𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Открыть в Telegram
2 853
Подписчики
-424 часа
-117 дней
-6630 день
Архив постов
2 853
#part500
نمیخواستم بهش بگم که غزل رو هم با خودم میبرم.
نباید از این موضوع مطلع میشد، مگر نه به هیچ عنوان کمکی بهم نمیکرد و عمرا اگر اجازه میداد کارهام انجام شه.
باید فکر میکرد خودم به تنهایی میرم و غزل میمونه همینجا، اونوقت تمام تلاشش رو میکرد تا گورم رو گم کنم و برم پی کارم.
_ریجکت شدم.
حسابام رو چک کردن دیدن هزینه سرمایه گذاری و تمکن مالی ندارم.
از سمتی هم برای تحصیل نمیخوام برم و حتما باید جاب افر باشه.
قطعا باور میکرد، اون از ارثی که بهن رسیده بود خبر نداشت و باور میکرد که قانونی نمیتونم جابه جا بشم.
اهورا_اگر کمکت کنم چی به من میرسه؟
_اینکه وقتی رفتم و به یادت اوردم نمیگم رفیق مزخرفی بودی و مدیونت میمونم.
میدونم که دوست داری ادمها مدیونت باشن و همه چیز رو از صدقه سریت ببینن.
پولی ندارم که بخوام بهت بدم.
گدا یا خسیس نبودم، اما اگر میفهمید پول دارم قطعا متوجه میشد که میتونم قانونی هم برم.
البته که هنوز انحصار وراثت به من نرسیده بود تا بتونم از چنگال اقای یزدانی درش بیارم، ولی به زودی درستش میکردم.
از سمتی کارهای من اوکی بود و اگر میرفتم اونجا خیلی راحت میتونستم شهروندی بگیرم.
دلیل قاچاقی رفتنم غزل بود و به محض اینکه از مرز ردش میکردم همه چیز اسون میشد.
نمیتونستیم با هواپیما یا طور با ویزای گردشگری بریم، چرا که نباید کسی میفهمید از کشور خارج شده.
اگر متوجه میشدن که اون بابای ارشیارو کشته خیلی راحت پیداش میکردن و دستگیر میشد.
اهورا_حلش میکنم.
ولی سخته و پول لازمه.
_چقدر؟
اهورا_شاید صد و پنجاه میلیون.
_زیاد نیست؟
اهورا_زیاده، اگر بخوای خودت بری ارزون تر درمیاد ولی ریسکش خیلی خیلی بالاست.
هزینه جا و مکان و اینجور چیزاهم میگیره، از هر بیست نفر شونزده نفر رو خیلی راحت رد میکنه.
کارش خیلی درسته.
_میخوام باهاش صحبت کنم.
اهورا_لازم نیست تو صحبت کنی، خودم اوکیش میکنم.
جملش رو درحالی که میشد شک و شبهه رو از توی چشمهاش خوند گفت.
اهورا خیلی باهوش بود و دور زدنش کار راحتی نبود.
خیلی راحت راست رو از دروغ تشخیص میداد و باید خیلی حواسم رو جمع میکردم.
مخصوصا حالا که دروغ گفته بودم.
اگر میفهمید دیگه نمیتونستم جمعش کنم و دیگه تره هم برام خورد نمیکرد.
_نمیتونم.
اینکه تو ندونی کی و چه وقت و کجا میرم برام خیلی بهتره.
هرچی نباشه من شریک جرم یه قتل محسوب میشم.
اگر تو یا ارشیا یا غزل رو دستگیر کنن از کجا میتونم مطمئن باشم که لوم نمیدید؟
زمان بارها بهم ثابت کرده که گاهی وقتا اصلا ادم قابل اعتمادی نیستی.
سرش رو تکون داد و چشمهاش رو تنگ کرد.
اهورا_من خودم هم شریک جرم محسوب میشم.
_تو بلدی چطور در بری.
پای تو یکی به هیچ عنوان گیر نیست.
اهورا_درسته.
حالا بیخیال تیشرت کثیفش شده بود و کاملا به مبل لم داده بود.
اهورا_میخوای غزل رو ول کنی و بری؟
_تا اینجا هم خیلی بهش لطف کردم و براش وقت گذاشتم.
نمیتونم به خاطر گندی که زده خودم رو توی دردسر بندازم.
من این وسط هیچ کارم.
نمیخوام به خاطر ثوابم کباب بشم.
اهورا_کدوم ثواب؟
تو جدی خودت رو کسی که نجاتش داد میدونی؟
وقتی که تو پیداش کردی خودش خودش رو نجات داده بود.
تو فقط به من زنگ زدی و باهاش فرار کردی و احتمالا چندبار هم توی اون ویلایی که رفتید ترتیبش رو دادی.
تو لطفی در حق کسی نکردی، بلکه موضوع سود و منفعت خودت بوده.
حرفاش داشت حرصم رو درمیورد و عصبیم میکرد.
خوشم نمیومد اینجوری راجب غزل صحبت کنه انگار که یه برده جنسیه.
انقدر واضح و شفاف!
اما نمیتونستم چیزی بگم.
اگر حساسیت نشون میدادم قطعا متوجه میشد که نسبت به غزل بی تفاوت نیستم.
اونوقت قطعا میفهمید که نمیخوام بیخیالش شم و فرار کنم.
حتی شاید با این حرفهاش میخواست امتحانم کنه!
نمیدونستم که چی توی ذهنش میگذره و تنها راه خلاص شدن ازش این بود که اون هم نتونه من رو درک کنه.
_شاید درست بگی.
اما همینکه اون فکر کنه من نجاتش دادم و بخواد به هرطریقی برام جبرانش کنه کافیه!
فرض کنیم من به فکر سود و منفعت خودمم.
الان دیگه موندن برام منفعتی نداره و بلعکس خیلی هم خطرناکه.
اهورا_پس سعی بکن استفاده های اخرتم بکنی، چون تا کمتر از دوهفته دیگه کارت رو ردیف میکنم و دیگه اینورا پیدات نمیشه.
فیلتر سیگارش رو توی زیرسیگاری فشرد و درحالی که دودش رو بیرون فوت میکرد گفت؛
_اونوقت دیگه نوبت منه.
دندونام رو به هم فشردم و به زور خودم رو کنترل کردم تا نتونه خشمم رو از توی چشمهام بخونه.
خندید و گفت؛
_اونوقت اون دروغ گوی سوء استفاده گر کثیف تویی.
و ایندفعه من از تو متنفرش میکنم و جاهامون عوض میشه.
_برام فرقی نمیکنه، هرکاری میخوای بکن.
من دیگه قرار نیست ببینمش و طرز فکرش هیچ اهمیتی برام نداره.
فقط من رو رد کن برم.
اهورا_تا فردا خبرش رو بهت میدم.
2 853
#part499
زانوهام شل شد و روی زمین نشستم.
از تصور اینکه توش چیزی میبود که میتونستم باهاش همراه اراز فرار کنم تمام تنم مور مور میشد و خونم به جوش میومد.
اب دهنم رو به زور قورت دادم.
من رمز رو نمیدونستم و قطعا انسه هم ازش بی خبر بود.
نمیتونستم به ارشیا خبر بدم، امکان داشت نزاره چیزی بردارم تا فرار کنم.
نه به خاطر طمع یا حرص، بلکه برای اینکه نمیخواست انقدر راحت دوباره از زندگیش پاک بشم.
اما نمیشد.
من تلاشم رو کرده بودم تا بتونم خواهرش باشم.
اما ما از اول بدون هم به دنیا اومده و بزرگ شده بودیم.
راه ما از هم جدا بود و هربار که به هم نگاه میکردیم تمام اتفاقات تلخی که افتاده بود رو به یاد میوردیم.
