دیالکتیک روشنگری
Открыть в Telegram
852
Подписчики
Нет данных24 часа
+17 дней
+230 дней
Архив постов
یادمان حسین سرشار
▪️به مناسبت مرگ غریب خواننده بزرگ موسیقی ایران!
▫️مهسا جزینی
▪️تدوین: حسن حسینی
@ELDialectico
نکبت و خستگی و بیزاری سر تا پایم را گرفته، دیگر بیش از این ممکن نیست. به همین مناسبت نه حوصلهٔ شکایت و چس ناله دارم و نه میتوانم خود را گول بزنم و نه غیرت خودکشی دارم، فقط یک جور محکومیتِ قِی آلودی است که در محیط گند بیشرمِ مادرقحبهای باید طی کنم، همه چیز بن بست است و راه گریزی هم نیست. زیاد پرت و پلا نوشتم، سرتان را درد آوردم. خیلی متأسفم که باعث زحمت شدم. امیدوارم همیشه خوش و خرم باشید و ما هم این گوشه و کنارها برای خودمان میپلکیم.
صادق هدایت
نامه به محمدعلی جمالزاده
@ELDialectico
فراتر رفتن از اخلاق، مساوی است با فراتر رفتن از انسان، و فراتر رفتن از انسانیت ، به معنای خدا شدن است، اما و هزار اما....انسان تاب و تحمل خدا شدن را ندارد، زیرا فرا انسان شدن به معنای انکار خداست و انکار خدا به معنای انکار بودن خویش است.
فیودور داستایوفسکی
📚جنایات و مکافات
@ELDialectico
"مفید در برابر باد شمالی"
دانیل گلاتاوور
ترجمه شهلا پیام
انتشارات ققنوس
@ELDialectico
ای اندوه!
آیا زانوانت
از زانو زدن بر سینه هامان
به درد نیامد...؟!
امینمعلوف
@ELDialectico
انسان خرمند
نام اصلی : (تاریخ مختصر بشر)
קיצור תולדות האנושות
نوشته : یووال هرری
ترجمه : محسن مینوخرد - نیک گرگین
تاریخ انتشار : ۲۰۱۱
تعداد صفحه : حدود ۵۶۸
⭕️ فهرست :
فصل اول : موجودی بی اهمیت
فصل دوم : درخت دانش
فصل سوم : یک روز از زندگی آدم و حوا
فصل چهارم : طوفان بزرگ
فصل پنجم : بزرگترین فریب تاریخ
فصل ششم : ساختن اهرام
فصل هفتم : اضافه بارِ حافظه
فصل هشتم : در تاریخ عدالتی نیست
فصل نهم : پیکان تاریخ
فصل دهم : رایحهی پول
فصل یازدهم :بینش های امپراتوری
فصل دوازدهم: قانون دین
فصل سیزدهم: راز موفقیت
فصل چهاردهم: کشف نادانی
فصل پانزدهم: پیوند علم و امپراتوری
فصل شانزدهم: کیش سرمایهداری
فصل هفدهم: چرخ های صنعت
فصل هجدهم: انقلاب دائمی
فصل نوزدهم: وتا آخر عمر به خوبیوخوشی زندگی کردند
فصل بیستم: فرجام انسان خردمند
کلام آخر : موجودی که خدا شد
@ELDialectico
انقلاب علمی و اندیشۀ ترقی از راه رسید. پایه و اساس اندیشۀ ترقی این عقیده است که اگر نادانی خود را بپذیریم و منابعی را صرف تحقیق کنیم اوضاع بهتر خواهد شد. این اندیشه خیلی زود به زبان اقتصادی ترجمه شد. کسی که به ترقی باور داشته باشد اعتقاد دارد که اکتشافات جغرافیایی، اختراعات تکنولوژیک و تحول در شیوههای سازماندهی میتوانند مجموع تولیدات و بازرگانی و ثروت انسان را افزایش دهند. مسیرهای تجاری نوینی میتوانستند در اقیانوس اطلس گشوده شوند، بدون آنکه راههای قدیمی اقیانوس هند را از بین ببرند. کالاهای جدیدی میتوانستند تولید شوند، بدون آنکه تولیدات قدیمی را کاهش دهند. مثلاً فردی میتوانست یک نانوایی جدیدباز کند که در تولید کیک شکلاتی تخصص داشته باشد، بدون آنکه نانواییهایی را که در پختن نان تخصص دارند ورشکست کند. هر کسی بهراحتی میتواند ذوق و ذائقۀ جدید پیدا کند و بیشتر بخورد. من میتوانم ثروتمند شوم بدون آنکه شما فقیر شوید؛ من میتوانم فربه شوم بدون آنکه شما از گرسنگی بمیرید. کیک جهانی میتواند بزرگتر شود.
