ru
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Открыть в Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Больше
2 827
Подписчики
-524 часа
-127 дней
-6730 день
Архив постов
#part159 دست از فشردن لب هاش به هم برداشت و برعکس انتظارم با لحنی اروم و خونسرد گفت؛ _دنبال توجه میگردی؟ حرفش واقعا حس بدی بهم داد. چطور به خودش اجازه داده بود همچین جمله مزخرفی رو به زبون بیاره؟ مگه من چیکار کرده بودم جز اینکه با دوستش لاس زده بودم و از یه پسر غریبه گل گرفته بودم و وسط حیاط لباسم رو زده بودم بالا؟ حالا که داشتم فکر میکردم، کارهام واقعا مستحق این جمله بودن. به چشم های سبزش که به واسطه اخم کمرنگ بین ابروهاش خمار شده بودن نگاه کردم و اب دهنم رو قورت دادم. دهنم تلخ و سرم سبک بود و گیج میرفت. دوست داشتم چیزی بگم اما جمله مناسبی پیدا نمیکردم. با صدای باز شدن در و بیرون رفتن دختری که تا اون لحظه تلاش میکرد لباسش رو تمیز کنه به خودم اومدم و کمی جابه جا شدم. حالا برای اینکه به یاد بیارم دقیقا چی گفته بود که باعث شده بود به هم بریزم باید کمی فکر میکردم. دستش روی دیوار نشست و جلوتر اومد تا به لباس هایی که پشت در اویزون بودن برخورد نکنه. این حرکتش باعث شد باد کولر بوی عطرش رو سمتم بیاره. لبم کمی کج شد و درحالی که نگاهم رو از بالا تا پایین بدنش حرکت میدادم اروم گفتم؛ _اره. توجه دوست دارم.. لحظه ای کوتاه دندون‌هاش رو به هم فشرد و بعد با حرص نگاهم کرد. کمی نزدیک تر شد و گفت؛ _خب؟ الان تمام توجهم به توعه. راضیت میکنه؟ موهامو از توی صورتم زدم کنار و سرم رو بردم بالا. چون بوت پوشیده بود قدش از من بلند تر بنظر میرسید. حالا انگار طلبکار و شاکی بود. _چرا باید برات مهم باشه؟ نفسش رو با خنده ای بدون کج شدن لب هاش بیرون داد و نگاهش رو ازم گرفت. اراز_چرا باید برام مهم باشه؟ چون به عنوان همراهم اوردمت اینجا و کنار تنها کسی که نبودی من بودم. انقدر سخته برات دنبال جلب توجه و نگاه بقیه نباشی؟ همشون داشتن سرزنشم میکردن! حالا حرفاش ناحتم میکردن، اما گرمای نفس هاش که به صورتم میخورد حالم رو دگرگون میکرد و باعث میشد نیششون اونقدر توی وجودم پیشروی نکنه و در عوض فقط بدنم رو از اینی که بود گرمتر کنه. حس میکردم که توانایی ایستادن ندارم و سرم گیج میره. _چرا؟ اخم کردم و درحالی که خودم از درست بودن جملاتم مطمئن نبودم ادامه دادم؛ _چرا فکر میکنی که.. سرم رو بلند کردم و ادامه دادم؛ _توجه ادم‌های مزخرف اطرافت برام مهمه؟ سرشو خم کرد سمتم و اروم گفت؛ _چون خودتم مثلشونی. ناخوداگاه خندم گرفت. درحالی که غلاف شدن گلوم رو به خاطر بعض حس میکردم گفتم؛ _چون تلاش میکنم جای دست یکی از همشون بدتر رو پاک کنم. ابروهاش پرید بالا و نگاهش رو بالا و پایین کرد. انگار انتظار داشت بتونه جای لمس های اون پیرمرد متجاوز رو روی تنم ببینه. درواقع من مثل خط بریل بودم. هرجای تنم رو که لمس میکرد، میتونست اثار شکنجه‌هایی رو که بهم تحمیل شده بود حس کنه. هر قسمت داستان خاص مربوط به خودش رو داشت که تمام زندگیم رو توصیف میکرد. حالا یه دسته موی تاب دار توی صورتش افتاده بود و با دقت نگاهم میکرد. لب هاش باریک تر از همیشه بنظر میرسیدن، انگار میخواست چیزی بگه اما دهنش رو به شدت بسته بود. _در ضمن اونی که همش پیش بقیه بود تو بودی نه من. الانم هرموقع تولد اکست تموم شد میتونی خبر بدی تا بریم. یعنی.. بیای بیرون. حرف زدن برام سخت بود و حتی نمیتونستم درست جمله بندی کنم و همین کلافم میکرد به طوری که خیلی تند حرف بزنم و مدام برای فکر کردن به اینکه ایا اصلا جملاتم قابل درک هستن مکث کنم. از کنارش رد شدم و در رو باز کردم که برای یه لحظه چشمام چیزی ندید. کمی طول کشید تا به نور کم عادت کنم. از کنار ادم‌هایی که به نظر واقعا خوشحال و بی دغدغه میومدن گذشتم و در رو باز کردم و رفتم بیرون که تونستم نفس عمیقی بکشم. جهان اون داخل به طور عجیبی متوقف میشد! شاید به خاطر اینکه من با اونا یه جا زندگی نمیکردم و فقط گاهی برای چند لحظه بعد‌ها به هم برخورد میکردن و زمان یکسان میشد. شاید همچنان حتی وجود نداشتن و اینا توهمات من برای فرار از اون جهنم بود. حالا بوی کباب همه جارو برداشته بود و چند نفر کنار منقل ها ایستاده بودن و بگو بخند میکردن. کاش من هم میتونستم کباب کنم و به واسطه اون کلی مرغ بدزدم.. پشت درخت ها روی سکویی که بین دو باغچه قرار داشت و پشتش به خاطر وجود یه ماشین اشغال شده بود نشستم و نفس عمیقی کشیدم. شاید اگر من رو اینجا میدید میگفت برای جلب کردن توجه صاحب 207 اینجا نشستی؟ یا شاید میخواستی با باغبون دوتا درخت نخل تزئینی تریسام بری؟ به هرحال دوستش داشتم، ساکت بود. داخل جدول سنگی دور باغچه دور تا دور چراغ های سبز و زرد کوچیک گذاشته شده بود تا بشه درخت ها رو بهتر دید. انقدر روشن و دنج بود که میتونستم سایه مورچه هایی که رد میشدن رو ببینم. کفشام رو در اوردم و پاهامو توی بغلم گرفتم که صدای کسی رو شنیدم.

