ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

کانال رسمی شهر کارچان

کانال رسمی شهر کارچان

Открыть в Telegram

از طریق ربات پیامرسان با ما در ارتباط باشید . . 👉 @Karchanbot👈 ربات پیامرسان . . . ربات ارتباط مستقیم با مدیر کانال . . @karich_bot . . . لینک کانال رسمی شهر کارچان 👇👇👇 https://t.me/joinchat/AAAAAEHPQ7JlHWs9RGq47A ✔کانال رسمی شهر کارچان✔

Больше
2 087
Подписчики
+124 часа
-17 дней
+230 дней
Архив постов
#تلنگر خانواده هم میتواند اشتباه سهمگین کند، اعضای خانواده بنا بر خواهر، پدر، مادر، برادر بودن، عموماً از منطق قضاوت بصورت نقطه کوری در خواهند آمد و گاهاً بصورت عمیق می‌توانند آسیب‌های جدی و سمّی بر وجود و روان ما جا بذارند. این تفکر سمّی که ما زیر پرچم قداست اعضای خانواده همواره باید رفتارها، تصمیم‌ها و احساسات سمّی اعضای خانواده را نادیده بگیریم، و‌ یا تائید کنیم، یک حماقت و جنایت بزرگ در حق خودمان است. خانواده گاهی می‌تواند با توجه به توان صمیمیت، عشق، مهرطلبی بی‌حد و مرز، عذاب وجدان‌های ناخود‌آگاه، ما را در بی پناه‌ترین حالت ممکن قرال دهد. به نظرم، تلخ‌ترین و عمیق‌ترین جنایت یک انسان در حق خودش، این هست که به هر دلیلی خودش، وجودش، بودنش و زیست خود را بنا به هر دلیلی نادیده بگیرد. 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

💢کانال جدید اطلاع رسانی امامزاده مرضیه خاتون (س) جهت عضویت👇👇👇👇👇 https://t.me/+XEaCHSHTsg5hZTRk 📡ڪــانــال رســمــے شــ
💢کانال جدید اطلاع رسانی امامزاده مرضیه خاتون (س) جهت عضویت👇👇👇👇👇 https://t.me/+XEaCHSHTsg5hZTRk 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

ســـــلام✋😍 صبحتـون زیبـا 😊 امروز صبح بهترین ها را🌸🍂 براتون آرزومندم الهی یک صبح پرخیر و برکت یک صبح پر موفقیت و یک صبح پر از سلامتی و دلخوشی نصیبتون بشه🌸🍂 ‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌ ‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌ ‌‎‌‌‌‎📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

AnimatedSticker.tgs0.45 KB

sticker.webp0.62 KB

‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ #داستانهای_شاهنامه ⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱 ‍ 🔥ادامه پادشاهی نوذر ⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱

‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ #داستانهای_شاهنامه ⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱 ‍ 🔥ادامه پادشاهی نوذر ⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱

افراسیاب به سمت ری و ایران آمد و بر تخت تکیه کرد . وقتی خبر مرگ نوذر شاه به طوس و گستهم رسید مویه‌کنان به زابلستان رفتند و از زال کمک طلبیدند . زال به آن‌ها قول مساعدت داد و سپاهیان را به‌مرور آماده جنگ کرد. از آن‌سو ایرانیانی که در زندان اغریرث اسیر بودند از او خواستند که آن‌ها را آزاد کند و گفتند تو می‌دانی که زال و مهراب در زابل و کابل خود را مهیای جنگ می‌کنند. برزین و قارن و خراد و کشواد همه سپاه را آماده می‌کنند تا به خونخواهی نوذر آیند اگر افراسیاب بفهمد از کینه آن‌ها مارا می‌کشد پس تو مارا آزاد کن . اغریرث گفت :اگر شمارا آزاد کنم برادرم از من خشمگین می‌شود صبر کنید تا زال به ساری بیاید و من شمارا به او سپارم . پس آن‌ها نامه به زال نوشته و شرح ماجرا را گفتند که اگر او تا ساری بیاید اغریرث آن‌ها را آزاد می‌کند و آمل را به آنان می‌سپارد و به ری می‌رود . زال پس از خواندن نامه پرسید: چه کسی حاضر است به ساری برود و آن‌ها را بیاورد ؟ کشواد پذیرفت و وقتی به ساری رسید اغریرث رفته بود و اسرا را جاگذاشته بود . وقتی اغریرث به ری آمد افراسیاب خشمگین شد که آیا نگفتم آن‌ها را بکش؟ اغریرث گفت : باید از شرم آب شد . از خدا بترس و بد مکن . جهان ارزش این را ندارد که به خاطرش حتی موری را آزار دهی. افراسیاب از سخنان برادر برآشفت و او را با شمشیر به دونیم کرد. وقتی زال خبر مرگ اغریرث را شنید گفت: افراسیاب با این کار تاج‌وتختش را ویران کرد. بدین‌سان زال همچنان در تدارک سپاه بود و بالاخره سپاه را به‌سوی پارس روانه کرد . وقتی افراسیاب شنید که زال با سپاهی مجهز می‌آید لشکر به‌سوی ری فرستاد و دو سپاه رودرروی یکدیگر قرار گرفتند . ❌ ادامه دارد.... 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

