ru
Feedback
ادبیات سئونلر

ادبیات سئونلر

Открыть в Telegram

بوکانال ادبیات سئونلر قوروپونون سئچیلمیش اثرلری دیر کانالدا کی یازیلاری کانالین لینکینی وئرمک شرطی ایله پایلاشماق اولار.

Больше
3 086
Подписчики
+124 часа
Нет данных7 дней
-2130 день
Архив постов
photo content

فاضل نظری من خود دلم از مهر تو لرزید وگرنه تیرم به خطا می‌رود اما به هدر، نه . دل خون شده وصلم و لب‌های تو سرخ است سرخ است ولی سرخ‌تر از خون جگر، نه . با هرکه توانسته کنار آمده دنیا با اهل هنر؟ آری! با اهل نظر؟ نه! . بدخلقم و بدعهد، زبان‌بازم و مغرور پشت سر من حرف زیاد است مگر نه؟ . یک بار به من قرعه عاشق شدن افتاد یک بار دگر، بار دگر، بار دگر… نه! https://t.me/Adabiyyatsevanlar

عدالت دومان سووشوروق یاشا میریق گونوموزو، یولا وئریب سوووشوروق قویون کیمی یونوموزو، کولا وئریب سووشوروق،، باشیمیز کئی، کئچه ک
عدالت دومان سووشوروق یاشا میریق  گونوموزو، یولا وئریب سوووشوروق قویون کیمی یونوموزو، کولا وئریب  سووشوروق،، باشیمیز کئی،  کئچه  کیمی، سای بیلمیریک  اوچه. کیمی، قوش بئینیک  سئرچه  کیمی، بالا وئریب شووشوروق، دویان  یوخدور  قوروموزو، سایان یوخدور  سوروموزو، گوجوموزو،زوروموزو- قولا وئریب  سووشوروق، بیزه قارشی  دورانلارا، یولا تله قورانلارا، قانیمیزی سورانلارا آلا وئريب  سووشوروق، بوزارتمیریق، اوزوموزو، چاتدیرمیریق سوزوموزو، دومان  کیمی اؤزوموزو، یئله وئریب سووشوروق، https://t.me/Adabiyyatsevanlar

مردادین 14 تبریز گونو قوتلو اولسون سس و سوز : خسرو سرتیپی تبریز گونونه اتحاف

آیمارا گؤزومون یاش لاری بسله یر سنی!    دومان نازلایاندا داغلارین دؤشون    کؤنلومون تئل لری سسله یر سنی    ایله شر هر سحر دومان لار قؽزی    اوزومون سوْلوخموش پنجرسینده    سوزولر باخؽشؽمئن گونشه سار    گؤرنده گؤزلریم هر سحر سنی    قاماشار گؤزلریم گونه باخاندا    گؤزومون یاشلاری سسله یر سنی    سن کی بیر عطیر لی قؽش چیچه گی سن    گؤزومون یاشلاری بسله یر سنی!       https://t.me/Adabiyyatsevanlar

اومید_یاشار_اوغوزجان منی اونوتما! بير گون گلر ده اونودارميش اینسان، ان سئوديگی خاطيره‌لری بئله. باری سن هر گئجه يورغون سس ايله، ساعات اون ايکينی ووردوغو زامان  منی اونوتما!      چونکی من هر گئجه او ساعاتلاردا  سنی ياشار، سنی دوشونورم  خيال ايچينده پريشان یئریییرم، سن ده قارانليغين سوسدوغو يئرده منی اونوتما!  او ساعاتلاردا سپيلر گولوشون  بير اوووج سو کيمی ايچيمه، ائی يار!  سنين ده باشيندا او چیلغین کولک  دلی اسرسه بير گون، منی اونوتما!     من آياغيمدا چاريق، اليمده عصا  سنين اوچون بو يوللارا دوشموشم.  ايل‌لرجه سونرا سنه دؤنوشوم بير محشر گونونه ده راست‌ گلسه، منی اونوتما!      هله قالیرسا ياشيل پالتارین، اونو بير گون منيم اوچون گئی! ساخسينداکی پمبه قرنفيلده شئه و باغچاندا يورغون بير قوش گؤرسن  منی اونوتما!     بؤيوک آجيلارلا آلوولانديغيم گون،  چوخ اوزاقلاردا دا اولسان‌، يئنه گل! بو اؤلرجه‌سينه سئوديگينه گل! نه اولار تانرييا قووشدوغوم گون  منی اونوتما! https://t.me/Adabiyyatsevanlar

