431
Подписчики
-324 часа
-37 дней
-430 дней
Архив постов
431
بعضی وقتها از خودم میترسم وقتی میبینم دو ساعته به یه نقطه خیره شدم و به اندازه دو سال با خودم توی سرم حرف زدم.
431
بعضی از هم سن و سالهایم را که نگاه میکنم
میفهمم که چندان به دنیای امروز تعلق ندارم.
من هنوز خط قرمزهای زیادی دارم که اصلا از آنها خجالت نمیکشم، به داشتنشان هم افتخار میکنم
431
خدایا شکرت …
شکرت که یادم دادی هرچیزی زمان خودشو داره
نه زود تر
نه دیر تر…
درست همون لحظه ای که روحم آماده دیدنش میشه …
شکرت برای تمام چیز هایی که گاهی وقتا خیلی دیر رسیدن تا یاد بگیرم (صبر) یعنی ایمان بی صدا …
و شکرت برای اون روز هایی که چیزی نیومد چون واقعا وقت امدنش نبود …
خدایا شکرت برای تاخیر هایی که خیلی وقتا دلمو ساختن …
برای ( نه ) هایی که معنی الان نه بود
نه هرگز …
شکرت که یادم دادی گاهی نرسیدن خودش یه لطفه از طرف تو .
خدایا شکرت برای روز هایی که بی رمق و نا امید شدم
ولی بعد ها فهمیدم تو داشتی مسیر رو صاف تر میکردی …
شکرت برای اشک هایی که گاهی وقتا پاکشون نکردی
چون میخواستی منو بیدار کنن نه تسکین بدن …
شکرت مهمه من نعمت بزرگی مثل صبر دادی وقتی جواب ها دیر میومدن.
وای وقتی جوابی نمیومد بهم آرامش رو دادی
و شکرت که بهم فهموندی که هیچ تا خیری توی نقشه تو بی حکمت نیست
شکرت که وقتی همه چی به ظاهر تموم شد تو شروع کردی به دوباره ساختنم …
خدایا شکرت که حالا یاد گرفتم به جای پرسیدن چرا دیر شد
لبخند بزنمو بگم :
حتما قراره قشنگ ترش برسه…
سپاس گذارم برای زمانی که حکمتش رو نمیفهمیدم اما ایمانم رو بهت نگه داشتم که این خیلی مهم بود …
حالا دیگه دیگه میدونم هر (نه)گفتن تو مقدمه یه بعله بزرگه بود …
تو معجزه رو به وقتش میفرستی …
میدونم که همیشه هوامو داری خدا جون خیلی دوست دارم 🙂💙
431
دلم برای همه اون روزا تنگ میشه؛
برای وقتی که دنیا اینقدر بزرگ نبود و ما اینقدر خسته نبودیم.
برای بازیهامون تو کوچه، وقتی زمین پر خاک بود و ما پر از خنده.
برای دست و صورت چرکیهامون که هیچکس بهش اهمیت نمیداد، جز وقتی که باید مینشستیم سر سفره.
برای دویدنهامون تو حیاط مدرسه، که انگار هیچکس نمیتونست جلو آزادیمون رو بگیره.
برای لقمههای توکیفی که مامان با عشق میذاشت، نه با عجله؛ لقمههایی که مزهشون هنوزم تو خاطرم مونده.
برای یخدربهشتی که نصفش میریخت روی دستمون و ما میخندیدیم انگار دنیا فقط همون لحظهس.
دلم برای ناهارهای بعدِ مدرسه تنگه؛
وقتی لباس فرم هنوز بوی کلاس میداد و ما بیخیال آینده، فقط میخوردیم و حرف میزدیم.
برای مهمونیهای خانوادگی که صداها بلند بود، خندهها واقعی بود و هیچکس غریبه نبود.
برای بازیهای مسخرهای که الان فکرش هم خندهداره، اما اون موقع جدیترین بخش زندگیمون بود.
برای فکرهای کوچیکی که بزرگ به نظر میرسیدن؛
برای اولین باری که دیر به خونه برگشتم و حس کردم بالغ شدم.
برای اولین سفری که بیاجازهی بزرگترا رفتیم و فکر کردیم از مرز دنیا رد شدیم.
دلم برای همه اون روزا تنگ میشه…
برای وقتی که قلبمون زود میبخشید، زود خوشحال میشد، زود ناراحت میشد، اما هیچوقت خالی نبود.
برای روزایی که زندگی سخت نبود؛ فقط زندگی بود.
کاش میشد یکبار دیگه، فقط یکبار،
به همون کوچههای خاکی برگردم
و بدون فکر کردن به فردا
باز بدوم…
مثل قبل.
431
رابطش با مهم ترین آدم زندگیش بهم خورده بود،
بهش گفتم چه حسی داری
گفت حس نترسیدن
دیگه هر کسی رو بخوام می تونم ترک كنم... :)