هرچی نباشه من پدرش رو کشته بودم و این چیز کمی نبود.
نمیخواستم بیشتر از این زندگیش رو خراب کنم و بار اضافه ای باشم که مجبوره تا اخر عمرش تحمل کنه.
اب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم تاریخ تولد مادرم رو به یاد بیارم.
رمز یا مربوط به اون میشد و یا ارشیا.
نفس عمیقی کشیدم و تاریخ اول رو وارد کردم که دستگاه بوق خفیفی زد.
اشتباه بود.
به یاد اوردن تاریخ تولد ارشیا کار چندان سختی نبود، بارها دیده بودمش و بهتر از مال خودم حفظش بودم.
دستگاه دوباره بوقی زد و به این ترتیب این هم اشتباه بود.
توی فیلمها دیده بودم که تا سه بار بیشتر نمیتونی رمز گاوصندوق رو بزنی اما کس دیگه ای به ذهنم نمیرسید و جای اشتباه کردن نداشتم.
برای ابوهادی هیچکس به اندازه ارشیا مهم نبود و به انسه هم پشیزی اهمیت نمیداد.
احمقانه بود اگر تولد خودش رو هم امتحان میکردم.
کم کم داشتم ناامید میشدم که فکر مزخرفی از ذهنم عبور کرد.
اب دهنم رو قورت دادم و دست لرزونم رو بلند کردم.
10 10 83
صفحه پسورد سبز شد و در با صدای تیکی باز شد.
برای لحظه ای حس کردم برقی از تنم گذر کرد و چندشم شد.
رمز تاریخ تولد من بود.
توجهی به این موضوع نکردم و خیلی سریع درش رو گشودم.
چند بسته اسکناس و یه کیسه بزرگ توی کمد مخفی شده بود.
خیلی سریع کیسه رو باز کردم و محتویات توش رو خالی کردم.
یه شال سفید با شکوفه های صورتی روش بود که موقع افتادن روی زمین صدای عجیبی داد.
بلندش کردم و بهش خیره شدم که چند تکه طلا و یه عکس از توش روی زمین ریخت.
ابروهام بالا پرید.
تو عمرم اینهمه طلا یک جا ندیده بودم.
احتمالا مال کسانی بود که برای دعا و طلسم و جنگیری پیشش میومدن.
میدونستم که اون مفتی کاری برای کسی نمیکنه.
چند تکه طلا توی جیب سوییشرتم چپوندم و خواستم بلند شم که نظرم به عکس روی زمین جلب شد.
دوباره نشستم و بلندش کردم.
ابوهادی و مامانم بودن که کنار هم توی یه مکان با دیوار های سفید ایستاده بودن.
مامانم اخم کمرنگی به چهره داشت و دقیقا شال سفید رنگی با شکوفه های صورتی روی سرش بود.
ابوهادی هم با جدیت به دوربین خیره شده بود، اما نوع نگاهش خوشحال به نظر میرسید.
عکس رو برگردوندم و به تاریخش خیره شدم.
بهمن سال هزار و سیصد و هفتاد و هشت، دفتر اسناد رسمی.
احتمالا روز عقدشون این عکس رو گرفته بودن.
بغضم رو قورت دادم و عکس و بقیه طلاهارو توی گاوصندوق چپوندم و شال رو از روی زمین برداشتم و توی دستم فشردم.
این تنها چیزی بود که بعد از اون عکس از مادرم داشتم..
...
اراز؛
پشت در ایستادم و نگاهی به واحد خونه تینا انداختم.
درست حدس زده بودم، میتونستم کفشهای اهورا رو پشت در ببینم.
دستم رو بلند کردم و زنگ زدم.
طولی نکشید که در باز شد.
نگاهم رو به اهورا که سر و وضع چندان مرتبی نداشت دوختم.
برعکس همیشه که لباس هاش کاملا تمیز و مرتب بود تیشرت کثیفی به تن داشت و چهرش خواب الود به نظر میرسید.
_از توی چاه در اومدی؟
اهورا_داشتم اب گرمکن رو درست میکردم.
_خوبه.
پس اینجا موندگاری.
نگاه جدی ای بهم انداخت.
اهورا_اینجا چیکار میکنی؟
الان نباید پیش اون دختره باشی؟
اگر در نبودت کسی دزدیدش چی؟
_اصلا بامزه نیستی.
اهورا_شوخی نمیکردم!
_باید باهات صحبت کنم.
نگاهی به اطرافش انداخت و از جلوی در کنار رفت.
وارد خونه شدم و گفتم؛
_تینا کجاست؟
اهورا_خوابه.
سرم رو تکون دادم و به سمت مبل رفتم و روش نشستم.
میدونستم که مادر تینا برای انجام کارای طلاق از باباش توی شهر نیست و اهورا چندوقتی بود که همینجا میموند.
دوست نداشتم اینجا ملاقاتش کنم اما گوشیش خاموش بود و نمیتونستم باهاش هماهنگ کنم که جای دیگه ای بیاد.
اهورا درحالی که تیشرتش رو بالا میزد تا مبل رو کثیف نکنه روبه روم نشست و گفت؛
_خب.
_به کمکت احتیاج دارم.
اهورا_حدس میزدم، فقط وقتایی که به کمک احتیاج داری میای اینجا.
_میخوام از ایران برم.
اهورا_میخوای پشت سرت اب بریزم یا تا فرودگاه باهات بیام که احساس تنهایی نکنی؟
_میخوام قاچاقی برم.
اهورا_قایق ندارم که ببرمت.
_اشنا داری.
اگه میتونی کاری کن من رو ببرن.
اهورا_مگه کارات درست نشده بود؟
چرا قانونی نمیری؟
2 853
#part498
روبه روی در سفید رنگ زنگ زده ایستادم و بهش خیره شدم.
از روزی که چشم باز کردم این در تمام رویاهای من رو محسور کرده بود و انگار میله زندانی بود که حتی اگر ازش عبور میکردم نمیتونستم زیاد دور بشم و دوباره برمیگشتم تا توی انزوا بپوسم.
سالهای متمادی روی همین نقطه ایستادم و به فلاکتی که پشت دیوارهاش مخفی شده بودم چشم دوختم.
هربار با کلی زجر و زحمت ازش عبور میکردم تا پیش کسی برگردم که عامل اصلی تمام شکنجه هام بود.
حالا که نگاهش میکردم انگار بی جون تر از همیشه ایستاده بود و دیوارهاش توی هم فرو رفته بود.
احساس میکردم اجرهاش پوسیده و دیگه توان قد علم کردن نداشتن.
انگار دیگه نمیتونست از ترس و ضعفم تغزیه کنه و کم کم روبه فرسایش میرفت.
اب دهنم رو قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم.
خاطرات بدی که از اینجا داشتم توی یک زندگی نمیگنجید و انگار از اولین باری که پا اینجا گذاشتم صدها سال میگذشت.
انگار دوبار زندگی کرده بودم و هر دوبارش دردهای تازه ای بهم تحمیل شده بود.
اما حالا با تمام روزهای قبلی فرق داشت.
من دیگه تبعید به این خراب شده نبودم و میتونستم هرجایی که میخواستم برم.
حالا دیگه نوبت من بود تا به دیوارهاش پوزخند بزنم و قدرتم رو به رخ بکشم.
چند تقه محکم به در کوبیدم.
بعید میدونستم کسی در رو به روم باز کنه.
کم کم داشتم ناامید میشدم که حس کردم صدای قدم های کسی رو شنیدم و طولی نکشید که در باز شد.
نفسم توی سینم حبس شد.
برای لحظه ای فراموش کردم که ابوهادی مرده و بدنم از تصور اینکه اون در رو باز کرده باشه لرزید.