دکتر علی اکبر ترابی "حلاج_اوغلو" ائل دایاغی                    شانلی تبریز اوجابویلو داغلارین وار، گولر اوزلو باغلارین وار، سینه دولو داغلارین وار،           باشی اوجا شانلی تبریز سویکنیبسن ائل داغینا، ائینالی یا ائل داغی نا، بو ایلهاملار قایناغینا،           باشی اوجا شانلی تبریز! یازیلمیشدیر تاریخ لرده، نه دوزوم وار سنده درده، هئچ یئنیلمک یوخدور مرده،           باشی اوجا شانلی تبریز! آختار سالار چنلی بئلی، گوستر آشیب - داشان سئلی، سویله بو دور ستار ائلی،          باشی اوجا شانلی تبریز! سنین گوزه ل "ائینالی"ن وار ، پارلاق تاریخ - احوالین وار، شیرین دیل بو شان بالین وار،          باشی اوجا شانلی تبریز! رنگ آلیر گول یاناغیندان، بال سوزولور دوداغیندان، بوی دئییر ائل دایاغیندان،          باشی اوجا شانلی تبریز! وورغونویام ایگید ائلین، فرهاد ییام شیرین دیلین، پولاددان دیر قولون - بئلین،         باشی اوجا شانلی تبریز! قارینداشیق ائللر هامی، اونوتمارام سن آنامی، سندن آلدیم پاک ایلهامی،         باشی اوجا شانلی تبریز! https://t.me/Adabiyyatsevanlar

photo content

دونیا ادبیاتی آیمارا ستارگان از چشمان تو طلوع خواهند کرد، و از چشمه ی زلال سینه ات، شیر بشارت پگاهان را نوش جان خواهند کرد، از نفس تو الماس زندگی تجلی خواهد کرد، الماسی که یادگار زمان های همنشینی من و تو در فجر نور، و یادگار هستی بی زمان است، زمانی که هنوز زمانی نبود، اما... ...اما من و تو بودیم، ستاره ی زیبای من، زیبای دیوانه ی من! ما که چله نشین «طور» بودیم و نازپرورده ی خدا، چرا «قربانی نخستین»را به درگاه «زئوس،» آن خدای تشنه ی قدرت و خشمگین از ایثار «پرومته»، ادا نکردی؟ مگر ترا قربانی کم بود، و مگر دشنه ات از تپش رگ های گردنم، شرماگین شده بود؟ و مگر نبودم من «اسماعیل» وار، در کنارت، در زنجیر بندگی عشقت؟ ستاره ی زیبایم، دیوانه ی زیبایم، تا نفس دارم برایت ترانه خواهم نوشت، من می دانم که تو، «طاهره» گونه ی «ساعدی،» ترانه هایم را می خوانی، ...و با اشتیاق و ولع هم می خوانی، عزیز دلم، مواظب خودت باش و شادمان روزها را، سپری کن، و ایمان داشته باش که: این روزها دیگر بر نخواهد گشت،                 https://t.me/Adabiyyatsevanlar

