ru
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Открыть в Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Больше
2 828
Подписчики
-124 часа
-17 дней
-3730 день
Архив постов
#تریـــــســـــــام🏳‍🌈👨‍👨‍👦 🔞حالش بده ددی هاش میخوان امپولاشو بزنن 💉 daddy & little boy🔥💦 🚫پارت واقعی رمان🚫 #مظلوم نگاهشون کردم : #بابایی نمی‌خوام دیگه🥺 #اصرار نتنین🤌🏻🥲 ددی سیاوش بی #حس نگاهم کرد و گفت: #بخواب اراز #زود. با #بغض رفتم #دراز کشیدم چون نمیتونستم #فرار کنم❗️ ددی اومد کنارم و #شلوار و #لباس‌زیرمو تا #زانو هام کشید پایین دستی روشون کشید و لب زد : سیاوش میگم نظرت چیه بیبی #بوی بعد از زدن #امپولش جایزه بگیره؟🍑🍆 با #ذوق سرمو چرخوندم و نگاهش کردم: چی مثلا؟ #مرموز پچ زد : مثلا #ســــــ💦ـکـــــــس https://t.me/+Xig6vJRw4qplOTU0

چیه هرزه کوچولو ؟دلت ارضا شدن میخواد؟🤬🖕‼️ + لطفاااا اجازه بدید ارضا شم 🥺💦🔞 _ خوبه جوجه میخوام صدای ناله هات اتاقو برداره 😏 بلند شد ویبراتورو آورد ... داشتم دیوونه میشدم ناله هام با جیغ همراه بود😫🔥 ویبراتورو رو درجه زیاد تنظیم کرد و گذاشتش رو کلیتوریسم 🍒😭 هر لحظه که می‌گذشت صدای ناله هام بلند تر میشد و به ارگاسم نزدیک میشدم که ...🙊💦😬 #بنر_کاملا_واقعی 🔞💦 🔞🔗🔞🔗🔞🔗🔞🔗🔞🔗🔞🔗🔞🔗🔞🔗🔞 https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh

❌دو تــــــــــــــــــا دــــــــدیـــــــ دانش آموز و قدرتمند کـــــــــ لیتلاشون توی مدرسه هاگوارتز تنبیه می‌کنن❌ ⁉️- اخ ددی خو گلد تلدم ببشید که لفتم سکس تونم⁉️ 🔥💦 هرمان از پشت به صیام نزدیک شد:💦🔥 ⁉️- بیبی خیره سر از کی تاحالا این کرم بی‌ارزت هوس دختر کردن می‌کنه⁉️ 💦🔥تیام با ناز باسنش و روی هوا چرخوند🔥💦 ⁉️- خب وقتی ددی‌ها مارو نمی‌کنن مجبوریم بریم سراغ دخترا❌ 💦🔥با تکون دادن باسنش کی*رش توی باسن صیام عقب جلو شد و از اون طرف کی*ر هرمان داخلش فرو رفت:🔥💦 ❌- اه ددی‌تندت...⁉️ 🔥با داد دونفر خشک شدن:💦 ⁉️- چه غلطی می‌کنید توله‌های خیره سر❌ 🔪سپهراد با اخم داخل اتاق اومد: 💦-این بچه چی میگه💥💦 💥هرمان با تعجب پرسید:💥 💋-چی گفته!؟💋 💦دختر به حرف اومد:💦 💋💥-خودم دیدم داشتن با دوتا دخترای دیگه سکس می‌کردن تازه یکیشون هم دختر بود💦💋 https://t.me/+mNi2W8HmO6kzNjQ0 https://t.me/+mNi2W8HmO6kzNjQ0

تـــــــــــــــــــــــــریـــــــــــــــــــســــــــام 🙈💦 #ددی_مامی_لیتلگرل 🔥💯🍼 لیتل گرل لجباز دوس نداره میسترس داشته باشه 🙈💦🔞 _ راستش تماس گرفتم راجب موضوع تریسامی که مسترم هماهنگ کردن صحبت کنم 🙄😒💢 شما دوست و میسترس خوبی هستین ولی من دلم نمیخواد که به کس دیگه ای خدمت‌ کنم ! مطمئنم درررک می‌کنید ☺‼️ +اوهوع! میفهممت عزیزم ولی من و ددی... 😏 👠🔗👠🔗👠🔗👠🔗👠🔗👠🔗👠🔗 https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh

