⛧کانال رسمی دوشانلو ⛦
Открыть в Telegram
خبرها، تصاویر و دیدگاههای خود را در جهت انتشار در وبسایت یا کانال، برای ما ارسال کنید: وبسایت: www.dowshanlu.ir ارتباط با ادمین :👇👇👇 09123769694
Больше777
Подписчики
Нет данных24 часа
-17 дней
-330 дней
Архив постов
#داستان_کوتاه
🌱🕊
⭕️✍حکایتی بسیار زیبا و خواندنی
🌺🍃🍁🍃🍂🍃🍁🍃🍂🍃
یک صبر کن و هزار افسوس نخور !
پادشاهی بود که همه چیز داشت، اما بچه نداشت. سال های سال بود که ازدواج کرده بود ، اما خدا به او و همسرش فرزندی نداده بود. پادشاه و زنش از این که بچه نداشتند، خیلی غمگین بودند.
این پادشاه، عادل و با انصاف بود. مردم کشورش، دوستش داشتند. به همین دلیل همه دست به دعا برداشتند و از خدا خواستند که به او یک بچه بدهد. خدای مهربان دعای مردم را مستجاب کرد و یک روز خبر در همه جا پیچید و دهان به دهان گشت که خدا به پادشاه یک پسر داده است. همه از شنیدن این خبر خوشحال شدند و خدا را شکر کردند. بیشتر از همه ی مردم، پادشاه و زنش خوشحال بودند
در سال هایی که پادشاه بچه نداشت، سرش را به یک راسوی خوشگل گرم می کرد. راسویی که پادشاه داشت، یک حیوان تربیت شده بود هزار جور پشتک و وارو می زد و کمی از غم بی فرزندی پادشاه و زنش کم می کرد. همه فکر می کردند که بعد از به دنیا آمدن پسر پادشاه، او دست از سر راسو بر می دارد و راسو را می فرستد توی جنگل تا بقیه ی عمرش را میان حیوانات جنگلی بگذراند اما این طور نشد. پادشاه باز هم راسو را که یادگار دوران تنهایی اش بود دوست داشت و گاه گاهی خودش را با دیدن بازی های راسو سرگرم می کرد.
فرزند پادشاه، دایه و خدمتکار داشت. همه مواظب بودن که او به خوبی رشد کند و بزرگ شود. اما از آنجا که حساب و کتاب آدم ها همیشه درست از آب در نمی آید، یک روز ظهر که دایه های فرزند پادشاه از خستگی خوابشان برده بود، مار بزرگ و خطرناکی از میان باغ قصر پادشاه خزید و خزید تا به پنجره ی اتاق پسر پادشاه رسید. مار، آرام آرام وارد اتاق شد و یک راست رفت به طرف گهواره ی پسر یکی یک دانه ی پادشاه. راسو که همان دور و برها در حال بازی بود، خزیدن مار را دید و پیش از آن که مار به بچه آسیبی بزند، به روی مار پرید. جنگ همیشگی مار و راسو شروع شد. راسو کمر مار را گرفت و آن قدر به این طرف و آن طرف کوبید تا توانست مار را از پا در آورد
از صدای جنگ و جدال مار با راسو، خدمتکار مخصوص پسر پادشاه از خواب پرید. چه دید؟ مار مرده را که روی گهواره ی کودک افتاده بود، ندید، اما تا چشمش به راسو افتاد که با دهان خونین از توی گهواره ی بچه بیرون می آید، جیغی کشید و فریاد زد و گفت: «ای وای! راسوی حسود بچه ی پادشاه را خورد!» با داد و فریاد زن خدمتکار، همه به اتاق بچه دویدند و آن ها هم راسو را در حالی که دهانش خون آلود بود، دیدند. پادشاه هم با خشم و غضب از راه رسید، داد و فریادها و گریه و زاری ها را که دید و شنید، شمشیر کشید و راسوی بیچاره را به دو نیم کرد. بعد هم در حالی که مثل همسرش به سرش می زد و گریه می کرد، به سر گهواره ی فرزندش رفت. همه ی اطرافیان پادشاه هم گریه کنان به طرف گهواره رفتند. چه دیدند؟ چیزی که باور نمی کردند. بچه زنده بود و می خندید. ماری تکه پاره شده هم روی او افتاد بود.
همه انگشت به دهان و حیرت زده ماندند و فهمیدند که راسو نه تنها حسودی نکرده، بلکه جانش را به خطر انداخته است تا بچه ی بی گناه را از نیش مار نجات بدهد. پادشاه از این که بدون جست و جو و پرسش، جان دوست دوران تنهایی اش را گرفته بود، غمگین و پشیمان شد. ولی چه فایده که پشیمانی سودی نداشت و راسوی باوفا را زنده نمی کرد. از آن روز به بعد، پادشاه برای از دست دادن راسو افسوس می خورد و به اطرافیانش می گفت : «یک صبر کن و هزار افسوس مخور.»