خیلی زود به یاد اوردم که خودم با دستهای خودم جونش رو گرفتم و نگاهم به نگاه انسه گره خورد.
از دیدنم تعجب کرد، انگار انتظار داشت برای همیشه از زندگیش محو شده باشم و دیگه هیچوقت من رو نبینه.
به من من افتاد و به سختی گفت؛
_تو..
_هنوز زندم.
انسه_چطور؟
انگار اون هم از کاری که قرار بود ابوهادی باهام بکنه خبر داشت.
نگاهی به اطراف انداخت و گفت؛
_احمد کجاست؟
_نمیدونم.
گم و گور شده.
کنار زدمش و از کنارش رد شدم.
حیاط تازه شسته شده بود و بوی خاک مرطوب میداد.
نگاهی به طبقه بالا انداختم.
خالی و متروک بود.
_خاله ماوا و بچههاش کجان؟
انسه_خیلی وقته که رفتن شهرستان.
صداش هنوز میلرزید و گیج بود.
اینجا چیکار میکنی؟
_اینجا خونمه.
از حرفم جا خورد.
انگار واسه اونم خنده دار بود که این جهنم رو خونه خودم ببینم.
جهنمی که توی متر به مترش شکنجه شده بودم و تقاص کارهای نکردم رو پس داده بودم.
انسه_فکر کردم فرار کردی.
_درست فکر کردی.
به زودی فرار میکنم.
چیزی نگفت.
در رو باز کردم و وارد خونه شدم.
بوی ابگوشت همه جارو برداشته بود و لباس های مردی به جارختی اویزون بود.
مردی که قطعا ابوهادی نبود.
وارد اتاقم شدم و نگاهی به اطراف انداختم.
انتظار داشتم دست نخورده باشه اما فقط یه کمد و تخت خواب توی اتاق بود.
خبری از میز کهنه و اینه و پرده نبود.
انسه توی چهارچوب در ایستاد و گفت؛
_احمد گفت که دیگه برنمیگردی.
ابروهام به هم گره خورد و گفتم؛
_پس تمام این مدت باهاش صحبت میکردی و میدونستی کجاست؟
رنگ از چهرش پرید و گفت؛
_نه.
فقط یکبار بهم زنگ زد و گفت که دیگه قرار نیست برگردین.
فکر کردم بردتت جایی..
ادامه حرفش رو خورد و وقتی فهمید به جای اینه و میزم نگاه میکنم ادامه داد؛
_دادمشون به سمساری.
هیچ پولی نداشتم، مجبور شدم چندتاشون رو بفروشم.
_دیگه به دردم نمیخورن.
این رو گفتم و به سمت کمد رفتم و درش رو باز کردم.
لباس هام سرجاشون بودن.
بلافاصله ساکم رو در اوردم و هرچیزی که فکر میکردم نیازم بشه رو ریختم توش.
وقتی کمد خالی شد نگاهم به البومی که در انتهاش قرار داشت خورد.
کشیدمش بیرون و تنها عکس توش رو در اوردم.
عکس ازدواج مادر و پدرم بود.
البته که پدرم توی تصویر نبود و کسی عکس رو از وسط پاره کرده بود.
عکس رو برداشتم و توی ساک چپوندم و زیپش رو بستم.
بلافاصله از اتاق خارج شدم و به سمت انتهای راهرو حرکت کردم.
انسه_کجا میری؟
توجهی به حرفش نکردم و خیلی سریع وارد اتاق ابوهادی شدم و درش رو قفل کردم.
نگاهی به اطرافم انداختم و نفسم توی سینه حبس شد.
چه شبایی که توی همین اتاق از درد تا صبح خوابم نبرد.
چه بلاهایی که اینجا به سرم نیورده بود.
خودم رو کنترل کردم تا بغض نکنم و به سمت کمد رفتم.
همه جارو گشتم اما خبری از هیچ پول یا طلا یا سندی نبود.
دیگه کم کم داشتم ناامید میشدم که نگاهم به سمت جای کولر دیواری رفت که پشت یه کمد مخفی شده بود.
این قسمت از خونه به انباری راه داشت و پشت جایی که کولر باید قرار میگرفت پر از چوب پنبه و فیبر بود.
به زحمت کمد رو کنار کشیدم که نگاهم به یه گاوصندوق خیلی کوچیک خورد.
چشمام از تعجب درشت شد و سر جام خشک شدم.
هیچوقت به ذهنم خطور نکرده بود که چرا با وجود اینهمه جای خالی توی اتاق این کمد باید جلوی جاکولری گذاشته میشد.
2 853
#part497
زبونم بند اومده بود.
هیچوقت انتظار چنین حرفی رو ازش نداشتم.
به قدری غیر منتظره بود که واقعی و قابل باور به نظر نمیرسید.
_من..
اگر دست خودم بود چشم بسته هرچی میگفت قبول میکردم و تا ته جهنم هم باهاش میرفتم.
اما من اصلا توی شرایطی نبودم که بخوام حتی یه مسافرت کوچیک برم، چه برسه به مهاجرت کردن!
_من نه پول درست حسابی دارم نه ویزا یا پاسپورت.
هیچی ندارم که بخوام بیام.
تازه فکر نمیکنم بعد از همه اون اتفافات ارشیا اجازه بده بیام.
نگاهش همچنان جدی و مصمم بود.
اراز_موضوع پول حل شدنیه.
اگر بخوایم قاچاقی بریم نه پول زیادی لازم داریم و نه ویزا و پاسپورت.
از اون گذشته، بابای ارشیا حتما پس اندازی طلایی سکهای چیزی داشته.
تو هم از اونا سهمی داری.
اخمام رو توی هم کشیدم و چیزی نگفتم.
راست میگفت، ابوهادی فقط برای ما بدبخت و بی پول بود.
مگه نه ارشیا هرچیزی که میخواست داشت و دقیقا مثل اقازاده ها زندگی میکرد.
حتما ابوهادی پول و سرمایه ای داشته که از من و انسه مخفی میکرده.
اگر پول نداشت چطور میخواست ارشیارو بفرسته خارج؟
اونهمه سال اون کارای احمقانه رو کرد که براشون میلیونی پول میگرفت.
قطعا سرمایه ای داشت که ارشیا هم ازش بی خبر نبود.
یادمه اون اوایل عصبانی بود که چرا خواهرشم و قراره ارث ببرم.
اونموقع تعجب کردم که منظورش از ارث چیه، اما حالا میدونستم که کاسه ای زیر نیم کاسه وجود داره.
قطعا چیزی بود که اینهمه براش حرص و جوش میزد.
اراز_اوضاع الان فرق میکنه.
درسته ارشیا خیلی تعصبیه ولی در این مورد نمیتونه حرفی بزنه.
کمی روی میز خم شد و با صدای اروم تری گفت؛
_تو الان یک نفر رو کشتی.
اگر اینجا بمونی برات خیلی خطرناکه.
حتی اگر متوجه نشن تو قاتلی و به عنوان نزدیکانش ازت بازجویی کنن نمیتونی خونسردیتو حفظ کنی و خودت رو لو میدی.
حتی اگر هم مخالفت کرد تو نیازی به اجازه اون نداری.
مگه چیکار برات کرده که مجبور باشی به حرفش گوش بدی؟
جز اینکه مثل باباش اذیتت کرد و پشتت رو خالی کرد چه حرکتی برات زده؟
حرفش غلط نبود، اما نمیتونستم تاییدش کنم.
ارشیا هم این اواخر به اندازه من اذیت شده بود.
من پدرشو کشته بودم و این چیز سادهای نبود.
از سمت دیگهای اگر این اتفاق بیشتر از من ازارش نداده بود کمتر هم نبود.
