ru
Feedback
کانال رسمی شهر کارچان

کانال رسمی شهر کارچان

Открыть в Telegram

از طریق ربات پیامرسان با ما در ارتباط باشید . . 👉 @Karchanbot👈 ربات پیامرسان . . . ربات ارتباط مستقیم با مدیر کانال . . @karich_bot . . . لینک کانال رسمی شهر کارچان 👇👇👇 https://t.me/joinchat/AAAAAEHPQ7JlHWs9RGq47A ✔کانال رسمی شهر کارچان✔

Больше
2 117
Подписчики
-124 часа
+37 дней
+1430 день
Архив постов
💢 قابل توجه مراکز جامع سلامت، پایگاه های سلامت و خانه های بهداشت در تمام شهرستانهای تابعه 🔸 وب دا مرکزی | حسب طرح مباحث نحو
💢 قابل توجه مراکز جامع سلامت، پایگاه های سلامت و خانه های بهداشت در تمام شهرستانهای تابعه 🔸 وب دا مرکزی | حسب طرح مباحث نحوه حضور پرسنل در هیات رئیسه دانشگاه در مورخ ۵ خرداد و در اجرای مصوبه جلسه مورخ ۱۴۰۴٫۲٫۱۶ کارگروه مدیریت بهینه مصرف انرژی و به منظور صرفه‌جوئی مناسب با هدف حفظ پایداری شبکه سراسری و تامین آسایش آحاد مردم و عدم وقفه در خدمت‌رسانی، و لحاظ نمودن نظریه ابلاغی وزارتی بدینوسیله صرفاً به صورت آزمایشی ساعات فعالیت مراکز جامع سلامت شهری و روستایی، پایگاه‌های سلامت و خانه‌های بهداشت روستایی (به جز مراکز شبانه‌روزی و ۱۶ ساعته) از فردا به شرح زیر می‌باشد: 🔹 فعالیت مراکز یاد شده تا اطلاع ثانوی از روز شنبه تا چهارشنبه هر هفته از ساعت ۶ صبح تا ۱۳ و روزهای پنج‌شنبه تعطیل اعلام می شود. 🔹 قابل ذکر است ارزیابی روند ارائه خدمات جهت تصمیمات آتی توسط تیم فنی در بازه زمانی مشخص و مستمر اعمال می شود. 🔹 شایسته است اطلاع رسانی مناسب به جمعیت تحت پوشش جهت دریافت خدمات بهداشتی و سلامت، در بازه‌های زمانی فوق در مراکز جامع سلامت و پایگاه سلامت و خانه بهداشت، صورت گیرد. 🗓 دوشنبه ۵ خرداد ماه ۱۴۰۴ @kheirabad

📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

🌺🍃ســلام🍃🌸 🌸🍃صبحتان به طراوت باران 🌼🍃دلتان‌ به ‌پاکی نسیم 🌺🍃صبحگاهی🍃🌸 🌸🍃خوشه های افکارتان 🌼🍃سبزوپایدار 🌺🍃لح
🌺🍃ســلام🍃🌸 🌸🍃صبحتان به طراوت باران 🌼🍃دلتان‌ به ‌پاکی نسیم 🌺🍃صبحگاهی🍃🌸 🌸🍃خوشه های افکارتان 🌼🍃سبزوپایدار 🌺🍃لحظه‌هاتان ‌زیباو🍃🌸 🌼🍃بارش بوسه های خدا 🌺🍃پای تمام ‌آرزوهاتون صبح سه شنبه خردادماه تون بـخیر🍃🌸 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

sticker.webp0.61 KB

sticker.webp0.62 KB

🔻حکم انتصاب مدیرکل دفتر امور سیاسی استانداری مرکزی صادر شد 🔹طی حکمی از سوی دکتر "مهدی زندیه‌وکیلی" استاندار مرکزی، "عبدالرض
🔻حکم انتصاب مدیرکل دفتر امور سیاسی استانداری مرکزی صادر شد 🔹طی حکمی از سوی دکتر "مهدی زندیه‌وکیلی" استاندار مرکزی، "عبدالرضا حاجی علی بیگی" به سمت مدیرکل دفتر امور سیاسی، انتخابات و تقسیمات کشوری استانداری منصوب شد. 🔹وی پیش از این و از ۳۰ فروردین ۱۴۰۴ به‌عنوان سرپرست عهده‌دار این مسئولیت‌ بود. 🔸حاجی علی بیگی از مدیران بومی و دانش‌آموخته کارشناسی ارشد فلسفه است که سوابقی همچون فرماندار شهرستان تفرش، فرماندار شهرستان خنداب، بخشدار مرکزی شهرستان اراک، رئیس شورای اسلامی شهر کارچان و رئیس شورای اسلامی شهرستان اراک را در کارنامه دارد. 🇮🇷 استانداری مرکزی @ostandari_markazi