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
❥↬ @dowshanlu_ir
#حکایت_طنز
ملانصرالدین
روزی دانشمندی به شهر ملانصرالدین وارد میشود و میخواهد با دانشمند آن شهرگفتگویی داشته باشد. مردم، چون کسی را نداشتند، او را نزد ملانصرالدین میبرند. آندو روبروی هم مینشینند و مردم هم گرد آنها حلقه میزنند. آن دانشمند دایرهای روی زمین میکشد. ملانصرالدین با خطی آن را دو نیم میکند. دانشمند تخم مرغی از جیب درمیآورد و کنار دایره میگذارد. ملانصرالدین هم پیازی را در کنار آن قرار میدهد. دانشمند پنجة دستش را باز میکند و به سوی ملانصرالدین حواله میدهد. ملانصرالدین هم با دو انگشت سبابه و میانی به سوی او نشانه میرود. دانشمند برمیخیزد، ازملانصرالدین تشکر میکند و به شهر خود بازمیگردد. مردم شهرش از او درباره ی گفتگویش میپرسند و او پاسخ میدهد که: ملانصرالدین دانشمند بزرگی است. من در ابتدادایرهای روی زمین کشیدم که یعنی زمین گرد است.
او خطی میانش کشید که یعنی خط استواهم دارد. من تخم مرغی نشان او دادم که یعنی به عقیده ی بعضیها زمین به شکل تخم مرغاست. و او پیازی نشان داد که یعنی شاید هم به شکل پیاز. من پنجة دستم را باز کردم که یعنی اگر پنج تن مثل ما بودند کار دنیا درست میشد و او دو انگشتش را نشان دادکه یعنی فعلاً ما دو نفریم.
مردم شهر ملانصرالدین هم از او پرسیدند که گفتگو درمورد چه بود و او پاسخ داد: آن دانشمند دایرهای روی زمین کشید که یعنی من یک قرص نان میخورم. من هم خطی میانش کشیدم که یعنی من نصف نان میخورم. آن دانشمند تخم مرغی نشان داد که یعنی من نان و تخم مرغ میخورم. و من هم پیازی نشانش دادم که یعنی من نان و پیاز میخورم. آن دانشمند پنجة دستش را به سوی من نشانه رفت که یعنی خاکبر سرت. من هم دو انگشتم را به سوی او نشانه رفتم که یعنی دو تا چشمت کور شود
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
❥↬ @dowshanlu_ir
☁️⛈❄️پیش بینی هوای استان اردبیل طی روزهای آینده
🔹بررسی آخرین نقشه های هواشناسی نشان می دهد طی امروز و فردا ( ۷و ۸ فروردین ۱۴۰۲) شرایط جوی استان نسبتاً ناپایدار بوده و در ساعات بعد از ظهر و عصر با افزایش ابرناکی، شاهد بارش باران (غالباً بصورت رگبار باران، گاهی توام با تند باد موقتی و رعدوبرق) به ویژه در جنوب استان و نواحی منتهی به کوهستان سبلان خواهیم بود. ضمناً آبگرفتگی معابر عمومی، سیلابی شدن مسیل ها و رودخانه های فصلی طی امروز و فردا احتمال می رود.
🔹روزهای چهارشنبه و پنج شنبه جو استان غالباً صاف بوده و پدیده غالب طی این مدت وزش باد تند تا شدید پیش بینی می شود.
🔹از روز جمعه (۱۱ فروردین) با ورود یک سامانه سرد و بارشی، ضمن کاهش محسوس دمای هوا، آسمان استان ابری و مه آلود شده و در بیشتر مناطق استان بارش باران و برف انتظار می رود.
🔹 با عنایت به موارد ذکر شده، توجه به هشدار هواشناسی سطح زرد مرکز پیش بینی استان اردبیل توصیه می شود./ هواشناسی استان اردبیل
@dowshanlu_ir
♦️ *مادران غیر شاغل خانه دار دارای سه فرزند و بیشتر ساکن مناطق روستایی و عشایری، رایگان بیمه میشوند*
🔹معاون اول رئیس جمهور، مصوبه دولت درخصوص آییننامه اجراییِ حمایت بیمهای از مادران غیر شاغل خانه دار ساکن مناطق روستایی و عشایری را ابلاغ کرد.
🔹به موجبِ این آیین نامه، دولت، مُکلف است با تقویت صندوق بیمه اجتماعی روستایی، مادران خانه دار غیرشاغل دارای سه فرزند و بیشتر را بیمه کند.
