ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку 👈

کتابفروشی رزا📕🌸

کتابفروشی رزا📕🌸

Открыть в Telegram

رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتاب‌ها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @sweetroza

Больше
1 998
Подписчики
Нет данных24 часа
-27 дней
-1430 дней
Архив постов
اما نه، من نمی‌ذاشتم و نمی‌خواستم که هرن به همین سادگی تسلیم مرگ بشه؛ باید کاری می‌کردم تا فریادهای دردمندش به گوش ملکه‌اش بر
اما نه، من نمی‌ذاشتم و نمی‌خواستم که هرن به همین سادگی تسلیم مرگ بشه؛ باید کاری می‌کردم تا فریادهای دردمندش به گوش ملکه‌اش برسه، پس با وجود خونی که از بدنم می‌رفت، شمشیری که هنوز توی شکمم فرو شده بود، از جام بلند شدم.
می‌دونستم اگر شمشیر رو از توی شکمم دربیارم، خودم زودتر از هرن این دنیا رو وداع می‌گم.

هرن فریاد می‌زد، اون می‌گفت که این‌کار رو نکنم، که کارم تفاوتی با کفر نداره و من یه هیولام! اما دیگه دست خودم نبود، اون مایع
هرن فریاد می‌زد، اون می‌گفت که این‌کار رو نکنم، که کارم تفاوتی با کفر نداره و من یه هیولام!
اما دیگه دست خودم نبود، اون مایع نقره‌ای از روی لباس‌های هرن بالا می‌رفت و صدایی توی سرم فریاد می‌زد که با رسیدن اون مایع به پوستش، قراره به بدترین شکل ممکن بمیره!

هرن خنجرش رو پایین آورد تا آخرین ضربه‌اش رو بهم وارد کنه، اما نوک فلزی خنجرش بالای سرم معلق موند. این‌بار با دو دستش سعی کرد
هرن خنجرش رو پایین آورد تا آخرین ضربه‌اش رو بهم وارد کنه، اما نوک فلزی خنجرش بالای سرم معلق موند. این‌بار با دو دستش سعی کرد خنجر رو تکون بده، اما موفق نبود! صداهایی که توی سرم نجوا می‌کردن، بهم دستور دادن دادن تا دست بی‌جونم رو بالا ببرم و خنجر رو بگیرم. با گرفتنِ تیغه، خنجر توی دست‌های هرن تبدیل به مایعی نقره‌ای رنگ شد.

کاپیتان هرن هم بی‌چون و چرا از دستور ملکه‌اش پیروی کرد و شمشیر و خنجرش رو توی بدنم فرو کرد... تمام بدنم رو جراحت برداشته بود
کاپیتان هرن هم بی‌چون و چرا از دستور ملکه‌اش پیروی کرد و شمشیر و خنجرش رو توی بدنم فرو کرد... تمام بدنم رو جراحت برداشته بود روی زمین افتاده بودم و داشتم مرگ رو به چشم می‌دیدم، اما درست توی همون لحظات، صداهایی رو توی سرم می‌شنیدم،صداهایی که بهم می‌گفتن فرار کنم!

اون ازم سوال‌های عجیبی می‌پرسید، می‌گفت آیا فِی‌ها این سبک مبارزه رو به من یاد دادن؟ چون‌که امکان نداره یه دختر معمولی از پس
اون ازم سوال‌های عجیبی می‌پرسید، می‌گفت آیا فِی‌ها این سبک مبارزه رو به من یاد دادن؟
چون‌که امکان نداره یه دختر معمولی از پس نگهبان‌های کارکشته‌ی ملکه بربیاد! و وقتی اظهار بی‌اطلاعی کردم، ملکه دستور داد تا هرن از شرم خلاص شه...اون می‌گفت خیالش راحت شده که فِی‌ها قرار نیست دور و ور قلمروش پیداشون بشه و نمی‌تونن وارد شهر نقره‌ای بشن و بعد از تالار آینه‌ها بیرون رفت.

