ru
Feedback
کتابفروشی رزا📕🌸

کتابفروشی رزا📕🌸

Открыть в Telegram

رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتاب‌ها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @Rosa_bookstore_admin

Больше
2 012
Подписчики
-224 часа
-57 дней
-1930 дней
Архив постов
فقط یک جمله روی کاغذ نوشته شده بود. «تو قرار بود منتظرم بمونی، استلا.»🤧❤️‍🩹 و ناگهان چیزی که فکر می‌کردم دو سال است تمام شد
فقط یک جمله روی کاغذ نوشته شده بود. «تو قرار بود منتظرم بمونی، استلا.»🤧❤️‍🩹 و ناگهان چیزی که فکر می‌کردم دو سال است تمام شده، دوباره برگشت.🤯‼️ دو سال قبل، یک نفر مرا تعقیب می‌کرد. از من عکس می‌گرفت؛🤧 وقتی با دوستانم بودم، وقتی در رستوران بودم، وقتی منتظر مترو می‌ماندم یا خرید می‌کردم. نامه می‌فرستاد.😬✉️✨️ نامه‌هایی که نشان می‌داد خیلی بیشتر از چیزی که باید درباره‌ی من می‌داند.👀✉️🤌 بعد ناگهان همه‌چیز متوقف شد. تا آن روز. و این بار، ترسناک‌تر از قبل بود.🤯 کریستین اولین کسی بود که وقتی وحشت کرده بودم، کنارم ماند.🥹🦋✨️ و من هنوز نمی‌دانستم مردی که قرار بود بیشتر و بیشتر وارد زندگی‌ام شود، خودش چقدر راز دارد.👀‼️

من آنجا کنار لوئیسا، مدیرعامل دلامونته، نشسته بودم و تمام تلاشم را می‌کردم خودم را دست‌کم نگیرم.🫠 اما رایا و آدام هم آنجا بو
من آنجا کنار لوئیسا، مدیرعامل دلامونته، نشسته بودم و تمام تلاشم را می‌کردم خودم را دست‌کم نگیرم.🫠 اما رایا و آدام هم آنجا بودند. رایا زمانی دوست من بود و حتی در شروع کارش به او برای رشد صفحه‌اش کمک کرده بودم🥲❤️‍🩹 اما حالا همراه آدام تبدیل به یک زوج اینفلوئنسر معروف شده بودند و بیش از یک میلیون دنبال‌کننده داشتند.💰✨️ و بعد کریستین آمد.کنار من نشست. در تمام مدتی که من سعی می‌کردم بفهمم آیا دلامونته واقعاً من را برای آن موقعیت می‌خواهد یا نه🤧🤌 کریستین طوری رفتار می‌کرد که انگار از قبل می‌دانست من به آن فرصت نیاز دارم.🫠 و درست وقتی فکر می‌کردم شاید بالاخره همه‌چیز دارد سر جای خودش قرار می‌گیرد، گذشته‌ام دوباره پیدایش شد.🤧🍷✨️ یک نامه. یک پاکت سفید و بی‌نام که داخل کیفم پیدا کردم.👀✉️✨️

آن روز وقتی از سر کار برمی‌گشتم، هوا آن‌قدر سرد بود که دیگر حتی حس انگشت‌هایم را نداشتم. وسط راه، یک مک‌لارن مشکی کنارم توقف
آن روز وقتی از سر کار برمی‌گشتم، هوا آن‌قدر سرد بود که دیگر حتی حس انگشت‌هایم را نداشتم. وسط راه، یک مک‌لارن مشکی کنارم توقف کرد.🔥🤧👌 شیشه پایین رفت و کریستین هارپر را دیدم. او پیشنهاد داد مرا تا خانه برساند. قبول کردم اما نه به سادگی.🙂‍↔️🦋🙌 و شاید مسخره به نظر برسد، اما همان مسیر کوتاه در ماشین او باعث شد برای اولین بار متوجه چیزی شوم که مدت‌ها سعی کرده بودم نادیده بگیرم.🫠 کریستین هارپر آن‌قدرها هم که دوست داشتم تصور کنم، برایم بی‌اهمیت نبود.🙃 چند وقت بعد، در نیویورک، قرار بود در یک شام مربوط به دلامونته شرکت کنم؛ شامی که نتیجه‌اش می‌توانست آینده‌ی کاری من را تغییر دهد.‼️👀🤌