#داستانهای_شاهنامه مهراب که از آمدن لشکر افراسیاب باخبر شد کسی را نزد شماساس فرستاد که ما از نژاد ضحاک هستیم و از این پادشاهی خوش‌دل نیستیم و روی دیدن زال را نداریم و با این حیله از حمله آنان جلوگیری کرد و فوراً پیکی به‌جانب زال فرستاد و ماجرا را بازگفت و خواست تا او سریع خود را به زابل برساند. زال با لشکری جنگجو به زابل آمد و شبانه تیرهایی در جمع سپاهیان انداخت . صبحگاه وقتی تیرها را دیدند فهمیدند این تیر زال است . پس جنگ درگرفت و خزروان و زال درگیر شدند و زال با گرز بر سرش کوبید طوری که جهان پیش چشمش سیاه شد و شماساس را به کمک طلبید ولی او نبود . از گلباد کمک خواست اما او هم از ترس فرار کرد اما زال تیری به‌سوی او زد و او نقش زمین شد و مجروح گردید . وقتی شماساس سرافکندگی دو پهلوان سپاهش را دید هراسان شد و به‌سوی افراسیاب فرار کرد اما درراه با قارن روبرو شد و مجبور به جنگ با او شد و همه لشکریان را از دست داد و گریزان با چند مرد دیگر فرار کرد . به افراسیاب خبر رسید که بسیاری از یلان لشکرش را ازدست‌داده است با خود گفت : چرا نوذر زنده باشد و یاران من به خواری کشته شوند پس کت‌بسته با شمشیر سر نوذر را زد و سپس به فکر کشتن بستگان شاه افتاد . اما اغریرث گفت : این سرهای بی‌گناه را از تن جدا مکن . آن‌ها را به من بسپار تا در غاری زندانی کنم. افراسیاب با کراهت قبول کرد. ادامه در پایین👇👇👇👇

#داستانهای_شاهنامه 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
+1
#داستانهای_شاهنامه 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

sticker.webp0.77 KB

📣اطلاعیه با سلام و احترام 🔶ضمن تقدیر و تشکر از کلیه عزیزانی که آثار خود را جهت شرکت در برنامه فرهنگی قرآنی اَعلی ارسال کردن
📣اطلاعیه با سلام و احترام 🔶ضمن تقدیر و تشکر از کلیه عزیزانی که آثار خود را جهت شرکت در برنامه فرهنگی قرآنی اَعلی ارسال کردن به اطلاع می رساند عوامل اجرایی در حال بررسی آثار مي‌باشند. 🔶ان شاءالله بعد از اتمام بررسی آثار با شرکت کنندگان جهت حضور در برنامه و اعلام وقت به عزیزان ، تماس گرفته خواهد شد. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ #تعجیل_در_ظهور_امام_زمان_صلوات #حجاب_خط_مقدم_ماست #هیئت_منتظران_ظهور_کارچان

💢مراسم جشن امام رضا زمان:سه شنبه ۹ خرداد ساعت ۲۱ مکان:شهر کارچان،خیابان کشاورز
💢مراسم جشن امام رضا زمان:سه شنبه ۹ خرداد ساعت ۲۱ مکان:شهر کارچان،خیابان کشاورز

🌺سلام 🤍✨امـــروز از خــدا 🌸✨بـــرای  تــک تــک تـــون 🤍✨ایــنــگــونــه دعـــا کـــردم 🌸✨الــــهـــی امــــروز 🤍✨پــنــجــره آرزوهــاتــون 🌸✨باز بشه به سمت باغ اِجابت 🤍✨و دلتون غرق در شادی بشه 🌸✨حـــالـــتـــون خــوب خــوب 🤍✨دلــــتــــون شــــاد شـــاد 🌸✨کسب و کارتون پر رونق پر رونق و در 🤍✨زندگی خوشبخت خوشبخت باشید 🌸✨جمعه تــــون زیـــبــــا 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