🌼ســــــــــــلام 🌺صبح زیباتون بخیر و نیکی   🌼صبحتون شاد و پرانرژی 🌺روزتون معطر به نور الهی 🌼سر آغاز روز تون 🌺سرشار ازعشق و شـادی 🌼و خبرهای  خوش و عالی 🌼دلتون شــــــاد 🌺و زندگیــــتون آرام 🌼دوشنبه تــون زیبــا صبحتون به زیبـایی گـــل🍃🌸 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

sticker.webp0.61 KB

sticker.webp0.62 KB

photo content

با سلام خدمت همشهریان خدارو شکر شاهد پیشرفت پروژه ساخت دندانپزشکی مرکز درمانی شهر کارچان با کمک خیرّین همشهری چه در زمینه مالی و چه در بحث کاری بوده ایم.با توجه به شرایط مالی و تفاهم صورت گرفته ، پروژه در مرحله انجام سقف میباشد . از همگی مسئولان شهری برای پیشرفت بیشتر پروژه ، مطالبه گری داشته و از تمام عزیزانی که در اجرای این کار عام المنفعه کمک کرده اند ، کمال تشکر را داریم.

sticker.webp0.35 KB

ســـــلام✋😍 صبحتـون زیبـا 😊 امروز صبح بهترین ها را🌸🍂 براتون آرزومندم الهی یک صبح پرخیر و برکت یک صبح پر موفقیت و یک صبح  پر از سلامتی و دلخوشی نصیبتون بشه🌸🍂 ‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌ ‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌ ‌‎‌‌‌‎📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

sticker.webp0.61 KB

sticker.webp0.62 KB

Repost from N/a
غلومسین به‌محض اینکه ماتسودا باهاش چشم‌تو‌چشم شد، چکش رو انداخت، یه جیغ کاراته‌کاری از بیخ نافش کشید و پرید تو آسمون و ناگهان چندتا حرکت ناب و عجیب و غریب کاراته به نمایش گذاشت. چنان فیگور گرفته بود و زوزه می‌کشید و بالا و پایین می‌پرید که بروس‌لی باید جلوش لنگ می‌نداخت! ماتسودا و مربیش چارشاخ گاردونشون زده بود بیرون. وسط بازار مسگرخونِ اراک، یکی پیدا شده بود که تمام قواعد کاراته رو به هم زده بود! غلومسین بعد از حرکات محیرالعقولش، در حالی که صورتش سرخ شده بود و چشم‌های ورقلمبیده‌ش داشت از حدقه بیرون می‌زد، نشست رو چارپایه  و دست‌هاش رو گذاشت روی پیشونیش و جیک نمی‌زد. هنوز تو فیگور بود. رگ وسط پیشونیش یه بند انگشت ورم کرده بود. خشم اژدها را تا این حد از نزدیک ندیده بودم. اوس‌غلومسینِ مسگر، یه‌تنه پرچم ایران و اراک رو جلو اوشین و هاتسوکو و دار و دسته ی ژاپنی ها بالا برده بود. اشک از گوشه‌ی چشم آدمهایی که ناظر این صحنه بودن چیکه چیکه داشت جاری می شد. ماتسودا سرش رو برد بیخ گوش مترجم فولادزره و یه چیزی گفت. مترجم سری تکون داد و روبه غلومسین کرد و گفت: «خانم می‌گه اگه میشه یه بار دیگه اون حرکت رو انجام بده.» غلومسین  نگاه غضب‌آلودی به مترجم کرد و هیچی نگفت. ماتسودا یه تعظیم ریزی کرد و بعد دستش رو کرد داخل کیفش و یه پونصدی شق‌نشکسته درآورد و گرفت سمت غلومسین. اوستا دستش رو پس زد. مترجم گفت: «اگه پونصد دیگه بزاره روش، یه بار دیگه اون حرکت  رو انجام می‌دی؟» غلومسین خون از چشماش می‌چکید. مترجم بیخ گوش ماتسودا چیزی گفت. ماتسودا به نشونه‌ی تأیید سری تکون داد، دست کرد تو کیفش، چندتا پونصدی دیگه زد تنگ پونصدیِ اولی و داد دست مترجم فولادزره که بده به غلومسین، بلکه اوستا رو راضی کنه یه بار دیگه اون حرکت منحصر‌به‌فرد رو انجام بده. با خودم گفتم: خاک‌تو‌سرت غلومسین، بگیر دیگه بدبخت خر! پول دو ماه چکش زدنته بیچاره، دوتا جفتک  بزن و خلاص! مترجم  رفت داخل مغازه با غلومسین مذاکره کنه که یکهو، مثل سربازی که دستور عقب‌نشینی ناگهانی بهش رسیده باشه، مثل برق یه عقب‌گرد زد و دست اوشین رو گرفت  و دِبکش! مردم به اعتراض؛ یه‌هُوووی دسته‌جمعی کشیدن، یکی گفت: «چه خبرته غلومسین! یه بار دیگه اون کار رو بکن دیگه! زنه از جاپون آمده،مهمونه، ناامیدش نکن! یه بار دیگه بپر تو آسمون و چهارتا جنقولک بازی کن، پول هم بگیر، بزن پر شالت دیگه!» غلومسین یه نگاهی به جمعیت و ماتسودا انداخت و گفت برید پی کارتون، «خدا شاهده این که دو سه هزار تومنه، اگه صد هزار تومن هم بده، محاله ممکنه دوباره با پتک بکوبم رو بیضه هام!» عبدالرضا حاج علی بیگی