انسان خردمند: تاریخ مختصر بشر
یووال نوح هراری
ترجمۀ نیک گرگین
@ELDialectico
در دنیا هیچ چیز پایدار نیست
و اگر انسان توقعِ بقای چیزی را داشته باشد، احمق است.
اما اگر از آنچه که برای مدتِ کوتاهی دارد لذت نبرد،
از آن هم احمقتر است.
ویلیام سامرست موام
📚 لبه تیغ
@ELDialectico
تو آخرین سرزمینی
باقی مانده در جغرافیای آزادی
تو آخرین وطنی هستی که از ترس و گرسنگی ایمنم میکند.
تو واپسین خوشه و واپسین ماه
واپسین کبوتر و واپسین ابر
تو واپسین شکوفهای هستی که بوییده ام
و واپسین کتابی که خواندهام
آخرین واژهای که نوشتهام...!
نزار قبانی
@ELDialectico
غالباً فکر میکردم که اگر مجبورم میکردند در تنه درخت خشکی زندگی کنم و در آنجا هیچ مشغولیتی جز نگاه کردن به آسمان بالای سرم نداشته باشم، آنوقت هم کم کم عادت میکردم. آنجا هم به انتظار گذشتن پرندگان و یا به انتظار ملاقات ابرها، وقت خود را میگذراندم، مثل اینجا در زندان که منتظر دیدن کراوت های عجیب وکیلم هستم و همانطور که در دنیای آزاد، روز شماری میکردم که شنبه فرا برسد و اندام ماری را در آغوش بکشم ... درست که فکر کردم، من در تنه یک درخت خشک نبودم و بدبختتر از من هم پیدا میشد، وانگهی، این یکی از عقاید مادرم بود و آن را غالباً تکرار میکرد که «انسان، بالاخره به همه چیز عادت میکند».
📕 بیگانه
آلبر کامو
@ELDialectico
✔برای داخل شدن به خارج عجله جایز نیست
فردین علیخواه
@ELDialectico
مهران حدود 5 سال است که در یکی از دانشگاههای شهر بوداپست در رشته پزشکی تحصیل می کند. می گوید که وقتی وارد این شهر شد احساس سرگشتکی، حیرانی و بی پناهی شدیدی به سراغش آمد. نه آنکه پول نداشت، نه آنکه یخچال خانه اش از گوشت، مرغ و یا میوه خالی بود. او همه اینها را داشت. ولی برای این زندگی آماده نبود. مهران احساس می کرد که ناگهان او را از بالای یک پل بلند به سمت رودخانه پرتاب کرده اند بدون آنکه از قبل خودش را برای این شیرجه آماده کند. از دور تصوراتی درباره جوامع اروپایی داشت ولی نمی دانست که زندگی در این جوامع هم مهارت هایی می خواهد که شاید مهارت های کسب شده در جامعه ایرانی چندان به کارش نیاید. درس هم خوب می خواند ولی نه برای موفقیت و آینده ای درخشان، بلکه بیشتر برای فراموش کردن آنچه بر او می گذشت مطالعه می کرد!
جامعه شناسان از اصطلاحی با عنوان « فرایند اجتماعی شدن» سخن می گویند. منظور از این فرایند، یادگیری مهارت های زندگی در جامعه است. در فرایند اجتماعی شدن، نهادهای اجتماعی نظیر خانواده، مدرسه، رسانه های جمعی و غیره به افراد می آموزند که « زندگی» خود را باید با تکیه بر چه مهارت ها و رفتارهایی پیش ببرند. معمولا این فرایند از کودکی آغاز می شود و در طول عمر فرد تداوم دارد. در واقع نمی توان گفت که اجتماعی شدن در سن خاصی به پایان می رسد. فرد همیشه در معرض آموزش های جدید قرار دارد و دقیقا به همین دلیل جامعه شناسان از عبارت « اجتماعی شدن مجدّد» استفاده می کنند. فردی که مهاجرت می کند یا برای کار و تحصیل؛ کشور خود را ترک می کند مصداق آشکار « اجتماعی شدن مجدد» است. در این وضعیت بسیاری از آموخته های او در جامعۀ مبدأ، در جامعۀ مقصد به کار نمی آید و مجددا باید مهارت های جدیدی کسب کند تا « زندگی» خود را سامان دهد.
