دیالکتیک روشنگری
Открыть в Telegram
838
Подписчики
+124 часа
+117 дней
+630 день
Архив постов
📕معرفی کتاب
📕کشاکش آرا در جامعه شناسی
▪️استیون سیدمن
▪️ترجمهی هادی جلیلی
نظریههای جامعهشناسی همواره راههای تازهای برای اندیشیدن به خود و جهانی که در آن زندگی میکنیم پیش پای ما گذاشتهاند. آرمان علم جدید اجتماعی ساختن جهانی انسانیتر بود، اما جامعهشناسی هر روز بیش از پیش از این آرمان فاصله میگیرد. نظریههای جامعهشناسی، حیات عمومی و مخاطبان خود را فراموش کردهاند.
دغدغههای نظری نظریهپردازان اجتماعی جایگزین مسائل واقعی و روزمرهی زندگی انسانها شدهاند. بحث بر سر منطق کنش، برتری پارادایم نظم یا تضاد و رابطهی سطوح خرد و کلان جایگزین دفاع از آزادیهای فردی و نهادهای اجتماعی شدهاند. درعینحال، زبان نظریهپردازان اجتماعی امروزی چنان پیچیده شده است که تنها متخصصان این رشتهها قادر به مطالعهی آثار آنها هستند و بدینترتیب دانش اجتماعی بهتدریج مخاطبان عمومی خود را از دست میدهد.
این اثر دعوتی است به بازگشت به آرمان اخلاقی کمرنگشدهی کنت، مارکس، دورکیم، وبر، پارسونز، برگر، سی. رایت میلز، هابرماس و بسیاری دیگر: «تلاش برای ساختن جهانی بهتر».
@ELDialectico
شما مردم را گرسنه نگه داشتهايد
و آنها را از هم جدا كرده ايد تا عصيان و شورش آن ها را از بين ببريد... شـما آن ها را ضعـيف و درمانده مى كنيد و وحشيانه نيروی آنها را مى بلعيد و اوقات شان را مشغول مى كنيد تا از وحشت نه جوشش بكنند و نـه مجالى بـراى جوشش داشته باشند. آنها يكجا ايستاده اند و «درجا» مى زنند...
راضى باشيد! عليرغم جمعـيتى كه دارند تنها هستند. من هم تنها هستم.
«همهى ما» تنها هستيم
زيرا ديگران ترسو هستند، امّا با وجـود تنهايى و اسارت، با وجود اينكه مانند آن ها خوار و پسـت شده ام، به شـما اعلام مى كنم كه شما هــيچ نيستيد. و اين كه اين قدرتى كهتا چشم كار ميكند گسترش دارد و تا اعماق آسمان را به «سـياهى» و «تاريكى»كشانده است؛
چيزى نيست مگر سايه كوچكى كه بـه روى قطعه خاكى سنگينى میكند و بر اثر «بادیخشمگين»نابود میشود!
📕حکومت نظامی
▪️آلبر كامو
@ELDialectico
چقدر هولناک است،وقتیکه مرگ آدم را نمی خواهد و پس می زند،
تنها یک چیز به من دلداری می دهد...دو هفته پیش بود،در روزنامه خواندم کسی در اتریش 13 بار،به انواع گوناگون قصد خودکشی کرده"
خودش را دار زده،ریسمان پاره شده! خودش را در رودخانه انداخته،او را از آب بیرون کشیده اند و ...
بالاخره برای آخرین بار که خانه را خلوت دیده،با کارد آشپزخانه همه رگ و پی خودش را بریده،و این دفعه سیزدهم می میرد!
این به من دلداری می دهد!
نه، کسی تصمیم به خودکشی نمی گیرد،خودکشی با بعضی ها هست...
در خمیره و سرشت آنهاست،نمی توانند از دستش بگریزند. این سرنوشت است که فرمانروایی دارد،ولی در همین حال
این من هستم که سرنوشت خودم را درست کرده ام، حالا نمی توانم از دستش بگریزم،نمی توانم از خودم فرار کنم.
باری چه می شود کرد؟ سرنوشت پر زور تر از من است.
📕زنده بگور
▪️صادق هدایت
@ELDialectico
🔼🔼🔼
🖼او یک قلب داشت
▪️انریکه سیمونت لومباردو
بدن را نمی توان خلاصه کرد... در خلاصه ترین حالت بدن، همان بدن است... در این میان گویی "قلب" همواره نمادی از بودن است... بودن در میان دیگران... احساس کردن و احساس شدن... همواره عنصری از حقیقت در قلبِ آدمی وجود دارد... و از برای همین است که پیرمرد این چنین مبهوت و حیرت زده بر این عضو انسانی می نگرد...این چنین برخوری با بدنِ یک زن، او را در جایگاه یک معما قرار می دهد... معمایی حل ناشده که تنها نیاز به شکافتن دارد.. زن را تنها باید شکافت تا به حقیقت درونش پی برد...او حقیقت را در خود کتمام می کند...
