دیالکتیک روشنگری
Открыть в Telegram
853
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
+230 дней
Архив постов
هانا آرنت
فیلسوف خشونت و رنج انسانی
(بخش دوم)
@ELDialectico
ناصر فکوهی
رویکردی که سبب میشد شرارت فاشیسم و بی رحمی آن هر چه بیش از پیش به امری «طبیعی» تبدیل شده و به همین عنوان درک شود.
چنین رویکردی میتوانست «واقعیت» را به طور کامل نه فقط واژگون کرده بلکه اصولائ نادیده گرفته، تحقیر کرده و بی حاصل نشان دهد و در برابر آن از «حقیقت» در بازتفسیری بسیار خاص که در سازمان و اطاعت مطلق و کورکورانه توتالیتری تعریف میشد، دفاع کند. آرنت به خوبی این روند را به بیان در میآورد:
«خصوصیت منفی غالب در نزد نخبگان توتالیتر در آن است که هرگز به جهان به مثابهء امری واقعی نگاه نمیکنند و هرگز بر آن نیستند که دروغهای خود را با آزمون واقعیت بسنجند; اما در همین حال و به صورتی موازی، فضیلتی که بسیار بر آن تاکید دارند سرسپردگی شان نسبت به پیشواست که گویی همچون طلسمی سحر آمیز میتواند به پیروزی نهایی دروغها و خیالپردازیهاشان بر حقیقت و واقعیت بینجامد.» (همان: 114)
بزرگترین فضیلت آرنت نیز در آن بود که تجربهء تلخ زندگی خود در تبعید و رنج را به تحلیل و به بیان در آوردن سازوکارهای پیچیدهء پدیدهء توتالیتر گذراند. تحلیلی که امروز هنوز پس از گذشت بیش از نیم قرن از آن تازگی و کاربردی بودن خود را در بررسی و درک رژیمهای سیاسی حفظ کرده است.
Arendt, Hannah, 1972, Les Origines du Totalitarisme, Le systeme totalitaire, Paris, Seuil.
@ELDialectico
هانا آرنت
فیلسوف خشونت و رنج انسانی
(بخش اول)
@ELDialectico
ناصر فکوهی
هانا آرنت را شاید بتوان از معدود فیلسوفانی دانست که محور اساسی کل آثارش را به گرد خود سامان داده و معنا بخشیده است: خشونت، بی رحمی و رنج انسانی در رژیمهای توتالیتر. آرنت که در دوران پرتلاطم فرو رفتن تدریجی آلمان درون فاشیسم به دنیاآمد، تجربهء دردناک فروپاشی اخلاقی و عقلانی جامعهء فرهیختهء آلمان قرن نوزدهم را به مثابهء یک یهودی و یک روشنفکر به گونهای مضاعف درک میکرد و ناچار بود درد تبعید، نخست در فرانسه و سپس در آمریکا و دوری از اساتیدشهایدگر و یاسپرس، را نیز بر آن اندوه بیفزاید.
کتاب ارزشمند و بنیادین آرنت با عنوان «مبانی توتالیتاریسم» 19511) که چند سال پس از آن با کتابهای متعدد دیگر و از جمله با کتاب «دربارهء انقلاب» 19633) تکمیل شد، برای او فرصتی بود تا توتالیتاریسم را در دو بعد اساسی آن یعنی فاشیسم هیتلری و کمونیسم استالینی همچون دو روی یک سکه از نوع جدیدی از تفسیر سیاسی بر قانون طبیعی به تحلیل کشد.
در هر دو تفسیر بر یک «قانون تاریخی» تاکید میشد که دو گروه انسانی را در تقابل با یکدیگر قرار میداد: گروه پیروزمندان و حاکمان اوجگیرنده از یک سو، در برابر گروه شکست خوردگان و محکومان رو به سقوط از سوی دیگر. هر چند تعریف این گروهها در هیتلریسم،نژاد ژرمن در برابر نژادهای پست و به خصوص یهودیان و در استالینیسم، طبقهء کارگر در برابر طبقات استثمارگر و به خصوص طبقهء بورژوا بود، اما منطق هر دو نوع از توتالیتاریسم آن بود که خشونت و بی رحمی جز ابزارهایی ( در نهایت خنثی) برای دستیابی به آیندهای «اخلاقی» و «شکوفا و درخشان» نیستند و به همین دلیل کاملائ قابل توجیه هستند. باز هم به همین دلیل بود که تقریبائ هیچ یک از کسانی که دست به چنین اعمالی وحشیانهای میزدند خود را اخلاقائ سرزنش نمیکردند و از جمله در دادگاه نورنبرگ تنها بر «مامور» بودن خود تاکید داشتند.
