𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
Открыть в Telegram
دیروز تویِ اتوبوس، یک نفر عطر زده بود. من گاهی بوی کسی را که قبل از من رویِ صندلی نشسته حس میکنم. ما دانسته یا ندانسته هرجا میرویم تکههایی از خودمان را جا میگذاریم. 😮💨 — سايمون ون بوی / وهم جدایی ART: A Real Talent
Больше2 280
Подписчики
Нет данных24 часа
-57 дней
-3930 дней
Архив постов
2 280
🛸
یالوم به مراجعی که سوگرو تجربه میکرد گفته بود:
سوگ بهای جرئت دوست داشتنِ دیگرانه.
وقتی کارتِ دوست داشتنرو برمیداری، همراه با اون، کارتِ سوگرو هم برداشتی.
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯ 〰️
2 280
وقتی يک پنگوئن عاشقِ يک پنگوئن ديگه میشه…
كل ساحلرو میگرده و قشنگترين سنگرو انتخاب میكنه وَ اونرو واسه جفت ماده میبره.
اگر ماده از سنگ خوشش اومد و قبول كرد جفت هم میشن.
ولی اگر قبول نكرد پنگوئن نر احساس میكنه سنگی كه پيدا كرده اصلاً قشنگ نبوده.
اونوقت اونو میبره زير آب، لای مرجانها میندازه تا ديگه هيچ پنگوئنی اشتباه اونو تكرار نكنه و نااميد نشه.
شما هم سعی کنید یه سنگرو از سر راه یکی بردارید نه اینکه جلو پاش بندازید که زندگیش خراب شود.
— دکتر افتخاری
💬 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯ 🐶
2 280
معذرت خواهی…
تا سوار تاكسی شدم راننده گفت: تو كه سواد نداری چرا مینويسی تو روزنامه هم چاپ میكنی؟
گفتم: شما از كجا میدونين من بیسوادم؟
گفت: اين چی بود هفته پيش نوشته بودی؟
گفتم: چی نوشتم؟
راننده تاكسی گفت: شعر صائب را غلط نوشته بودی. اصل شعر اينه كه:
يک عمر میتوان سخن از زلف يار گفت...
در بند اين نباش كه مضمون نمانده است...
ولی تو به جای مضمون نوشته بودی موضوع.
به مسافرهای تاكسی نگاه كردم، يک آقای حدوداً ۶۰ ساله، يک خانم حدوداً ۳۰ ساله و پسر جوانی كه به نظر دانشجو میرسيد توی تاكسی بودند و هر سه داشتند به منِ بیسواد نگاه میكردند. حس خوبی نبود. خواستم از زير بار اين نگاههای سرزنش بار بيرون بيايم. گفتم: بله تو خيلی از نسخهها مضمونه ولی تو بعضی از نسخهها هم موضوع ثبت شده.
مرد ۶۰ ساله گفت: تو هيچ نسخهای از ديوانهای صائب موضوع نيومده.
گفتم: مگه شما همه نسخهها را خوندين؟
مرد گفت: بله
گفتم: مگه میشه؟
مرد گفت: بله
گفتم: شما چه كارهايد؟
مرد گفت: استاد دانشگاه... ادبيات فارسی
با خودم فكر كردم چرا بايد سوار تاكسیای بشم كه رانندهاش صائبخوان باشد و مسافرش استاد ادبيات فارسی دانشگاه، آن هم دقيقاً روزی كه هفته قبلش شعری از صائب را اشتباه نوشته بودم... چارهی نبود، گفتم: ببخشيد... اشتباه كردم.
راننده خنديد و گفت: اين شد... همه اشتباه میكنن اشكالی هم نداره به شرطی كه بعدش معذرت بخوان و اصلاح کنن...
با خودم فكر كردم كاش برای بقيه اشتباهات زندگیام هم معذرت خواسته بودم ولی ديدم خيلی وقتها حتی نفهميدم كه اشتباه كردهام، مثل همين هفته قبل و كسی هم نبود كه بگويد اشتباه كردهام... حيف…
everbook… 🦉
2 280
🗿
موشی 🐁 در خانهیِ مزرعهدار تلهموشی دید!
به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد.
