ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

کانال رسمی شهر کارچان

کانال رسمی شهر کارچان

Открыть в Telegram

از طریق ربات پیامرسان با ما در ارتباط باشید . . 👉 @Karchanbot👈 ربات پیامرسان . . . ربات ارتباط مستقیم با مدیر کانال . . @karich_bot . . . لینک کانال رسمی شهر کارچان 👇👇👇 https://t.me/joinchat/AAAAAEHPQ7JlHWs9RGq47A ✔کانال رسمی شهر کارچان✔

Больше
2 087
Подписчики
+124 часа
-17 дней
+230 дней
Архив постов
#کارچان 🏴 آگهی فوت مرحوم حاج مسلم کارچانی 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••
#کارچان 🏴 آگهی فوت مرحوم حاج مسلم کارچانی 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

🏴درضمن مراسم خاکسپاری ساعت ۹صبح در گلزار شهدای شهرکارچان برگزارمیشود

⚫️⚫️⚫️⚫️⚫️⚫️ خانواده‌ های محترم کارچانی 🏴اکنون که مشیت الهی بر این قرار گرفته است که عزیزتان دعوت حق را اجابت نموده و به لقا
⚫️⚫️⚫️⚫️⚫️⚫️ خانواده‌ های محترم کارچانی 🏴اکنون که مشیت الهی بر این قرار گرفته است که  عزیزتان دعوت حق را اجابت نموده و به لقاء الله بپیوندد، بدینوسیله فقدان و مصیبت سنگین درگذشت عزیز ازدست رفته را به شما و به کلیه بزرگواران و بستگان ایشان صمیمانه تسلیت و تعزیت عرض نموده و طلب مغفرت وآمرزش واسعهء الهی برای روح آن مرحوم و سلامتی و صبر جمیل و اجرجزیل برای بازماندگان را از ایزد منان مسئلت می نمائیم. از طرف ادمین های کانال رسمی شهرکارچان 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

#اطلاعیه 🏴 ما از خداییم و بسوی او باز خواهیم گشت 🏴 💢با نهایت تاسف و تاثر درگذشت مرحوم حاج مسلم کارچانی فرزند مرحوم اکبرآقا را به اطلاع همشهریان عزیز می رسانیم 🏴 برای روح این عزیز سفر کرده آرامش روح و برای بازماندگان ایشان و خاندان محترم ایشان صبر را از خداوند متعال خواستاریم 🙏🙏 🏴ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان🏴 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 📡 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

sticker.webp0.14 KB

photo content

باسلام و احترام به اطلاع می رساند داروخانه دکتر ملکی امروز یکشنبه مورخ ۱۴۰۲/۳/۱۴در ساعات عصر 17 الی 21 باز می باشد. 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

🌷#ســــــلام🙏 ✨صبح یکشنبه زیباتون بخیر 🌷خــــدای مـــهربانم ✨بہ انــدازه ی 🌷قطره های باران ✨در این روز زیبا و نورانی 🌷در کار دوستان ✨و عزیزانم برڪت 🌷در وجودشان سلامتے ✨در زندگیشان خوشبختے 🌷درخانه شان آرامش قرار ده 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

AnimatedSticker.tgs0.45 KB

sticker.webp0.62 KB

‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍#داستانهای_شاهنامه ⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱 داستان های صوتی شاهنامه فردوسی به نثر امروزی 🔥ادامه جنگ مازندران ⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱

‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ #داستانهای_شاهنامه ⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱 ‍ داستان های صوتی شاهنامه فردوسی به نثر امروزی 🔥جنگ مازندران ⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱

