𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
Открыть в Telegram
دیروز تویِ اتوبوس، یک نفر عطر زده بود. من گاهی بوی کسی را که قبل از من رویِ صندلی نشسته حس میکنم. ما دانسته یا ندانسته هرجا میرویم تکههایی از خودمان را جا میگذاریم. 😮💨 — سايمون ون بوی / وهم جدایی ART: A Real Talent
Больше2 280
Подписчики
Нет данных24 часа
-57 дней
-3930 дней
Архив постов
2 280
یک پسر و دختر کوچک مشغول بازی با یکدیگر بودند…
پسر کوچولو یه سری تیله و دختر چنتایی شیرینی داشت، پسر گفت: من همه تیلههامو بهت میدم و تو هم همه شیرینیهاتو به من بده، دختر قبول کرد.
پسر بزرگترین و زیباترین تیلهرو یواشکی برداشت و بقیهرو به دختر داد، اما دختر کوچولو همانطور که قول داده بود تمام شیرینیهارو به پسرک داد.
اون شب دختر کوچولو خوابید و تمام شب خواب بازی با تیلههای رنگارنگرو دید...
اما پسر کوچولو تمام شب نتونست بخوابه به این فکر میکرد که حتماً دخترک هم یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همهرو بهش نداده...
عذاب مال کسی است که صادق نیست...
و آرامش از آن کسانی است که صادقند...
لذت دنیا مال کسی نیست که با افراد صادق زندگی میکند،
از آن کسانی است که با وجدان صادق زندگی میکنند...
متنی که جزو ۱۰ متن برتر از نگاه مجلهی معتبر فوربس است، این متن سه مرتبه در این لیست در مقام اول قرار گرفته است…
2 280
میدونی داشتن سواد رابطه از کجا شروع میشه؟
از اونجایی که ممکنه با یه سری از دوستات، نزدیکات و یا حتی پارنترت به مشکل بخوری و به هر دلیلی آدم های مهم زندگیت به غریبه تبدیل بشن ولی تو انقدر بزرگ شدی و اینو درک کردی که به حرمت روز های که خندید، گریه کردید و خاطره ساختین و بخشی از روز های زندگی همو رقم زدید؛ پیش کسی تخریبش نمیکنی، ازش بد نمیگی، راز هاشو فاش نمیکنی و..
چون میدونی که یه زمانی باهات حالش خوبه و یه روزی انتخاب زندگیت بوده!
2 280
هنوز هم کارهایِ خوب زیادی برای انجام دادن باقی مانده است.
اینکه وقتی دیگران شایعه میسازند، دهانمان را ببندیم.
اینکه بدون خصومت به انسانها لبخند بزنیم.
اینکه کمبود محبت در جهان را از طریق محبتهای کوچکتر در زمینههای شخصیتر و کوچکتر جبران کنیم.
به کارمان، ایمان بیشتری داشته باشیم.
صبر و حوصلهی بیشتری داشته باشیم و برای انتقام جوییهای حقیر به سراغ نقد دیگران نرویم.
– هرمان هسه
2 280
میدانید چرﺍ ﯾﮏ فرد ﻣﯽﺗﺮﺳﺪ تا ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩﺍﺗﺶ ﺷﮏ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺭﺍﻫﺶ ﺭﺍ ﺍﺻﻼﺡ ﮐﻨﺪ؟
ﭼﻮﻥ او ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩش ﻓﮑﺮ میکند، "چگونه ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﻪ ﺗﺎﻭلهای ﮐﻒ ﭘﺎﯾﻢ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺴﯿﺮﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺁﻣﺪهام ﺍﺷﺘﺒﺎه ﺑﻮﺩه ﺍﺳﺖ؟"
این ﯾﮏ ﻣﺼﯿﺒﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﮐﺜﺮ انسانهاﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯﯼ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﺵ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ، ترس از تغییر!
برتراند راسل
2 280
سریال زیبای "بعد از زندگی"
📍After Life (2019)
با زیرنویس چسبیده فارسی
🍿IMDb 8.4🌟
💎ژانر؛ کمدی | درام
🌍محصول؛ انگلیس
📮خلاصه داستان؛
"تونی" پس از مرگ همسرش متحول میشود و تصمیم میگیرد به جای رفتاری مؤدبانه، با بیخیالی هر چه دوست دارد انجام دهد و به زبان بیاورد...