AnimatedSticker.tgs0.50 KB

sticker.webp0.62 KB

‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍#داستانهای_شاهنامه ⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱 ‍ 🔥ادامه پادشاهی نوذر ⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱

‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ #داستانهای_شاهنامه ⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱 ‍ 🔥ادامه پادشاهی نوذر ⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱

قارن که از مرگ برادر خشمگین بود بر آن‌ها تاخت و او را کشت و سپاهیانش را پراکنده کرد و خود با سپاهش به‌سوی پارس رفت . وقتی نوذر شنید که قارن رفته است از پس او به راه افتاد تا شاید جان به‌سلامت ببرد اما افراسیاب فهمید و او را گرفتار کرد و به دنبال قارن می‌گشت که فهمید او رفته و بارمان را هم کشته است . افراسیاب آشفته شد و به ویسه گفت : در مرگ پسرت پایدار باش و به‌جای پسرت با سپاهیان به دنبالش بروید . ویسه به راه افتاد و درراه پسر غرق در خونش را دید و غمگین شد . وقتی قارن از پارس به هامون رسید دید که از دست راست تورانیان می‌تازند فهمید که بر سر شاه چه بلایی آمده است. ویسه به او گفت : ما تاج‌وتخت ایران را به چنگ آوردیم از قنوج تا مرز کابل و ازآنجا تا بست و زابل همه در چنگ ماست و تو جایی نداری بروی . قارن گفت : اگر شاه نوذر اسیر شماست همیشه این‌گونه نخواهد بود و این بلایی است که سر شما هم خواهد آمد . جنگی درگرفت و بسیاری از جنگاوران کشته شدند و ویسه مستأصل شده بود تا اینکه در جنگ تن‌به‌تن با قارن شکست خورد و فرار کرد و گریان از درد پسر خود را به افراسیاب رسانید. از آن‌سو سپاهیانی برای تسخیر زابل و سیستان به سرکردگی شماساس و خزروان به هیرمند رسیدند . زال که به خاطر مرگ پدر به مازندران رفته بود در زابل حضور نداشت . ❌ ادامه دارد.... 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