وقتی شاه مازندران فهمید که فرهاد از طرف کاووس آمده است به بزرگان گفت : باید طوری رفتار کنیم که فرستاده هراسان شود . پس همه با چهره‌های درهم پذیرایش شدند وقتی فرهاد نزدیک رفت یکی از نامداران دستش را گرفت و فشرد طوری که پی و استخوان‌هایش آزرده شد . فرهاد به رویش نیاورد و پیش شاه رفت و نامه را نزد او گذاشت وقتی شاه مازندران نامه را خواند عصبانی شد و از سرنوشت دیوها دلش پرخون شد . فرهاد سه روز مهمان آن‌ها بود . روز چهارم به او گفت : نزد شاهت برگرد و به آن بی‌خرد بگو که بارگاه من صدهزار بار بهتر است و لشکریانم میلیون‌ها بار بزرگ‌تر از لشکر توست پس فرهاد بازگشت و پاسخ نامه را آورد . از پاسخ او شاه و رستم خشمگین شدند و رستم گفت: نامه‌ای بنویس تا من ببرم . شاه دوباره نامه‌ای نوشت که : ای بخت‌برگشته از راه دین اگر کشور را خراب نکنی و خراج گذار من شوی کاری با تو ندارم در غیراینصورت لشکریانم را به جنگت می‌آورم . اصلاً رستم برای جنگ تو کافی است . رستم به‌سوی شاه مازندران راه افتاد . دوباره شاه مازندران بزرگان را آماده کرد و به نزد رستم رفتند . درراه رستم آن‌ها را دید و برای اینکه از آن‌ها زهرچشم بگیرد درختی انبوه و بزرگ را از ریشه کند و آن را چون ژوپین به دست گرفت . دوباره یکی از بزرگان دستش را گرفت و فشرد تا او را بیازارد . رستم خندید و بعد دستش را طوری فشرد که رنگ از رویش پرید . پس شاه از مردی به نام کلاهور که همه از او در هراس بودند خواست تا جلوی رستم هنرنمایی کند . او نیز نزد رستم آمد و چنگ به دست رستم زد و چنگ او را به‌شدت فشرد که رنگ رستم از درد نیلی شد پس رستم نیز چنگ او فشرد طوری که ناخن‌هایش ریخت . کلاهور به شاه گفت : آشتی بهتر از جنگ است ما توان مبارزه با او را نداریم . تهمتن چون پیل دمان نزد شاه مازندران آمد و برای شاه خط‌ونشان کشید و پیام کاووس را به او داد . شاه مازندران گفت : به شاه ایران بگو که به‌سوی ایران برگرد وگرنه توان رزم با لشکر مرا نداری سپس خلعتی برایش آورد اما رستم نپذیرفت و خشمناک نزد شاه ایران رفت و همه‌چیز را بازگفت و سپس گفت : شاها وحشت به دل راه مده و آماده جنگ شو . از آن‌سو شاه مازندران سپاه را به‌سوی دشت برد . وقتی کاووس فهمید به رستم گفت که جلو برود و به پهلوانانی چون طوس و گودرز و کشواد و گیو و گرگین گفت : لشکر بیارایید و آماده‌باشید پس لشکرکشی کردند . در طرف راست سپاه طوس نوذر و