کتابفروشی رزا📕🌸
Открыть в Telegram
رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتابها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @sweetroza
Больше2 001
Подписчики
-124 часа
-37 дней
-1830 дней
Архив постов
2 001
وایبه دارک فانتزی کتاب و داستان جدیدش این کتاب با بقیه کتابا متفاوت کرده و همه عاشقش شدید😌
2 001
+2
بیداری افسونگر🌑🌪
اگه دنبال یک کتاب دارک فانتزی جذاب میگردی بهتره این کتاب رو از دست ندی چون جزوه بهترین کتاب هاست توی ژانر خودش و داستان جدید و متفاوت داره!👁ناشر:ایرانبان 👁ژانر:دارک فانتزی،ماجراجویی 👁تعداد صفحات:۲۷۱صفحه 🔥قیمت:۲۹۰تومان🔥@time_of_study📙 براى خريد كتاب پيام دهيد @Rosa_bookstore_admin
2 001
اما قضیه چی بود؟ اون پیرزن و سگش چرا به یکباره انگار دیوونه شدن؟ و اون مرد کاپشنپوش و پروانهها؟ چرا دنبال من میاومدن؟ مادرم برای چی گفت فرار کنم؟ چه خطری داشت من رو تهدید میکرد؟
2 001
با دیدن این صحنه، پا به فرار گذاشتم. با تمام قدرتم خودم رو به ماشین رسوندم و اون پیرزن هم پشت سرم میاومد. سوار شدم و وقتی تام هم دوان دوان از کنار پیرزن گذشت و سوار شد، سرش جیغ کشیدم که حرکت کنه. اون پیرزن به ماشین رسیده بود و سرش محکم به شیشه کوبیده شد و لکه ای خون به جا گذاشت.
وقتی سرش رو عقب برد که بازم به شیشه بکوبه، تام پاش رو روی گاز گذاشت و ماشین از جاش کنده شد!
2 001
سایهها از زیر یه نیمکت خالی بیرون اومدن و به سمت گاری رفتن، سگ شروع کرد به واق زدن و حرکات عجیب و غریب، وحشتزده شده بودم. این صحنه تکراری بود، این صحنه رو توی مرد کاپشنپوش هم دیده بودم، توی شفیرهها! وقتی که سایه روی صورت پیرزن افتاد، چیزی توی نگاهش تغییر کرد. چشمهاش خونآلود شد و ماسکی از خشم صورتش رو گرفت.
2 001
با همدیگه رفتیم داخل و غذا خوردیم. برای اولینبار به تام گفتم که یه بچهی یتیم هستم و هربار پیش یه خانواده زندگی میکنم. اونهم گفت که از خونهشون زده بیرون و مدتهاست که توی ماشینش میخوابه. وقتی که رفت دستشویی، من رفتم بیرون که منتظرش باشم که اون پیرزنی که بیرون دیده بودیمش، با وحشت فریاد میزد که "سایهها قصد ورود به داخل رو دارن" و گاریش رو رها کرد.
2 001
همون موقع، صدای آوازی توی اتاق پیچید. "ایکو ایکو آزاراک. ایکو ایکو زوملاک. ایکو ایکو آزاراک" این آواز داشت توی عمق وجودم میپیچید که از خواب پریدم.
تام که تمام مدت رانندگی کرده بود، جلوی یه پمپ بنزین ایستاد که یه چیزی بخوریم. وقتی داشتیم وارد رستوران میشدیم، یه پیرزن رو دیدیم که یه سگ بامزه رو توی سبدش میکشید. و چندتا پسری که ظاهرشون اصلا موجه نبود!
2 001
اما چون خبری از اتوبوس نبود، همکارم تام پیشنهاد داد که من رو برسونه. هوا به شدت سرد و طوفانی بود. صحنهی حمله کردن اون مرد بهم، مدام جلوی چشمهام میاومد. اما اونقدر خسته بودم که توی ماشین خوابم برد. توی خوابم یه جایی پوشیده از مه بودم.
وارد برجی که مقابلم بود شد و از پلههای سنگیش بالا رفتم. اما مقابلم، نهتا هیکل خاکستری رنگ دیدم. اونا به اندازه یه آدم دایرهوار دراز کشیده بودن و کف سیمانی پوشیده از پرهای مشکی بود. جلوی یکی از هیکلهای خاکستری زانو زدم، اون یه شفیرهی حشره به اندازه یه آدم بود. زیر پوستهی نازکش نبضی تپنده و چهرهی سایهوار یه زن با چشمهای بسته رو میدیدم.
2 001
همه متعجب و وحشتزده به صحنهای که من اون مرد رو زمین زده بودم، زل زده بودن. تا اینکه رئیس مرکز اومد و من رو به خاطر رفتاری که داشتم اخراج کرد.
چون مرد کاپشنپوش مدعی شده بود اومده جلو تا از من سوال بپرسه! اما من یقین داشتم که اون میخواست بهم حمله کنه. در هرحال مهم نبود، کولهپشتیم رو برداشتم، باید به جزیرهی باردسی میرفتم.
2 001
اما اون مرد کاپشنپوش، که با چشمهای خونآلودش بهم نگاه میکرد و به سمتم میاومد، تمام وجودم لرزید. باید خودم رو حفظ میکردم و به مشتری لبخند میزدم. اما سرعت اون مرد هر لحظه بیشتر میشد. در نهایت به سمتم پرید و میخواست گلوم رو بگیره که به خودم اومدم و با چندتا فن کاراته، اون رو روی زمین انداختم. بعد از اینکه این اتفاق افتاد، دیگه خبری از چشمهای خونآلود و چهرهی عرق ریزون اون مرد نبود. شبیه یه آدم عادی به نظر میرسید.
2 001
بهم گفت حالا که آدرسم رو براش فرستادم، اونا هم میدونن من کجام. و باید فرار کنم و هیچوقت هم پیشش نرم، چون قدرتشون اونجا بیشتره!
من قلبم از شنیدن حرفهای اون زن به تپش افتاده بود.
2 001
همون زمان بود که گوشیم زنگ خورد و صدای یه زن توی گوشم پیچید که با لهجهای مخصوص اهالی ولش صحبت میکرد، اون وحشتزده بود و بهم گفت که وقت ندارم و در خطرم!
گفت اونا میتونن هر چیز و هر کسی رو کنترل کنن و بیان سراغم.
2 001
یکی از بازدیدکنندهها مردی با کت چرمی بود. رفتارش خیلی عجیب بود، و نگاهش تا عمق وجودم رسوخ میکرد.
وقتی که توضیحاتم در رابطه با چرخه زندگی پروانهها به اتمام رسید همه رفتن.
2 001
اون روز که طبق معمول داشتم به کارم میرسیدم احساس کردم که یه چیزی درست نیست! اول اینکه سهتا پروانه خاکستری که اسمشون "بازشاپرکهای کلهمرگ" بود، به طرز عجیب و دیوانهواری بالای سرم پرواز میکردن. اونها نشونهی مرگ بودن و پرواز غیرعادیشون لرزه به تنم انداخته بود. اما اتفاق بدتری قرار بود بیفته.
2 001
بنابراین یادداشتی برای اون زن نوشتم و آدرس و شمارهام رو توش گذاشتم و فرستادم. امیدوار بودم مادرم جواب بده، از هفتروز پیش، چشمم به گوشی خشک شده بود. با اینحال من اجازه نداشتم سر کارم، که یه نمایشگاه و مرکز نگهداری از پروانهها و کرم ابریشم بود، از گوشی استفاده کنم.