Repost from N/a
اوشین در بازار اراک بازار ، شلوغ پلوغ بود. به قول مش‌خانم‌آغا، ساعت یازده که میشد دیگه سگ صاحبش را نمی‌شناخت. مغازه‌ها  کله‌صبح وا می‌کردند.از ساعت هفت یواش‌یواش رفت‌وآمدها شروع می‌شد. لبویی ها و باقالافروش‌ها زودتر می‌آمدند. یکی تنه می‌زد، اون یکی بیست تا تخته فرش گذاشته بود روی چرخ‌حمالی و می‌زد پی پای مردم و می رفت. یکی بساط چارقد چیتی پهن کرده بود کنج دیوار، دو نفر سر حساب کتاب با هم گلاویز بودن. بزاز کلیمی با نیم‌ذرع  پارچه قواره می‌کرد. یکی می گفت دوتا بخر سه تا ببر، یکی دیگه صداش رو کشیده بود رو سرش و داد می زد آی خونه دار و بچه دار ظرف و زنبیل و بیار، اونطرف هندونه فروشه یه قاچ هندونه زده بود نوک کارد و می‌گفت به شرط چاقو، بدو که حراجش کردم، هوای گرم و دم کرده تابستون با بوی زردچوبه و عرق تن رهگذرا قاطی شده بود. یه عده با طاس و بقچه‌ی حموم می‌رفتن گرمابه ی داخل بازار. یکی سرش را گذاشته بود به شیر فشاری وسط چارسوق آب می‌خورد. خلاصه، بلبشویی بود. اوایل دهه‌ی شصت ، تلویزیون یه سریال ژاپنی نشون می‌داد به اسم «سال‌های دور از خانه». البته مردم به اسم اوشین می‌شناختنش. داستان یه دختر بچه بود که ننه باباش از فقر و بدبختی می‌فروختنش و بعد داستان های جالبی براش اتفاق می افتاد. خلاصه، تب اوشین در ایران حسابی بالا گرفته بود. یه روز داشتم تو شلوغی نزدیک ظهر تو بازار قدم می‌زدم که یکهو گفتند اوشین و هاتسکو دارن داخل بازار لِتِر می‌زنن. پرسیدم کجان؟ گفتند جلو سرای کاشونی‌ها. ما رو می‌گی؟ دِبُدو! اوشین اون موقع ها ابهتی به‌حساب می‌اومد. خلاصه رسیدم، شلوغی بی‌سروتهی که نگم برات... بعله، خودش بود. اوشین بود! اصلاً ژاپنی‌ها و چینی‌ها و کره‌ای‌ها همشون یه پا اوشین‌ان، همشون مثل همن.چشمای بادومی و دندون های میزون سفید و لاغر مردنی، من که هنوز هم که هنوزه نفهمیدم اینا با هم چه فرقی دارن. از لای جمعیت سُریدم جلو و خودم رو رسوندم به اوشین. بچه بودم، دست‌هام رو گذاشتم رو هم و یه کم خم شدم و گفتم: «سایانورا خانم اوشین، سایانورا!» یه خانم مانتویی هم همراهشون بود. بی مقدمه هُلم داد کنار و گفت: «اوشین کیه؟ برو پی کارت! این خانم ماتسودا عضو تیم ملی کاراته‌ی ژاپنه!» ما رو می‌گی؟ بدجوری خورد تو ذوقمون، راق موندیم. پس این جماعت چی می‌خوان دوروبر این زنه؟ تو این خیالات بودم که یکی گفت: «دروغ می‌گه، اوشینه! این می‌خواد به ما نگه!» بعد جمعیت یک‌صدا گفتند: «سایانورا، تاناکورا، ریوزو، اوشین، هاتسوکو!» زن ژاپنی بیچاره هم فقط تعظیم می‌کرد و لبخند می‌زد. اوس عبدالله از اون‌ور بازار گفت: «خودشه! اوشینه! اونم هاتسوکوه! اگه نیست، پس چرا انقد نیشش را وا می‌کنه و دولا و راست میشه؟» به یه چشم به هم زدن، شلوغ شد که یه استوار شهربانی با اسلحه سر کمرش سراسیمه آمد وسط معرکه. صورت استخوانی و دست‌های زمخت با رگ‌های درشت. دستش رو قبضه‌ی هفت‌تیرش بود. اوشین با دیدن کهریزی دوباره تعظیم کرد. خانم مترجم بیخ گوش استوار یه چیزی گفت. استوار کهریزی یه نگاه خشم آلودِ پر جذبه ای به دوروبر کرد و رو به مردم گفت: «خانم‌ها، آقایون! این خانم، خانم ماتسودا، عضو تیم ملی کاراته‌ی ژاپنه. اون یکی هم مربیشه. بفرمایید مزاحم نشید، متفرق شید.» با نهیب استوار، مردم پخش‌و‌پلا شدن. اما من نه. سایه‌به‌سایه‌ی اوشین می‌رفتم. زنه خیلی با دقت بازار رو برانداز می‌کرد. مترجم  فولادزره هم بود. دو قدم که می‌رفت، پشت سرش رو نگاه می‌کرد ببینه من هنوز دارم دنبالشون می‌کنم یا نه. یکهو برگشت، یه هُل دیگه به من داد و گفت: «بچه‌پرو! مگه نگفتم برو پی کارت؟» گفتم: «به تو چه؟ اوشین خودش داره لبخند می‌زنه. کاسه‌ی داغ‌تر از آش! آتشکیِ قاشق‌نشسته! به تو چه؟» هاتسوکو که صحنه رو دید، با مهربانی اومد جلو و یه لبخند زد و دستش رو به سمتم دراز کرد که دستم رو بگیره. گفتم: «سایانورا، مسلونا! نامحرمونا!» نفهمید چی میگم. مترجم فولادزره گفت: «آخه بزمجه، تو به قد محرم و نامحرم رسیدی؟» بهم برخورد. گفتم: «برو پی کارت! جخت! ما پارسال تا حالا نماز و روزه‌مونم  می‌خونیم!» دوباره راه افتادیم. نرسیده به چارسوق، صدای چکش بازار مسگرا بلند شد. تالاق و تولوق می‌کوبیدن به قزقون‌ها. صدا به صدا نمی‌رسید. ژاپنی‌ها چارچشمی به مسگرا نگاه می‌کردن. یکی داشت رو کوره تشت مسی سفید می‌کرد، اون یکی لبه‌ی قزقونچه رو گرد برمی‌کرد، یکی دوگوله درست می کرد. رسیدیم جلو مسگریِ اوس غلومسین. غلومسین تا چشمش به زن‌های ژاپنی افتاد، شروع کرد با شدت و هیجان تمام کوبیدن به بدنه‌ی قزقون گنده‌ای که داشت درست  می‌کرد. یه لحظه سرش رو آورد بالا، یه نگاهی به کاراته‌کار ژاپنی انداخت. خانم ماتسودا، یا همون اوشین خودمون، هم تا کمر جلو اوس‌غلومسین دولا شد و یه لبخند ملیحی زد.

