ru
Feedback
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯

𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯

Открыть в Telegram

دیروز تویِ اتوبوس، یک نفر عطر زده بود. من گاهی بوی کسی را که قبل از من رویِ صندلی نشسته حس می‌کنم. ما دانسته یا ندانسته هرجا می‌رویم تکه‌هایی از خودمان را جا می‌گذاریم. 😮‍💨 — سايمون ون بوی / وهم جدایی ART: A Real Talent

Больше
2 280
Подписчики
Нет данных24 часа
-57 дней
-3930 дней
Архив постов
Repost from Kiosk The Band
مایکل جکسون درگذشت! از آلبوم پایان شیرین. @kiosktheband
مایکل جکسون درگذشت! از آلبوم پایان شیرین. @kiosktheband

sticker.webp0.17 KB

sticker.webp0.26 KB

better_call_saul.mp37.69 MB

Better call saul
Better call saul

مارکو : از بوسه‌ی من خوشت نیومد؟ ورونیکا : کاش گناه نبود تا کاملاً لذت می‌بردم... مارکو : ما گناه می‌کنیم تا خدا بخشنده بمونه... — ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد — پائولو کوئیلو ⬛️ 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞…

ششم جولای - یعنی شنبه - روز جهانی بوسه است… روز جهانی ماچ. بوس به مثابه نیروی محرکه برای ادامه‌ی راه. جهان به خودی خود جای قشنگی نیست و صرفاً باید کاری کرد که قشنگ به نظر بیاید. بی‌دردسرترین و سالم‌ترین راهش هم ماچ است. البته الکل هم هست. ولی خب، آدم با کبد خراب، جهانش بدتر هم می‌شود. تازه بوسیدن، کالری هم ندارد و شکم نمی‌آورد. پس ده هیچ به نفع بوسیدن. مصلحت‌اندیشی نکنید و ببوسید و خیال کنید که جهان به لطافت پوست لب‌هاست. دنبال بهانه‌اید؟ این هم بهانه. ششم جولای، روزجهانی ماچ. بهترین بهانه. دنبال فرصتید؟ هر زمان و هر جا. چرا آدم باید توی آینه‌ی آسانسور الکی ول معطل باشد و آهنگ‌های آبگوشتی به سلیقه‌ی شرکت شیندلر را گوش کند تا برسد طبقه‌ی پنجم؟ ببوسید. ته این جهان خبر خاصی و اتفاق خاصی هم منتظرمان نیست. الکی خودتان را معطل حساب و کتاب نکنید و منتظر نباشید که بوسیده شوید و بروید در لاک دفاعی. دقیقاً مثل تیم فوتبالی باشید که دقیقه‌ی هشتاد و پنجِ فینال جام جهانی، یک گل از حریف عقب افتاده است. تمام تیم می‌شود خط حمله و از هر ثانیه‌ی باقیمانده، کمال استفاده را می‌کنند. چون می‌دانند اگر سوت آخر زده شود، همه‌چیز تمام است. به هیچ‌کس بابت استراتژی دفاعی مدال نمی‌دهند. پیام کائنات با وضعیتِ قهوه‌ای-سمنویی‌ای که دارد همین است و بس. ببوسید. مگر این‌که زیادی جهان را جدی فرض کرده‌اید. که قطعاً اگر این‌طور است، شما دست‌تان و شغل‌تان در رنگ قهوه‌ای است و از آن بیشتر لذت می‌برید تا بوسیدن. که در این صورت خوش به حالتان. اما اگر شما هم فهمیده‌اید که اینجا هیچ‌چیزی جدی نیست الا موقتی بودن همه چیز، پس ببوسید. ماچ آخرین فشنگِ تفنگ ماست. چشم‌هایتان را ببندید و خشاب را شلیک کنید. خوش‌تر می‌گذرد. پ.ن. فقط یک جوری نبوسید که بشوید مصداق این جوک که: (یه بچه‌ای از باباش می‌پرسه چی شد که من‌رو به دنیا آوردید؟ باباش می‌گه عزیزم تو قرار بود فقط یه بوس کوچولو باشی). فقط ببوسید تا بفهمید هیچ‌چیزی در این جهان جدی نیست. — فهیم عطار 💋 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞…

sticker.webp0.26 KB

۲ فوریه ۲۰۱۸ از کلمه‌ها استفاده کن کِیتلین 🌳 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞…