باورم نمی‌شد که مردم توی بخش سوم برای یک فنجون آب خودشون رو به هر دری می‌زدن، اما توی قصر ملکه فواره‌های آب وجود داشت. به همر
باورم نمی‌شد که مردم توی بخش سوم برای یک فنجون آب خودشون رو به هر دری می‌زدن، اما توی قصر ملکه فواره‌های آب وجود داشت.
به همراه کاپیتان هرن وارد یک بخش تاریک شدیم، جایی که هرن به اسم تالار آینه‌ها صداش می‌زد،از لحظه‌ی اول اون‌جا برای من احساس سنگینی داشت، و وقتی ملکه مدرا اومد، دل و روده‌ام از ترس به هم پیچید!

و باهاشون درگیر شدم! بعد از کشتن دوتا از نگهبان‌ها، در نهایت دستگیر شدم و به قصر ملکه مدرا برده شدم. دزدیدن زره نگهبان‌های مل
+1
و باهاشون درگیر شدم! بعد از کشتن دوتا از نگهبان‌ها، در نهایت دستگیر شدم و به قصر ملکه مدرا برده شدم. دزدیدن زره نگهبان‌های ملکه به تنهایی حکم مرگ داشت، چه برسه به‌ حالا که دوتا از نگهبان‌هاش رو هم کشته بودم!
فرمانده نگهبان‌ها که فهمیده بودم اسمش کاپیتان هرن هست، من رو پیش ملکه مدرا برد.

نمی‌دونستم که برادرم نمی‌تونه جلوی کنجکاویش رو بگیره و کیسه رو باز می‌کنه... وقتی بهش رسیدم، نگهبان‌های ملکه محاصره‌اش کرده ب
نمی‌دونستم که برادرم نمی‌تونه جلوی کنجکاویش رو بگیره و کیسه رو باز می‌کنه... وقتی بهش رسیدم، نگهبان‌های ملکه محاصره‌اش کرده بودن!
می‌خواستن برادرم رو دستگیر کنن و پیش ملکه مدرا ببرن...همه می‌دونستیم که بعد از این اتفاق، چه بلایی سرش میاد. پس پریدم وسط و رو به نگهبان‌ها گفتم که اون زره رو من دزدیدم!

ولی برای من اهمیتی نداشت، هر طور که بود می‌خواستم اون طلا رو آب کنم! رفتم سراغ برادرم هِیدن، طبق معمول قمار رو باخته بود و تا
ولی برای من اهمیتی نداشت، هر طور که بود می‌خواستم اون طلا رو آب کنم! رفتم سراغ برادرم هِیدن، طبق معمول قمار رو باخته بود و تا سرحد مرگ کتکش زده بودن... برای گرفتن حقش، چاره‌ای جز رفتن به ساختمون قمارخونه رو نداشتم. اما نمی‌تونستم اون زره رو با خودم به چنین مکانی ببرم، بنابراین کیسه‌ای رو که توش زره رو پنهان کرده بودم به هیدن دادم و ازش جدا شدم.

از دیوارهای بتنی بالا کشیدم و بعد از گذر کردن از بخش دوم، به بخش سوم رفتم‌. خیال می‌کردم که اِلروی به آب کردن این طلا توی کور
از دیوارهای بتنی بالا کشیدم و بعد از گذر کردن از بخش دوم، به بخش سوم رفتم‌.
خیال می‌کردم که اِلروی به آب کردن این طلا توی کوره‌ی شیشه‌گریش رضایت میده، اما اون این‌کار رو نکرد. چون می‌دونست نگهبان‌ها به سراغمون میان و این‌کار چه عواقب وحشتناکی داره...

جنس زره نگهبانان ملکه مدرا از طلا بود، و همون قطعه‌ی کوچیک از زره که حالا روزی زمین افتاده بود، می‌تونست تا سال‌های بعد زندگی
جنس زره نگهبانان ملکه مدرا از طلا بود، و همون قطعه‌ی کوچیک از زره که حالا روزی زمین افتاده بود، می‌تونست تا سال‌های بعد زندگی من و برادرم رو غرق خوشی کنه... پس به سمت زره جهیدم و بعد از برداشتنش، از دست نگهبان فرار کردم.!