مشکل این بود که برای دیده شدن، ظاهراً فقط خوب بودن کافی نبود.🤧 به یک چیزی احتیاج داشتم که مردم را وادار کند درباره‌ام حرف بز
مشکل این بود که برای دیده شدن، ظاهراً فقط خوب بودن کافی نبود.🤧 به یک چیزی احتیاج داشتم که مردم را وادار کند درباره‌ام حرف بزنند.🔥👌 و اینجا بود که کریستین هارپر وارد داستان من شد. البته «وارد شدن» شاید عبارت درستی نباشد، چون کریستین از مدت‌ها قبل درست یک طبقه بالاتر از من زندگی می‌کرد.🙃🤌 صاحب ساختمان محل زندگی من، The Mirage، مردی بود که تقریباً هیچ‌کس نمی‌توانست واقعاً از او چیزی بفهمد. کریستین هارپر مدیرعامل Harper Security بود؛ مردی ثروتمند، باهوش، سرد و بیش از حد مرموز.🍷✨️‼️ رابطه‌ی من و او تا آن زمان خیلی ساده بود. من در ازای اینکه از گیاهان آپارتمانش مراقبت کنم، اجاره‌ی کمتری می‌پرداختم 🙂‍↔️🤌 و گاهی همدیگر را در ساختمان می‌دیدیم.👀 تا یک روز سرد و برفی.❄️✨️

مائورا زنی بود که از بچگی از من مراقبت کرده بود و برای من چیزی بیشتر از یک پرستار بود؛ خانواده‌ام بود. 🥹♥️✨️ حالا در مرکز مر
مائورا زنی بود که از بچگی از من مراقبت کرده بود و برای من چیزی بیشتر از یک پرستار بود؛ خانواده‌ام بود. 🥹♥️✨️ حالا در مرکز مراقبتی گرینفیلد زندگی می‌کرد و هزینه‌های مراقبت از او هر روز بیشتر می‌شد.🥲 من نمی‌توانستم اجازه بدهم به خاطر پول، چیزی که برایش لازم داشت را از دست بدهد.❤️‍🩹✨️ همه‌چیز همین‌طور ادامه داشت تا اینکه یک روز کارم را از دست دادم.🫠 در همان روزهایی که داشتم دنبال راهی برای بیشتر کردن درآمدم می‌گشتم، یک فرصت بزرگ سر راهم قرار گرفت؛🙌🔥✨️ برند دلامونته دنبال یک سفیر برند بود و اگر می‌توانستم این موقعیت را به دست بیاورم، می‌توانستم هم درآمد بیشتری داشته باشم و هم صفحه‌ام را از مرز یک میلیون دنبال‌کننده عبور بدهم.🙂‍↔️❤️‍🔥👌

من استلا آلونسو هستم؛ 💚✨️ بیست‌وشش سالمه و برخلاف چیزی که ممکنه از زندگی یک اینفلوئنسر با نزدیک به یک میلیون دنبال‌کننده تصو
من استلا آلونسو هستم؛ 💚✨️ بیست‌وشش سالمه و برخلاف چیزی که ممکنه از زندگی یک اینفلوئنسر با نزدیک به یک میلیون دنبال‌کننده تصور کنید، زندگی من اصلاً شبیه چیزی که در عکس‌ها می‌بینید نیست.👀💚✨️ من در واشنگتن دی‌سی زندگی می‌کنم و هم‌زمان دو کار دارم. یکی‌شان کار در مجله‌ی DC Style است؛ 🙂‍↔️🔥👌 جایی که چهار سال از عمرم را گذاشتم و هر روز بیشتر از قبل احساس می‌کردم دیگر چیزی از شوق اولیه‌ام برایم نمانده.🙃 کار دومم هم فعالیت در اینستاگرام است؛ کاری که نزدیک به ده سال است انجامش می‌دهم و با وجود تمام تلاشم، رشد صفحه‌ام مدت‌هاست تقریباً متوقف شده.😔❤️‍🩹🤌 اما دلیل اینکه این‌قدر به درآمدم احتیاج داشتم، فقط زندگی خودم نبود.🫠

بچه ها هستین معرفی کتاب بزارم👀💚✨️

مجموعه جذابیییی که هر جلدش یک دوست پسر جذاب کتابی دارهههه📚😌👌 کم پیش میاد این مجموعه محبوبیت نداشته باشههه😍❤️‍🔥✨️

بچه نظراتتون بگین ببینم😍❤️‍🔥🤌

اینم لینک ناشناس بچه ها💜 @timeofstudy_bot

فکر می‌کنید کدوم مجموعه جذاب چهار جلدیمون قرار باشه🙂‍↔️⁉️❤️‍🔥
فکر می‌کنید کدوم مجموعه جذاب چهار جلدیمون قرار باشه🙂‍↔️⁉️❤️‍🔥