تو تمام چيزاى خوب دنيايى… موسيقى، غروب، دريا، نور، چاى، بوسه، هُنر و عشق. 🌳 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞…

تو تمام چيزاى خوب دنيايى… موسيقى، غروب، دريا، نور، چاى، بوسه، هُنر و عشق. 🌳 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞…

آدم‌ها نان دلشان را می‌خورند، مهربان باشید! بد نخواهید برای آدم‌ها، مسیرها، رابطه‌ها، کسب و کارها... آرزوی موفقیت و خیر کنید برای آدمی که با تلاش و سختی بسیار، پا در مسیری گذاشته و با تمام توان ایستاده و دارد می‌جنگد و خوشحال شوید برای آدمی که پس از جنگیدنِ بسیار، به مقصد رسیده. موفقیت دیگران چیزی از ما کم نمی‌کند اما قطعاً شهری که چراغ‌های بیشتری داشته‌باشد، روشن‌تر و امن‌تر خواهد بود... دعا کنیم برای روشناییِ بیشترِ شهر، برای موفقیت‌ها، رسیدن‌ها، خوشبختی‌ها، رضایت‌ها، لبخند‌ها... — نرگس صرافیان طوفان 🌳 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞…

دم غروب بود که از شرکت زدم بیرون… برف آرام آرام می‌بارید و هوا را علاوه بر سردی، بس ناجوان‌مردانه رمانتیک کرده بود! فکر کردم سیگاری روشن کنم و چند خیابانی را زیر برف قدم بزنم، اما سردی هوا منصرفم کرد. دلیلش هم نبود دستی بود که بگیرمش و بتوانم سردی هوا را تحمل کنم. سیگارم را نصفه نیمه پرت کردم روی زمین. آقا، شهرداری؟! - بیا بالا... بخاری ماشین روشن بود و صدای قمیشی هم فضای ماشین را حسابی منور کرده بود! یک پراید درب و داغان که راننده به جای دسته دنده پیچ‌گوشتی کار گذاشته بود. اما هر چه که بود از سگ‌لرز زدنِ تنهایی توی خیابان خیلی بهتر بود. نزدیک سینما طلوع که رسیدیم از شیشه بخار گرفته‌یِ ماشین یک زوج جوان را دیدم که همدیگر را سفت چسبیده بودند. دست تکان دادند. - شهرداری، شهرداری... همین که نشستند توی ماشین، بوی عطر آشنایی پیچید توی دماغم. عطری که پرتم کرد به ۸ سال پیش و آن کافه‌یِ لعنتیِ پشتِ دانشکده… یک پاف کوچک از عطر را پاشید روی مُچ دستش و آن را گرفت جلوی دماغش و با خوشحالی گفت؛ - وای چقدر خوبه. عاشق عطرش شدم! بعد اخم ریزی کرد و ادامه داد؛ - دیوونه، مگه نشنیدی همه میگن عطر جدایی می‌اره؟ می‌خوای از دستم خلاص شی، آره؟ و با شیطنت برایم پشت چشم نازک کرد. ابرویی بالا دادم و گفتم: + ما با همه فرق داریم... صدای مردی که روی صندلی عقب نشسته بود مرا به زمان حال برگرداند. - سردته؟ راننده از آینه وسط نگاهی به زوج جوان انداخت و بعد چشمش را گرفت. با کنجکاوی شیشه‌یِ بخار گرفته‌ را پاک کردم و از آینه‌یِ بغل نگاه‌شان کردم. دست‌های مردانه‌اش را مانند پتو پیچیده بود دور همسرش و او را کامل در آغوش گرفته بود. راستش بهشان حسودی‌ام شد. لبخند غمگینی زدم و دوباره پرت شدم به ۸ سال پیش و آن روز سرد اواخر دی، روی یکی از نیمکت‌های پارک لاله… جوری می‌لرزید که صدای به هم خوردن دندان‌هایش به وضوح شنیده می‌شد. با ناراحتی گفتم: + خب چرا لباس گرم نپوشیدی که داری مثه چی می‌لرزی؟ او هم با تشر گفت؛ - اگه می‌دونستم توام مثه چی زل میزنی بهم و بغلم نمی‌کنی هرگز لباس سرد نمی‌پوشیدم! خندیدم و بعد بغلش کردم. برای اولین و آخرین بار. صدای پچ‌پچ و خنده‌شان دوباره مرا به زمان حال برگرداند. راننده صدای ضبط را زیاد‌تر کرد و از توی آینه چشم غره‌ای رفت که یعنی من حوصله‌یِ اینجور قرتی بازی‌ها را ندارم. باز هم تصویری از گذشته؛ آخرین روزی که باهم بودیم و بعد از آن دست سرنوشت برای همیشه جدایمان کرد. کلاس تمام شده بود و فاصله‌یِ دانشگاه تا ایستگاه مترو را تاکسی گرفته بودیم. توی ماشین با انگشت شستم، پشت دستش را که توی دستم بود قلقلک دادم و او هم ریز ریز خندید. راننده هم یکی از همین چشم غره‌ها تحویل‌مان داد. + بفرمایید. آنقدر از حال به گذشته رفتم و برگشتم که نفهمیدم کی به میدان شهرداری رسیدیم! کرایه را دادم و پیاده شدم. زن و شوهر عاشقی که صندلی عقب نشسته بودند هم پیاده شدند. یک لحظه نگاه من و خانومی که پیاده شده بود به هم افتاد. دوباره ۸ سال پیش، پارک لاله، همان نیمکت… خودش را از آغوشم جدا کرد و زل زد توی چشم‌هایم. - اگه بهم نرسیم و یه روز اتفاقی منو توی خیابون ببینی چیکار می‌کنی؟ با دلخوری گفتم: + باز شروع کردی از این سوالای چرت و پرت پرسیدن؟ کمی فکر کردم و گفتم: + اگه تنها باشی همونجا بغلت می‌کنم. - اگه تنها نباشم؟ + اونوقت... اونوقت... نمیدونم! همان خنده دلبرانه‌‌اش را که عاشقم کرده بود تحویلم داد و دوباره خودش را پرت کرد توی آغوشم. - لازم نیست بدونی! اگه تنها نباشم پس با توام دیگه... به خودم که آمدم روی سنگ‌فرش‌های برفی ایستاده بودم و رفتنش را تماشا می‌کردم. نه تنها بود که بغلش کنم و نه بعد از ۸ سال فهمیده بودم اگر تنها نبود باید چکار کنم. تنها چیزی که فهمیده بودم این بود که چند خیابان سگ‌لرز زدن خیلی بهتر از این دل‌لرز گرفتن بود که می‌دانستم به این زودی‌ها قرار نیست گرم شود... 🥸 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤…