آنها گفتند: مشکل تو به ما ربطی ندارد!
ماری در تله افتاد و زن مزرعهدار را گزید…
از مرغ برایش سوپ درست کردند!
گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند!
نهایتاً زن مُرد.
گاو را برای مراسم ترحیم کشتند و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه میکرد و به مشکلی که به دیگران ربطی نداشت فکر میکرد.
بیشتر مواقع بیتفاوت از کنار مشکلات رد میشویم، با این تصور که این مشکل، مشکل من نیست، غافل از اینکه دیر یا زود گریبان خود ما را مستقیم یا غیرمستقیم خواهد گرفت.
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
🏕💬
2 280
از آن ساعتی که فهمیدم دوستم داری،
هـر لحـظه در دلـم رخـت میشـویند.
عکس از مریم شاهپوری(تصویر سازی ادبیات ایران)
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
🏕
2 280
شبی که باران شدیدی میبارید...
پرویز شاپور از احمد شاملو پرسید: چرا اینقدر عجله داری؟!
- شاملو گفت: میترسم به آخرین اتوبوس نرسم.
شاپور گفت: من میرسونمت.
- شاملو پرسید: مگه ماشین داری؟
شاپور گفت: نه، اما چتر دارم!
دوسـت واقعـی کسی است که یاریرسان شما باشد، حتی اگر دقیقاً آنچه شما میخواهید را نداشته باشد.
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
🌧
2 280
خندیدن یک نیایش است…
اگر بتوانی بخندی، یاد گرفتهای که چگونه نیایش کنی.
جدی نباش. انسان جدی نمیتواند مذهبی باشد.
کسی که تمام بازی زندگی را میبیند و میخندد، در بطن همین خنده به اشراق میرسد.
— اشو
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
🌫
2 280
احساس میکنم سنم رفته بالا، خیلی بالا…
شرکتمان چهار نفر کارآموز استخدام کرده، دانشجواند.
هر سوالی ازشان میپرسم، سرشان را میاندازند پائین و با بــله قربان یا خیر قربان جوابم را میدهند.
خیلی مودب و پدر و فرزندی طور.
حس میکنم اگر بهشان سوئیتهارت یا دارلینگ یا حتی مای لاو هم بگویم، اصلاً برداشت بدی نمیکنند و گارد نمیگیرند.
میگذارند به حساب محبت پدرانه.
وضعیت خوبی نیست اصلاً.
حس میکنم که شتابان دارم میروم به سمت شرایطی که آدمها توی اتوبوس صندلیشان را بدهند به من و بگویند "پدر جان بفرما بشین جای من، شما با این حال و سن"
حس بدی است. حس نوح
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
〰️
2 280
خداوندا…
اگر یک نگاهی به من بیاندازی، میبینی که دستهایم را تا جایی که کت و کول و استخوانهای کتفم اجازه داده به سمت درگاهات دراز کردهام و دارم دعا میکنم…
برای خودم که نه، از من گذشته، برای پسرم.
آخر میدانی چیست؟ اوضاع دنیا خیلی خراب شده.
آن روزی که تصمیم گرفتیم بچهدار شویم، هنوز چمنزار دنیای شما، لجنزار نشده بود.
گفتیم بچه میآید، دور هم هستیم.
تخمه میشکانیم، پوشک عوض میکنیم.
چایی میخوریم، پوشک عوض میکنیم.
تام و جری میبینیم، باز پوشک عوض میکنیم و الخ…
آن شب هنوز به اقتصاد دنیا ریده نشده بود (خدایا ببخش دهن لقی من را).
عربها راست نکرده بودند تا بهار عربی را حامله کنند.
نتانیاهو برایمان آستین بالا نزده بود. کلاً خرهای دنیا اینقدر خر نبودند.
اما حالا که دنیا را داری مثل شربت خاکشیر با قاشق هم میزنی، به فکر پسرک ما هم باش.
خداوندا...
اول از همه لطفاً سلامتی را او دریغ نکن. این دیگر کمخرجترین درخواست ممکن از شماست.
نه لازم است بابت اجابت آن سر آدم دیگری را زیر آب کنی و نه لازم است یک کیسه پول از آن بالا پرت کنی پائین (حالا اگر انداختی هم که دست مریزاد).
