ru
Feedback
‌ ignascio

‌ ignascio

Открыть в Telegram

💜s💜 Activities; •Music •Painting •Philosophy •Photography •Poetry & Literature ‌‌ “At the heart of all great art is an ‌essential melancholy.” – Federico García Lorca ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ creator: @the1909

Больше
2 009
Подписчики
Нет данных24 часа
+37 дней
-530 дней
Архив постов
@denimXcotton پروکسی لطفاً واااجب لازم دارم برام بفرستید ممنون میشم

فردا بیا ببینمت سرزده بیا با دعوا بیا اصن فقط بیا. کمت دارم.😊گیانالوک شدیم اگه اینو خوندی بیا. بی تو به سر نمی‌شود.
+1
فردا بیا ببینمت سرزده بیا با دعوا بیا اصن فقط بیا. کمت دارم.😊گیانالوک شدیم اگه اینو خوندی بیا. بی تو به سر نمی‌شود.

کیرتوش

حیف سگ پدرا زور فعلا دستتونه

حییییف

پاک میکنم اینو نه برا ترس از کلاشنیکف و موجودی به شکل آخوند و اسنایپر به‌دستای سفره‌لیس شکم‌پرورشون، به خاطر این که حیفم میاد کیرم بره لا یقه و لباس چرکتون

دلتنگتم زن 🚶🏻‍♂ کیرم پسِ‌یقه‌ی آخوند

‌ ‌ ‌ ‌‌‌ضحاک، پادشاهی است بیگانه؛ نه از تبار این خاک، نه از جنس این فرهنگ. می‌گویند عرب است و پایتختش بیت‌المقدس؛ شهری که خودش در طول تاریخ، همیشه بوی نزاع و سلطه و خون داده. او با شمشیر نمی‌آید، با فریب می‌آید. با «ترفند». و عجبا که ایرانِ اسطوره‌‌ئی، دقیقاً از همین‌جا زمین می‌خورد... ضحاک در آغاز، پرهیزگار است. نمازخوان است. زاهد است. اما درست همان‌جا که باید، شیطان وارد می‌شود؛ نه با شاخ و دم، بلکه در هیأتِ یک آشپز خوش‌ذوق! برای اولین بار، گوشت را وارد سفره‌ی شاه می‌کند؛ پرندگان بریان، خوش‌بو و وسوسه‌انگیز... و ضحاک، طعم را که می‌چشد، دیگر همان آدم سابق نیست. قدرت هم همین‌طور است؛ اول فقط «طعمش» را می‌چشانی، بعد دیگر نمی‌شود نگهش داشت. ضحاک ذوق‌زده، آشپز را صدا می‌زند: «چه می‌خواهی در برابر این هنر؟ زر؟ مقام؟» و آشپز—که حالا می‌دانیم شیطان است—لبخند می‌زند و می‌گوید: «فقط اجازه بده شانه‌هایت را ببوسم.» چه پاداش ارزانی… و چه بهای گرانی... https://t.me/ignascio فردای آن روز، شانه‌ها زخم می‌شوند زخم‌ها دهان باز می‌کنند و از دلِ بدنِ شاه، دو مار سیاه بیرون می‌خزند. تاریک، گرسنه، بی‌رحم. نماد ارتجاع، ظلم، و سیری‌ناپذیری. مارها آرام نمی‌گیرند. میل دارند به مغز. نه هر گوشتی؛ مغز. جای فکر. جای فهم. جای اعتراض. باز هم شیطان می‌آید، این‌بار در لباس «حکیم»: «نگران نباش شاه! راهش ساده است... هر روز، دو جوان ایرانی! مغزشان را بده به مارها، تا مغز خودت سالم بماند.» و از همان روز، عدالتِ ضحاک برقرار می‌شود: قرعه می‌کشند. بی‌طرفانه. منصفانه. امروز نوبتِ کیست؟ هر خانواده خوشحال است که «فعلاً» نوبتِ ما نشد. همه می‌گویند: «از این ستون به آن ستون فرج است…» اما ستون‌ها زیاد نیستند. و زمان، بی‌رحمانه سریع می‌گذرد. سالانه بیش از هفتصد مغز جوان خرجِ حفظِ مغز شاه می‌شود. در آشپزخانه‌ی دربار، دو نفر به نام ارمایل و گرمایل وجدان‌شان قلقلک می‌گیرد. نه آن‌قدر که همه‌چیز را به‌هم بزنند، نه آن‌قدر که ساکت بمانند. تصمیمی «میان‌دارانه» می‌گیرند: هر روز، فقط یک جوان قربانی شود. مغزش را با مغز گوسفند قاطی کنند. مارها متوجه نشوند. و سالی ۳۶۵ جوان نجات پیدا کنند. اصلاحات موفق است! مارها راضی‌اند. آشپزها خوشحال‌اند. و کسی نمی‌پرسد آن ۳۶۵ نفر دیگر چه شدند… جوان‌های نجات‌یافته را شبانه روانه‌ی بیابان می‌کنند: «فرار کن. برنگرد. آفتابی نشو.» و این‌گونه است که فرارِ مغزها در شاهنامه ثبت می‌شود. تا اینکه نوبت می‌رسد به کاوه. کاوه آهنگر. مردی که هفده پسرش خوراکِ همان مارها شده‌اند. دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. ضحاک تصمیم می‌گیرد از مردم امضا بگیرد که «من پادشاهی دادگرم». صف‌ها تشکیل می‌شود. امضا پشت امضا. سال‌ها تکرار. اما کاوه نه صف می‌ایستد نه امضا می‌کند. طومار را پاره می‌کند. فریاد می‌زند: «تو بیدادگری!» و همین فریاد، حکومت را می‌لرزاند. کاوه پیشبند چرمی‌اش را بر سر نیزه می‌کند. درفشی از دل کار و رنج. درفش کاویانی. جوان‌ها یکی‌یکی می‌پیوندند. قیام آغاز می‌شود. و من، کتاب را می‌بندم و با خودم می‌گویم: فردوسی فقط شاعر نبود. او حافظه‌ی تاریخی ما بود. و اسطوره، وقتی زنده است که هنوز «جواب بدهد». ” نداریم چاره مگر کاوگی ‌ ‌‌ ‌نخواهیم جان جز به آزادگی “ متن از اینجا برداشتم. ضمناً با موزیک پیشنهادیم بخونیدش.