رمان بزرگسالان🍆🍓💦 لباسشو تو تنش جر دادمو یک سینشو تو دهنم کردمو اون یکی رو می مالوندم با بوسه های ریز روی پوستش به سمت بهشتش رفت دیگه آروم شده بود لیسی به بهشت خیسو داغش زدم ک آهی کشید 🔞💦🔥 (ادامه ی رمان به دلیل صحنه های باز روی لینک زیر بزنید و بخونید اینجا نمی تونیم بزاریم) https://t.me/+5IZ2N1T8q1AxNjZk https://t.me/+5IZ2N1T8q1AxNjZk عشقش فراموشی گرفته همه کار باهاش می کنه حتی به زور ک شاید یادش اومد‼️💋

Repost from N/a
پسر شیرینی پزی که دنیای سادش به دنیای عجیب و غریب تبدیل میشه❌🌈 #ددی #لیتل_بوی #پابلیک ته راه رو ی در #چوبی بود به ستمش رفتم #دستیگره رو به سمت #پایین کشیدم که متوجه شدم در #قفله بیخیالش شدم🔞🔥 با خودم گفتم: چرا #حس بدی نسبت به این #اتاق دارم😱⛓ همیشه صدای #ناله از این اتاق میامد😈🔞 از در #دور شدم برگشتم به سمت راه #پله که صدای باز شدن #درچوبی و صدای اسمم توس..... https://t.me/+PVsjjHHcOlw5Yjg5 https://t.me/+PVsjjHHcOlw5Yjg5 پسر رو شکنجه میده🔥🚶‍♂

Repost from N/a
فرشته ایی از قبیله نگهبان عاشق لوسیفر بزرگ میشه اما خبر نداره که.......🔞🔥🧝‍♂ #گی‌ #غمگین #عاشقانه #پارت_اینده زل زده بود به #چشمای غلتیده در#خون آتشیش با دستش #گلوی انیل رو فشار میداد 🥵 #حرارت دستاش انچنان #داغ بود که گردن انیل ظریف رو #میسوزوند صدای #عجز #انیل بخاطر داغی #آتش در اومد🥺 _ هقق لوو..سی..ف...رر دا..دا...غههه با دیدن #اشک های که تو چشمای انیل حلقه زده بوده یهو به خودش امدو #دستش رو ول کرد و اون #جسم ظریف روی #زمین پرت شد☠😥 _:تو قرار بود برنگردی دیگه به اون قبیله همون جور که #گردنش رو از درد #نوازش میکرد لب زد _: من نمیتونم ازشون جدا بشم اونا خوانواده منن #لوسیفر همینطور که به سمت تختش حرکت میکرد به حرف های انیل #میخندید😈 : اونا چی اونا تورو عضوی از خودشون حساب میکنن .. https://t.me/+PVsjjHHcOlw5Yjg5 https://t.me/+PVsjjHHcOlw5Yjg5

Repost from N/a
لیتلگرل شیطونی که از آمپول میترسه و ددیش برای تنبیهش بهش آمپول میزنه😱💉🩸 با #جیغ به گوشه ی #اتاق پناه برد و دستش رو جلوی چشاش گرفت و گفت: #ددییییی #میتلسمممممممم #مهراد عصبی فریاد زد: بیا اینجا ببینم...وقتی داشتی #شیطونی میکردی باید به فکر #عواقبش هم میبودی... دوباره #جیغ کشید که مهراد #عصبی سمتش رفت و #نبات دویید سمت #سرویس و واردش شد و خواست در رو بلنده که مهراد سریعتر بهش رسید و #پاش رو #لای در گذاشت و... 💖🍭💖🍭💖🍭💖🍭💖🍭💖🍭💖 https://t.me/+5IZ2N1T8q1AxNjZk

