ru
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Открыть в Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Больше
2 828
Подписчики
+124 часа
-167 дней
-6230 день
Архив постов
این حجم از پر بودن برای من کافیه و حالا فقط به یه پایان احتیاج دارم.
این حجم از پر بودن برای من کافیه و حالا فقط به یه پایان احتیاج دارم.

میدونی چرا وقتی من رو میبوسی یا توی گردنم نفس میکشی پوستم مور‌مور میشه؟ چون سلول‌ها و اتم‌های نتنم برای لمس بیشتر تو بالاتر میان.

No.

دوست دارید غیر از رمان و متن و فعالیت‌های دیگه کمی روزمرگی اینجا بزارم؟
Anonymous voting

من رو بخوابون و برای اخرین بار برام لالایی بخون. مطمئنم که فردا روز قشنگی برای زندگی نیست.

#part96  تینا از اتاق اومد بیرون و درحالی که توی جیب شلوارش رو میگشت به اراز که روی مبل نشسته بود خیره شد. اخماش کمی رفت توی هم و با تیکه گفت؛ _نمیخوای اماده شی؟ اراز_میشه لباسام رو برام بیاری؟ تینا_نه، خودت مگه پا و دست نداری؟ اراز_خب توهم دست و پا داشتی ولی من برات تتو زدم. تیتا_ببخشید که شغلته. اراز_خب میتونه شغل توهم باشه. نگاه چپی بهش انداخت و درحالی که میرفت سمت در و سوییچ ماشینش رو از توی جاکلیدی درمیورد گفت؛ _من رفتم، توهم اگر تصمیم گرفتی لباساتو عوض کنی بیا. و بهم خیره شد. از روی مبل بلند شدم و پشت سرش از خونه رفتم بیرون. هرچند که دوست داشتم به بهونه شاشیدنی دست تو دماغ کردنی چیزی بمونم و از لای در نگاهش کنم. مطمئنا از دیدن لخت ابوهادی و انسه خیلی جذاب تر بود. همراه تینا سوار ماشین شدم و جلو نشستم. همیشه از اینکه عقب بشینم متنفر بودم. سرمو به دستم تکیه دادم که تینا گفت؛ _گفتی با بابابزرگت دعوات شده؟ _اره.. حالا کمی خوابم گرفته بود و انقدر ضعف داشتم که نمیتونستم چشمام رو باز کنم. تینا_خب، باهاش زندگی میکنی که دعواتون شده و از خونه زدی بیرون؟ حالا دوباره حالت تهوعم اومده بود سراغم و داشتم به اراز فکر میکردم. اینکه احتمالا توی اتاق پر از نور تینا لباس عوض میکرد و پرتوهای خورشید روی بدن لختش میوفتادن.. نمیدونم چرا اما حالا بیشتر از تینا ازش خوشم اومده بود. دوست داشتم یکم باهاش لاس بزنم یا یه همچین چیزی.. یاد سوالی که تینا ازم پرسیده بود افتادم و درحالی که پنجره های ساختمون رو نگاه میکردم گفتم؛ _اره، چندوقتیه باهاش زندگی میکنم. خیلی سختگیره. خداروشکر کسی توی پارکینگ داشت استارت ماشینش رو امتحان میکرد، اینطور صدای قار و قور شکمم شنیده نمیشد. انگار متوجه شد از سوالاتش خوشم نیومده چون ساکت شد. _مامان بابای تو کجان؟ تینا_جدا شدن، بابام کارگردان تئاتره همش این شهر به اون شهره واسه همین مشکل پیدا کردن و پنج سالی میشه که طلاق گرفتن.. ابروهامو انداختم بالا و خواستم بگم متاسفم اما واقعا متاسف نبودم. حتی سختیای زندگیش هم برای من جوک بودن. راز اومد سمت ماشین و نیم نگاهی بهم انداخت و ابروهاشو بالا برد. در ماشین رو باز کرد و درحالی که مینشست تو گفت؛ _زودتر راه بیوفت، قطعا تا الان اوا یه پنج شیش نوع مواد اشانتیون گرفته. تینا_نه به اهورا گفتم حواسش باشه. راز_به هرحال یکی باید حواسش به اون احمق باشه. ولش کنی میره با امام جمعه اقاجاری هم مواد میکشه. لبخندی روی لبم نشست و چشمام رو بستم. خوابم نمیبرد، اما حداقل حالم رو بهتر میکرد. ماشین که ایستاد و در کوبیده شد چشمام رو باز کردم و از جا پریدم. جلوی یه خونه ویلایی نسبتا قدیمی ایستاده بودیم. بدون حرف پیاده شدم و رفتم سمت راز که پشت در ایستاده بود. طولی نکشید که صدای پا اومد و در توسط اوا باز شد. چشماش خمار بود و از سرخی پوستش مشخص بود که مسته. با دیدنم ابروهاش پرید بالا و با خنده روبه راز گفت؛ _واسه اولین بار از اومدنت خوشحال شدم. راز شونشو انداخت بالا و درحالی که نگاه بیخیالی بهم مینداخت گفت؛ _منم مثل همیشه از دیدنت ناراحت شدم. این رو گفت و به زور خودش رو از لای در چپوند تو خونه. اوا_اینجا چیکار میکنی؟ _اومدم نماز عصرمو بخونم برم. خندید و از جلوی در رفت کنار. رفتم داخل و درو برم رو نگاه کردم. چندتا بچه گربه یه گوشه توی باغچه خوابیده بودن و یکیشون خودش رو به پای اوا چسبونده بود. چقدر از گربه ها بدم میومد. برای اینکه نیاد خودش رو بچسبونه بهم خیلی سریع کفشام رو در اوردم و رفتم تو. نگاهی به اطرافم انداختم. خونه ساده و کهنه ای بود، درواقع اصلا شبیه خونه های مجردی به نظر نمیرسید. کمی با دیدنش تعجب کرده بودم، به اهورا نمیومد که تنهایی توی همچین خونه ای زندگی کنه و از همه مهمتر خودش چیده باشتش. به هرحال هرچی که بود از خونه ما خیلی بهتر بنظر میرسد و اونقدر کهنه و فرسوده نبود. اهورا روی مبل نشسته بود و یه شلوارک و رکابی مشکی به تن داشت. یه فلش قرمز توی دستش گرفته بود و داشت باهاش ور میرفت. با شنیدن صدای میو نگاهم رو ازش گرفتم و به گربه کنار پام دوختم. صورتمو جمع کردم و سعی کردم برم اونور ولی همچنان دنبالم میومد. _اه چقدر لوسی. اهورا_قیمه نذری با دخترم درست رفتار کن. فلش توی دستش رو گذاشت یه گوشه و اومد سمتم و نشست روی زمین. یه موهای فرش خیره شدم و پامو باز کردم تا بچه گربه ای که سعی میکرد ازم بالا بره رو جدا کنه. دستاش رو کشید که گفتم؛ _عاشقم شده. پوزخندی زد و ناخن هاشو از شلوارم جدا کرد. اهورا_خب این یعنی به من رفته. دستام رو توی جیب شلوارم کردم و با اعتماد به نفس گفتم؛ _این یعنی توهم عاشقمی؟ درحالی که بچه گربه لاغر مردنی و زشتش رو به خودش فشار میداد گفت؛ _نه، این یعنی احساساتمون رو کاملا برعکس برداشت میکنی.