#part158 حالا که اثر الکل داشت از روم میپرید بهتر میتونستم به کار های احمقانم فکر کنم. اگر کسی از اطرافیانم مثل من بود و انقدر بی فکر تصمیم میگرفت و هرکاری که دلش میخواست با هرکسی که میومد دم دستش انجام میداد قطعا حالم ازش به هم میخورد. پس یعنی اراز هم همین حس رو به من داشت. اب دهنم رو قورت دادم و درحالی که لب هام رو به هم میفشردم بهش خیره شدم. حواسش اصلا به من نبود و با دیانا صحبت میکرد. خوشحال به نظر نمیرسید و احتمالا داشتن راجب چیز ناراحت کننده یا عجیبی حرف میزدن. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم از طریق لبخونی بفهمم چی میگه اما نمیشد. حالا توی اون لباس مشکی و خاکستری واقعا خوب به نظر میومد. موهای موج دارش توی صورتش ریخته بود و درحالی که با چشم های تنگ شده به دیانا نگاه میکرد با بندی که به دستبندش اویزون بود ور میرفت. نگاهم رو ازش گرفتم و به ساعت گوشی پسری که کنارم نشسته بود دوختم. تازه هشت و نیم بود. کاش حداقل اهورا اینجا بود. _چی میکشی؟ سرش رو بالا اورد و درحالی که کمی از نوشیدنی توی دستش میخورد رولش رو گرفت سمتم. _سبکه. شارژت میکنه. همیشه به خودم قول داده بودم سراغ مواد مخدر نرم. اما این موضوع رو زمانی باید به خودم یاداور میشدم که بهش لب نزده بودم. وقتی که برام یه چیز خطرناک بود و از امتحان کردنش میترسیدم. حالا که عادی شده بود و از حسش خوشم اومده بود چیکار میتونستم بکنم؟ دستم رو بردم جلو که رول رو توی دستم گذاشت. حس کردم که انگشتاش از عمد به دستم برخورد کردن. نگاه حرصیم رو ازش گرفتم و اب دهنم رو قورت دادم. پکی بهش زدم و دودشو کشیدم تو که گلوم سوخت. سرم رو بردم بالا و چشمام رو باز کردم. اولین چیزی که دیدم نگاه خیره اراز بود. شاید توهم میزدم اما انگار داشت سرزنشم میکرد. احتمالا وسط بحث مهمی بودن چون بقیه هم ساکت شدن و بعد از دنبال کردن رد نگاهش به من رسیدن. کمی از نوشیدنی توی دستش که بنظر میرسید نوشابه ای ابمیوه ای چیزی باشه خورد و بعد از گذاشتن لیوانش روی میز و گفتن چیزی به دیانا از پله پایین اومد. نمیدونم چرا اما حس کردم داره میاد این طرف. _چندسالته؟ قبل از اینکه بخوام چیزی بگم حضور اراز رو کنار خودمون حس کردم. نیم نگاهی به رول توی دستم و پسری که کنارم نشسته بود انداخت و گفت؛ _کارت دارم. به چشم های تنگ شدش خیره شدم و از روی دسته مبل بلند شدم و رول توی دستم رو پرت کردم روی زمین و پشت سرش حرکت کردم. حالا درست نمیتونستم راه برم و سرم کمی گیج میرفت. حس احمق بودن داشتم و از همه مهمتر خیال میکردم همه این رو میدونن. در یکی از اتاقارو باز کرد و رفت توش که رپشن سرش وارد شدم. حالا لامپ این قسمت روشن بود و بهتر میتونستم چهرش رو ببینم. با اون سرمه سیاه دور چشمش شبیه هیولاها شده بود. فکر کنم باید اجازه میداد چشماش رو لیس بزنم. یه نفر روی صندلی نشسته بود و داشت پیرهن خامه ایش رو پاک میکرد. دوست داشتم ازش بپرسم از کجا خوراکی گیر اورده. اراز_غزل. نگاهم رو از دختری که تلاش میکرد نسبت به ما بی توجه باشه گرفتم و به راز دوختم. اخماش کمی توی هم بود و دستش رو به دیوار گرفته بود. کولر روشن بود و موهای موج دارش رو توی صورتش میکوبید. حالا لب های باریکش رو به هم میفشرد و خط فرورفته کنار لبش بهم دهن کجی میکرد. چرا انقدر خشن؟ _زود باش الان کیک میدن، گشنمه.. حالا حرف زدن یک مقدار برام سخت بود و اصلا به یاد نمیوردم که چی میخواستم بگم.

