مان
Открыть в Telegram
آصف بارزی/ نویسنده، شاعر، و مدرّس هنرستان کتابها: «درهمزمانی»/ مجموعهداستانکوتاه/ نشر «حکمت کلمه»/ ۱۳۹۹ «از ابرها»/ مجموعهشعر/ نشر «رَفْ»/ ۱۴۰۳ @Asef_Barezi
Больше1 785
Подписчики
Нет данных24 часа
-147 дней
-8730 дней
Архив постов
1 785
عقل تا درگاه ره میبرد، اما اندرون خانه ره نمیبرد. آنجا عقل حجابست و دل حجاب و سر حجاب.
مقالات شمس تبریزی
محمدعلی موحد
1 785
تا بدانی که خوشی در جمعیت یارانست، پهلوی همدگر مینازند، و جمال مینمایند. آنکه جدا جدا میافتند، هوا در میان ایشان درمیآید، آن نور ایشان میرود.
مقالات شمس تبریزی
تصحیح محمدعلی موحد
1 785
فریدون فروغی تو یه گفتگویی گمونم در کتاب «خفته در تنگنا» از جایی میگفت که پر از مار بود. پشت یه تپهای انگار. و میگفت من کولهمو برمیداشتم و میرفتم چون اونجا محل من بود، وطنم بود. هیچ ترسی نداشتم. همیشه فکر میکنم به اون محیط مارها و دل قرص آقافروغی که عاقبت دق کرد. اینکه جایی رو اینطور خودی ببینی که از هیچچیز نترسی، سالهاست که برام غریبهست. و حس غریبی داره خاطرهی بزرگمرد.
1 785
قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا، وز که خبر آوردی؟
خوشخبر باشی، اما، اما
گِرد بام و در من
بیثمر میگردی.
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دَیّار و دیاری- باری،
برو آنجا که بُوَد چشمی و گوشی با کس،
برو آنجا که تو را منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار از این در وطن خویشْ غریب.
قاصد تجربههای همهْ تلخ،
با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ؛
که فریبی تو، فریب.
قاصدک! هان، ولی… آخر… ای وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی…!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی- طمع شعله نمیبندم- خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهای همهعالمْ شب و روز
در دلم میگریند.
مهدی اخوانثالث
1 785
نالهی عجز نوای لب خاموش خودم
نشئهی شوقم و درد می بیجوش خودم
بحر جولانگه بیباکی و من همچو حباب
در شکنج قفس از وضع ادبکوش خودم
گریه توفانکدهی عالم آبی دگر است
بیرخت درخور هر اشک قدحنوش خودم
چشمپوشیدهبهخود همچو حبابم نظریست
مژه گر باز کنم خواب فراموش خودم
خجلت غیرت ازین بیش چه خواهد بودن
عالم افسانه و من پنبهکش گوش خودم
ای بسا سعی عروجی که دلیل پستی است
همچو صهبا بهزمینریختهی جوش خودم
درخور حفظ ادب خلوت وصلست اینجا
من جنونحوصله از وسعت آغوش خودم
چه خیالست کشم حسرت دیگر چو حباب
من که از بار نفس آبلهی دوش خودم
بیدل از فکر غم و عیش گذشتن دارد
امشبی دارم و فرصتشمر دوش خودم
1 785
شمایان که میخوانید هنوز در شمار زندگانید؛ من که مینویسم، اما، دیریست تا ره به دیار سایهها کشیدهام.
ادگار آلنپو
بیژن الهی
1 785
چگونه میشود به آن کسی که میرود اینسان
صبور،
سنگین،
سرگردان،
فرمان ایست داد.
چگونه میشود به مرد گفت او زنده نیست،
او هیچوقت زنده نبوده است.
در کوچه باد میآید
کلاغهای منفرد انزوا
در باغهای پیر کسالت میچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد.
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا میجوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگه میداری؟
از شعر و دفتر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»
فروغ فرخزاد
1 785
همینطور که رو تختهای خوابگاه دراز کشیده بود، دستروپیشونی میگفت: همیشه شاید اگر یهکم بیشتر ادامه میدادم به پیروزی هم میرسیدم، ولی یأس و متعلقاتش خیلی زود منو در بر میگرفتن.
1 785
گوش کن، دورترین مرغ جهان میخواند.
شب سلیس است، و یکدست، و باز.
شمعدانیها
و صدادارترین شاخهی فصل، ماه را میشنوند.
پلکان جلو ساختمان،
در فانوسبهدست
و در اسراف نسیم،
گوش کن، جاده صدا میزند از دور قدمهای تو را.
چشم تو زینت تاریکی نیست.
پلکها را بتکان، کفش به پا کن، و بیا.
سهراب سپهری
1 785
در اساطیر یونانی اسطورهای به نام اورفه هست که چنگ رو بسیار ماهرانه مینوازه و آوازی خوش داره تا جایی که حیوانات و سنگها رو هم رام میکنه. او با اوریدیس ازدواج میکنه اما خوشبختیشون دوام کوتاهی داره و پس از مدتی اوریدیس رو مار میگزه و به جهان مردگان میره. اورفه برای نجات اوریدیس به جهان زیرین میره و با آواز و چنگش پرفسون و هادس (خدای جهان مردگان) رو تحت تاثیر قرار میده و اجازهی خروج اوریدیس رو میگیره. فقط به یک شرط. اینکه وقتی اورفه جلو و اوریدیس پشت سرش به سمت جهان زندگان حرکت میکنن، اورفه به پشت سرش نگاه نکنه. اما اورفه در لحظات آخر و در تاریکروشنی به اوریدیس نگاه میکنه و اوریدیس رو برای همیشه از دست میده.
سوال اینجاست: چرا؟ برخی میگن چون به خدای جهان زیرین ایمان نداشت و صدای پای اوریدیس رو هم نمیشنید. برخی میگن چون وسواس داشت و مدام قدمهاشو میپایید که همهچیز درست هست یا نه. تفسیرهای مختلف شده. اما برای من زیباترین تفسیر، حرف موریس بلانشو هست. اینکه اورفه خواست در اون تاریکروشنی، در اون فضای آخر دنیای مردگان و شروع دنیای زندگان، اون بینابینی، اون گرگومیش، اوریدیس رو ببینه. ببینه حتی اگر برای همیشه از دستش بده. برگزیدن یک لحظهی خاص بهجای همیشه؟ شاید.
دیدار در تاریکروشنی: اورفه، اوریدیس
1 785
«بگو از شبکوچهها
پرسههای بیهدف
کوچهباغ انتظار
بوی بارون و علف
بگو از کلاغ پیر
که به خونه نرسید
از بهار قصهها
که سر شاخه تکید...»
1 785
تو دستای من
جام آخرینه
من کویر و او
به زیبایی خوشهچیدنه...
کلام: هما میرافشار
آهنگ: محمد حیدری
تنظیم: مجتبی میرزاده