برای رابطه خوب و ایجاد آرامش ✍نبین، نگو، نشنو، نپرس #نبین گاهی باید وانمود کنی که ندیدی (اصل تغافل) #نگو ۱- هرچه شنیدی نگو ۲-به کسی که حرفت در او تاثیر ندارد نگو ۳- سخنی که دلی بیازارد نگو ۴-هر سخن راستی را هر جا نگو ۵- هر خیری که در حق دیگران کردی نگو ۶- راز را نگو حتی به نزدیکترین افراد #نشنو ۱- هر سخنی ارزش شنیدن ندارد ۲- وقتی دونفر آهسته سخن می‌گویند سعی کن نشنوی ۳- غیبت را نشنو ۴- گاهی وانمود کن که نشنیدی (اصل تغافل) #نپرس ۱- آنچه را که به تو مربوط نیست نپرس ۲- آنچه که شخص از گفتنش شرم دارد نپرس ۳- آنچه باعث آزار شخص می‌شود نپرس ۴- آن پرسشی که در آن فایده‌ای نیست نپرس ۵- آنچه که موجب اختلاف و نزاع می‌شود نپرس 📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈• 🆔 @karchan_city96 •┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•

با سلام ، به چند نفر نیروی کار خانم ترجیحا مجرد جهت کار در شرکت تولیدی شهرک صنعتی حاجی آباد نیازمندیم. جهت معرفی کار و کسب اطلاعات بیشتر با شماره ۰۹۱۸۴۳۱۵۱۵۹ خانم نظری تماس حاصل فرمایید.