اونم جلد آخر مجموعه جذابمون💃🔥

شاید باورتون نشه ولی امروزم معرفی کتاب داریمم😍🤌

سلام بچه هااا چطوریننن

کتاب_از خون تا خاکستر🩸🔥✨️
دختری که قرار با سرنوشتش مبارزه کنه و قرار کلی راز های زیادی افشا بشه و کلی ماجراجویی های خفن دیگه♥️🍷✨️
انتشارات:: نشریه مات❤️‍🔥✨️ ژانر کتاب:: فانتزی / اکشن /ماجراجویی🦋✨️ نوع جلد :: سخت ولبه رنگی♥️🍷✨️ 🦋[[تعداد صفحات :: 600 صفحه]]🦋 *❤️‍🔥‼️قیمت :: 1080‼️❤️‍🔥* 📌براى خريد كتاب پيام دهيد🎀✨️ @Rosa_bookstore_admin

مردی به اسم کیرن پشت در بود و دنبال هاک می‌گشت. هاک اول سعی کرد دست‌به‌سرش کنه و گفت مشغوله، اما کیرن گفت پیکی رسیده و تجهیزا
مردی به اسم کیرن پشت در بود و دنبال هاک می‌گشت. هاک اول سعی کرد دست‌به‌سرش کنه و گفت مشغوله، اما کیرن گفت پیکی رسیده و تجهیزاتی که منتظرش بودن رو آورده. 👀❤️‍🩹🤌 با شنیدن این حرف، حال هاک عوض شد و گفت باید بره.🫠 قبل از رفتن، لباسش رو پوشید و من خنجرم رو دوباره توی غلاف گذاشتم. اون موقع فهمیدم دو شمشیر کوتاه هم همراهشه؛ 👀🗡✨️ سلاح‌هایی برای نبرد نزدیک که تا قبل از اون از وجودشون خبر نداشتم. من هم نحوه‌ی استفاده ازشون رو بلد بودم، اما چیزی نگفتم.⚔️✨️ هاک موقع رفتن قول داد در اولین فرصت برگرده و ازم خواست منتظرش بمونم. گفتم می‌مونم.👀♥️✨️ قبل از رفتن دوباره به سمتم برگشت و گفت برای برگشتن لحظه‌شماری می‌کنه؛ بعد از اتاق رفت.🫠 وقتی در پشت سرش بسته شد، تازه فهمیدم چقدر حالم آشفته‌ست. نمی‌دونستم باید از رفتنش خوشحال باشم یا ناراحت؛ ترکیبی از هر دو حس رو داشتم.❤️‍🔥✨️ اما یک چیز رو خوب می‌دونستم: به هاک دروغ گفته بودم. وقتی برمی‌گشت، من دیگه اونجا نبودم.🫠🦋✨️

همون موقع دست هاک به خنجرم رسید و قبل از اینکه بتونم کاری کنم، اون رو از غلاف بیرون کشید. 👀‼️🗡 خنجرم از سنگ خون و استخوان گ
همون موقع دست هاک به خنجرم رسید و قبل از اینکه بتونم کاری کنم، اون رو از غلاف بیرون کشید. 👀‼️🗡 خنجرم از سنگ خون و استخوان گرگینه ساخته شده بود و سلاح نادری بود.🗡🐺✨️ هاک ازم پرسید همچین سلاحی دست من چه کار می‌کنه و من گفتم هدیه‌ست و اون‌قدر احمق نیستم که دست‌خالی وارد مروارید سرخ بشم.🩸🔥✨️ هاک با دیدن خنجر گفت داشتن سلاح، وقتی بلد نباشی ازش استفاده کنی، از آدم عاقل نمی‌سازه. 🫠 از حرفش عصبانی شدم و وقتی گفت یادگیری کار با خنجر بین زن‌های سولیس رسم نیست، بهش گفتم اگر مادرم بلد بود از خودش دفاع کنه، شاید هنوز زنده بود؛ 🥲❤️‍🩹✨️ اما من برخلاف چیزی که جامعه از زن‌ها انتظار داره، بلد بودم از خنجر استفاده کنم.🗡👌 برای اثبات حرفم، خنجر رو با سرعت توی تخت فرو کردم.🙂‍↔️🗡✨️ هاک از این کار بیشتر کنجکاو شد و با حرکتی برق‌آسا به سمتم خیز برداشت و منو روی تخت انداخت؛ 🙈🔥✨️ اون‌قدر نزدیک شد که بدن‌هامون به هم چسبید و لب‌هاش درست مقابل لب‌هام قرار گرفت. 👀💋✨️ اما درست همون لحظه کسی محکم به در کوبید و همه‌چیز متوقف شد.🤯