photo content

Mara Kosht.m4a3.74 MB

Repost from [ چه خبر؟ ]
تروریست‌های آمریکا و اسرائیل تا آلمانم رفتن. چه جالب

Repost from [Out Of Context]

Repost from [ چه خبر؟ ]
جمعیت پشم‌ریزون تو مونیخ! @CheKhabarr

‌ عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت... ‌ ✦☆✦t.me/The1808✦☆✦

Repost from CRACKED
مه نشسته به شاخه‌ی زیتون سایه‌واری پرنده‌ی دریا بال‌ها خرد و خسته از طوفان رفته در خواب گوییـا ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌امـا ‌ غیّه بر می‌کشد ‌ ‌به ناگاهان. حسن عالیزاده «دوچرخهٔ آبی» ˢᵒᵒᶠⁱᵃ ᵃᵏ

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ بر آستانه‌ی دریا ماندم تا واپسین سرودِ سپیده بی‌تماشاچی نباشد سوگند به تار موی تو که بر سازِ باد آرشه می‌کشد — گردب
+2
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ بر آستانه‌ی دریا ماندم تا واپسین سرودِ سپیده بی‌تماشاچی نباشد سوگند به تار موی تو که بر سازِ باد آرشه می‌کشد — گردبادی بر انگیزم چنگ اگر در چنگِ گیسویت در اندازم... — حجت‌الله يعقوبی Artworks by Graviso Troche

بفرستید برا رفیقاتون به یاد رفیقای رفته💔

Kenaretam - Mahyar.mp33.27 MB