After Life
2 280
Repost from N/a
سریال زیبای "بعد از زندگی"
📍After Life (2019)
با زیرنویس چسبیده فارسی
🍿IMDb 8.4🌟
💎ژانر؛ کمدی | درام
🌍محصول؛ انگلیس
📮خلاصه داستان؛
"تونی" پس از مرگ همسرش متحول میشود و تصمیم میگیرد به جای رفتاری مؤدبانه، با بیخیالی هر چه دوست دارد انجام دهد و به زبان بیاورد...
After Life
2 280
ﺭﻭﯼ ﻭﯾﺘﺮﯾﻦ ﯾﮏ ﮐﺘﺎﺑﻔﺮﻭﺷﯽ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺭﻡ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ:
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻟﺨﻮﺭﯼﻫﺎ و ﻧﮕﺮﺍﻧﯽﻫﺎ ﺭا ﺑﻪ ﻣﻮقع ﺑﮕﻮیید، ﺣﺮفهاﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺑﺎ " ﮐﻼﻡ " ﻣﻄﺮﺡ کنید، ﻧﻪ ﺑﺎ ﺭﻓﺘﺎﺭ.
ﮐﻪ ﺍﺯ ﮐﻼﻡ ﻫﻤﺎﻥ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ میشود ﮐﻪ ﺷﻤﺎ میگوﯾﯿﺪ ﻭﻟﯽ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭﺗﺎﻥ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ...
ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﻬﻤﺘﺮﯾﻦ ﻗﺴﻤﺖ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﺳﺖ.
2 280
امروز بعد از ماهها فوتبال بازی کردم.…
رفته بودیم پیکنیک کنیم و دست بر قضا کنار میزمان، دو تا دروازهی توردار و بیصاحب افتاده بود و پنجاه متر زمین با چمن تُنُک. من دروازه که میبینیم، میشوم مثل آدمی که وحی بهش نازل شده و باید فوتبال بازی کند. پیامبری که اصلاً فوتبال بلد نیست و شوتهایش در بهترین حالت از چهل متری دروازه، عابرها را نشانه میگیرد و از داشتن بچه محرومشان میکند. به هر حال امر، امر پروردگار بود و ریختیم توی زمین و یارکشی کردیم و دو تا تیم هفت هشت نفری دست و پا کردیم و افتادیم به جان همدیگر. آفتاب و خاک و شوتهای بیثمر و بدتر از همه کفشهایی که با آن هر کاری میشد کرد الا فوتبال. حتی میشد با آنها کاهگل لگد کرد. یک ساعت بازی کردیم و نفس برید و دوازده تا گل خوردیم و هیچی نزدیم. بعد فهمیدم انگشت پایم زق زق میکند. بعد هم درد. آنچنان دردی که دلم میخواست دروازههای وحی را گاز بگیرم.
رفتیم دور میز و چیپس و پفک و گلابی خوردیم. با یکی از همتیمیها از درد انگشتم حرف زدم. کلی آسمان ریسمان بافتم و تا جایی که جا داشت ماجرا را آگراندیسمان کردم تا عمق درد را به مخاطبم منتقل کنم. که نشد. بعد خوب که فکر کردم دیدم درد انگشت پای من خیلی از مخاطبم دور است. هر چقدر دورتر، ناپدیدتر. درست مثل کرمخوردگی دندان که فقط زبان خود آدم عمق و سیاهی و دردش را درک میکند. درد فقط برای من که صاحبش بودم، بزرگ بود وگرنه برای دیگر چیزی نامفهوم و غیر قابل ترجمه.