آرنت در «مبانی توتالیتاریسم» نشان میداد که تقارن میان این دو نوع از رویکرد کامل است . حتی در مفهومی چون «انقلاب پیگیر»: تروتسکی، از رهبران اصلی انقلاب و نخستین فرمانده ارتش سرخ(هر چند بعدها بدل به یکی از دشمنان استالین شد) اما در ابتدای انقلاب روسیه مطرح میکرد که انقلاب اکتبر تنها سرآغازی بر زنجیرهای از انقلابها خواهد بود که سراسر جهان را فراگرفته و تمامی مردمان و فقرای جهان را از بندهای بورژوازی رها خواهند کرد.
در تقارن با این مفهوم، هیتلریسم نیز از نوعی «گزینش نژادی خستگیناپذیر و بیوقفه» دم میزد که باید دایمائ تداوم داشته باشد و نژاد ژرمن را بیش از پیش به خلوص و ناب بودن کامل برساند. در نتیجه: «باید تاکید کرد که وعدههایی که هیتلر و استالین برای ثبات و آرامش جامعه میدادند، در واقع جز نقابی بر موقعیتی پیوسته بی ثبات و پر تلاطم نبود.» (آرنت، 120 :1972)
بیثباتی توتالیتاریسم از آنجا ریشه میگرفت که دو مفهوم انقلاب پیگیر و تصفیههای نژادی پی در پی، معیارهایی هر چه سخت تر را به میان میکشیدند و در نتیجه دایرهء «خودیها» را دایمائ تنگتر میکردند و بدین ترتیب سبب میشدند نوعی بیمارای پارانویا سراسر جامعه را در بر بگیرد.
البته در کنار این بیماری عمومی، آرنت در مجموعهء نوشتههایی که به عنوان روزنامهنگار از محاکمهء آیشمن تهیه کرد و با نام «آیشمن در اورشلیم» به انتشار رسیدند، سخن از «ابتذال یافتن شر» میبرد و در این مفهوم پیش از آنکه خواسته باشد بر انفعال جامعهای «تودهوار» (یعنی جامعهای که اعضای آن همهء تعلقهای گروهی خود جز تعلق حزبی را از دست داده و به اتمهای سرگردان بدل شدهاند) در برابر گسترش بیرحمی و خشونت انگشت گذارد، بر آن بود که بر «عادی شدن» و در نهایت «طبیعی» جلوه کردن شر، از خلال سازوکارهای دیوانسالارانه اصرار کند.
@ELDialectico
کاریل چرچیل، نویسندهی پست مدرن انگلیسی که نوشته هایش سمت و سویی سیاسی _ فمینیستی دارند؛ کار خود را در عرصهی نمایشنامه نویسی با تأثیر از تئاتر تجربی بخصوص تجربهی خلاقانهی تئاتر کارگاهی دو گروه نوگرا و فمینیست تئاتر تجربی؛ «مانستروس رجیمنت» و «جوینت استاک» آغاز کرد. درونمایهی آثار چرچیل بیشتر تأثیر گرفته از مسائل روز جامعه با جهتگیریهای جنسیتی_فمینیستی همراه است که آنها را در قالب محتوایی مدیوم تئاتر دراماتیزه میکند و نوشتار را در قالب بداهه سازی موقعیت، تبدیل به بستری اجرایی میکند که هر لحظه قابل جرح و تعدیل است و در کنش خلاقانهی بین بازیگر و کارگردان به نتیجه میرسد.
@ELDialectico
نمایشنامهی _ سالار زنان _
اثری از کاریل چرچیل (نمایشنامهنویس انگلیسی)
@ELDialectico
فاشیسم اوباش و نخبگان را توامان به کار می گیرد. هانا آرنت در این باره (Origins of Totalitarianism)
میگوید:
فاشیسم هیچ حوزهی خصوصی را در حیات و زندگی اجتماعی انسان برنمیتابد و مقدمه ساز بروز جنبش های توتالیتر می شود از ویژگیهای مهم چنین شرایطی اتحاد «نخبگان و اوباش» است. جنبشهای توتالیتر نه تنها برای اوباش، برای نخبگان جامعه نیز سخت جاذبه دارند...نخبگان جنبشهای توتالیتر، صفات مشخص اوباش را دارا هستند و تجربههای گذشته نشان میدهد که اتحاد موقتی نخبگان با اوباش، بیشتر مبتنی بر این است که نخبگان با یک شعف راستین تماشاگر صحنه نابودی تشخص و فردیت به وسیله اوباشاند».
