553
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
553
حُسن تو همیشه در فزون باد
رویت همه ساله لاله گون باد
اندر سرِ ما خیالِ عشقت
هر روز که باد در فزون باد
هر سرو که در چمن درآید
در خدمتِ قامتت نگون باد
چشمی که نه فتنهٔ تو باشد
چون گوهرِ اشکِ غرقِ خون باد
چشمِ تو ز بهرِ دلربایی
در کردنِ سحر ذوفنون باد
هر جا که دلیست در غمِ تو
بی صبر و قرار و بی سکون باد
قَدِّ همه دلبرانِ عالم
پیشِ الفِ قَدَت چو نون باد
هر دل که ز عشقِ توست خالی
از حلقهٔ وصلِ تو برون باد
لعلِ تو که هست جانِ حافظ
دور از لبِ مردمانِ دون باد
#حافظ
553
ای بی وفای سنگدل قدرناشناس !
از من همین که دست کشیدی تو را سپاس
با من که آسمان تو بودم روا نبود
چون ابر هر دقیقه درآیی به یک لباس
آیینه ای به دست تو دادم که بنگری
خود را در این جهان پر از حیرت و هراس
پنداشتی مجسمه سنگ و یخ یکیست؟
کو آفتاب تا بشوی فارغ از قیاس
دنیا دو روز بیش نبود و عجب گذشت!
روزی به امر کردن و روزی به التماس
مگذار ما هم ای دل بیزار و بی قرار
چون خلق بی ملاحظه باشیم و بی حواس
#فاضل_نظری
553
زان طره دل سوی ذقنت رفته رفته رفت
در چه ز عنبرین رسنت رفته رفته رفت
پیشت چو شمع اشگ بتان قطره قطره ریخت
صد آبرو در انجمنت رفته رفته رفت
من بودم و دلی و هزاران شکستگی
آن هم به زلف پرشکنت رفته رفته رفت
گفتی که رفته رفته چو عمر آیمت به سر
عمرم ز دیر آمدنت رفته رفته رفت
رفتی به مصر حسن و نرفتی ازین غرور
آن جا که بوی پیرهنت رفته رفته رفت
جان را دگر به راه عدم ده نشان که دل
در فکر نقطهٔ دهنت رفته رفته رفت
ای محتشم فغان که نیامد به گوش یار
آوازهای که از سخنت رفته رفته رفت
#محتشم_کاشانی
553
خوشم که گوهر اشکی در آستین دارم
هنوز بیدلم و ناله ی حزین دارم
به دودمان رفیبان نیمه جان سوگند
درون سینه ی خود آهِ آتشین دارم
کسی به خوبی من مشق عشق را ننوشت
ببین به دیده ی انصاف! آفرین دارم
در آستانه ی تقوا به سنگ خورد سرم
شبیه زاهد اگر پینه بر جبین دارم
اگرچه پشت و پناه توام،ولی بی شک
به این که بی تو زمین میخورم، یقین دارم
#حسین_دهلوی
¦ @rangehanaach
553
شادمان از اینکه داری عاشقان دیگری
ریختی سهم مرا در استکان دیگری
رنج بیش از اینکه که مجنون عاشق شیرین شود؟
عاشق معشوقه ای در داستان دیگری
شب به شب بر صخره میکوبم سرم را موج موج
ماه خود را دیده ام در آسمان دیگری
ترس تنهایی،عذاب عشق،اندوه فراق
امتحانم میکنی با امتحان دیگری
هیچ جز خاکستر از آتش نمیماند به جا
عشق غیر از غم ندارد ارمغان دیگری
برگ و بر دیگر مخواه از من،که در تقدیر ما
هر خزانی در پیاش دارد خزان دیگری
باز عاشق میشوی،گفتی و خندیدم که نه!
دست کم این روزها…شاید زمان دیگری..
#سجاد_رشیدی_پور
@rangehanaach
553
عیب یاران و دوستان هنر است
سخن دشمنان نه معتبر است
مهر مهر از درون ما نرود
ای برادر که نقش بر حجر است
چه توان گفت در لطافت دوست
هر چه گویم از آن لطیفتر است
آن که منظور دیده و دل ماست
نتوان گفت شمس یا قمر است
هر کسی گو به حال خود باشید
ای برادر که حال ما دگر است
تو که در خواب بودهای همه شب
چه نصیبت ز بلبل سحر است
آدمی را که جان معنی نیست
در حقیقت درخت بیثمر است
ما پراکندگان مجموعیم
یار ما غایب است و در نظر است
برگ تر خشک میشود به زمان
برگ چشمان ما همیشه تر است
جان شیرین فدای صحبت یار
شرم دارم که نیک مختصر است
این قدر دون قدر اوست ولیک
حد امکان ما همین قدر است
پرده بر خود نمیتوان پوشید
ای برادر که عشق پرده در است
سعدی از بارگاه قربت دوست
تا خبر یافتهست بیخبر است
ما سر اینک نهادهایم به طوع
تا خداوندگار را چه سر است
#سعدی
@rangehanaach