قطعا خیلی خودش رو سرزنش میکرد و توی هیچکدوم از این داستانا تقصیری نداشت.
نفس عمیقی کشیدم و به چشمهاش زل زدم.
وقتی از این فاصله کم نگاهش میکردم قلبم میخارید و مور مور میشد.
اگر واقعا به همین اسونیهایی که میگفت بود من هیچ مشکلی با رفتن نداشتم.
از بچگی ارزوم بود که از این شهر نحس فرار کنم و دیگه هیچوقت ادمای توش رو نبینم.
و اراز همونی بود که میدونستم بلاخره یه روز میرسه و نجاتم میده.
همون کسی بود که میتونستم باهاش هرجایی برم، بدون اینکه از چیزی بترسم یا احساس خطر کنم.
نفس عمیقی کشیدم و به زور گفتم؛
_چرا اینکارو میکنی؟
اخماش کمی باز شد و گفت؛
_منظورت چیه؟
توی اون لباسهای تیره رنگ پوستش روشن تر از همیشه بنظر میرسید و چشمهاش خمار و خسته بود.
_چرا خودت رو درگیر من میکنی؟
چرا دنبالم گشتی؟
چرا میخوای با خودت ببریم؟
تو هیچ مسئولیتی در قبال من نداری.
انگار از سوالاتم هیچ خوشش نیومده بود چون ابروهاش دوباره به هم گره خورد.
نگاهش رو ازم گرفت و به ظرف غذای جلوی دستش دوخت.
دوست داشتم بدونم.
تمام اینکارهاش حتما یه دلیلی داشت.
همش به خاطر دلسوزی یا ترحم نبود.
من قطعا براش مهم بودم.
میخواستم بدونم چه نقشی توی زندگیش دارم.
میخواستم بدونم چه حسی بهم داره.
هیچکدوم از کارهاش و قدمهایی که برام برمیداشت از چیزی مطمئنم نمیکرد.
تا نمیشنیدم هیچ چیز رو باور نمیکردم.
اراز از خیلی لحاظ ها سر بود و هیچی کم نداشت.
کسی مثل اون حتی به من نگاه هم نمیکرد.
من فقط دردسر بودم وجودم میتونست برای هرکسی خطرناک باشه.
اراز_فکرات رو که کردی بهم بگو.
اگر توهم بیای زودتر میریم و قاچاقی میتونیم رد بشیم.
اونجوری کسی نمیفهمه کجایی.
چیزی نگفتم و سرم رو پایین انداختم.
نمیخواست جوابم رو بده..
تصمیم من از همین حالا هم مشخص بود.
اگر میرفت دیگه زندگی رو نمیخواستم.
تنها دلیل زنده بودنم اون بود و نمیتونستم به این راحتی از دستش بدم.
برای اینکه باهاش برم هرکاری میکردم.
حتی میتونستم بانک بزنم.
من دیگه اب از سرم گذشته بود و هیچی برای از دست دادن نداشتم.
2 853
Repost from N/a
👑 جایی که میتونی پرنسس، ددی یا تولهی کوچولوی ارباب باشی 🐾
https://t.me/+b5Gdgyo6Do8xYWZk
🔥 کیوتهای ناز و وحشی 💋
💖 اگه میخوای به دست یه ددی یا مامی جذاب بیوفتی، جای خودته
https://t.me/+b5Gdgyo6Do8xYWZk
🩷 بیا که درد و آرامش رو با هم تحویل بگیری
https://t.me/+b5Gdgyo6Do8xYWZk
👠 ملکههای BDSM اینجان…
❓ تو کجایی؟ 😈
2 853
Repost from N/a
🌸 باغِ مخفیِ رنگینکمون 🌈
https://t.me/+b5Gdgyo6Do8xYWZk
🎀 طنابهای مخملی صورتی، 💜 شلاقهای نرم بنفش
https://t.me/+b5Gdgyo6Do8xYWZk
💋 دردی که مثل بوسهای عاشقانه روی پوست مینشیند
https://t.me/+b5Gdgyo6Do8xYWZk
🧸 اینجا لیتل باشی، 💞 قلبها با طناب به هم گره میخورند
https://t.me/+b5Gdgyo6Do8xYWZk
🖤 ددی باشی، 🌙 شبها پر از نالههای شیرین لیتلهای کیوته
https://t.me/+b5Gdgyo6Do8xYWZk
👑 بیا پرنسسِ شیطون و ناز ما باش 😌💕
2 853
Repost from N/a
🌈 خوش اومدی به گپ رنگینکمونی ما 🌈
🔗 گروه BDSM & LGBT 🔗
https://t.me/+b5Gdgyo6Do8xYWZk
🏠 خونهی دخترای دیوونهی لذت 💕
https://t.me/+b5Gdgyo6Do8xYWZk
🕯 شمع صورتی، 🪢 طناب بنفش، 🖤 شلاق مخملی
https://t.me/+b5Gdgyo6Do8xYWZk
🎀 همهچی برای لیتلهای کیوت، 🧸
https://t.me/+b5Gdgyo6Do8xYWZk
ددیهای مهربون، 💞 جایی برای نازترین کاپلها
https://t.me/+b5Gdgyo6Do8xYWZk
👑 بیا پرنسس، امشب مال توئه ✨
2 853
Repost from N/a
👑 جایی که میتونی پرنسس، ددی یا تولهی کوچولوی ارباب باشی 🐾
https://t.me/+b5Gdgyo6Do8xYWZk
🔥 کیوتهای ناز و وحشی 💋
💖 اگه میخوای به دست یه ددی یا مامی جذاب بیوفتی، جای خودته
https://t.me/+b5Gdgyo6Do8xYWZk
🩷 بیا که درد و آرامش رو با هم تحویل بگیری
https://t.me/+b5Gdgyo6Do8xYWZk
👠 ملکههای BDSM اینجان…
❓ تو کجایی؟ 😈
2 853
Repost from N/a
🌸 باغِ مخفیِ رنگینکمون 🌈
https://t.me/+b5Gdgyo6Do8xYWZk
🎀 طنابهای مخملی صورتی، 💜 شلاقهای نرم بنفش
https://t.me/+b5Gdgyo6Do8xYWZk
💋 دردی که مثل بوسهای عاشقانه روی پوست مینشیند
https://t.me/+b5Gdgyo6Do8xYWZk
🧸 اینجا لیتل باشی، 💞 قلبها با طناب به هم گره میخورند
https://t.me/+b5Gdgyo6Do8xYWZk
🖤 ددی باشی، 🌙 شبها پر از نالههای شیرین لیتلهای کیوته
https://t.me/+b5Gdgyo6Do8xYWZk
👑 بیا پرنسسِ شیطون و ناز ما باش 😌💕
2 853
#part496
_خیلی زشته که این حرف رو میزنم اما از اونجایی که میخوام وضعیت افتضاحم رو شرح بدم باید بگم که هیوا بیزنسی بود.
البته خیلی کم میگرفت، همیشه بهش میگفتم نرخش رو بیشتر کنه اما بیچاره کلا ارزون بود.
اراز_چی!؟
انگار به زور داشت جلوی خودشو میگرفت تا نخنده.
اراز_این چیزا رو فقط توی فیلما دیده بودم.
خندیدم و به چشماش نگاه کردم.
_همیشه بهم پیشنهاد میداد منم باهاش همکاری کنم ولی توی مرام من نبود از کسی پول بگیرم.
یه لحظه حس کردم حرفم قشنگ نبود و این رو از قیافه اراز هم میشد خوند.
_منظورم اینکه..
نمیدونستم چطور جمعش کنم.
_ولش کن چرت و پرت گفتم.