زندگی پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۱ راننده گفت شلوغی این خیابون‌ها داره ما رو می‌کشه. دختربچه‌ی سه‌چهارساله‌ای که عقب روی پای مادرش نشسته بود گفت مامان، گشنه‌مه. پیرمردی که جلو نشسته بود پرسید پول تلفن خارج زیاد شده؟ دختر دانشجویی که عقب نشسته بود با موبایلش شماره‌ای گرفت و گفت الو سلام. ببین، من امروز نمی‌رسم بیام. زنی که دخترش روی پایش نشسته بود گفت یه‌دفعه هوا چه‌قدر سرد شد. دختربچه دوباره گفت مامان، گشنه‌مه. مرد میان‌سالی که کنار زن نشسته بود گفت دو سه روزه خبری از بازار سکه و دلار نیست. دختربچه گفت مامان گشنه‌مه. راننده گفت کاش یه چیزی به این بچه بدید که هی نگه گشنه‌مه. پیر مردی که جلو نشسته بود گفت مثل این‌که پول تلفن خارج زیاد شده. دختر دانشجو خداحافظی کرد و موبایلش را توی کیفش انداخت. زن چیزی نگفت. مرد میان‌سال پرسید می‌دونید دلار امروز چند بوده؟ #تاکسی_سواری / #سروش_صحت 👋 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤…

‏وقتی عظمت فرد دیگری را می‌بینید و تحسینش می‌کنید، در واقع این عظمت برای خودتان است. خیلی خوب است آدم اینقدر با خودش در صلح باشد که به راحتی بزرگی دیگران را تحسین کند و به زبانش بیاورد… ‏— ⁧دبی فورد⁩ 📥 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤…

نوشیدن اولین جرعه‌ از لیوان علم، تو را به یک بی‌دین تبدیل می‌کند، اما در انتهای این لیوان خدا منتظر تو است. — ورنر هایزنبرگ 👍 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤…

من شبا قبل از خواب لیست کارای مهم فردا رو می‌نویسم. بعد صبح که بیدار شدم، از مهم‌تریناش شروع می‌کنم به کنسل کردن.

𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯ - Статистика и аналитика Telegram-канала @everwrite