اون وقتی که فهمید من از اهالیِ بخش سوم هستم، با انزجار ازم فاصله گرفت و زرهی رو که باهاش من رو گرفته بود، به زمین پرت کرد؛ مب
اون وقتی که فهمید من از اهالیِ بخش سوم هستم، با انزجار ازم فاصله گرفت و زرهی رو که باهاش من رو گرفته بود، به زمین پرت کرد؛ مبادا به بیماری‌هایی که من داشتم مبتلا بشه!

پس من، همیشه از مخازن زیرزمینی بخش‌ دوم، آب می‌دزدیدم! تا بتونیم با نوشیدنش، به زندگی اسف‌بارمون ادامه بدیم. من دزد ماهری بود
پس من، همیشه از مخازن زیرزمینی بخش‌ دوم، آب می‌دزدیدم! تا بتونیم با نوشیدنش، به زندگی اسف‌بارمون ادامه بدیم.
من دزد ماهری بودم، اما اون‌روز کذایی توی بخش دوم، توسط یه نگهبان لعنتی گیر افتادم...

اما من، برادرم هِیدن، و دوست خانوادگی‌مون اِلروی، نمی‌تونستیم با این جیره‌ی محدود به زندگی‌مون ادامه بدیم...
+1
اما من، برادرم هِیدن، و دوست خانوادگی‌مون اِلروی، نمی‌تونستیم با این جیره‌ی محدود به زندگی‌مون ادامه بدیم...

بخش سوم، همیشه نفرین شده بود؛ مردم بخش‌های دیگه معتقد بودن که ما بیمار هستیم و مرض‌هامون مسری‌ان؛ و اون دیوارها از نزدیک شدن
بخش سوم، همیشه نفرین شده بود؛ مردم بخش‌های دیگه معتقد بودن که ما بیمار هستیم و مرض‌هامون مسری‌ان؛ و اون دیوارها از نزدیک شدن ما به اون‌ها جلوگیری می‌کرد.
ملکه مدرا در اوج سخاوت، آب رو جیره‌بندی می‌کرد و به ما می‌داد. روزانه یک فنجون آب، اون‌هم اگر بخت با تو یار می‌شد و موفق می‌شدی که این جیره رو دریافت کنی!

درست مثل من، سیرِس فِین، که وقتی صبح‌ها از خواب بیدار می‌‌شدم، می‌دونستم که امروز هم باید برای بقای خودم و کسایی که دوستشون د
درست مثل من، سیرِس فِین، که وقتی صبح‌ها از خواب بیدار می‌‌شدم، می‌دونستم که امروز هم باید برای بقای خودم و کسایی که دوستشون دارم بجنگم!

از زمانی که به یاد داشتم، زیلوران که درست شبیه به یک چرخ بود، با دیوارهای بلند به چندین بخش تقسیم شده بود. اگر انسان خوش‌شانس
از زمانی که به یاد داشتم، زیلوران که درست شبیه به یک چرخ بود، با دیوارهای بلند به چندین بخش تقسیم شده بود.
اگر انسان خوش‌شانسی بودید، توی بخش اول و یا دوم به دنیا می‌اومدید و با دسترسی به آب و غذای کافی، زندگی راحتی رو می‌گذروندید. اما اگر خدای شانس با شما یار نبود و در بخش سوم متولد می‌شدید، هر روزِ زندگی‌تون تجربه‌ی جدیدی از مرگ بود!

شهر نقره‌ای، سرزمین زیلوِران، هزاران سال بود که توسط ملکه مَدرا حکمرانی می‌شد؛ زن مستبدی که پشتِ چهره‌ی زیباش، قلبی از جنس سن
شهر نقره‌ای، سرزمین زیلوِران، هزاران سال بود که توسط ملکه مَدرا حکمرانی می‌شد؛ زن مستبدی که پشتِ چهره‌ی زیباش، قلبی از جنس سنگ رو به یدک می‌کشید.

sticker.webp0.06 KB

خب پس بزنید بریم سراغ معرفی اصلی😈