@ELDialectico
گرهگوار به پنجره نگاه کرد. صدای چکه های باران، که به حلبیِ شیروانی می خورد، شنیده می شد؛ این هوایِ گرفته او را کاملاً غمگین ساخت. فکر کرد: کاش دوباره کمی می خوابیدم تا همهٔ این مزخرفات را فراموش بکنم!
مسخ
فرانتس کافکا
ترجمه صادق هدایت
@ELDialectico
🔳⭕️پدیده سواد مصنوعی و الگوی جدید نادانی
روزانه فقط در تلگرام بیش از 3 میلیون مطلب منتشر می شود. جالب است بدانید در ساعت 4 صبح که میزان مطالب منتشر شده به کمترین مقدار خود می رسد نیز 25 هزار مطلب نشر می یابد. این میزان تولید محتوا در طول تاریخ بی نظیر است و منجر به پدیده جالبی شده: «همه ما» راجع به «همه چیز» می دانیم اما با ويژگی هایی خاص.
کارل تارو ژورنالیست معروف ژاپنی می گوید: هر وقت هر کسی از هر چیزی سخن میگوید ما وانمود می کنیم که دربارۀ آن میدانیم. همکارانمان دربارۀ فیلم، کتاب، قیمت ارز، حمله نظامی آمریکا صحبت میکنند سرمان را بالا و پایین می بریم یعنی من هم دربارۀ آن می دانم. این درصورتی است که آن ها دربارۀ آن موضوع فقط نظرات کس دیگری را در یک شبکه اجتماعی خوانده اند و آن را بازگو می کنند همان گونه که ما نیز چنین می کنیم. ما به شکلی خطرناک به نوعی کپی برداری از دانایی نزدیک میشویم، که در واقع الگوی جدید نادانی است. ما با سواد مصنوعی روبرو هستیم.
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
رسانه ها باعث شده اند به سرعت برق در معرض اخبار و به سرعت باد در معرض تحلیل اخبار قرار بگیریم. محیط اطراف ما پر است از اخبار مغشوش، اعداد و ارقام گول زننده و حرف های جهتدار. سه مساله این موضوع را تشدید می کند:
1- حجم بالای اخبار و تحلیل ها. اطلاعات بیشتر یعنی فرصت کمتر برای بررسی دقیق تر آن ها.
2- سبک زندگی شتابان: زندگی امروزی نسبت به 200 سال پیش بسیار چگال تر شده است. یعنی میزان رخدادهای کاری و ارتباطاتی در واحد زمان بیشتر شده است.
3- سواد مصنوعی: نظرات ما از پرسهزدن در شبکههای اجتماعی سرچشمه میگیرند، نه مطالعۀ کتابها! این کپی برداری از دانایی، در واقع الگوی جدید نادانی است.
به همین خاطر است که اخبار درست و غلط و شایعه و حقیقت در فضای مجازی تقریبا هم ارزشاند. چرا؟ چون ما فرصت نمی کنیم که درستی آن چه را که دریافت می کنیم، بررسی کنیم. بلافاصله آن را می خوانیم و احتمالا آن را برای دیگران فوروارد (ارسال) می کنیم و در گفتگوهای خانوادگی یا دوستانه یا کاری مان از آن اطلاعات استفاده می کنیم که نشان دهیم از زمانه عقب نیستیم. مثلا گزارشی در فضای مجازی منتشر شد در مورد وضعیت اقتصاد ایران در سال 97، ملت هم بدون اینکه از صحت و سقم آن و همچنین اعتبار منبع آن اطمینان حاصل کنند، آن را برای دیگران ارسال می کردند. وقتی هم که با این انتقاد روبرو می شدند که این گزارش مکنزی نیست. جواب می دادند که گزاره های آن درست است. خوب! اولا اینکه از کجا معلوم که این گزاره درست است. مرجع صحت سنجی این گزاره ها کجاست؟ شخص شما؟ حتی اگر مکنزی گفته باشد اگر چیزی به شهود ما نزدیک است حتما درست است؟ اگر حتی چند گزاره در این گزارش درست باشد آیا به آن معناست که همه آن گزاره ها درست اند و متعلق به مکنزی؟
چه می توان کرد؟
1- تعلیق قضاوت. نه باور کنید و نه رد کنید. زمانی که استدلال به نفع یا علیه آن گفته یا نوشته ندارید نه ردش کنید، قضاوت خود را معلق کنید تا زمان دریافت اطلاعات کافی برای قضاوت.