اول گفت سؤال شخصی و بی‌ربطیه، اما وقتی جواب داد، توضیح داد که با یک دوست قدیمی بوده؛🙃 نه صاحب شنلی که من پوشیده بودم و نه کس
اول گفت سؤال شخصی و بی‌ربطیه، اما وقتی جواب داد، توضیح داد که با یک دوست قدیمی بوده؛🙃 نه صاحب شنلی که من پوشیده بودم و نه کسی که بینشون اتفاقی افتاده باشه. خیالم راحت شد و باور کردم راست می‌گه.👀👌 هاک دوباره ازم پرسید ازش چی می‌خوام و گفت هر کاری که بخوام انجام می‌ده. وقتی گفتم نمی‌دونم، خودش گفت چیزی که می‌خواد اینه که نقابم رو برداره؛🙂‍↔️🦋✨️ چون می‌خواد واقعاً منو ببینه. لمسش دوباره تنم رو به واکنش واداشت و ازم خواست اجازه بدم نقابم رو برداره.🙃 حتی وقتی صورتش رو پایین آورد و تماسش با لباس نازکم موجی از گرما توی تنم انداخت، چشمم هنوز به نقابم بود.🔥✨️ همون‌جا ترس عجیبی سراغم اومد. تا اون لحظه هیچ‌وقت بابت زخم‌های روی شکم و ران‌هام خجالت نکشیده بودم؛ 🫠❤️‍🩹 اون زخم‌ها یادآور چیزهایی بودن که ازشون جون سالم به‌در برده بودم. اما برای اولین‌بار به این فکر کردم که اگر هاک اون‌ها رو ببینه، ممکنه نگاهش به من عوض بشه و دستش رو با ترس پس بکشه.😬🙈

هاک ازم پرسید ازش چی می‌خوام. پرسیدم چرا باید این کارها رو برای کسی بکنه که نمی‌شناسه. جوابش این بود که فعلاً جایی نداره و من
هاک ازم پرسید ازش چی می‌خوام. پرسیدم چرا باید این کارها رو برای کسی بکنه که نمی‌شناسه. جوابش این بود که فعلاً جایی نداره و من کنجکاوش کردم؛🫀🦋✨️ چیزی که به گفته‌ی خودش خیلی کم پیش می‌اومد. وقتی ازش خواستم دروغ نگه و از تعریف‌های الکی درباره‌ی زیبایی‌ام حرف نزنه، گفت هیچ‌کدوم از حرف‌هاش دروغ نبوده. 🙃🍷✨️ بعد منو بوسید و توضیح داد که من برنامه‌ی امشبش رو عوض کردم؛ 💋✨️ قرار بود برگرده اقامتگاهش و شب کسالت‌باری داشته باشه، اما حالا مطمئن بود شبش با من هر چیزی می‌تونه باشه جز کسل‌کننده.🙂‍↔️❤️‍🔥👌 عجیب بود، اما از تعریفش خوشم اومده بود؛ با این حال هنوز نمی‌فهمیدم چرا این‌قدر به من جذب شده.🔥🦋✨️ بعد چشمم به دو جام کنار کاناپه افتاد و ازش پرسیدم قبل از من با کسی بوده یا نه.👀🍷✨️

شنیده بودم فقط یک نفر توی تاریخ بوده که موقع والاتباری نالایق تشخیص داده شده؛👀‼️☠️ اسمش رو با هر ردی از هویتش از تاریخ پاک ک
شنیده بودم فقط یک نفر توی تاریخ بوده که موقع والاتباری نالایق تشخیص داده شده؛👀‼️☠️ اسمش رو با هر ردی از هویتش از تاریخ پاک کرده بودن و از زندگی بین فانی‌ها هم منعش کرده بودن. 🫠 می‌گفتن سرنوشت چنین کسی مرگه. برای همین، با اینکه والاتباری من با بقیه فرق داشت، هنوز این احتمال وجود داشت که منم نالایق تشخیص داده بشم و مجازاتم به همون اندازه سنگین باشه. ☠️‼️ اما اون لحظه دیگه نمی‌خواستم بهش فکر کنم. هنوز توی اتاق هاک مونده بودم و جلوی نزدیک شدنش رو نمی‌گرفتم.🙈🔥 خودش هم هنوز پیشم بود و نمی‌فهمیدم چرا. انگشتش رو روی لبه‌ی نقابم کشید و ازم پرسید اجازه داره برش داره یا نه؛🙃 سرم رو به نشونه‌ی مخالفت تکون دادم. بعد انگشتش رو روی خط فکم و تا گلوم پایین آورد و این بار با اشاره پرسید می‌تونه شنلم رو کنار بزنه. موافقت کردم. 🍷💋✨️ شنلم رو کنار زد و لمسش روی یقه‌ام و پاپیون کوچیک وسط سینه‌ام موجی از احساسات توی دلم انداخت؛ 🫀🔥✨️ حسی شدید و ناشناخته که تمام بدنم رو به لرزه می‌انداخت.🌶❤️‍🔥✨️