دونیا ادبیاتی:نمونه هایی از شعر آلمان نمونه‌ایی از شعر امروز آلمان برگردان: تورج رهنما درباره‌ی بهار/برتولت برشت دیرگاهی پیش از آنکه ما آزمندانه به نفت، آهن و آمونیاک روی آوریم، هرسال در زمانی معین درختان، ناگزیر و شتابان سبز می‌شدند. ما همگی به یاد می‌آوریم روزهای بلند را، آسمانِ روشن را و دگرگونی هوا را که فرارسیدن ناگزیر بهار را نوید می‌دادند. با آنکه در کتاب‌ها هنوز هم درباره‌ی این فصل فرخنده نکاتی می‌خوانیم، اما دیری است که بر فراز شهرهای ما دسته‌های آشنای پرندگان مهاجر دیده نشده است. باز کسانی که در قطار می‌نشینند، زودتر از دیگران فرارسیدن بهار را درمی‌یابند، زیرا دشت‌ها آمدن آن‌را مانند گذشته آشکارا نشان می‌دهند. گرچه به‌نظر می‌رسد که بر فراز شهرها توفان‌هایی درگذرند، اما آن‌ها تنها آنتن‌های بام‌های ما را لمس می‌کنند. مارگوت بیکل ترجمه‌: احمد شاملو و محمّد زرین‌بال دلتنگی‌های آدمی را باد ترانه‌ای می‌خواند رؤیاهایش را آسمانِ پُرستاره نادیده می‌گیرد و هر دانه‌ی برفی، به اشکی نریخته می‌مانَد سکوت سرشار از سخنانِ ناگفته است از حرکاتِ ناکرده اعتراف به عشق‌های نهان و شگفتی‌های بر زبان نیامده در این سکوت حقیقتِ ما نهفته است حقیقتِ تو و من... ‌ هرمان هسه شبا هنگام به سوی تو آمده ام دوستت دارم که چنین دیوانه‌وار و نجوا کنان شباهنگام به سوی تو آمدم که دوستت دارم و تا فراموشم نتوانی کرد روانت را با خود بردم با من است روان تو هم اکنون برای من است به تمامی در خوشی‌ها و ناخوشی‌ها و هیچ فرشته‌ای نخواهد توانست تو را از عشق سرکش و سوزان من رهایی بخشد   اریش_فرید بوسه می‌بوسمت نه تنها دهانت را و سینه‌ات را و زانوانت را، خواهش‌هایت را هم می‌بوسم آرزوها و اندیشه‌هایت را تردیدها و شهامتت را... عشقت را -که از برای من- آزادی‌ات را که از برای تو پاهایت را که تا این‌جا آمده‌اند و باز خواهند گشت. تورا می‌بوسم به همان سان که هستی و همان‌گونه که خواهی بود فرداها و فرداها... و به هنگامی که دیگر من سپری شده‌ام! مارگوت_بیکل من آموخته‌ام به خود گوش فرا دهم؛ و صدایی بشنوم كه با من می‌گوید: (این لحظه) مرا چه هدیه خواهد داد؟ نیاموخته‌ام گوش فرا دادن به صدایی را كه با من در سخن است، و بی‌وقفه می‌پرسد: من (بدین لحظه) چه هدیه خواهم داد؟ https://t.me/Adabiyyatsevanlar

محمدابراهیم جعفری "خاکستری" خاکستری، خاکستری، خاکستری صبح، مِه، باران اَبر، نگاه، خاطره در من ترانه‌ای نبود، تو خواندی در من آینه‌ای نبود، تو دیدی ریشه‌ای بودم در خوابِ خاک‌های مُتُبَرک بی‌باران، در نگاه‌ تو سبز شدم برقی از چشمانت برخواست، نگاهم بارانی شد گونه‌هایت خیسِ باران، چشم‌هایت آفتابی گرگ‌ها می‌زایند، بره‌ها را دریابیم تو، با چشمانت‌ مرا بنواز چوبدست چوپانیم سلاحی کارگر خواهد شد بعد از جنگ، با چوبدستم انجیر‌های تازه را برای تو خواهم چید با تو خواهم ماند، با تو خواهم خواند و تورا در بُهتِ آفتابی‌ات خواهم بوسید اگر اَبر‌ها بگذارند… https://t.me/Adabiyyatsevanlar

photo content

هر کس شیفتۀ چیزی است و من شیفتۀ دلیری و غیرتم. سالروز صدور فرمان مشروطیت گرامی باد. https://t.me/Adabiyyatsevanlar

اسماعیل اولکر: " تورکجه م!" کئچمیشسن نه دومانلاردان! توشلاشمیسان یابانلارلان آیاقلانمیش هر زامانلان ای ابدی، ازل تورکجه م! گو
اسماعیل اولکر: " تورکجه م!" کئچمیشسن نه دومانلاردان! توشلاشمیسان یابانلارلان آیاقلانمیش هر زامانلان ای ابدی، ازل تورکجه م! گورمه یه سن خزل تورکجه م! ××× روحسانمی سن جانیمیزدا؟ قیزیل قیلیج یانیمیزدا؟ دولانیب دا قانیمیزدا یازیلیرسان غزل تورکجه م! گورمه یه سن خزل تورکجه م! ××× سورگون اولدون سیبئرلره قویلاندین یاد قبیرلره روحا دوندون شاعیرلره آی گونشدن گوزل تورکجه م! گورمه یه سن خزل تورکجه م! ××× سنسن آنام، هم ده دیلیم! هم دیله ییم، هم نیسگیلیم! هم مغانیم.، هم ده میلیم! گل منیمله، سن گل تورکجه م! گورمه یه سن خزل تورکجه م!،،،