2- در حالت مستی قضاوت نکنید. دو روانشناس آمریکایی در مطالعات خود نشان دادند زمانی که افراد از آرامش فکری بیشتری برخورداند، کیفیت قضاوتهای حرفه ای شان افزایش پیدا می کند. مطالعات نشان داده زمانی که شتابزده، هیجانی، خسته و پریشان هستیم، کیفیت قضاوت های ما افت می کند و قضاوتی که در زمان شتابزدگی می کنیم به اندازه قضاوت یک فرد مست، غیرقابل اتکاست.
3- به ساختارهای مشکوک، حساس باشید. جملاتی که با فعل مجهول و بدون فاعل ساخته شدهاند مانند «گفته میشود» یا «شنیدهها حاکی از آن است که» و «یا بر اساس اخبار منتشر شده» روشی برای پیچاندن شما هستند. در این ساختارها خبر وجود دارد. اما منبع خبر وجود ندارد.
4- برای هر چه می خوانید یا می شنوید از خودتان بپرسید: الف) آیا از منبع خبر/گزارش مطمئن هستم؟ ب) آیا شواهد تاییدکننده یا استدلال های قانع کننده آورده شده یا اینکه یک حرف به زبان های مختلف تکرار شده؟ ج) آیا بین مقدمه و اطلاعات ارایه شده و نتایج رابطه منطقی وجود دارد؟ د) آیا تمام واقعیت بیان شده یا بخشی از واقعیت؟
5- از چرا و کلمات هم خانواده استفاده کنید. آدم های دقیق دائم می پرسند چرا؟ چرا کاندیدای ریاست جمهوری شما بهتر است؟ چه چیز باعث می شود که فکر کنید قیمت ارز بالا می رود؟ چطور به این نتیجه رسیدید؟
6- در منطق، فصلی وجود دارد به نام مغالطات. برای تقویت تفکر سنجشگرانه (انتقادی) بخش مغالطات را بخوانید با بیش از 70 نوع مغالطه (=دامگاه اشتباه ذهنی) آشنا شوید.
7- حضور در شبکه های اجتماعی مفید است. جریان آزاد اطلاعات در آن بسیار جذاب، مفید و غنیمت است. اما فراموش نکنیم که آن ها نمی توانند جایگزین کتاب و تفکر عمیق شوند.
مجتبی لشکربلوکی
@ELDialectico
کیفیت زندگی شما را دو چیز تعیین میکند: کتابهایی که میخوانید، و انسانهایی که ملاقات میکنید.
میلان کوندرا
@ELDialectico
«زندگی اما اینگونه میگذرد: انسان تصور میکند که در نمایشنامهای معین نقش خود را ایفا میکند، و هیچ ظن نمیبرد که در این اثنا بی آنکه به او خبر بدهند صحنه را تغییر دادهاند، و او نادانسته خود را وسط اجرایی متفاوت مییابد.»
عشق های خنده دار
فروغ پوریاوری
@ELDialectico
یکی از همدوره های معقول و باهوش دوره ی لیسانس من،که عمیقا متدین بود،برای کمپینگ به جزایر اسکاتلند رفت.در نیمه شبی او و دوست دخترش در چادرشان از سر و صدای پلیدی بیدار شدند- که بی شبهه صدای خود شیطان بود:صدا از هر نظر اهریمنی بود.دوست من هرگز این تجربه ی مهیب را فراموش نکرد،و این یکی از اسبابی بود که بعدا او را به کشیش شدن سوق داد.
ذهن جوان من از این حکایت متاثر شد،و بعدها آن را برای جمعی از جانوار شناسان که در مهمانسرای روز اند کراون آکسفورد گرد آمده بود روایت کردم.