در چپ گودرز و کشواد و در قلب کاووس و در جلوی سپاه رستم قرار داشت . در این زمان یکی از یلان مازندران به دستور شاه مازندران برای جنگ پیش آمد و جنگجو طلبید اما کسی جرات مبارزه با دیوان را نداشت پس رستم از شاه اجازه گرفت و شاه گفت : این کار فقط از تو ساخته است وبس برو که خدابه‌همراهت باشد . رستم خشمناک با رخش پیش رفت و دو پهلوان شروع به کرکری خواندن کردند . رستم نعره زد و نامش را گفت و پهلوان مازندرانی وقتی نام او را شنید گریزان شد و ترسید ولی رستم او را تعقیب کرد و او را از زین جدا کرد و بر خاک زد . دلاوران مازندران بهت‌زده شدند. سالار مازندران دستور جنگ داد . رستم با هر ضربه ده سر فرومی‌افکند . جنگ یک هفته طول کشید . کاووس از خداوند مدد طلبید و به گیو و طوس گفت که از پشت سپاه بیایید و پهلوانانی چون گودرز و زنگه شاوران و رهام و گرگین و فرهاد و خراد و برزین و بهرام و گستهم همه به آنجا رفتند . تهمتن در قلب قرار گرفت و گودرز و کشواد در راست و گیو در چپ قرار گرفت . شاه کاووس گفت : ای بزرگان یک امروز تیز باشید و تمام سعی خود را به کار برید . رستم به جنگ شاه مازندران رفت و نیزه‌ای بر کمربند او زد و گبر از تنش افتاد . شاه جادویی بکاربرد و تنش بین کوه سنگی واقع شد و هرکس آمد تا سنگ را کنار بزند نتوانست. رستم آن سنگ را بلند کرد و به شاه مازندران گفت: حالا اگر هر جادویی هم بکنی بازهم من با تیغ و تبر تمام سنگ‌ها را می‌برم . شاه مازندران به گریه درآمد . رستم خندان او را نزد شاه برد . شاه دستور داد سرش را ببرند و بعد سر تمام دیوان را زدند . سپس یک هفته به سپاس یزدان پرداختند و هفته دوم جشن گرفتند و شاه به رستم گفت : ما این پیروزی را از تو داریم . رستم گفت: اینها به خاطر کمک اولاد بود او راه‌ها را به من نمایاند اگر ممکن است او را شاه مازندران کنید . شاه پذیرفت و خلعتی درخور به او داد و از آنجا به پارس رفت . وقتی شاه به ایران رسید جشن بزرگی گرفتند. سپس رستم اجازه خواست تا به نزد زال برگردد . شاه به او هدایایی چون خلعت پیروزه و صد ماهروی زرین‌کمر و صد اسب و صد استر که بارشان دیبای خسروی و رومی و چینی و پهلوی و صد کیسه دینار و یاقوت و جامی پر از مشک و گلاب و...داد . رستم تخت ببوسید و رفت . پس‌ازآن شاه طوس را سپهبد کرد و سپاهیان را به گودرز سپرد .بدین گونه به همه جهانیان خبر رسید که کاووس شاه تاج‌وتخت مازندران را گرفت .