صمد وورغون باشینا دؤندويوم عزيز شكسته دينله منی حالي يامان اولموشام قلبدن يارالي كؤنولدن خسته نانی زه هه ر ، روزی فغان اولموش
صمد وورغون باشینا دؤندويوم عزيز شكسته دينله منی حالي يامان اولموشام قلبدن يارالي كؤنولدن خسته نانی زه هه ر ، روزی فغان اولموشام چاتاندان بري دير اون بئش یاشیما چوخ بلالر گلیب قانلی باشیما بالتالار وورولوب عؤمور داشيما بو عشقين يولوندا يامان اولموشام كسيليب قاناديم اوچا بيلميرم عشق محبوسويام قاچا بيلميرم هچ كسه درديمی آچا بيلميرم بؤيله حالی چوخ پريشان اولموشام گر چی ايستر چكيم جؤور و جفا يار من ديله رم سورسون چوخلو صفا يار قصد إئیله ییر منه او بی وفا یار قصدینین آلتيندا تالان اولموشام. او ملك سيماليم، شاهباز باخيشليم او دوداغی بالليم جئیران یئریشلیم هم او سیاه تئللیم توراج گولوشلوم یاندیریب دیر منی یانان اولموشام.

بعدها «نجف دریابندری» در روزنامه «اطلاعات» مقاله‌ای در تَقریظ (مدح و ستایش) از این کتاب تحت عنوان «مترجمی که آناتول فرانس را نجات داد» نوشت و نسبت به مخلص ابراز لطف و محبت فراوان کرد.» شاعری به نام احسان اخوان نیز که از آشنایان دختر محمد قاضی در خارج از کشور بوده، تعریف کرده است: روزی مریم خانم درحالی‌که بسته‌ای در دست داشت گفت: «می‌خواهم زحمتی بدهم، پیژامه و نامه‌ای برای پدر دارم، آن را با خودتان به تهران و برای پدر ببرید.» گفتم با کمال میل ولی من حدود یک‌ماه دیگربه ایران برمی گردم، آیا دیر نمی‌شود؟ گفت خیر هیچ اشکالی ندارد اینها هم که چیز مهمی نیستند یک پیژامه است و یک نامه. وقتی رسیدم خانه سعی کردم برای استاد شعری بنویسم. تا پنج صبح بیدار ماندم و بعد خوابم برد. صبح با صدای تلفن بیدار شدم و کسی آن سوی خط گفت: «متاسفانه استاد قاضی دیشب در بیمارستان تهران در گذشتند.» https://t.me/Adabiyyatsevanlar

