارد ناپدید میشد.
شاید به هنگام غم از چشمانت جاری و به هنگام قهقهه در پژواک صدایت گم میشدم.
و نهایت شبی در تیره و تارگی در خاک مزار در اغوش گرفته و در خود تجزیه میکردم.
2 838
کاش رابطهمان کمی نزدیکتر بود، چمیدانم مثلا یکی از ما میمرد و تا ابد به تماشای دیگری مینشست.
2 838
اینکه هرگز تورا نبینم و دقیقا متوجه نشوم که چه کسی را از دست دادهام، خیلی بهتر از این است که قسمتی نصفه و نیمه از تورا در کنار خودم داشته باشم و نتوانم تب بیم دار اغوشت را لمس کنم.
2 838
کی گفته بود عشق و علاقه درد داره؟ من که هیچی رو حس نمیکنم و انقدر راحتم که دیگه حتی زحمت نفس کشیدن هم به خودم نمیدم.
2 838
من برای تو به کمرنگی همون گوله برفکی بودم که روی لباست نشست و خیلی سریع طوری ناپدید شد که انگار هیچوقت وجود نداشته.
اما تو برای من همون کسی هستی که توی وجودش نیست شدم و همین کافیه برای معترض نبودن از گرمای نابود کننده وجودت.
2 838
بچه ها اگر پنجاه نفرتون چنلو به حداقل یکی از دوستاتون معرفی کنید صدتا میریم بالا، اگر میتونید دریغ نکنید🤎
2 838
من میتونم تموم حواسم رو بهت بدم تا مبادا تیکهای کوچیک از تار موهات کم بشه و همزمان میتونم هردومون رو طوری به کشتن بدم که جسدمون قابل تشخیص نباشه.
من میتونم طوری از تو صحبت کنم که انگار فرشتهای و همچنان در اغاز هر صبح طوری بهت لعنت بفرستم که هیچ شیطانی از زیر بار نفرتش جان سالم به در نبره.
تو زندگی من هستی، همچنان که هرشب از تو میمیرم و مثل خودم برام عزیزی، درحالی که شبی نمانده که به کشتن خودم فکر نکرده باشم.
2 838
#part234
غزل؛
در اتاق هیوا رو باز کردم و رفتم تو که صدای معترضش رو شنیدم.
هیوا_دوباره تو پیدات شد؟
نیم نگاهی بهش انداختم و از روی رخت خوابی که روش دراز کشیده بود رد شدم.
_لباس میخوام.
هیوا_جدی؟
اینجا لباس فروشیه مگه؟
بدون اینکه نگاهش کنم رفتم سمت کمدش و درش رو گشودم.
_تو از این چیز میزهای خرابی زیاد داری.
من هرچی دارم رو قبلا پوشیدم.
هیوا_کجا به سلامتی؟
_میرم سالن اراز.
میخواد برام تتو بزنه.
متوجه شدم که نشست سر جاش.
درحالی که تاپ ابی رنگ بندی ای رو از توی کمد خارج میکردم برگشتم سمتش.
چشماش رو ریز کرد و ادامه داد؛
_کجات رو؟
لبخندم رو کنترل کردم و گفتم؛
_دستم.
هیوا_احمق مگه نگفتم یه جا دیگت تتو بزن؟
_خفه شو.
اونوقت میفهمه میخارم.
هیوا_تورو خب همه میدونن میخاری.
نگاه چپی بهش انداختم و برگشتم سمت کمد که ادامه داد؛
_خب حالا لازم نیست حتما اونجا بزنی، میتونه یکم بالا تر باشه.
_نمیدونم، ببینم چی میشه.
بلاخره بعد از کلی جست و جو کراپ نیم تنه مشکی رنگی پیدا کردم.
_اینارو از کجات اوردی؟
گرونن.
هیوا_از مغازه دخترخاله کوروش دزدیدم.
_اگر سری بعدی خواستی بری اونجا به منم بگو.
یکم چیز میز نیاز دارم.
هیوا_یه ست قرمز توری دارم.
میخوای بپوشیش؟
اخمام رفت توی هم و صورتم رو جمع کردم.
_کثافت اشغال من چطور شورت تورو بپوشم.
بعدم بنظرت ست قرمز توری به قیافه من میخوره؟
هیوا_نه.