یادم آمد که سال اول دانشگاه بودم. بلیط قطار گرفتم تا نوروز بروم اهواز پیش خانواده. بلیط کم بود و رئیس قطار با توجه به معصومیت چهرهام (به تصور خودم البته) من را انداخت توی کوپهای که سه خانم محترم آنجا بودند. مادربزرگ و مادر و دختری که اسمش انسیه بود. قطار به قم نرسیده بود که عاشق انسیه شدم و قلابمان به هم گیر کرد و تا صبح توی راهروی کوپه با هم گپ زدیم. من از رشادتهایم میگفتم و انسیه میگفت اوف، آفرین آقای مهندس. صبح رسیدیم اهواز. موبایل هم وجود نداشت تا شماره بدهم. شماره خوابگاه هم که دادنی نبود. انسیه در ایستگاه قطار اهواز از من جدا رفت. من ماندم و قلبم که مثل انگشت پایم زق زق میکرد از درد. رفتم خانه. تمام سیزده روز سعی کردم دردم را ترجمه کنم و به اطرافیانم منتقل کنم. که نشد. درد را من فقط میفهمیدم که صاحبش بودم. از دید بقیه این فقط یک نالهی دور بود که به آنها ربطی نداشت.
یا مثلاً آن وقتی که درد زدن هواپیمای اوکراینی داشت جرواجرمان میکرد. صاحب درد ما بودیم اما هیچ وقت نتوانستم آن را درست برای کسانی که دور بودند ترجمه کنم. این درد برای آنها حکم پیچ خوردن پای یک آدمفضایی را داشت که در سیارهای خارج از کهکشان راه شیری بود. آنقدر دور که در قبال آن در بهترین حالت میگفتند: «آخی». بعد هم به زندگی روزمرهشان ادامه میدادند.
خلاصه درد انگشت مال من است. صاحبش منم. صدای زقزقاش را هیچ کس نمیفهمد. درد بیخ ریش صاحبش است. فوقش حس ترحم به خودمان بگیریم. آخی. طفلکی. بهتری؟ وگرنه ما از اینجا درد مادری را که بچهاش زیر لگد سربازی مرده است، چه شکلی ترجمه کنیم؟ من دورم. صاحب درد هم نیستم. فوقش ادای همدردی دربیاورم که آنهم الکی است.
اصلاً شما میدانید انگشت پای من چقدر درد میکند؟
2 280
من زنی را میشناسم که هیچگاه در انتظار ظهور دستی برای برآوردن آرزوهاش نماند، خودش بلند شد، یکتنه ایستاد و برای آرزوهای خودش آستین بالا زد و ذره ذره موفق شد.
من زنی را میشناسم که هم ظریف بود، هم محکم، هم تکیهگاه بود، هم تکیه زدن به شانههای مردانهای را دوست داشت. هم گریه میکرد، هم میخندید، هم دوست داشت، هم دوستداشتنی بود.
من زنی را میشناسم که هم کودکانه شیطنت میکرد، هم بالغانه مدیریت. هم سربهزیر بود، هم جسور. هم عاشق بود، هم فارغ.
من زنی را میشناسم که آرام بود و آرامش را بهقدر دایرهی تأثیر خودش تکثیر میکرد. زنی که زیباترین بود، هم درونی و هم بیرونی و متناسب با شرایط، درستترین حرفها را میزد و اصیلترین رفتارها را داشت.
من زنی را میشناسم که مستقلانه میزیست و مستقلانه اقدام میکرد، که کمک میگرفت اما همیشه اول و آخر، روی توانمندیهای خودش حساب میکرد. که سنگفرشهای یک خیابان معمولی با خیابانهای پاریس براش فرقی نمیکرد و حال دلش با تابش آفتاب و تماشای گیاه و پرندهها و کتابها و موسیقی خوب میشد. که برای حال خوب خودش میجنگید و لایههای زمخت عادت و روزمرگی را کنار میزد و از لابلای جزئیات ساده و دست و پاگیر حیات، دلپذیرترین دلخوشیها را برای خودش بیرون میکشید و عمیقاً ذوق میکرد.
من زنی را میشناسم که حضورش حال جهان را بهتر میکرد. که عمیق بود و وسیع بود و با گیاهان و با آسمان و با اقیانوسهای آرام و در نوسان، نسبت داشت.
2 280
"روشنفکر" کسی است که چیزی جذابتر از "سکس" کشف کرده باشد.!
آلدوس هاکسلی
دنیای قشنگ نو