خدایا...
دوران بچگیاش را کشدار کن. من اصلاً نمیفهمم چرا این دوره را اینقدر کوتاه پروگرام کردهای و در عوض دوران سنگلاخ بزرگسالی، اینقدر دراز خلق شده است؟
وقت تجدید نظر نرسیده؟
آدمها هر گهی که به دنیا میزنند، بعد از دوران بلوغ فکری و جسمیشان است، پس قربان دستت یا این باگ را مرتفع کن یا تعریف بلوغ را دگرگون بفرما.
بارالها…
یک شغل شرافتمندانه (بجز مهندسی البته) برایش دست و پا بفرما. جوری باشد که با آن کیف زندگی را کند.
نباشد که هر روز صبح ساعت شش که از خواب بیدار شد تا برود سرکار، اول سه چهار تا فحش کافدار به من حواله بدهد که چرا و به چه اجازهای خلقش کردهام.
بارالها…
از شغل قضاوت هم دورش کن حتی اگر ماهی نود میلیون تومان درآمد داشته باشد (البته اگر واقعاً نود میلیون است، خیلی دورش نکن).
از سیاست دورترش کن حتی اگر ماهی ۱۸۰ میلیون کاسب شد.
خودت بهتر میدانی که هیچ پالیتیشنی با عزت زندگی نکرده و نمرده است. پس دورش بفرما حتی اگر شده با پسگردنی.
خداوندا...
فرصت تجربه کردن عاشقی را به او بده. نشود مثل همهیِ آن آدمها که خر به دنیا آمدند و بیلذت عشق، خرتر از دنیا رفتند.
که اصلاً نفهمیدند فلسفهیِ دنیا سر چه چیزی بوده و هست.
میدانی که چه میگویم بارالها؟
فرصت بده امتحانش کند، شکست بخورد، دوباره امتحان کند تا بالاخره دلش را بزند و بعداً حسرتش را نخورد.
خدایا...
میدانم که دنیا دار مکافات است. اما گفتم شاید بشود یک عجز و لابهای اینجا بکنم و من را از قصاص دور کنی.
نشود که همان کاری که من با پدرم کردم و از او دور شدم و خودم را از او محروم کردم، پسرک هم با من بکند.
این را خیلی جدی میگویم، حتی اگر خواستی آن دعای قضاوت و سیاست را پس بگیرم و این را اجابت کن. ها؟ چطور است؟ آمین به هر حال…
بارالها…
به مثابه یک لنز سوپر واید، دیده و فکرش را وسیع کن و از تنگ نظری (به مثابه یک لنز زوم) دورش کن.
به او حالی کن که سخت گرفتن زندگی، سختترش میکند.
در ضمن کاری کن که فکرش مرز نداشته باشد و هیچ دین و عرفی جلودار آن نشود.
خداوندا…
هنوز خیلی درخواست و اُرد دارم اما خودت بهتر میدانی که مردم پستهای خیلی طولانی را نمیخوانند و بیشتر با مینیمال کیف میکنند.
پس خلاصه میکنم؛
خدایا شرافت و صداقت و مهر و محبت و فداکاری را تا حدی که مردم پررو نشوند، به او عطا کن و از آن به بعد هم به او جسارت و شجاعت و یک رگه پدرسوختگی، جهت نشاندن همان مردم بر سر جایشان عطا بفرما.
آمین یا رب العالمین
خدایا واقعاً یک شغلی هست که ماهی صد و نود میلیون درآمد داشته باشد؟ 🤔
میخواهی به خودم عطا بفرما.
پسرک را ول کنیم… آمین مجدداً
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
〰️⭐️
2 280
دختری که باهات حرف میزنه و بگو بخند میکنه، مورد دار نیست!
فارغ از جنسیت تو رو یه آدم میبینه که میتونه باهاش معاشرت کنه.
تو مورد داری که اینجور وقتا، جفت پا میری توی حریم شخصیِ اون آدم و به هر بهانهای شوخیِ جنسی و اروتیک میکنی و حرفای معنادارِ زننده میزنی!