#part20 _میخوام ببینم رخت خواب هست یا نه. دایان_رخت خواب برای چی؟ مگه تخت نیست؟ _همینجوری، خواستم فقط نگاه کنم. سرش رو تکون داد و چیزی نگفت. رفتم سمت تخت و روش نشستم و گوشیم رو از روی میز کنارش برداشتم. چند دقیقه ای رو توی اینستا و فضاهای مجازی گذروندم. دایان خیلی زود خوابش برد، حداقل نفس های منظمش که این رو نشون میداد. بهش خیره شدم، موهاش پف کرده و فر شده بودن و ریخته بودن توی صورتش. روی شکم خوابیده بود و بالشتش رو بغل کرده بود. نسبت به دایان احساسات متناقضی داشتم. نمیدونستم که ازش نفرت دارم یا به چشم یه دوست نگاهش میکنم. تکونی خورد و لبخندی زد. ناخوداگاه منم لبخندی روی لبم نشست. توی خواب چهرش معصومانه تر و کم سن تر نشون میداد. لبخنداش قشنگ میشد، ادم رو وادار میکرد بخنده. طوری که بیدارش نکنم از روی تخت بلند شدم. از توی ساک سیگار و فندکم رو در اوردم و از اتاق زدم بیرون. خونه ساکت و اروم بود و معلوم بود که همه خوابن. در اتاق دریا باز بود، میتونستم ببینمش. پتوش رو بغل کرده بود و موهاش ریخته بود توی صورتش. بنظر میومد که خواب باشه. در اتاق رستا و مسیحاهم که بسته بود. از خونه خارج شدم و درو بستم. سیگاری اتیش زدم و مشغول کشیدن شدم. خداروشکر اینجا میتونستم با خیال راحت بدون ترس از مامان یا بابا هرچقدر که دلم خواست سیگار بکشم. البته این ازادی شیرین دو یا سه روز بیشتر طول نمیکشید. با صدای باز و بسته شدن در برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم. رستا در رو بست و اومد سمتم. رستا_چرا نخوابیدی؟ _من ظهرا نمیخوابم، مگه نه شب بی خواب میشم. سرش رو تکون داد و گفت؛ _یادم نبود. یه گرمکن مشکی تنش بود و موهای کوتاهش خیلی نامرتب ریخته بود روی پیشونیش. _تو چرا نخوابیدی؟ رستا_خوابم نبرد. دیشب زود خوابیدم، صبحم تا لحظه اخر خواب بودم. سرم رو تکون دادم و پکی به سیگارم زدم که گفت؛ _با دایان کنار میاید توی یه اتاق؟ نمیخواید همدیگه رو بکشید؟ _نه. اونم زود خوابش برد، حتی حرف هم نزدیم. رستا_خوبه، فکر کنم با هم اوکی شید. _اره. رستا_یه سوال بپرسم راستش رو میگی؟ _سعیم رو میکنم اما قول نمیدم. و با خودم فکر کردم که ممکنه بخواد راجب اون اشتفگیم موقع بیرون اومدن از انبار چیزی بپرسه؟ رستا_واقعا توی انبار موش دیدی؟ چشمام رو ریز کردم و چهرش رو از نظر گذروندم. _اگه بگم یه جن دیدم خیالت راحت میشه؟ خندید و گفت؛ _اره. _نه بابا، جن کجا بود. رستا_من و تو چند ساله با همیم؟ _خیلی سال. رستا_ایا من دروغ و راست تو رو تشخیص نمیدم؟ _فکر نکنم. اگه تشخیص میدادی میفهمیدی که دارم راست میگم. رستا_احیانا یه زن توی انبار ندیدی؟ سرمو انداختم پایین و به اب استخر خیره شدم. _نه. رستا_پس چی دیدی؟ کامی از سیگارم گرفتم و دودش رو فوت کردم بیرون‌‌. _یه لحظه حس کردم ماریا رو دیدم. ابروهاش از تعجب رفت بالا. رستا_ماریارو؟ چرا باید ماریا رو توی انبار ببینی؟ _نمیدونم، چند وقتیه اینطور شدم. هرشب کابوسش رو میبینم، اما انگار الان دیگه به خواب رضایت نمیده و میخواد به بیداریم نفوذ کنه. سرش رو تکون داد و گفت؛ _چه ترسناک. پوزخندی زدم و گفتم؛ _و غیر قابل باور. رستا_نه من باور میکنم. _بنظرم باید پیش یه دکتر خواب برم. رستا_ربطی نداره. بهش خیره شدم. کمی مشکوکانه رفتار میکرد، انگار که از چیزایی خبر داشت که من ازشون بی خبر بودم. _چرا باور نکردی که موش دیدم؟ رستا_اهیل همه چیز رو بهم گفت. _چی!؟ رستا_یادته اون روزی رو که با گریه بهت زنگ زدم و گفتم یه خواب بد دیدم؟ _اره یادمه. رستا_همون خوابی که راجب عشق مامانم و مادرش بود. و شکنجم داده بود و میخواست منو به جن ها بفروشه. و گفته بودم که این خواب رو قبل از اونم دیدم، منتهی قسمت های دیگش رو و انگار جنا همش اذیتم میکردن. _اره یادمه. رستا_اونا خواب نبود. چند ثانیه بدون حرف بهش خیره شدم و سعی کردم اثاری از خنده توی صورتش پیدا کنم تا بفهمم شوخی میکنه. اما کاملا جدی بود. _یعنی چی؟ رستا_اتفاقات توی اون خواب افتاده بود و جنا خیلی وقته که منو اذیت میکنن. البته میکردن، الان تموم شده. یه لحظه یاد روزی افتادم که مامان میگفت رستا جن میبینه و خاله مینا بردتش پیش دعانویس. _متوجه نمیشم. یعنی تو واقعا جن میدیدی؟ رستا_اره. و از وقتی که رفتم پیش ارسو دیگه نمیبینمشون. میدونستم که ارسو اسم مادر نامزد قبلی خاله میناست. و میدونستم که پدر رستا همون پسر ارسوعه. اما فکر نمیکردم که داستان جنا و شکنجه دادن رستا واقعی باشه. با حس کردن حرارتی لای انگشتام فیلتر سیگارم رو پرت کردم روی زمین و پا گذاشتم روش. _چرا زودتر اینو بهم نگفتی؟ رستا_چون باور نمیکردی. _الانم حرفات زیاد قابل باور نیستن. رستا_اگه قابل باور نیستن از کجا فهمیدم که توی انبار موش ندیدی؟ _هرکسی میفهمید، چون من از موش نمیترسم. اگه هم بترسم اینجوری به خاطرش فرار نمیکنم.