#داستانهای_شاهنامه جنگ مازندران 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾•
#داستانهای_شاهنامه جنگ مازندران 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

sticker.webp0.77 KB

بودم سخنان امام با دعا برای سلامتی امام زمان(عج) و توفیق برای دانش آموزان به پایان رسید به محض اینکه والسلام و علیکم و رحمه الله را بر زبان جاری کرد جمعیت به صورت انفجاری شروع به شعار دادن کرد "روح منی خمینی بت شکنی خمینی" شعار قالب بود و هجوم جمعیت به سمت جایگاه و پاسداران که جمعیت را مدیریت می کردند. امام بعد از پاسخ به ابراز احساسات حضار با همان آرامش و جذبه به سمت درب خروج رفت و از پیش چشممان دور شد. 13ماه از آن روز  گذشت،در خبر ۷ صبح روز 14 خرداد گوینده با بغض و صدایی لرزان گفت: إنَّا للّه وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ روح بلند پیشوای مسلمانان و رهبر آزادگان جهان، حضرت امام خمینی به ملکوت اعلی پیوست با اینکه نوجوان بودم بار سنگین خبر را حس می کردم چقدرگفته بودیم از عمر ما بکاه و بر عمر او بیفزا انگار تمنا و دعاهایمان اثر نکرده بود و روح خدا به ملکوت اعلا پیوسته بود نمی دانستم مدرسه باز است یا تعطیل ؟! امتحان فارسی برگزار می شود یا نه؟! با این سوالها به سمت مدرسه حرکت کردیم اکثر بچه ها خبر را شنیده بودند اما نمی دانم چرا همه درگوشی و با شک خبر را نقل می کردند. غلامعلی کارچانی فرزند حاج حسینعلی مبصرکل مدرسه بود و عملا در غیاب ناظم نقش ناظم مدرسه را ایفا می کرد معلوم بود اساسی گریه کرده و چشمهایش قرمز شده بود بعد از اینکه بچه ها را به صف کرد گفت بچه ها مدرسه به دلیل فوت امام تعطیل است ، اینکه چه زمانی مدرسه ها مجددا بازگشایی شود هم فعلا معلوم نیست حرکت کردیم به سمت منزل کوچه ها و خیابانها مملو از مردان زنانی بود که مات و مبهوت و سرگشته نگران اینده و چشمانشان اشک بار سوگ امامشان بود. بعد از ظهر آن روز از جلوی پایگاه بسیج مصطفی خمینی کارچان چند مینی بوس توسط حاج سلمان (دایی سلمان)سازماندهی شده بود تا علاقمندان به شرکت در مراسم سوگواری و تشییع پیکر مطهر امام(ره) را به تهران اعزام کند. من هم به همراه تعدادی از بچه های پایگاه سوار مینی بوس اسدآقا عسگری شدم و راه افتادیم به سمت تهران حدود اذان مغرب رسیدیم به ورودی تهران هجوم جمعیت باعث شده بود تا از ورود مینی بوس جلوگیری و همه را به سمت محل فعلی مرقد امام(ره) راهنمایی کنند. سیل جمعیت در محل مذکور تجمع کرده بود گندم زار بود ماشین های آب و توزیع غذا در همین فرصت کوتاه برای پذیرایی از سوگواران در محل مستقر شده بودند کسی در قید خاکی و گلی شدن نبود جمعیت سیاه پوش موج میزد. نماز خواندیم غذا و آبی هم خوردیم تا ساعات پایانی شب سرگردان بودم تا اینکه در کنار خرمن گندم سبزی که در همان نزدیکی بود آرام گرفتم و خوابیدم گمان می کردیم فردا صبح تشییع جنازه انجام شود اما هیچ کس خبر موثقی نداشت فردا به اتفاق چند نفر از دوستان که گمانم علی حاج علی بیگی(حاج نبی الله)هم یکی از آنها بود شروع کردیم پیاده به سمت بهشت زهرا حالا دیگر بلندگوهایی نصب کرده بودند و صدای رادیو را می شنیدیم جمعیت در هر گوشه ای دسته ای تشکیل داده بود و سینه می زد و گریه می کرد و وای امام و وای اماما سر می داد. رادیو رسما اعلام کرد مراسم تشییع جنازه صبح 16خرداد انجام میشود هوا گرم بود ماشینهای آتش نشانی برای خنک کردن مردم آب می پاشیدند ما هم داخل جمعیت خودمان را به آب پاش ها رساندیم تا کمی خنک شویم شب دوم را در کنار قبور، با فاصله تقریبا زیادی از جمعیت در حاشیه مسقف یک آرامگاه خانوادگی سپری کردیم صبح شانزدهم خرداد حوالی ساعت 10 هلیکوپتر حامل پیکر مطهر امام در نزدیکی های محل دفن به زمین نشست ،ناگهان جمعیت عزا دار هجوم برد  به سمت هلیکوپتر ،برخی آویزان شده بودند ،اوضاع داشت خطرناک می شد که به گمانم به وسیله بی سیم یا چیزی شبیه به آن دستور دادند که مجددا هلی کوپتر به پرواز درآید شاید از بیم بروز حادثه به هر ترتیب بعد از صعود هلیکوپتر محوطه محل دفن امام را با  تعدادی کانتینر محصور کردند بعد از ظهر هلیکوپتر مجددا پیکر مطهر را با خود به محل دفن آورد، این بار هماهنگ تر و مدیریت شده پیکر امام (ره)به محل دفن انتقال یافت انگار این مصرع شعر سعدی علیه الرحمه که می فرماید "من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود" جان گرفته بود و مجسم و متجسم شده و پیش چشم عاشقان حضرت روح الله به پرواز درآمده بود. یاد آن دیدار و آن چهره نورانی و کلام معنوی لحظه ای رهایم نمی کرد و اشک امانم را بریده بود به مانند همه آن همه او مردی بود که مسیر تاریخ را عوض کرد و جان دوباره ای به هویت دینی جهان اسلام بخشید روحش شاد و راهش پر رهرو باد دلنوشته های عبدالرضا حاج علی بیگی 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