این تیری که توی تاریکی ول میکنی تا ببینی چه جوابی میگیری، در اکثر موارد روح اون دختر رو زخمی میکنه و روانشرو آزرده.
طوری که دیگه پیش هیچ مَردی احساس امنیت نمیکنه.
📚 دُختر نیستی که بفهمی / علی سلطانی
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
🛵
2 280
۲۵ آذر ۱۳۴۱، ۹ صبح
زندگی، عزیزِ دلِ من پوچ نیست.
گریستنی هست امّا پوچ نیست.
- از نامهی سیمین دانشور به جلالآلاحمد.
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
🌧
2 280
ساعت شش صبح درِ خانه را زدند…
لابیمن آمده بود بالا که بگوید ماشینم را دیشب بد پارک کردهام و درِ انبار واحد بالایی باز نمیشود. با خشم راه افتادم که حالا اگر یکساعت دیر میشد آسمان به زمین میرسید؟
رفتم پایین دیدم خانم پابهسن گذاشتهی موقری منتظر است. با اخم ماشین را جابهجا کردم. توی سکوت و سرمای مطلق پارکینگ چشم در چشم شدیم. لبخند کوتاهی زد و عبور کرد.
لابیمن هنوز کنار آسانسور طبقه منفی یک ایستاده بود. گفت فهمیدی؟ پسرش دیشب توی خانه خودکشی کرده. آمدهاند از انبار وسیله بردارند برای مراسم.
کمی فکر کردم، آخرِ شب که از دفتر برگشتهام، کیف و پروندهها را گذاشتهام روی کانتر آشپزخانه، دکمهی قهوهساز را زدهام و زیر نور آرام خانه، غرق لذت و خوشی، عکسهای استادیومرفتنِ سیمین را دیدهام، یک نفر، در چند متری من، مرگ را به آغوش میکشیده است.
آمدم بالا.
پاییز رسیده بود به پنجرهی شمالی.
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
⬛️🏕
2 280
قطع امید کردی؟!
دَم صبح، طلوع آفتابو نمیخوای ببینی؟
سرخ و زرد آفتابرو موقع غروب، دیگه نمیخوای ببینی؟
ماهو دیدی؟
نمیخوای این ستارهها رو ببینی؟
شب مهتاب، اون قرص کامل ماه، دیگه نمیخوای ببینی؟
چشماتو میخوای ببندی؟
بابا! اینا تماشایـــــی داره.
میخوان از اون دنیا بیان ببینن اینجا رو، شما میخوای خودتو به اون دنیا بفرستی.
از مزهی یه گیلاس، میخوای بگذری؟
نگذر!
من رفیقتم، میگم نگذر...
طعم گیلاس / عباس کیارستمی
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
⬛️🏕
2 280
🧭
دلم میخواست اهل یک کشور حاشیهای باشم…
یک گوشهی نقشهی دنیا. گمنام، خنثی، سر به لاک خودش.
از آن کشورها که نشسته یک گوشه ماستش را میخورد.
نه نفت میفروشد، نه مسلسل میخرد.
خانهی پُر اش، شامپو میدهد، شکلات میگیرد.
نه تهدید میکند، نه تهدید میشود.
سالی یک بار هم اسمش در اخبارهای بینالمللی نمیآید.
تحریم نیست، تحریم نمیکند.
حرام است، حرام است، نمیکند.
قرار نیست بجنگد، قرار نیست باهاش بجنگند.
سیاستمدارهاش نمیخواهند دنیا را نجات دهند، تغییر دهند، بکوبند از نو بسازند.
با کشورهای همسایهاش فقط یک سلاموعلیک دارند.
دلم میخواست در حاشیهی امن چنین کشوری بنشینم و ندانم خاورمیانه کجاست.
📍
2 280
آلبانو | رومینا
ترانهی خوشبختی و سرنوشتی غمانگیز
"همه چیز یک شبه ویران شد"
وقتی رومینا پاور (دختر بازیگر پیشتاز سینما تایرون پاور) اعلام کرد که قصد دارد با آلبانو کاریزی ازدواج کند مادرش دچار یک رفتار وحشتناک شد. چه چیزی در او یافتید؟!
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐛𝐨𝐨𝐤… ⚯
🤜