#part19 دایان وارد اب شد و گفت؛ _چقدر سرده. از اب رفتم بیرون و نشستم لبه استخر. بچه ها اب بازی میکردن و من از سرما میلرزیدم. همیشه روی سرما خیلی حساس بودم و خیلی زود سردم میشد. رستا هم دقیقا مثل من بود و به زور توی اب مونده بود. دایان اومد سمتم و بهم اب پاشید. _نکنن. سردمه. دایان_واسه همین میپاشم دیگه. چیزی نگفتم و خواستم بلند شم که رستا دستمو گرفت و کشید توی اب. البته خودم هم راضی بودم مگه نه به این راحتی نمیرفتم‌. یکم شنا کردیم و تا تونستیم به هم اب پاشیدیم. رستا همش نگاهم میکرد و مدام ازم میپرسید مطمئنی که موش دیدی؟ موشه چه شکلی بود؟ بزرگ بود یا کوچیک؟ و سوالاتی از این قبیل. از اب رفتم بیرون و خیلی سریع وارد اتاق شدم.‌ تیشرتم رو از تنم خارج کردم و مشغول خشک کردن خودم با حوله شدم. در باز شد و دایان اومد تو. دایان_لباسا من تموم شده، چیزی داری قرض بدی بپوشم؟ _اره. رفتم سمت کمد و یکی از تیشرت هامو که حدس میزدم اندازش باشه در اوردم و دادم بهش. دایان_مرسی‌. سرم رو تکون دادم و مشغول عوض کردن لباسام شدم. هر از گاهی برمیگشتم و زیر چشمی نگاهش میکردم‌. لباسش رو در اورده بود و داشت با حوله بدنش رو خشک میکرد. نمیدونم چرا اما نگاه کردن بهش کار جالبی بود، ادم دوست داشت زل بزنه بهش و کاراش رو تماشا کنه. البته نه همه کاراشو، فقط وقتی که داشت بدنش رو خشک میکرد و لباس تنش نبود. بعد از کارم موهام رو با حوله خشک کردم و از اتاق زدم بیرون. خیلی سریع رفتم توی انبار و کباب پز رو برداشتم. خداروشکر دردسر روشن کردن منقل رو نداشتیم. داشتم کباب پز رو وارسی میکردم و به اتفاقاتی که این چند وقت افتاده بود فکر میکردم که دریا گفت؛ _مسیح، تند و تیز برو مرغارو سیخ بزن. مسیحا_ایشالا تو فلج شدی؟ دریا_متاسفانه تو هنوز دست و پا داری و باید ازشون استفاده کنی. دایان از خونه خارج شد و گفت؛ _دختر خانمای گل، هرکی جوجه هارو سیخ بزنه شب بهش موز میدم. دریا_اون نهایتا هسته خربزه باشه، موز کجا بود؟ رستا_موز نرسیده. دایان_رستا جان به حرمت مسیح بهت چیزی نمیگم اما دریا خانم شما اگه یه شب تشریف بیاری جای سامیار کنار من بخوابی از فرداش منو ببینی سوراخاتو میگیری با جیغ فرار میکنی. نوچی کردم و با اخم به دایان خیره شدم. _جای این بحث های چرت و چرت و صد من مفتتون سعی کنید غذا رو اماده کنید. اینطور بخواید پیش برید تا شب غذا نمیخوریم. مسیحا_مرغا کجان؟ دایان_روی اپن، سیخ ها هم همونجان. به رستا اشاره کرد و دوتاشون باهم بلند شدن رفتن توی خونه. به دریا که روی تاب بود نگاه کردم. خیلی خونسرد لم داده بود و داشت با گوشیش ور میرفت. دایان_من کباب روی منقل رو ترجیح میدم به کباب پز. به نظر تو خوشمزه تر نیست؟ بهش خیره شدم، موهاش حالا کمی صاف بود و دست به کمر ایستاده بود. _منم همینطور اما خب دیدی که منقلی وجود نداشت. دایان_صبر کن برم یه نگاه بندازم. نفس عمیقی کشیدم و به اطرافم خیره شدم. باد لای درخت ها میپیچید و شاخ و برگشون رو تکون میداد. هوا داشت ابری میشد و خورشید کم کم روبه محو شدن میرفت. ذهنم حسابی شلوغ بود. چرا من باید ماریا رو ببینم؟ چه دلیلی داره؟ کل زمان رو داشتم به ماریا و توهماتم راجع بهش فکر میکردم. البته تصاویری که میدیدم زیاد واضح نبود، واسه همین احتمال میدادم که توهم باشه. یعنی.. انگار که ذهنم ساخته بودشون و یا چشمام به اشتباه میدید. سرم رو به چپ و راست تکون دادم و دست کردم توی جیبم تا گوشیم رو در بیارم اما نبودش. یادم افتاد که توی اتاق جاش گذاشتم. دایان با منقل از انبار خارج شد. منقل رو گذاشت و رفت ذغال و اتش زا اورد. ذغال هارو ریخت توی منقل و رفت توی خونه تا سیخ هارو بیاره و منم مشغول باد زدن ذغالا شدم. دریا_کمک میخوای؟ _فکر کنم رستا و مسیحا بیشتر به کمک نیاز داشته باشن. دریا_اونا دونفرن. _ما هم دونفریم. سرشو تکون داد و چیزی نگفت. گهگاهی حس میکردم که دریا واقعا روی مخمه. دایان با سیخ‌ها از خونه خارج شد. چیدشون روی منقل و نشست روی زمین. _همشون اینان؟ دایان_نه یه چندتا دیگه هم هست. سرم رو تکون دادم که گفت؛ _اگه دستت خسته شد بده من باد بزنم. _نه خوبه. بعد از کباب کردن جوجه ها سفره رو توی حیاط پهن کردیم و مشغول خوردن غذا شدیم. نمیدونم چرا اما حالم یکم گرفته بود و مدام به ماریا فکر میکردم. البته نه به خودش، به خیالش. مسیحا و دایان دریا رو مجبور کردن که ظرفارو بشوره. البته خود دریا هم زیاد بی میل نبود و راضی شد. رفتم توی اتاق که دیدم دایان روی تخت‌ خوابیده. تنها بدی این اتاق این بود که پرده هاش خیلی نازک بود و نور زیادی به اتاق میتابید. منم توی همچین نوری اصلا نمیتونستم بخوابم. رفتم سمت کمد دیواری و درشو باز کردم که دایان گفت؛ _میخوای لباس خواب بپوشی؟