سرم رو پایین انداختم و اخمهام توی هم رفت.
انگار میخواست بحث رو عوض کنه چون گفت؛
_اونموقع ها عاشقم بودی.
_چی؟
خیلی سریع سرم رو بلند کردم و احساس عجیبی بهم دست داد.
اراز_روزای اول.
یادته چقدر باهام لاس میزدی؟
_من با همه لاس میزدم.
تازه زیاد هم ازت خوشم نمیومد.
اراز_الان چی؟
احساس کردم برقی چند هزار ولتی از وجودم گذشت.
سوال شاخ داری نپرسیده بود، اما برای من جواب دادنش خیلی سخت بود.
نگاهم رو از چشمهای سبزش گرفتم و به کاپشن مشکیش دوختم.
_ازت بدم نمیاد.
بچه خوبی هستی.
ابروهاش بالا رفت و با تمسخر گفت؛
_بچه خوبیم!؟
_اره.
قابل تحملی.
تازه برام صبحونه هم میگیری، وقتیم گم میشم دنبالم میگردی.
کسی تا حالا اینکارو برام نکرده.
اراز_نکتههای مثبت دیگهایم دارم.
_نه دیگه همینان.
دوست داشتم سریع بحث تموم شه مگه نه یه جوری خودم رو لو میدادم.
اراز_قبلا که شبا میومدی پیشم نکته های مثبتم بیشتر بود.
این رو گفت و سرش رو کمی کج کرد.
میدونستم منظورش چیه.
اونموقع ها که مثل گربه های تازه فحل شده بودم و فقط میخواستم یه جا گیرش بیارم بپرم روش.
_یبار بیشتر شب نیومدم پیشت اونم بعد مهمونی اکس پولدارت بود.
اراز_عسل اکس من نبود.
_اهورا که میگه بود.
اراز_اکسم نبود فقط یه شب باهم بودیم اهورا هم چون دوستش داشت شر راه انداخت بعدشم که دختره رفت دبی همش تموم شد رفت.
_پس من الان بین تو و اهورا نقش عسل رو دارم؟
چند ثانیه بدون حرف نگاهم کرد و بعد با لحنی جدی پرسید؛
_منظورت چیه؟
_منم مثل عسلم دیگه.
چند شب باهام بودی اهورا هم شر راه انداخت الانم همچیز داره تموم میشه میره.
من میرم خونمون، توهم میری همونجایی که قراره بری و مشکلاتت با اهورا تموم میشه.
البته شاید من نرم خونمون و برم زندان.
اخماش رو کمی توی هم کشید و نگاهش رو ازم گرفت.
حرفم خودم رو هم ناراحت کرده بود، اما انگار واقعا حقیقت بود.
من برای اراز چیز دیگه ای نمیتونستم باشم، فقط کسی که برای چند شب باهاش بوده.
سفارش رو که اوردن سکوت طولانی تر هم شد.
اراز از گارسون تشکر کرد و نفس عمیقی کشید.
هنوز هم بدون حرف به میز خیره شده بود.
_چرا نمیخوری؟
اراز_حرفت اصلا قشنگ نبود.
_حقیقت تلخه.
اراز_اولا اهورا تورو دوست نداره و اگرم ری اکشنی نشون میده به خاطر عقدش از داستان عسله.
دوما قرار نیست دوسه شب باهات بوده باشم و ولت کنم به حال خودت یا اینکه بخوای بری زندان.
_پس قراره چیکار کنی؟
نفس عمیقی کشید و نگاهش رو به چشمام دوختم.
اراز_توهم با من بیا.
حرفش باعث شد شوک زده بشم.
چندبار توی ذهنم جملش رو مرور کردم و به زور گفتم؛
_چی؟
اراز_میتونم با خودم ببرمت.
کارای من تقریبا اوکی شده، اگر دنبالشون رفته بودم تا الان تموم شده بود.
ولی میتونم کارای توهم بکنم و غیر قانونی بریم سمت ترکیه.
بابای ارشیاهم دیگه نیست تا جلوت رو بگیره.
2 853
#part495
غزل_میخوام با ارشیا حرف بزنم.
تو شمارش رو داری؟
_نه ولی احتمالا اهورا داره، بعدا از اون میگیریم.
وارد اشپزخونه شدم و سعی کردم به بهونه درست کردن صبحونه فکرم رو جمع کنم.
جز چند بسته خوراکی و کنسرو هیچی نبود.
حتی چای هم نداشتیم.
اخمام رو توی هم کشیدم و در کابینت رو بستم.
باید میرفتم یچیزی میخریدم.
اما نمیتونستم غزل رو توی خونه تنها بزارم.
سرم رو بلند کردم.
_میخوای صبحونه رو بیرون بخوریم؟
غزل_برام فرقی نمیکنه.
_پس لباس بپوش بریم یکمم خرید میکنیم.
با بی حالی از روی مبل بلند شد و گفت؛
_هیچی ندارم.
_از لباسا من بپوش.
چیزی نگفت و بدون حرف به سمت اتاق رفت.
ناخوداگاه سرم رو چرخوندم که برخلاف انتظارم در رو بست.
و این یعنی واقعا وضعیت افتضاح بود.
...
غزل؛
بعد از اینکه هردو اماده شدیم در ماشین رو باز کردم و توش نشستم.
بدن درد بدی داشتم و تلاش میکردم دلیل دیگه ای به جز خماری براش پیدا کنم.
دلم نمیخواست دوباره اونکارو کنم، اگر هم میخواستم نمیتونستم.
اراز همش پیشم بود و جایی سراغ نداشتم تا چیزی گیر بیارم.
بلاخره بعد از اینکه اراز هم سوار شد راه افتادیم.
هر ماشین پلیسی که میدیدم دلم میریخت، درصورتی که تا قبل از این اتفاق هیچوقت متوجه وجودشون نشده بودم.
انگار پلیس ها فقط برای گرفتن حق دیگران وجود داشتن، نه برای من!
از اینجا به بعد باید کجا میموندم؟
خونه ابوهادی یا پیش ارشیا؟
چطور میخواستم با اون زندگی کنم؟
چطور میتونستیم همدیگه رو نگاه کنیم و طوری رفتار کنیم انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده؟
اگر پیش ارشیا نمیموندم چطور میخواستم برگردم به اون خونه؟
زندگیم واقعا بی خود و پوچ بود.
بلاخره اراز کنار یه کافه ایستاد و نگاهی بهم انداخت.
انگار میخواست نظرم رو بدونه یا ری اکشنم رو ببینه.
من تاحالا توی کافه صبحونه نخورده بودم و بنظرم چیز احمقانه ای بود.
با این اوصاف از ماشین پیاده شدم و درو بستم.
خجالت اور بود که اون میخواست همه چیز رو حساب کنه.
مگه چیکاره من بود که خرج چیزایی که میخوردم رو باید میداد؟
اونم وقتی که وضعیتش بهتر از من نبود!
احساس بدی داشتم.
البته اگر بدش میومد یا پولش رو نداشت میرفت یه تیکه نون با یه قاچ پنیر میگرفت مینداخت جلومون، حتما خودش دلش میخواد گند بزنه به پولاش.
وارد کافه شدیم.
بعد از گذشتن از سالن از پله ها بالا رفتیم و اراز مستقیم به سمت میز صندلیهایی که توی بالکن چیده شده بودن رفت و روی یکیشون نشست.
اطرافم رو از نظر گذروندم، جای جالبی بود و ویوی نسبتا خوبی داشت.
روی صندلی نشستم که منو رو داد دستم.
نگاهی به قسمت صبحانه انداختم.
نمیدونستم صبحانه انگلیسی و فرانسوی چیه، موبایل هم نداشتم تا توی گوگل سرچ کنم.