#نوستالژی #این_داستان_رحلت_امام(ره) در خرداد سال ۱۳۶۸دانش آموز مدرسه راهنمایی شهید مدنی کارچان بودم و سرگرم امتحانات ثلث سوم هوا گرم بود و امتحانات سخت، شاید هم خیلی سخت روز چهاردهم خرداد امتحان فارسی داشتیم شب قبل نیم نگاهی به کتاب کردم و به نظرم رسید مشکلی برای امتحان ندارم اخبار ساعت ۲۰  شبکه یک از وخامت حال امام خمینی خبر داد گوینده از مردم در خواست کرد تا برای سلامتی و طول عمر امام امت دعا کنند گمان می کردم این بار هم امام به سلامت از بستر بیماری بر می خیزد و با آن نگاه نافذ و دستان پر مهرش از بالکن حسینیه جماران برای طرفداران و دوست دارانش دست تکان می دهد. و با آغاز کلامش مخاطبین و مستمعین عنان از کف می دهند و صدای گریه اشان .... کمتر از یکسال قبل و در اردیبهشت ۶۷ در قالب بسیج دانش آموزی توفیق دیدار حضوری امام در حسینیه جماران برایم حاصل شده بود آقای قاسمی دبیر آموزش نظامی خودمان مسئول بسیج دانش آموزی اراک بود و به واسطه اینکه  عضو فعال بسیج مدرسه بودم و سرود مشهور آن روزها (مادر)را خوب میخواندم و در مسابقات قرآن بسیج دانش آموزی هم اول شده بودم محبت کرده بود و اسم من را هم در فهرست دیدار کنندگان با امام گنجانده بود. روز موعود یک اتوبوس آبی رنگ جلوی کانون بسیج واقع در خیابان امام منتظر آماده بود تا دانش آموزان را به تهران اعزام کند اتوبوس سرحال و تمیزی بود ، نام شرکت آونگان بر روی آن درج شده بود. از کارچان فقط من یک نفر بودم و مصطفی ابراهیم آبادی از روستای ابراهیم آباد هم همراهمان بود. بقیه حاضران در اتوبوس  هم از میلاجرد و کمیجان و شازند و اراک بودند. ساعت ۱۴ به تهران رسیدیم   حوالی حسینیه جماران پیاده شدیم بقیه راه را باید پیاده طی می کردیم کوچه ها پیچ در پیچ بود و چند  ایست بازرسی را باید رد می کردیم برخی کوچه ها نگهبان داشتند و جلوی آنها با زنجیر محصور شده بود آقای قاسمی پیشاپیش همه حرکت می کرد و مجوز را نشان می داد و نگهبانها هم زنجیر را می انداختند تا عبور کنیم نزدیکتر که شدیم بازدید بدنی هم به ماجرا اضافه شد چند گروه دیگر هم  از استانهای دیگر آمده بودند که در مسیر با آنها برخورد کردیم حالا دیگر تقریبا رسیده بودیم کوچه باریکی که حسینیه جماران در آن قرار داشت آقای قاسمی صدا زد و گفت دست چپ وضوخانه است ،بروید دستشویی و وضو بگیرید و بیائید،خودش هم جلو درب منتظر ماند صورت استخوانی و قد بلند و لباس بسیجی اتوکشیده ای که به تن داشت شناسائیش را آسان کرده بود یک سر و گردن از همه  بلند تر بود انگار خنده برای این آدم حرام بود ،البته قلب رئوفی داشت وضو گرفتیم و آمدیم جلوی درب تقریبا اولین گروهی بودیم که وارد حسینیه  شدیم سید محاسن سپیدی با شال سبز به گردن و اسفند دود به دست جلو درب ایستاده بود و خوش آمد می گفت چند نفر پاسدار سبز پوش هم تک تک بچه ها را مجددا بازدید بدنی میکردند و بعد اجازه میدادند وارد شوند حسینیه جماران از آنچه در قاب تلویزیون دیده بودم کوچکتر بود ساختمانی نیمه کاره با دیوارهای گچ و خاک و یک نیم طبقه در جلوی آن چهار پایه بزرگ فلزی هم وسط حسینیه بود که دوربین های فیلم برداری روی آن قرار داشت باورم نمیشد اینجا هم آنجایی است که امام آن سخنرانی های آتشین را در آنجا ایراد می کند. ساعت حدود سه بعد از ظهر بود حسینیه پر از جمعیت بود و هوا به علت ازدحام  تقریبا گرم بود پنکه های سقفی با شدت و سرعت می چرخیدند و کمی هوا را خنک می کردند آقایی جوان و خوش صدا از درب بالکن وارد شد و شروع کرد به ذکر اهل بیت و تا نیم ساعتی نوحه گفت و سینه زدیم مداح نگاهی به ساعت مچی اش انداحت و به درب کوچکی که محل ورود امام بود نگاه انداخت وگفت تا لحظاتی دیگر بنیان گذار جمهوری اسلامی حضرت امام خمینی در جمع دانش آموزان بسیجی حاضر خواهد شد. ولوله ای شد و همه نگاهها به سمت بالکن و درب کوچک ورودی معطوف شد. درب باز شد و آقای توسلی وارد شدند و بعد از ایشان هم امام با همان صلابت و استحکام و جذبه وارد شد. جمعیت شدیدا ابراز احساسات می کرد و امام از روی بالکن که ارتفاعش خیلی بلند نبود دست تکان میداد. بعد از چند لحظه امام بر روی صندلی نشست و پشت میکروفن قرار گرفت حاضرین، از جمله خود من با دیدن امام به شدت گریه می کردند. عاشقانه پیرمرد را دوست داشتیم آقا با بسم الله الرحمن الرحیم کلامش را شروع کرد جان مایه سخنان امام خطاب به دانش آموزان تاکید بر لزوم تهذیب نفس در کنار تعلیم علم و احترام به معلم بود و اینکه  بر این موضوع تاکید می فرمودند که شما آینده سازان این کشور هستید و ذکری هم از رشادت های شهدای دانش آموز داشتند. مات و مبهوت این پیرمرد مقدس را نگاه می کردم مثل رویا بود داشتم امام خمینی بنیانگذار جمهوری اسلامی را از فاصله ۲۰متری  می دیدم دو شبانه روز از هیجان و استرس اینکه مبادا سفر کنسل شود چشم بر هم نزده