از قضا دو نفر از آنها که پرنده شناس بودند از خنده روده بر شدند.یکی از آنها گفت که این نوع جیغ و فغان های اهریمنی که در نقاط مختلف جهان به لهجه های گوناگون قابل شنیدن است صدای پرنده ایست که به خاطر همین جیغ هایش اصطلاحا"مرغ شیطان"(devil bird)نامیده می شود.
پندار خدا
ریچارد داوکینز
ترجمه: ا_فرزام
@ELDialectico
معلم فارسی معتقد به سرنوشت است. می گوید همه ی این اتفاق ها از پیش ساخته و پرداخته شده و راه فراری نیست. آدم بخصوصی ست و فلسفه ی خودش را دارد. به نظر او، تمام اتفاق های عالم به هم مربوط است. مثل انعکاس صدا در دهلیزهای لایتناهی تا ابد.
می گوید: "من اینجا چه کار کنم؟ سرگردان و دربه درم. یقه ی کی را بچسبم و تقصیر را به گردن کی بیاندازم؟ اگر جنگ نشده بود، پسرم را برمی داشتم و بر می گشتم. اما چرا جنگ شد؟ چرا انقلاب؟ به این دلیل، به آن دلیل، اما هر دلیلی خودش یک علت دارد و چراها تمامی نخواهد داشت."
دو دنیا
گلی ترقی
انتشارات نیلوفر
@ELDialectico
فوکو در یکی از آخرین مصاحبه هایش می گوید:
فکر می کنم برای تجربه کردن لذت واقعا مشکل دارم. به نظر من لذت بردن رفتاری بسیار دشوار است. لذت بردن از خویشتن به سادگی نیست. و باید بگویم که این رویای من است. دوست دارم و امیدوارم از لذت بیش از حد بمیرم. چون فکر می کنم کار دشواری است و همواره احساس می کنم که هیچ لذتی، یعنی هیچ لذت تمام عیاری، را حس نمی کنم و، به نظر من، این با مرگ ارتباط دارد.
فلسفه ملال
لارس اسونسن
ترجمه ی:افشین خاکباز
@ELDialectico
موسرخه از کنار استخر دور شد و رفت پشت خانه مشدی صفر سرش را از سوراخ وسط بام بیرون آورده بود و استخر را تماشا می کرد. از کوچه ها و بید زار گذشت و رسید به قبرستان. کدخدا و مشدی بابا و جوان ها را دید که طرف راست شیر سنگی قبر می کنند. رفت نزدیک و نشست روی شیر سنگی و تماشاشان کرد.
مشدی بابا که خاک ها را بیرون می ریخت گفت: "بازم بکنم؟"
کدخدا گفت: "حالا تو بیا بیرون، بقیه شو من می کنم."
مشدی بابا آمد بیرون و کدخدا رفت داخل گودال. کدخدا که از مشدی بابا کوتاه تر بود، توی گودال قبر پنهان شد. تنها دماغ کلنگش که بالا و پایین می رفت دیده می شد. مشدی بابا بیل را داد دست کدخدا. کدخدا که خاک ها را بیرون می ریخت، یک دفعه خم شد و کوزه لعابی کوچکی را بیرون آورد. خاکش را پاک کرد و گرفت بالا. همه رفتند جلو. کوزه لعاب آبی داشت و ماهی قرمز کوچکی را روی لعاب نقاشی کرده بودند. کدخدا کوزه را وارو گرفت و تکان داد. خاکستر نرمی بیرون ریخت که همه را به سرفه انداخت؛ غیر از مشدی بابا که خودش را کنار کشیده بود و فاتحه می خواند...
عزاداران بیل
غلامحسین ساعدی
@ELDialectico
من زندگی "خلاف جریان" را
انتخاب کردم ؛
نه فقط به این خاطر که
جریان عادی حالم رو به هم می زنه ،
بیشتر به این دلیل که منطقِ جریان
برام زیر سواله حتی مطمئن نیستم که
این جریان اصلا وجود داشته باشه !
چرا باید خودم رو به چرخ زنجیر کنم
وقتی خودِ چرخ یه وسیله است ،
یه اختراع ، یه رویای عمومی
برای به بردگی کشیدن ما ؟!
جز از كل
استیو تولتز
@ELDialectico
مریل استریپ: فکر می کنی
خدایی اون بالا وجود داره؟
وودی آلن: اگرم وجود داشته باشه، اونقدری که تو نشون میدی
بالا نیست...!
@ELDialectico