واسه همین دلم واسه اون بدبختی که میخواد تورو بکنه میسوزه.
نمیدونم دختر قحطه توی کفتر باز رو میخواد ببره خونه خالی؟
_احمق خونه خالی نه، سالن.
اونجا هم قرار نیست کاری بکنیم.
درضمن اگرم بخوایم کاری کنیم من میکنمش.
هیوا_اخرین بار که یکی رو کردی دوتاتون تا اخر عمر بدبخت شدید، خواهشا دیگه از این حرکتا نزن.
خندم رو به زور کنترل کردم و درحالی که میرفتم سمت در گفتم؛
_اخرین باری که دادم هم بدبخت شدم.
حرفم خنده دار بود اما حال خودم رو به هم میزد.
باورم نمیشد چنین کاری کرده باشم، خداروشکر چیز زیادی به یاد نداشتم و همش تصویرات دور بود.
بلاخره اماده شدم و روی کراپ هیوا همون هودی ارشیارو پوشیدم.
خوبیش این بود که نمیتونست بیاد در خونه به زور ازم بگیرتش.
مشغول گشتن دنبال دستبندم بودم که احساس کردم در اتاق باز شد.
_انسه هیچ حوصلتو ندارم.
باید برم دیرم شده.
_چه جالب، کجا میخوای بری؟
با شنیدن صدای ابوهادی سرم رو بلند کردم و برگشتم عقب.
دست به سینه توی چهارچوب در ایستاده بود و بدون حرف نگاهم میکرد.
اینکه بخوام توی اتاقم ببینمش خیلی کم پیش میومد، به همین دلیل احساس غریب و ترسناکی داشت.
هرموقع توی اون چهارچوب لعنتی میایستاد اتفاق بدی میوفتاد.
موهام رو از جلوی چشمم زدم کنار که گفت؛
_این لباسا از کجات؟
اب دهنم رو قورت دادم و نگاهی به خودم انداختم.
_داشتمشون.
بدون اینکه تغییری توی حالت چهرش ایجاد بشه یا بخواد اخم کنه گفت؛
_تو لباس اینجوری نداشتی.
نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو ازش گرفتم.
واقعا نمیدونستم از کجا همچین چیزی رو میدونست.
با اینکه دیگه اونقدر بهم گیر نمیداد و بعد از فهمیدن موضوع خوابیدنم با ینفر قیدم رو به طور کل زده بود همچنان ازش میترسیدم.
ازار و اذیتهاش که فقط به جنگیری و جادو جنبل منتهی نمیشد!
فراموش نکرده بودم از بچگی چطور ازم سواستفاده میکرد.
_از ارشیا گرفتم.
میدونستم حرفم ممکنه چقدر عصبیش کنه.
نزدیک شدن من و ارشیا به هم اصلا به نفعش نبود.
ابوهادی_چی؟
لبام رو به هم فشردم تا خندم نگیره.
واقعا احمق بودم.
واقعا.
اگر قبل از رفتن پیش اراز یه دست کتک میخوردم چی.
اونوقت با یاداوریش نمیتونستم لحظات رمانتیکی داشته باشم.
تازه به یاد اوردم که ارشیا علاوه بر اینکه برادرمه پسر ابوهادیم هست.
صدای نزدیک شدن قدمهاش به خودم رو شنیدم و تازه متوجه شدم چه گندی زدم.
ابوهادی_حالا دیگه دورو بر پسر من میپلکی؟
اخمام رفت توی هم و از سر جام بلند شدم.
با اینکه قدم از همه اطرافیانم بلندتر بود همچنان باید سرم رو میگرفتم بالا تا بتونم نگاهش کنم.
_یعنی چی دورو بر پسر من میپلکی؟
من چیکار اون توله سگ تو دارم؟
مطمئنا در حالت عادی به خاطر این حرفم یه کشیده میخوردم.
اما حالا هرچی بیشتر میفهمید از ارشیا خوشم نمیاد بهتر بود.
ابوهادی_چه دلیلی داره لباسش رو بده به تو؟
اخمش برای چند ثانیه از چهرهش ناپدید شد.
انگار توی ذهنش جواب خودش رو داده بود.
باورم نمیشد.
چه فکری با خودش میکرد؟
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