#چنلی پر از #فیلم های کوتاه #ایرانی و #خارجی از #فتیش_قلقلک🤤👌🏿 #چالش هایی با حضور #ممبرهای هاتمون از #تجربه هاشون🤩♨️ #داستانک هایی پر از #خنده و #هورنی شدن از افرادی که فتیش قلقلک دارن💦🥵 همه و همه در چنل زیر https://t.me/+dN1K-vfhLlRlOTMx https://t.me/+dN1K-vfhLlRlOTMx

فصل دوم رمان مسلخ (مسخ) در چنل vip #پارت70 روزانه +3 پارت قیمت؛ 15t (واریز فقط از طریق کارت به کارت.) برای گرفتن شماره کارت ب
فصل دوم رمان مسلخ (مسخ) در چنل vip #پارت70 روزانه +3 پارت قیمت؛ 15t (واریز فقط از طریق کارت به کارت.) برای گرفتن شماره کارت به ایدی زیر پیام بدید و بعد از واریز عکس فاکتور رو ارسال کنید. @vipadmind

Repost from N/a
تمامی رمان ها در ژانر های #عاشقانه #آنلاین #فایل #بزرگسال #ممنوعه و ...🔥♨️ فقط و فقط در چنل زیر😻 به صورت کاملا رایگان دارای گپ درخواست برای رسیدگی به درخواست رمان تمامی شما عزیزان💋✨ https://t.me/+HqS6BB0xtBY5MjRk https://t.me/+HqS6BB0xtBY5MjRk

اعتقاد دارم که کار من داستان ساختن نیست. من فقط از زندگی مردم گزارش مینویسم. هرچقدر که تخیلی باشه، یه جایی توی یه دنیایی اتفاق ها درحال رخ دادنن.

#بیبی گرلش #شیطونی کرده به #کاناپه می‌بندتش #تنبیهش می‌کنه با #قلقلک😓📛 #باسنم از #درد اسپنک های #مامی می‌سوخت و #قرمز شده بود و من #گریه می‌کردم . +مامانی .. #مامانی جونم غلط کردم .. #درد می‌کنه تو رو خدا🥺💢 بعد از #ناز کردن موهام با یه #پابند چرمی پایین پاهام نشست و بستشون ... +مامانی ‌.. #مامانی داری چیکار می‌کن‍ ... . دست هاشُ کف پام کشید که با #جیغ خندیدم و #وول خوردم . +مــــــامــــــانی😅🔥 با لبخند پاهامُ #قلقلک می‌داد . _هیس #دختر_خوب حالا حالا ها باهات کار دارم😈⭕️ #مامی اینقدر به کارش ادامه داد که بالاخره بدنم #لرزید و #ارضا شدم فقط با #قلقلک شدن چون #فتیش داشتم🤭🔞 https://t.me/+dN1K-vfhLlRlOTMx https://t.me/+dN1K-vfhLlRlOTMx

Repost from N/a
خسته شدی از رمان های آنلاین و ممنوعه؟!😢 دنبال پی دی اف رمان های گی و لزبین هستی اما پیدا نمی کنی؟💔 همه و همه تمام رمان های #مافیایی، #عاشقانه، #صحنه_دار، #گی، #لزبین #بی_دی_اس_ام، #بزرگسال، #خارجی و ... همه و همه در چنل رمان های ممنوعه♨️ مدارک👇🔞 عشق یوسف💋🔥 حرارت عشق♨️✨ مایدا🔥‼️ درد وارونه💢🍆 و کلی رمان صحنه دار دیگه همه و همه فقط در چنل زیر 👇🔞 https://t.me/+HqS6BB0xtBY5MjRk https://t.me/+HqS6BB0xtBY5MjRk هشدار افراد بی جنبه و زیر هجده سال وارد نشن❌♨️🔞