واقعیت آن است که خاستگاهِ بیشتر جوانان ایرانی که به قصد تحصیل به کشورهای اروپایی می روند خانواده های متموّل و یا طبقۀ متوسطِ رو به بالاست. سبک تربیتی در این خانواده ها غالبا به شیوۀ « والدین هلی کوپتری» است. منظور از این اصطلاح در جامعه شناسی، والدینی هستند که مدام بر بالای سر فرزندان خود چرخ می زنند، از آنان به شدت مراقبت می کنند و تمایلی ندارند که فرزندان شان کوچک ترین سختی و مشقّتی تجربه کنند. شواهد اولیه نشان می دهد که بیشتر این جوانان در ایران در چنین خانواده هایی پرورش یافته اند و دقیقا به دلیل جابجایی سریع، یعنی کنده شدن سریع از ایران و سکونت در یک جامعه جدید احتمال می رود که پیامدهای روانیِ گاه نگران کننده و جدی به سراغ آنان بیاید.
نکته دیگر آنکه متأسفانه اغلب خانواده هایی که جهت ادامه تحصیل؛ فرزندان خود را به این کشورها می فرستند تنها در سال پایانی دوره دبیرستان چنین برنامه ای را تدارک می بینند. حتی در برخی از خانواده ها فاصله بین تصمیم برای اعزام فرزند به خارج از کشور و سکونت فرزند در کشور جدید تنها چند ماه است. منظور آنکه کم نیستند خانواده هایی که صرفا پس از اعلام نتایج کنکور سراسری با دستپاچگی شدید تصمیم گرفته اند تا فرزند خود را برای تحصیل پزشکی به یکی از کشورهای اروپایی پرتاب کنند. به عمد از فعل پرتاب کردن استفاده می کنم. شوق و گاه اصرار فرزندان برای رسیدن به آرمانشهری که در ذهن دارند و عمدتا ساختۀ رسانه هاست لحظه ای والدین را دچار تردید نمی کند.
شاید این پرسش مطرح شود که این؛ تصمیمی است که دیگر محقّق شده است. چه می توان کرد؟ دغدغه اصلی این نوشته انتقال این ایده به خانواده هاست که اولا با ورود فرزندشان به دوره دبیرستان به تدریج تعامل آنان را با جامعه و واقعیت های اجتماعی بیشتر کرده و به شیوه هایی منطقی؛ مهارت های زندگی، گرم و سرد روزگار و مستقل بودن را به آنان بیاموزند. دوم آنکه تصمیم درباره تحصیل فرزند در خارج از کشور را به اعلام نتایج کنکور سراسری موکول نکنند. اگر هم چنین می کنند فاصله ای منطقی بین این تصمیم و سکونت فرزند در کشورهای دیگر در نظر بگیرند و در این مدت از تجربه سایر ایرانیان و جوانان ایرانی ساکن این کشورها استفاده کنند.
@ELDialectico
"همین سکوت است که هراسانم می کند. انواع و اقسام چیزهای فاجعه باری را که بر سرت بیاید در تصور آورده ام، چنان است که گویی به جنگ رفته ای و من صبر کرده ام، در انتظار خبر مربوط به تو مانده ام، نامه، تلگراف... ولی اگر هم جنگی در می گرفت این قدر قدرت نمی داشت که دلم را زمهریر کند و به خوف دچار سازد. جمله عشق و دل و اندیشه ها و نیایش هایم را روانهٔ تو می سازم... حتم دارم که دربارهٔ ما اندیشیده ای، دربارهٔ آنچه با هم ساختیم، دربارهٔ اینکه نادانی کردیم و ساختار و زیبایی [بنای زندگیمان] را خراب کردیم ولی خاطرهٔ آن زیبایی را نتوانستیم خراب کنیم. همین بوده است که شب و روز ذهنم را تسخیر کرده است. سر که بر می گردانم خودمان را صد جا با صد لبخند می بینم. پا به خیابانی که می گذارم، می بینم آنجایی. شب ها به تختخواب که می روم می بینم که چشم به راه منی. غیر از کسی که به جان دوست می داریم و زندگی ای که با وی می توانیم بنا کنیم، چه چیز دیگری در زندگی هست؟ نخستین بار است که از معنای خودکشی سر در می آورم... خدایا، دنیا چه بی هدف و پوچ است! روزهای آکنده از لحظات بی مقدار و بی رونق پشت سر هم می گذرند، شب های بی قرار و مسخّر ارواح بی جلوه و جلا به دنبال هم می روند: خورشید بدون رخشندگی می درخشد و ماه بدون روشنایی طالع می شود. دلم طعم خاکستر می دهد، و گلویم از اثر گریه گرفته و خسته است. جان گمشده چیست؟ جانی است که از راه واقعی دور افتاده است و در تاریکی راه های به یادمانده کورمال کورمال می رود..."