⚫️سالگرد ارتحال جانسوز بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران حضرت امام خمینی ( قدس سره الشریف) وهمچنین سالگرد شهدای قیام خونین 15خردا
⚫️سالگرد ارتحال جانسوز بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران حضرت امام خمینی ( قدس سره الشریف) وهمچنین سالگرد شهدای قیام خونین 15خرداد تسلیت باد. 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

🏴 برگزاری مراسم‌ بزرگداشت سی و چهارمین سالگرد ارتحال ملکوتی بنیانگذار و معمار کبیر انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی(ره)و همچنین
🏴 برگزاری مراسم‌ بزرگداشت سی و چهارمین سالگرد ارتحال ملکوتی بنیانگذار و معمار کبیر انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی(ره)و همچنین سالگرد شهدای قیام خونین ۱۵خرداد با سخنرانی حجت‌الاسلام والمسلمین حاج آقا فاطمی امام جمعه محترم بخش معصومیه و حضور مهندس محمدی بخشدار معصومیه ، حجت‌الاسلام والمسلمین حاج آقا بهلول بند و دیگر مسئولین و به ویژه مردم شهید پرور شهرکارچان در مسجد جامع امام حسین (ع)برگزار شد. ۱۴۰۲/۳/۱۳

#مسائل_مشکلات_شهر_کارچان 💢جلسه ای به ریاست دکتر هادی فرماندار محترم شهرستان اراک و با حضور مهندس محمدی بخشدار معصومیه ،شهردا
#مسائل_مشکلات_شهر_کارچان 💢جلسه ای به ریاست دکتر هادی فرماندار محترم شهرستان اراک و با حضور مهندس محمدی بخشدار معصومیه ،شهردار و اعضای شورای اسلامی شهرکارچان در خصوص مسائل و مشکلات شهر کارچان در محل سالن جلسات شهرداری بحث و گفتگو شد و تصمیمات لازم اتخاذ گردید. ۱۴۰۲/۳/۱۳