محمد قاضی 1292-1376 نویسنده ،مترجم ماجرای نامه‌ای که به مقصد نرسید محمد قاضی، مترجم بسیار معروف و شناخته شده‌ای است. کمتر کسی از کتابخوانان است که کتابی از ترجمه‌های او را نخوانده باشد. محمد قاضی در ۱۲ مرداد ۱۲۹۲ خورشیدی در مهاباد دیده به جهان گشود. پدرش میرزا عبدالخالق امام جمعه شهر بود و مادرش آمنه خانم نام داشت. قاضی از خاندان بزرگ قاضیان مهاباد بود که هر کدام به نام‌خانوادگی خود از روی نام پدر یا پدربزرگ‌شان، واژه‌ای می‌افزودند. قاضی نیز نخست نام‌خانوادگی امامی قاضی را برای خود انتخاب کرد و سپس آن را به قاضی برگرداند. ماجرای نامه‌ای که به مقصد نرسید محمد قاضی در کتاب سرگذشت خود به نام خاطرات یک مترجم می‌نویسد: پدر من ابتدا یک فرزند به نام محمد داشت که فوت کرد، سپس یک دختر داشت آن هم فوت کرد ولی به دلیل اینکه پدرم به نام محمد علاقه داشت، من را محمدثانی نامید. قاضی بعدها با زنی به نام ایران ازدواج کرد که حاصل آن ۲ فرزند به نام‌های فرهاد و مریم است. وی ۵۰ سال ترجمه کرد و نوشت و نتیجه تلاش او ۶۸ اثر شامل ترجمه‌های ادبی و کتاب‌هایی به زبان فارسی است. از آثار مهم ترجمه‌شده توسط او می‌توان به دن کیشوت اثر میگل سروانتس، زوربای یونانی به قلم نیکوس کازانتزاکیس، شازده کوچولو نوشته آنتوان دو سنت‌اگزوپری، مسیح بازمصلوب اثر نیکوس کازانتزاکیس، نان و شراب نوشته اینیاتسیو سیلونه، خداحافظ گری کوپر نوشته رومن گاری و... اشاره کرد. او بیشتر از زبان فرانسوی به فارسی ترجمه می‌کرد. او در مقدمه کتاب زوربای یونانی، خود را زوربای ایرانی نامیده‌است.محمد قاضی در ۱۳۵۴ خورشیدی به بیماری سرطان حنجره دچار شد و هنگامی که برای معالجه به آلمان رفت، این بیماری تارهای صوتی و نای او را گرفته بود و پس از جراحی به‌ علت از دست دادن تارهای صوتی، دیگر نمی‌توانست سخن بگوید و از دستگاهی استفاده می‌کرد که صدایی ویژه تولید می‌کرد. سرانجام این مترجم برجسته در سحرگاه ۲۴ دی ۱۳۷۶ خورشیدی در تهران درگذشت.خودش گفته: «از 1328 به بعد، که کم‌کم حس کردم کارم قابل عرضه کردن شده است و می‌توانم آن را به چاپ برسانم، دوباره عشق به کارم را باز یافتم و تصمیم گرفتم دنبال آن را بگیرم و چون کتاب «جزیره پنگوئن‌ها»ی آناتول فرانس را خوانده بودم و از آن بسیار خوشم آمده بود، تصمیم گرفتم کارم را با ترجمه این کتاب از سر بگیرم.مدیر انتشارات صفی‌علیشاه خوشبختانه «مشفق همدانی» بود که خود از مترجمان بنام بود و کتاب را برای تشخیص اینکه آیا قابل چاپ هست یا نه به او داده بودند که بخواند. هفته بعد که مراجعه کردم تا جواب مثبت یا منفی این انتشارات را هم بگیرم مرا نزد خود آقای مشفق بردند. بی‌تعارف از کارم بسیار تمجیدکرد و حتی به من گفت: من در شما یکی از مترجمان برجسته آینده را می‌بینم، ولی همان‌طور که ناشران دیگر هم به شما گفته‌اند آناتول فرانس بازار ندارد، شما اول کتابی از یک نویسنده بازارپسند انتخاب کنید تا ما آن را چاپ کنیم و مردم را با نامت آشنا کنیم. بعد کتاب «جزیره پنگوئن‌ها» را نیز چاپ خواهیم کرد و آن وقت یقین دارم که وقتی مردم با نام شما آشنا شدند، آن کتاب را برای خاطر آناتول فرانس هم نباشد برای نام شما خواهند خرید. گفتم: مثلا نویسندگان بازارپسند مانند که؟ اسم چند نویسنده را برد که «جک لندن» هم جزو آنها بود. اتفاقا من کتاب «سپید دندان» جک لندن را هم داشتم و خوانده بودم و خوشم آمده بود. گفتم: کتابی از «جک لندن» به این نام دارم. جواب موافق داد و مرا به نزد برادرش که در کتابخانه با مشتری‌ها سر و کله می‌زد، فرستاد تا قرارداد برای «سپیددندان» ببندم. برادر مشفق، که به نظرم منصور نام داشت و بنا بود قرارداد را بنویسد، گفت: مگر «جک لندن» کتابی هم به نام «سپید دندان» دارد؟ گفتم: بلی. گفت: من چیزی نشنیده‌ام. برخاست و یکی از ترجمه‌های «جک لندن» را آورد و به مقدمه آن مراجعه کرد تا ببیند آیا به کتابی به نام «سپید دندان» اشاره شده است. یک‌دفعه یکه‌ای خورد و گفت:‌ای آقا، شما کتاب «دندان سپید» را می‌گویید؟ اینجا اسم آن هست و «دندان سپید» نام دارد نه «سپید دندان». گفتم: نه آقا، جک لندن دندانساز نبوده بلکه نویسنده بود و سپید دندان هم اسم یک سگ است. آقای مترجم شما اشتباه مرقوم فرموده‌اند. خجالت کشید و قرارداد را به‌صورتی شبیه به قرارداد «ترکمن‌چای» نوشت. ولی من چون اول کارم بود و می‌خواستم از گمنامی دربیایم، آن را امضاکردم. ترجمه «سپیددندان» را در ظرف چهار ماه به پایان رساندم و «صفی‌علیشاه» آن را چاپ کرد. استقبالی که از کتاب به عمل آمد بی‌سابقه بود و بنا به اعتراف خود ناشر مردم می‌آمدند می‌گفتند: دیگر از این مترجم کتاب ندارید؟ این استقبال موجب شد که کتاب «جزیره پنگوئن‌ها» را نیز انتشارات صفی‌علیشاه چاپ کند.