زیر کوه آتشفشان
مالکولم لاوری
ترجمه ی صالح حسینی
@ELDialectico
برای من قیافه های اینجا، سر و صدایش، عقاید و افکار و هنر و افتخاراتش وحشت دائمی است، کابوس است.
از میان نامهها به حسن شهیدنورایی
صادق هدایت
(۱۹فروردین/ ۶۸ سال ازخودکشی صادق هدایت گذشت)
@ELDialectico
چند ماه پس از آن (۱۱ اکتبر ۱۹۴۷) با اشاره و ارجاع به مقالهای که (با تظاهر به قدردانی) بر ضد او نوشته بودند، نوشت:
راستی وقاحت و مادر قحبگی در این ملک تا کجا میرود! چه سرزمین لعنتی پست گندیدهای، و چه موجودات پست جهنمی بدجنسی دارد! حس میکنم که با آنها کوچکترین سنخیت و جنسیت هم نمیتوانم داشته باشم. این شرح حال عجیب (از من) به قلم محسن احتشامی بود. این اسم را برای اولین بار خواندم اما او خودش را دوست صمیمی من معرفی کرده بود! [به احتمال زیاد نام ساختگی بوده تا هویت نویسنده یا نویسندگان پنهان بماند]. به قدری دروغ گفته و بهتان زده بود... که لایق بود زمامدار آینده مملکت بشود. این مقاله با همکاری کیوانی و سرکیسیان و دخالت صبحی نوشته شده بود و روی سخنش با آخوندها بود،
و ادامه میدهد که:
در این محیط بوگندوی بیشرم باید پیه همه چیز را به تن مالید. از طرف دیگر حق کاملا به جانب آنهاست. هر چه بگویند و بکنند کم است. وقتی که آدم میان رجالهها و مادر قحبهها افتاد و با آنها هماهنگی در دزدی و سالوس و تقلب و چاپلوسی و بیشرمی نداشت گناهکار است، تا چشمش کور شود!
از میان نامه ها به شهید نورایی
صادق هدایت
@ELDialectico
.
حالت ایدهآل این است که نفوذناپذیرتر باشیم. اگر مورد بیاعتنایی و بیتوجهی و تمسخر قرار گرفتیم یا تحسین شدیم، قرص و محکم بمانیم. اگر کسی تعریف فریبندهای از ما کرد، بیجهت اغفال نشویم و اگر خودمان تحسین منصفانهای از خودمان کردیم و به ارزشمان پی بردیم، اشارهی یک نفر دیگر به بیاهمیت بودن ما آسیبی به ما وارد نکند. ارزش خودمان را بدانیم
📚اضطراب منزلت
آلن دو باتن
@ELDialectico
تفاوت علم و فلسفه
از نگاه راسل
علم عبارت از ان چیزی است که درباره ان معلومات کافی داریم و فلسفه مطالبی است که درباره ی انها چیزی نمیدانیم.
این تصویر بسیار واضح و روشن است و به همین دلیل پیوسته مشاهده میکنیم، مسائل فلسفی از قلمرو فلسفه خارج شده و به میدان علم و دانش منتقل می گردد.
در واقع اگر قضیه ای مدلل و اثبات شد و به اسرار ان پی بردیم، ان قضیه دیگر جنبه ی فلسفی نداشته و خود به دانش تبدیل میگردد.
📚جهانی که ما میشناسیم
برتراند راسل
@ELDialectico