چنل vip, پارت175, رمان مونارک. هزینه ورود:35T (فقط از طریق کارت به کارت.) برای گرفتن شماره کارت و ارسال رسید به ایدی زیر پیام
+1
چنل vip, پارت175, رمان مونارک. هزینه ورود:35T (فقط از طریق کارت به کارت.) برای گرفتن شماره کارت و ارسال رسید به ایدی زیر پیام بدید. @Vipadmind

@elahenashenas نظر بدین پارت بعدیم بزارم.

#part95 دراز کشیدم روی تخت و به اطرافم خیره شدم. اتاق تینا برعکس مال اوا ساده تر بود و اونقدر گل منگولی به در و دیوارش اویزون نکرده بود. ولی خیلی بزرگتر و بهتر بود و یه پنجره نور گیر داشت که پرده هاش تا اخر کنار زده شده بود و کل اتاق رو روشن میکرد. به شکم تخت تینا خیره شدم و ناخوداگاه نگاهم رفت سمت سینه هاش که قسمتی از گردیش از زیر نیم تنه مشکیش مشخص بود. اراز اخم کرده بود و موهای مشکیش ریخته بود توی صورتش و لباش رو به هم فشار میداد. دستگاه تتو رو توی دست راستش گرفته بود و با دست چپ سینه تینا رو به بالا فشار میداد. کاش یکم بالا تر طرح میزد بلکه ماهم مستفیض شیم. _کمک نمیخوای؟ بدون اینکه نگاهم کنه گفت؛ _بلدی طرح بزنی؟ _نه. میتونم سینش رو برات نگه دارم. یا.. یه همچین چیزی. خندید و به تینا نگاه کرد. تینا_میدادم چنگیز خال زن واسم تتو بزنه جام امن تر بود. اراز_خب بیا یه تیکه پنبه بهم بده. نگاه چپی بهش انداختم و چیزی نگفتم. عجب غلطی کردم گفتم کمک میخوای یا نه. باید به تینا میگفتم کسی رو نمیخوای ممه هات رو برات نگه داره. رفتم پایین تخت و از بسته پنبه جدا کردم و دادم بهش. با لبخند کجی نگاهم کرد و درحالی که رنگ های اضافه رو پاک میکرد گفت؛ _اهورا یه تتو اون وسط مسطا میخواست، بنظرت میتونی تخماشو براش نگه داری؟ تینا خندید و با دست محکم زد تو بازوش. تینا_خفه شو. به چشمای سبز مداد کشیدش خیره شدم. حالا میتونستم بوی عطرشو حس کنم. یه بوی خیلی خوب میداد که تاحالا هیچ جا ندیده بودم. البته اینکه فقط با هیوا و ابوهادی تعامل داشتم بی تاثیر نبود. اون دوتا هم که همیشه بوی عطر مشهدی میدادن. با اینکه از طرحی که هنوز کامل نشده بود میشد فهمید تتوکار حرفه‌ایه اما هیچ جای بدن خودش طرحی دیده نمیشد. سرم رو کج کردم و گفتم؛ _پس شغلت اینه؟ تخما مردمو تزئین میکنی؟ نگاهش رو ازم گرفت و به طرحی که زده بود خیره شد. اراز_معمولا اینکار رو با جاهای دیگه میکنم. مثلا میتونم اون پایین مایینا پروانه بزنم برات. _از طرح پروانه خوشم نمیاد. دستگاهش رو روشن کرد و خیلی جدی گفت؛ _منظورم طرحش نیست. حس عجیبی گرفتم و نگاهم رو دزدیدم. فکر کنم میدونستم منظورش چیه.. احتمالا داشت لاس میزد؟ شونمو انداختم بالا و چیزی نگفتم. سرش رو انداخت پایین و دوباره مشغول طرح زدن شد. داشت یه تیکه برگ ظریف و بلند زیر سینه سمت راستش میزد. به تخت تکیه دادم و به شونه هاش خیره شدم. بنظر میرسید ورزش کنه چون بازوهاش کمی عضله ای بودن و میشد از هیکلش این رو فهمید. حالا داشتم حس میکردم که باید عشق زندگیم، تینا رو ول کنم و سعی کنم اراز رو سرکیسه کنم. تازه بنظر میرسید پولدار تر هم باشه. تینا لباشو با دندون فشار میداد و معلوم بود که خیلی داره درد میکشه. تینا_راز.. صورتش رو جمع کرد و به زور گفت؛ _یواش تر، چرا انقدر فشارش میدی؟ اراز_خب پوستت رنگ نمیگیره، از بس بی حسی زدی. تینا_درد داره خب. اراز_باید تحمل کنی. سرم رو کج کردم و نگاهم رو به پاهاش که از زیر شلوارک مشکیش پیدا بود دوختم. هیچ مویی نداشت و پوستش انگار برق میزد، اما در عین حال مات هم بود. کمی خم شده بود و همین باعث میشد بتونم برجستگی سینه‌هاش رو از زیر تاپش‌ ببینم. اب دهنم رو قورت دادم. دوست داشتم باهاش حرف بزنم. _اسمت رازه؟ سرش رو تکون داد و کشید عقب و رنگ هارو محکم با پنبه پاک کرد. _ولی خب بیشتر شبیه تهمت یا دروغی. راز_همون چیزایی که تو خوب بلدی؟ متوجه شدم که داره بهم تیکه میندازه. نکنه چیزی فهمیده بود؟ مثلا میدونست که من حتی یک ریال هم ندارم و با دزدی و لاس زدن خودمو تا اینجا رسوندم؟ همچنان زل زده بود بهم و در عین حال توی ظرف کوچیک سفید، رنگ میریخت. اب دهنم رو قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم. نباید هول میکردم. اگر هم چیزی فهمیده بود فوقش میگم که ورشکست شدیم و اصلا قبلا پولدار بودیم. من که راجب الان و اینکه مثل سگ فقیر و بدبختم چیزی نگفته بودم. پاکت سیگارم رو از توی جیبم در اوردم و گفتم؛ _بلد نیستم ولی خب میتونم یاد بگیرمت. پوفی کشید و دوباره خم شد روی تینا. راز_چهار پنج سال دیگه که بزرگتر شدی، اونموقع راجبش فکر میکنیم. تیکش رو نادیده گرفتم. حتما اونقدری عاشقم بود که بخواد چهار پنج سال به خاطرم صبر کنه. تتوی تینا خیلی زود تموم شد و از اتاق رفت بیرون. راز هم مشغول جمع کردن وسایلش شد. نیم نگاهی بهش انداختم و رفتم سمت در اتاق. تینا_غزل، ما میخوایم یه سر بریم خونه اهورا، توهم میای؟ _باشه. لبخندی زد و درحالی که میرفت سمت اتاق گفت؛ _اتفاقا اوا هم میخواست ببینتت. چیزی نگفتم و نشستم روی مبل. راز از اتاق اومد بیرون و کیفش رو گذاشت روی زمین و نشست روبه روم. گوشیش رو در اورد و مشغول ور رفتن باهاش شد. تا وقتی که تینا بیاد هر از گاهی سرش رو میورد بالا و نگاهم میکرد. البته این رو از اونجایی فهمیدم که تموم مدت بهش زل زده بودم.

پارت میزارم ولی اگر نظر ندید میکشمتون☁️

نه، سال دیگه

دودو دودو .. امسال میری دانشگاه ؟

من حتی راجب گوزم متن دارم

سرچ کن میاره

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ الاهه یه متنی چیزی راجب زمستون نداری؟😔😔

قبول نیست من فکر کردم رو کمر میخوابن یه پاشونو میدن بالا در اون صورت نمیوفتن

https://t.me/c/1974982977/5240 همه کپیدن ولی سیسی

خب اگه دوتا پاشونو بالا بگیرن میفتن ایحی ایحی ایحی

اینو جدی نمیدونم