احمق و از توی کمد در اومده نبودم، اما منوی کافه چیزی نبود که هرکسی تمام چیزهای توش رو بلد باشه، اونم من که سالی یکبار هم پولم نمیرسید از اینجور جاها بیام.
_من کیک و کاپوچینو میخورم.
اراز_تخم مرغ و سوسیس و از اینجور چیزا نمیخوای؟
کیک سیرت نمیکنه ها.
_نمیدونم هرچی خودت خوردی برای منم سفارش بده.
املتی چیزی.
سرش رو تکون داد و منو رو روی میز گذاشت.
اراز_اولین بار که همو دیدیم یادت میاد؟
اولین بار؟
من بارها به اون روز فکر کرده بودم.
از همون روز اول میدونستم که برام شر میشه.
_اره با اهورا بودی.
اراز_بقیه هم بودن.
تینا و بچه ها..
چشمام رو تنگ کردم.
_نه کسی باهاتون نبود.
تو و اهورا بودید که یکی از بچه ها محلمون گوشیت رو زد.
با گیجی نگاهم کرد و بعد انگار که چیزی یادش اومده باشه سرش رو تکون داد.
اراز_اره راست میگی.
من با اون مهمونیه اشتباهش گرفتم.
_نه اولین بار اونجا نبود.
اراز_اهورا رو اونموقع میشناختی؟
سعی کردم جلوی خودم رو بگیرم تا نخندم.
خوشم میومد وقتی راجب اهورا حرف میزد.
انگار حسودیش میشد.
_اره فکر کنم فردای روزی که با تینا اشنا شدم دیدمش.
رفته بودیم بیرون.
سرش رو تکون داد که گفتم؛
_اون پسره که گوشیت رو زد از بچه محلامون بود.
خیلی اذیتم میکرد همیشه باهم دعوا داشتیم ولی بچه بدی نبود.
اراز_کاملا مشخصه بچه بدی نبوده.
پوزخندی زدم و با ناراحتی گفتم؛
_چندوقت پیش مرد.
فکر کنم خودکشی کرد.
اراز_خدا بیامرزتش.
انگار اصلا براش مهم نبود.
سرم رو پایین انداختم.
با یاداوریش ناراحت شده بودم.
بعد از اینکه کسی اومد و سفارشمون رو گرفت اراز گفت؛
_دوست دیگه ای هم داشتی؟
نفس عمیقی کشیدم و لبخند زدم.
_اره، حور و هیوا.
حور میخواست بزرگ شد باهام ازدواج کنه و نجاتم بده.
خیلی وقته ندیدمش.
و لحظه کوتاهی دلم براش تنگ شد.
واقعا خیلی وقت بود که خبری ازش نداشتم.
نکنه کسی اذیتشون کرده بود؟
اراز_هیوا همون دختر لاغره نیست که طبقه بالاتون زندگی میکنه؟
_اره خودشه، تو از کجا میدونی؟
اراز_اونموقع که ارشیا منو تو رو تو اتاق دید و بعدش گم شده بودی با اهورا رفتیم در خونتون.
اونجا دیدمش.
2 853
#part494
وارد لابی مسافر خونه شدم و نگاهی به اطرافم انداختم.
جای چندان لاکچری و شیکی نبود و بوی خاک از سرتاسر سالن به مشام میرسید.
از مسافرخونه خارج شدم و به سمت کنده درختی که توی فضای سبز بلوار افتاده بود رفتم و روش نشستم.
نفس عمیقی کشیدم و تلاش کردم تا جای ممکن به اتفاقاتی که چند دقیقه پیش افتاد فکر نکنم.
باورم نمیشد که چنین کاری کردم.
توی اون لحظه منطقی بنظر میرسید و مشکل چندان بزرگی نبود، اما حالا که کار از کار گذشته بود حال افتضاحی داشتم.
فکر و خیال به حدی ذهنم رو درگیر کرده بود که قابلیت تصمیم گیری هم نداشته باشم و با تحلیلهای مسخره اونجوری سر خودم رو به باد بدم.
به خودم که اومدم نیم ساعت گذشته بود و ده نخ سیگار روشن کرده بودم به طوری که گلوم به شدت داشت میسوخت.
نفس عمیقی کشیدم و از روی صندلی بلند شدم.
باید یه تجدید نظری راجب کارهام میکردم.
...
اراز؛
از لحظهای که بیدار شدم منتظر بودم در خونه به زور باز شه و چندتا مامور بریزن توی خونه.
تموم شب خوابهای چرت و پرت و وحشتناک دیده بودم و سرم درد میکرد.
در اتاق باز بود و میتونستم غزل رو که روی تخت خواب بود به خوبی ببینم.
عجیب بود که انقدر راحت خوابیده بود و بنظر نمیرسید که کابوس ببینه.
احساس عجیبی داشتم.
حس میکردم زندگیم توی این نقطه داشت به پایان میرسید و بعد از این فقط سیاهی و پوچی سر راهم قرار داشت.
اینده خاصی پیش روی خودم نمیدیدم.
حالا که مادرم مرده بود و بابام بی توجه به من به زندگیش ادامه میداد و قرار بود به زودی ازدواج کنه، حالا که چنین اتفاقی برای غزل افتاده بود و یه قتل رو جلوی چشمام دیده بودم و سعی کرده بودم لاپوشونیش کنم..
انگار توانایی هندل کردن اتفاقات اخیر از مغزم برنمیومد و همین باعث شده بود که ارور بده و تمام تصمیمات و هدفهام رو پاک کنه.
چندوقتی بود که حتی دنبال کارهای مهاجرتمم نرفته بودم، اونم الان که دیگه چیزی نمونده بود و اگر پیشون رو میگرفتم تا اخر این ماه میتونستم برم.
تنها مشکلم پول بود، پولی که میتونستم به راحتی از بابام بگیرم و همه چیزم رو جمع کنم و برم.
اما حالا که به تمام اینها فکر میکردم برام خنده دار بنظر میرسیدن.
من نمیتونستم برم، اونم وقتی غزل اینجا بود.
نمیتونستم اینجوری به حال خودش ولش کنم و برم.
موضوع فقط وضعیت بدش نبود.
خودم نمیتونستم بیخیالش بشم.
این چندماه اخیر جوری درگیر شده بودم که انگار نمیتونستم پام رو بیرون بکشم.
انقدر که برام عجیب بود و سعی کرده بودم بفهممش حالا دیگه نمیتونستم بیخیالش بشم.
نه که دوستش داشته باشم یا عاشقش بشم، بیشتر حس میکردم حصاری دورم پیچیده شده که حتی اگر بتونم هم نمیخوام ازش خارج بشم.
این حصار من رو از دنیا و تمام ادم های دیگه جدا میکرد.
محوطه ای بود که با وجود کوچیک و محبوس بودنش، جالب تر از نقاط دیگه دنیا بنظر میرسید.
من عاشق رمز و راز بودم و انگار غزل راز من بود..
_بیداری.
صداش باعث شد از فکر در بیام و بهش نگاه کنم.
جلوم ایستاده بود و بهم نگاه میکرد.
طوری خنثی بود که انگار تمام ماجرا های این چندروز اخیر خواب و خیال بوده و تازه چندروز بیشتر نیست که همدیگه رو میشناسیم.
انگار که هیچ نسبت یا صحبت خاصی باهم نداشتیم و نمیدونست چی بگه.
_اره فکر کنم بیدارم.
سرش رو تکون داد و اروم به طرف مبل رفت و روش نشست.
حس میکردم هنوز به خاطر دیشب ازم ناراحته و به همون دلیل اینطور سرسنگین رفتار میکنه.
_حرفای دیشبم رو فراموش کن.