@dowshanlu_ir
پیر مرد سرفه ای کرد و با لحنی مهربان و پدرانه صدا زد: " پسرم، یک لیوان آب به من بده، خدا خیرت بدهد. "
پسر بعد از چند دقیقه، ظرف آب را برداشت و به کنار چشمه مجاور رفت. کسانی که قبلا لب چشمه بودند، آب را گل آلود کرده بودند. پسر طاقتش نگرفت صبر کند تا آب صاف شود. ظرف را از همان آب پر کرد و به خانه برد. لیوان را پر کرد و بدست پدر داد. یک لحظه فکر کرد نکند پدرش از این حرکت عصبانی شود و یا دوباره او را پی آب زلال بفرستد. پسر خود را به کاری دیگر وا داشته بود، ولی همچنان زیر چشمی پدر را نگاه می کرد.
پدر نگاهی به آب کرد، سلامی داد و چند جرعه ای از آن نوشید، از پسر تشکر کرد و لبخندی زد. پسر انتظار این عکس العمل را نداشت، از اینرو کنار پدر نشست و از او پرسید: " ولی بابا، من که آب گل آلود به دست شما دادم، برای چه اینگونه لبخند می زنی ؟ "
پدر دستش را روی شانه پسر گذاشت، دوباره لبخندی زد و گفت: " پسرم ! من از تو راضی ام ، تشنگی ام را برطرف کردی. خدا خیرت بدهد. اما اگر لبخند زدم، به این خاطر است که یاد جوانی خودم افتادم و روزگاری که پدرم، مثل امروز من، خانه نشین شده بود و من هم، مثل امروز تو، نیازهایش را برطرف می کردم. الآن یک لحظه یاد مواقعی افتادم که پدرم آب می خواست، من از قبل آب خنک تهیه کرده بودم، فورا با آن شربتی درست می کردم به دست پدرم می دادم. او هم همیشه می گفت خدا خیرت بدهد."
پسر گفت : " خب "
پدر آهی کشید و گفت: " خب، من آنگونه رفتار می کردم، حالا این شده عاقبت کار من، راضی ام، اما در این مانده ام که عاقبت کار تو چگونه خواهد بود ...
@dowshanlu_ir
قیمت سکه و طلا امروز ۷ فروردین ۱۴۰۲/ قیمت دلار در بازار آزاد
🔹قیمت هر قطعه سکه تمام بهار آزادی طرح جدید امروز (دوشنبه، ۷ فروردین ماه) در بازار تهران ۳۱ میلیون و ۳۰۰ هزار تومان معامله شد.
🔹سکه تمام بهار آزادی طرح قدیم نیز ۲۸ میلیون و ۵۰۰ هزار تومان خرید و فروش شد؛ همچنین نیمسکه ۱۸ میلیون و ۵۰۰ هزار تومان، ربع سکه ۱۱ میلیون و ۱۰۰ هزار تومان و سکه یک گرمی ۶ میلیون و ۴۰۰ هزار تومان قیمت خورد
🔹قیمت دلار در بازار غیر رسمی نیز به نرخ ۵۱ هزار و ۵۰۰ تومان خرید و فروش میرسد
@dowshanlu_ir
🔺️ثبتنام آزمون ورودی مدارس نمونه دولتی از ۱۵ فروردین
🔹ثبت نام داوطلبان شرکت در آزمون ورودی دبیرستانها و هنرستانهای فنی و حرفهای نمونه دولتی از ۱۵ فروردین ۱۴۰۲ آغاز میشود.
@dowshanlu_ir
کسانیکه در روستای دوشانلوحضور دارند جلسه امروزرافراموشنکنند ودر مسجدروستا حضور داشته باشند.
@dowshanlu_ir
مردی با همسرش به پیکنیک میروند.
پس از اینکه خودروی خود را در کنار جاده پارک میکنند، زن خطاب به مرد میگوید: بریم بشینیم زیر اون درخت.
اما مرد میگوید: نه! همین وسط جاده امنتره! زود زیرانداز رو پهن کن!
زن میگوید: آخه اینجا که ماشین میزنه بهمون!
ولی مرد با اصرار وسط جاده زیرانداز را پهن میکند و مینشینند وسط جاده!
بعد از مدتی یک تریلی با سرعت به سمت آنها میآید و هرچه بوق میزند، آنها از جایشان تکان نمیخورند؛ کامیون هم مجبور میشود فرمان را بپیچاند و مستقیم به همان درختی که در آن نزدیکی بود اصابت میکند.
مرد که این صحنه را میبیند، رو به زنش میگوید: دیدی گفتم وسط جاده امنتره! اگه زیر اون درخت بودیم الان هر دومون مُرده بودیم!!!
نتیجه اخلاقی!
برخی از افراد تحت هیچ شرایطی نمیخواهند اشتباه خود را بپذیرند و همیشه بهشکلی کاملاً حق به جانب صحبت میکنند؛اگر هم اتفاقی بیُفتد شروع به فرافکنی کرده و دیگران را مقصر میدانند.
═ೋ❅🖋☕️❅ೋ═
@dowshanlu_ir