شاید همه اینا توهمه، مگه نه نیازی ندارم به تصورت.

هیچ نمیفهمم تو چه دلیلی برای ناراحت بودن داری؟ اگر از من بپرسی، نیاز دارم روزی کاملا بی‌هوا و بدون برنامه‌ریزی قبلی با کسی ملاقات کنم، کاملا بی منظور و از سر حواس پرتی بهش لبخند بزنم و بزارم برای سالهای اینده دلیل تمام خنده‌هام باشه. انگار که بخواد زندگیم رو از توی مشتم در بیاره و جلوی اینکه لحظه به لحظه فشارش بدم رو بگیره. کاش کسی بود که برای سالهای سال، من رو از دست خودم نجات میداد و من از هر نوع تلاشی برای نگه داشتنش اسوده بودم. تو همه اینارو داری. تو همه من رو داری.

ما نویسنده‌ها عاشق میشیم تا دنیا کتاب‌های بیشتری داشته باشه.

تورو نگاه کردم و تو تلاش میکردی به هرچیز و هرکسی توجه کنی جز من.

یه بغض تیره توی گلومه، دقیقا همونجایی که مرگ نفس میکشه.

Sheydaa_3.mp315.19 MB

تو مثل یه لبخند بزرگ به چهره مرگ میمونی، جسور، بی‌واهمه و نیستی ناپذیر.

نوشتن از غم و غصه تا ابد بی‌انتهاست و تو نوشتنی ترین الهام.

دلم میخواد به همونجایی برم که تموم ادمایی که بدون وجود من میمردن رفتن.

photo content
+1

که برای رسوایی، دنبال بهونه‌ام.
که برای رسوایی، دنبال بهونه‌ام.

اگر لحظه‌ای که مردم افتاب توی اسمون بود و کسی تیرگی جان کندنم را ندید چه؟

نمیدونم فرقت با ادما توی اینه‌که شبیهشون نیستی، یا اینکه شبیهت نیستن.

مثل تموم دیروزای بی من.

خیال کردم که درمانی، نه که درد بی درمانی.

بود و نبودت در هر صورت باعث ریختن ریملم میشه.

یه هول نمیدین ویایپی بشیم 200؟ چنل vip, پارت234, رمان مونارک. هزینه ورود:35T (فقط از طریق کارت به کارت.) برای گرفتن شماره کار
+1
یه هول نمیدین ویایپی بشیم 200؟ چنل vip, پارت234, رمان مونارک. هزینه ورود:35T (فقط از طریق کارت به کارت.) برای گرفتن شماره کارت و ارسال رسید به ایدی زیر پیام بدید. @Vipadmind