حالم خوب نبود داشتم چرت و پرت میگفتم.
غزل_میدونم، کار همیشته.
زیادم بی راه نمیگفتی.
_چرا!
بی راه میگفتم.
به چشمام زل زد و نفس عمیقی کشید.
_حالت بهتره؟
غزل_احساس خاصی ندارم.
ناراحت نیستم، اما حالمم خوب نیست.
نمیدونم.
_ناراحت نیستی؟
تمام تلاشم رو کردم تا طوری جملم رو بگم که حالت قضاوتی نداشته باشه.
غزل_نه.
من فقط این چندروز رو زندانی نبودم، تموم عمرم زندانی بودم.
اونقدرا هم سخت و غیر قابل تحمل نگذشت.
اگر هم به اون داستان فکر میکنی، اون هم زیاد برام اهمیتی نداشت.
کل عمرم اون اتفاق برام افتاد و برام فرقی نمیکرد اگر دوباره بیوفته.
فقط میترسم.
از اینکه از این زندان دربیام و وارد یه زندان دیگه بشم..
نمیدونم، به هرحال یه ادم کشتم و این چیز کمی نیست.
_قرار نیست بری زندان.
حرفم خنده دار بود و اونقدر مطمئن بیانش کردم که مضحک ترش میکرد.
نگاهش رو بهم دوخت.
موهاش به طور نامرتبی روی صورتش ریخته بود و چشماش کمی خمار بود.
حالا با وجود تیشرت تنش، میتونستم جای زخم ها و کبودی های دایرهای روی بازوش رو به خوبی ببینم.
غزل_مگه زندان جای قاتل ها نیست؟
دیر یا زود کار منم لو میره.
مملکت قانون داره.
چیزی نگفتم و نگاهم رو به زمین دوختم.
خواستم چیزی که توی ذهنم بود رو به زبون بیارم اما نتونستم.
سرم رو تکون دادم و به سختی از روی مبل بلند شدم.
_صبحونه میخوری؟
2 853
#part493
نمیخواستم بهونه دستش بدم یا حرفاش رو قبول کنم، اما به شدت کنجکاو بودم که بدونم میخواد چیکار کنه.
از سمتی توی شرایطی نبودم که بخوام منطقی فکر کنم و اصلا حالم خوب نبود.
نیاز داشتم که یجوری خودم رو تخلیه کنم.
به چشماش زل زدم.
هنوز هم داغون بنظر میرسید.
انگار حاضر بود هرکاری بکنه تا برای لحظهای همه چیز رو از یاد ببره.
انگار بیشتر از اینکه تحریک شده باشه میخواست حواس خودشو پرت کنه.
حالش رو میفهمیدم.
اصلا دلم نمیخواست جاش باشم.
_حالم خوب نیست.
کاری نکرد.
فقط بهم زل زد و خودش رو عقب کشید.
ارشیا_خوبه..
اخمام رو توی هم کشیدم و بهش زل زدم.
هرچند که داشت دستم مینداخت، اما بنظر نمیرسید که میلی بهم نداشته باشه.
انگار فقط داشت تشنه ترم میکرد.
پوزخندی زد و خواست از روی تخت بلند شه که بازوش رو گرفتم و سمت خودم کشیدمش.
مقاومتی نکرد و اجازه داد کنارم روی تخت بیوفته.
درحالی که تند تند نفس میکشیدم بهش نگاه کردم و دوباره نزدیکش شدم و لبهام رو روی لبهاش گذاشتم.
چند ثانیه اول حرکتی نکرد و باعث شد احساس حماقت کنم.
خواستم خودم رو عقب بکشم که بیشتر بهم نزدیک شد و دستش لای پام نشست.
برای لحظه ای نفسم توی سینم حبس شد.
لبم رو مک زد و دستش رو اروم روی برجستگی زیر شلوارم کشید.
نتونستم به بوسیدنش ادامه بدم و چشمام رو بستم و دهنم رو باز کردم تا به زور نفس بکشم.
دیگه نمیتونستم تحمل کنم.
داشتم منفجر میشدم.
دستش رو از روش برداشت و به سمت کمربندم برد و اروم بازش کرد.
امیدوار بودم که از من نخواد کاری انجام بدم، چون اصلا امکان نداشت.
همینکه بوسیده بودمش هم زیاده روی بود.
از اینکه بکنمش هم خوشم نمیومد، پس میخواستیم چیکار کنیم؟
شلوارم رو پایین کشید و موهاش رو با کش موی دور مچش بالای سرش بست و کمی پایین رفت.
کم کم داشتم میترسیدم و معذب میشدم.
نگاه خمارش رو بهم دوخت و شورتم رو پایین کشید.
چشمام رو بستم و به سختی نفس کشیدم.
باورم نمیشد چه اتفاقی داشت میوفتاد.
ای کاش جای ارشیا خواهرش الان اینجا بود.
فکر کردن به غزل باعث شد نتونم جلوش رو بگیرم و احساس نیاز توم پررنگ تر بشه.
دستش رو روش گذاشت و توی دستش گرفتش.
ارشیا_مال من بزرگتره..
حرفش باعث شد خندم بگیره اما نخندیدم.
قطعا مال اون بزرگتر نبود.
اصلا به قیافه خوشگلش نمیخورد.
خم شد سمتم و نفس های گرمش رو زیر نافم حس کردم.
لبهاش رو زیر شکمم و کشید و اروم زبونش رو به پوستم فشرد که کمی از جا پریدم.
چندبار کارش رو تکرار کرد و نگهم داشت تا از جام نپرم.
همدن لحظه که خواستم اعتراض کنم گرمای لبهاش رو روی التم حس کردم و چشمام رو بستم و دندونام رو به هم فشردم.
لب هاش رو روش کشید و بعد درحالی که مطمئن بودم نگاهم میکنه سرش رو توی دهنش فرو برد.
ناخوداگاه ناله ای کردم و چشمام رو گشودم.
درست حدس زده بودم، داشت نگاهم میکرد.
بیشتر خم شد روم و درحالی که سرش رو جلو عقب میکرد نوکش رو مک زد که ناله دیگه ای کردم.
هنوز چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و درحالی که تند تند نفس میکشیدم چشمام رو بستم و بدنم کمی لرزید.
فاجعه بود، حتی سه دقیقه هم طول نکشید!
نمیدونم انتظار انقدر زود ارضا شدنم رو نداشت یا میدونست و خودش نخواست عقب بکشه، اما ابم کاملا توی دهنش خالی شد.
اروم عقب کشید و درحالی که اب دهنش رو قورت میداد گفت؛
_فکر میکردم از اونایی باشی که نیم ساعت طول میکشه ابشون بیاد.
خیلی سریع از سر جام بلند شدم و شلوارم رو بالا کشیدم و زیپش رو بستم.
حالا که ارضا شده بودم حس خیلی بدی به این اتفاق داشتم.
دوست داشتم بهش بگم وقتی با غزل سکس کردم حتی بعد نیم ساعت هم ارضا نشدم اما دلم نمیخواست کتک بخورم.
_اونجوری هم هست.
ارشیا_یعنی تاحالا نشده بود دو دقیقه ای ارضا شی؟
_نه.
دوست نداشتم راجب این موضوع حرف بزنم.
دلم میخواست خودم رو از پنجره بندازم پایین.
ارشیا_شاید به خاطر اینکه قبلیا دختر بودن.
و صدای پوزخندش رو شنیدم.
حرفش تا حدودی درست بود، شاید هم به این خاطر بود که غزل بلد نبود مثل خودش خوب اینکارو انجام بده.
_یجوری تیکه میندازی انگار من الان داشتم واسه تو ساک میزدم!