#داستانهای_شاهنامه به توران خبر رسید که منوچهر مرده است . پشنگ تصمیم گرفت به ایران سپاه گسیل کند . بزرگان لشگر ازجمله ارجاسب و گرسیوز و بارمان و گلباد جنگی و ویسه و فرزند پهلوانش افراسیاب را فراخواند . پشنگ ابتدا از تور و سلم یادکرد و گفت : برکسی پوشیده نیست که ایرانیان با ما چه کردند و امروز زمان کینخواهی فرارسیده است . افراسیاب از سخنان پدر منقلب شد و آماده نبرد گشت و به پدر گفت :اگر پدرت زادشم آن زمان تیغ می‌کشید ما این‌طور خوار نمی‌شدیم. اکنون من مهیای جنگ هستم و به خونخواهی تور و سلم می‌روم. اغریرث فرزند دیگر پشنگ به نزد پدر آمد و گفت : اگرچه منوچهر مرد اما سام نریمان زنده است و بزرگانی چون گرشاسپ و قارن نیز هستند . تو خوب می‌دانی که از دست آنان بر سلم و تور چه رفت . نیای من زادشم حق داشت که جنگ پیشه نکند . ما نیز باید از عقل پیروی کنیم. پشنگ ناراحت شد و گفت : افراسیاب در فکر خونخواهی است و تو این‌چنین سخن می‌گویی؟ وظیفه توست که به کمک برادرت روی . اگر منوچهر بر سلم و تور پیروز شد به خاطر سپاهیان زیادش بود و شما هم باید چنان سپاهیانی بسازید . حالا که منوچهر مرده است من از نوذر واهمه‌ای ندارم چون جوان و خام است . بنابراین سپاهی از ترکان چین آماده شدند و وقتی لشکر نزدیک جیحون رسید نوذر خبردار شد پس سپاهیانش را به سپهداری قارن گسیل کرد . افراسیاب در میان دلیران دو سپاهی گرد به نام‌های شماساس و خزروان انتخاب کرد و سوارانی را به آن‌ها سپرد و آن‌ها را روانه زابلستان کرد . خبر رسید که سام نریمان مرده است پس بسیار شاد شد و به سپاهیانش نگریست که حدود چهارصد هزار نفر بودند و در مقابل سپاه نوذر صدوچهل هزار نفر می‌شدند که در برابر آن‌ها به شمار نمی‌آمدند . پس نامه‌ای به پشنگ نوشت که پیروزی از آن ماست . وقتی سپیده سر زد دو لشکر در برابر هم قرار گرفتند و صف‌آرایی کردند ترکی به نام بارمان نزد افراسیاب رفت و گفت : تا کی صبر کنیم من می‌خواهم هرچه زودتر بجنگم. اغریرث دانا گفت : اگر به بارمان گزندی برسد لشکریان مأیوس می‌شوند پس یک مرد گمنام را باید فرستاد اما افراسیاب از سخن اغریرث ننگش آمد و بارمان را فرستاد . بارمان به میدان جنگ رفت و جنگجو طلبید . قارن به مردانش نگاه کرد ولی کسی جرات جنگ با بارمان را نداشت به‌جز برادرش قباد که پیر شده بود . قارن از بیدلی سپاهیانش به خشم آمد و به قباد گفت که دیگر جنگیدن از تو گذشته اگر بلایی سرت بیاید لشکریان مأیوس می‌شوند .قباد گفت: عاقبت همه ما مرگ است . یکی در بستر می‌میرد و یکی در جنگ . اگر من بمیرم برادرم پابرجاست. پس از مرگم دخمه‌ای بساز و سرم را با مشک و کافور بشوی و مرا در آن قرار بده تا من در نزد یزدان ایمن شوم.این سخن بگفت و نزد بارمان رفت . درنهایت پس از کشمکش‌های زیاد بارمان پیروز شد و از افراسیاب خلعت دریافت کرد. از سوی دیگر قارن و گرسیوز مهیای جنگ شده و لشکریان در هم آمیختند و بعدازاینکه تعداد زیادی از دو طرف کشته شدند قارن برگشت درحالی‌که سوگوار برادر بود . نوذر به گریه افتاد و گفت :پس از مرگ سام این‌گونه سوگوار نشده بودم . قارن پاسخ داد تا زنده‌ام دست از جنگ و حمایت تو نمی‌کشم اما امروز وقتی با افراسیاب می‌جنگیدم او جادویی ساخت که در چشم من آب و رنگی نماند و همه‌جا چون شب تاریک شد و چون هوا تار شد مجبور به بازگشت شدم. روز بعد دوباره جنگ سختی درگرفت و در هر طرف که قارن جنگجو می‌طلبید آنجا پر از خون می‌شد . سرانجام نوذر از قلب سپاه برای جنگ افراسیاب آمد تا شب جنگید و افراسیاب چیره شد . ایرانیان که خسته شده بودند فرار کردند . نوذر غمگین طوس و گستهم را صدا زد و درد دل کرد و گفت :شما به پارس بروید و شبستان را به کوه البرز ببرید و خود به سپاهان بروید تا شاید از نژاد فریدون یکی دو نفر باقی بماند . شاید دیگر یکدیگر را ندیدیم اگر ما شکست خوردیم ناراحت نشوید که نهایت همین است یکی به خاک می‌افتد و دیگری به تخت می‌نشیند . بعد از دو روز شاه دوباره لشکر را با سختی مهیای جنگ کرد . قارن در قلب لشکر به همراه شاه بود و در چپ تلیمان و سمت راست شاپور بود . از آن‌سو افراسیاب هم در چپ لشکرش بارمان و در سمت راست گرسیوز را قرار داده بود و خود در قلب سپاه قرار گرفت . جنگ ادامه داشت تا اینکه شاپور کشته شد پس قارن و شاه تصمیم به عقب‌نشینی گرفتند .افراسیاب به کروخان ویسه نژاد گفت که لشکر را به پارس ببرد . قارن نگران شبستان و زنان و فرزندان شد ولی شاه گفت که طوس و گستهم را فرستاده است اما سواران ایرانی با نگرانی نزد قارن رفتند و گفتند : ما باید به پارس برویم زیرا آن‌ها زنان و کودکان ما را اسیر می‌کنند پس شیدوس و کشواد و قارن مشورت کردند و سپاهی آماده کردند و ناامید به دژ سپید رسیدند و در آنجا بارمان و سپاهیانش را دیدن