Repost from N/a
فیــ🔞ـلم امــشـب🔥کلیک کن🏳‍🌈👇🏻
فیــ🔞ـلم امــشـب🔥کلیک کن🏳‍🌈👇🏻

Repost from N/a
پسر حامله ای که گیر سه تا داداش میفته و مجبور میشه باهاشون بخوابه🤭 #امــــــــپــــــــرگ(حاملگی در مردان) #گــــــــــــــی 🏳‍🌈 #اسمات💦 https://t.me/+MNxZwk3GmcQ5ZDg8 #محکوم_به_مرگ_پارت۳۳ دقیقا روی پایین تنش نشسته بودم و میتونستم متوجه #عضو🍆 بزرگ، حجیم و سفتش بشم🔥 اگر #عضوش🍆 داخلم🍑 فرو میکرد، شک نداشتم که #بچه ام سقط میشد🥺. بچه که هیچی، خودم هم #جر میخوردم😱. لیسی به گردنم زد و در حالی که به #برادرش نگاه میکرد، گفت -بیا اینجا و تستش کن. خیلی شیرینه. 🤤 با #ترس😰 بهش نگاه کردم. با صدای لرزون گفتم🥺 +من #حامله‌ام. با من کاری نداشته باشید. تو رو خدا ولم کنید برم.🥺 سرش رو به گوشم چسبوند و هیسی کنار گوشم کشید. تمام موهای تنم سیخ شد. دستش رو روی #شکم‌برامدم گذاشت و گفت -اروم کوچولو. برای بچه ات خوب نیست که بترسی. فقط قراره سه تایی #لذت💦 ببریم دستش رو لای پام🍑 کرد و رو به #برادرش ادامه داد -میبینی چطوری برامون #خیس💦 کرده. میخوای همچین #هلوی🍑 #ابداری💦 رو رد کنی؟ https://t.me/+MNxZwk3GmcQ5ZDg8

لبم رو گاز گرفتم و #پاهام_رو_باز_تر، انگشتام رو #دورانی روی سوراخم #مالیدم و سریع انگشت #فاکم رو واردش کردم! 🫣📛 #آهی کشیدم که جون کش داری گفت😋، شلوارکش رو درآورد و #ک_یر قد علم کرده اش رو دیدم، با لذت بهش خیره شدم👅♨️ کمی #مالوندش و سمتم اومد، پاهام رو با دستاش گرفت و #ک_یرش رو روی سوراخم گذاشت و....🔞🔞🔞 ༺ཌ༈.¸¸ ❝join❝ ¸¸. ༈ད༻ https://t.me/+CZw5e_YjWygzNGY8 https://t.me/+CZw5e_YjWygzNGY8

Repost from N/a
#تخیلی💦 #ددی‌لیتل⛓ #خوناشامی🩸 ددی ای که لیتلشو تو ماشین به صورت مخفی میکنه💦🔞❤️‍🔥 ددی منو رو دیکش نشوند و اروم وارد سوراخم کرد🤤🍆 اروم #ناله کردم که ددی تو گوشم گفت: _خفه شو #توله سگ صدا ناله هاتو راننده بشنوعه کونتو پاره میکنم ددی کلفتشو بیشتر توم فرو کرد🤤🔞 و دستشو برد زیر لباسم و نیپلمو فشار داد که از درد بغض کردم و ناخاسته آهی کشیدم و یهو ددی کل کلفتشو کرد توم🍆🍑 و بلند جیغ زدم🥺 ددی تو گوشم گفت: _الان همینجا جلو راننده میکنمت میخاستم مخالفت کنم که یهو ددی شلوارمو کشید پایین و......😱🔞💦 https://t.me/+SRUMnILr0V45ZTFk https://t.me/+SRUMnILr0V45ZTFk