ارشیا_اگر میزدی قطعا زیر یه ربع نمیومدم.
میتونی امتحان کنی.
_خفه شو.
این رو گفتم و پاکت سیگارم رو از روی تخت برداشتم و از اتاق زدم بیرون و در رو محکم به هم کوبیدم.
حالم از خودم به هم میخورد.
2 853
#part492
متوجه شدم که داشتم با صدای بلند فکر میکردم.
_نه همچین چیزی نگفتم، اشتباه فهمیدی.
ارشیا_خوبه چون فکر کردم میخوای بهم تجاوز کنی.
و خندید.
پوزخندی زدم و بهش خیره شدم.
قطعا تجاوز کردن بهش به اندازه غزل راحت نبود.
حداقل اگر تا وسط مسیر اعتراضی نمیکرد که اصلا مشکلی نداشت.
وسط خنده بهم خیره شد.
چشمهاش خمار بود و دندونهاش توی اون تاریکی برق میزد.
کمی خودش رو جمع کرد و چشمهاش رو بست.
ارشیا_خیلی گرممه.
در رو باز کن.
_اونوقت میفهمن مواد مخدر استعمال کردیم.
ارشیا_منظورم پنجرهست.
_پنجره بازه.
انگار کاملا گیج بود.
نه به اندازه اونسری که کمیکال زده بود، فازش فرق میکرد.
به قدری گرمش بود که دستهاش رو به سمت تیشرتش برد و از تنش درش اورد.
گل مثل الکل نبود که باعث احساس گرما بشه و هرچیزی که بود از وجود خودش نشاط میگرفت.
من به اندازه اون بدحال نبودم، چرا که دزم خیلی ازش بالاتر بود.
ارشیا مصرف کننده بود اما مشخصا تجربه زیادی نداشت و توی همه چیز دزش پایین بود.
هیچکس به اندازه من توی اینجور چیزها تجربه نداشت و قطعا به همین دلیل بود که از همه داغون تر بودم.
البته که ارشیا هم چندان وضعیت خوبی نداشت، اما هرچی که بود، حداقل فکر کردن به اینکه به یکنفر تجاوز کنه براش جالب نبود.
اب دهنش رو قورت داد و بهم خیره شد.
انگار تلاش میکرد نگاهش رو ازم بدزده اما نمیتونست.
من اما کاملا میدونستم که دارم چیکار میکنم.
از اذیت کردنش لذت میبردم.
_مطمئنی توهم مثل خواهرت نیستی؟
گیج نگاهم کرد که ادامه دادم؛
_حس میکنم توهم گیای.
نگاهش رو ازم برنداشت.
ارشیا_تو نیستی؟
جوابش رو ندادم و نفس عمیقی کشیدم.
_نه.
ولی بدمم نمیاد از اینکه با یه پسر سکس کنم.
ابروهاش بالا پرید و اب دهنش رو به سختی قورت داد.
چشماش با اینکه درشت بود، در حالت طبیعی هم کمی خمار بودن و حالا کاملا داشتن بسته میشدن.
ارشیا_ولی من خوشم نمیاد با یه پسر سکس کنم.
لبخند کجی روی لبم نشست.
من هم دوست نداشتم.
اما وقتی این حرف رو میزدم راست میگفتن.
صرفا فکر کردن به غزل حالم رو به قدری بد کرده بود که نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم و هر حرکتی برام قابل قبول بود.
اما ارشیا فرق میکرد.
اون واقعا از پسرا خوشش میومد و این رو به تازگی فهمیده بودم.
میتونستم اینجوری اذیتش کنم.
میتونستم اینجوری ازارش بدم.
و این خیلی لذت بخش تر از این بود که جلوم بهش دستبند بزنن و دستگیرش کنن.
من از تجاوز خوشم نمیومد، بلکه فکر کردن به این موضوع به خاطر انتقام از ارشیا احساساتم رو ارضا میکرد.
اگر غزل خواهر ارشیا نبود هرگز چنین حسی نداشتم.
مخصوصا با اینکه ازش خوشم میومد و طبعا نباید دلم میخواست کسی بهش دست بزنه.
اما اگر عذاب کشیدن غزل به قیمت عذاب کشیدن ارشیا تموم میشد راضی بودم.
_مطمئنی؟
سرش رو تکون داد و نفس عمیقی کشید.
خندم رو کنترل کردم و کمی بهش نزدیک شدم که خودش رو عقب کشید.
به چشماش زل زدم و صورتش رو از نظر گذروندم.
بدون هیچ ری اکشن خاصی نگاهم میکرد و تند تند نفس میکشید.
برای لحظه ای از خودم پرسیدم که چیکار دارم میکنم؟
ایا انتقام گرفتن ارزش چنین کاری رو داره؟
اما خودم هم میدونستم که به انتقام فکر نمیکنم.
هرچیزی که بود باعث میشد بیشتر و بیشتر نزدیکش بشم و خودم هم دلیلش رو نمیدونستم.
اما قطعا برای انتقام نبود.
اصلا چطور میتونستم با بوسیدنش ازش انتقام بگیرم؟
احمقانه بود.
وقتی فهمیدم که با این روش نمیتونم اذیتش کنم سر جام متوقف شدم.
نیم نگاه کوتاهی به چشماش انداختم و علیرغم میل باطنیم تصمیم گرفتم عقب بکشم که همون لحظه یقه لباسم رو گرفت و به سمت خودش کشیدم.
با حس کردن گرمای لبهاش برق از سرم پرید.
به طوری که حتی توانایی بستن چشمام رو هم نداشتم.
توی ثانیه اول اصلا خوشم نیومد، اما به محض اینکه بیشتر به سمت خودش کشیدم و لبم رو مک زد حسم تغییر کرد.
چشمام به صورت غیر ارادی بسته شد و ناخوداگاه لبش رو مک زدم.
احمقانه بود اما حتی بوسیدن تینا هم چنین حسی بهم نمیداد.
اروم کشید عقب و درحالی که نفس نفس میزد بهم خیره شد.
انگار میخواست مطمئن بشه حال منم به اندازه خودش بده چون نگاهش به سمت شلوارم کشیده شد.
جرعت نداشتم جایی که نگاه میکرد رو نگاه کنم چون از خودم میترسیدم.
قطع به یقین اتفاقی که نباید بیوفته افتاده بود.
این یعنی من هم گی بودم؟
واقعا حال به هم زن بود.
ارشیا_حالت خوب نیست.
نمیتونستم خودش رو درست ببینم و گی بودن خودش رو توی سرش بکوبم بنابر این اخمام رو توی هم کشیدم.
_خوبم.
چیزی نگفت، انگار داشت جلوی خودش رو میگرفت تا خوددار تر باشه.
دندونهام رو به هم فشردم و چشمام رو بستم.
ارشیا_خوب نیستی.
_حتی اگر خوب نباشم چه کاری از دستت برمیاد؟
ارشیا_خیلی کارها.
فقط کافیه اعتراف کنی که خوب نیستی.
هنوز هم حالش بد بنظر میرسید و کنترلی روی کارهاش نداشت.
2 853
تنها چیزی که ممکنه باعث بشه امید به اینکه این واقعا پایانش نبود و زمان همهچیز رو درست میکنه رو کنار بزارم، اینکه یکیمون بمیره.
2 853
تنها چیزی که باعث میشه فکر نکنم که ممکنه در اینده باز هم اتفاقی باهم باشیم و فکر به اینکه این واقعا پایانش نبود رو کنار بزارم اینه که یکی از ما دوتا بمیریم.
2 853
من و تو که به خاطر رد اشک حتی تصویر روبهرومون هم درست نمیبینیم، اما چطور خدا گریه کردن هردومون رو دید و کاری نکرد؟
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