او به صدفی می ماند که مرواریدی از حقیقت را در قلب خود گرفته است... بدنش را می شکافی، حقیقت را اینگونه بیرون می کشی، و سپس با خود زمزمه می کنی که "نه یک قلب بلکه او یک حقیقت داشت"...پیرمرد به گونه ای به وجود یک قلب در بدن زنِ جوان اذعان دارد که گویی تا قبل از آن از وجودش مطلع نبوده و به یکباره با چنین چیزی مواجه شده است... ورود به دنیای درونی یک زن، ورود به اقلیم اسرار است... موجودی که شناختش عبور از ظواهر را می طلبد، چرا که به گفته لکان او همواره نقابی بر چهره دارد... او موجودی ست که همواره نقش خودش را بازی می کند.... زنی در نقش یک زن...
او یک قلب داشت، و این جمله بیش از آن که خبر از وجود یک قلب در درون یک زن باشد، پاسخ به سوالی ست که یک مرد می تواند در قبال ابهامات وجودی یک زن داشته باشد... دولین كه عاشق آلیشیا شده بود، کنون شك دارد كه آیا آلیشیا فقط به خاطر یك خوشی موقتی با او كنار آمده یا واقعا او را دوست دارد... از خود می پرسد، او مگر مرا دوست دارد؟ سوالی که گاهی هر انسانی از خودش می پرسد... پرسش از قطعیت، به چالش کشیدن آن است برای نیل بدان... انسان گاه در مقابل خود به اموری می رسد که او را در ابهام فرو می برد، ابهامی که قبل از آن حل ناشده بود، اما هرگز امکان پرداختن به آن وجود نداشت...
سوال اینجاست، قلبی در دست مردِ دانشمند و زنی که سینه اش شکافته شده... قلب از سینۀ زنِ جوان بیرون آمده یا قرار است در سینه او جای گذاری شود؟ زن ها قلب ندارند... این همان پاسخی ست که بعد از دیدن این اثر در ذهن آدمی نقش می بندد... گویی قرار است قلبی به زنِ جوان هدیه شود.. اسراری در درون سینه اش جای گیرد و عشقی که گویی قبل از این هرگز موجود نبوده...
او همواره نیاز به عشق دارد، و این عشق را مردی در سینۀ او جای می دهد...
حسام محمدی
@ELDialectico
▪️سیاست زدگی
در میان افراد جامعه فهم و تفسیر بسیاری از حوادث ، رویدادها و پدیدارهای اجتماعی پیوسته بر اساس شرایط اجتماعی ، تاریخی و سیاسی ما صورت می گیرد.بنابراین،برای عقل متعارف و فهم عمومی و متداول بسیار طبیعی است که پیوسته از منظر مسائل "اینجایی و اکنونی" به همه ایده ها ، اندیشه ها و رویدادهای فرهنگی ، اجتماعی و اقتصادی بنگرد.اما همین "فهم طبیعی" از امور،یعنی درک همه چیز از منظر "مسائل اینجایی و اکنونی"،به همان اندازه که متداول،عمومی و رایج است،به همان اندازه غیرعلمی و گاه ضدعلمی و نیز بسیار خطرناک است.به بیان ساده تر،درک همهٔ موضوعات ، اندیشه ها ، شخصیت ها و رویدادها صرفاً از منظر مسائل اینجایی و اکنونی ،چیزی نیست جز همان "اسارت در روزمرگی" ، "سیاست زدگی" و "فهم ایدئولوژیک" از همه چیز.
تفکر به منزلهٔ کنش سیاسی📕
بیژن عبدالکریمی▪️
@ELDialectico
📕معرفی کتاب
▪️یورگن هابرماس
▪️نقد در حوزه عمومی
▪️رابرت هولاب
▪️ترجمهی حسین بشیریه
🔸هابرماس بهعنوان مهمترین روشنفکر آلمانی در حوزههای گوناگون از جامعهشناسی و علوم سیاسی گرفته تا فلسفه و مطالعات فرهنگی صاحبنظر است. گرچه او در کشور خود در کانون توجه است، خارج از آلمان بهویژه در زمینهی علوم انسانی چندان مورد اقبال قرار نگرفته است. نظریهی او بر اهمیت ارتباط و تفاهم تأکید میگذارد و شیوهی جدل و مباحثات او مبتنی بر حفظ وحدت نظریه و عمل از دیدگاهی سیاسی است. کتاب حاضر نخستین شرح مبسوط از مباحثات عمدهای است که هابرماس از اوایل دهه ۱۹۶۰ در آنها شرکت داشته است. نویسندهی این کتاب معتقد است که منتقدان هابرماس استراتژی سیاسی نهفته در مباحثات و مداخلات گوناگون او و همچنین رشتهی پیوند فعالیتهای فکری وی را درنیافتهاند. در اینجا مباحثات هابرماس با فلاسفهی مهم معاصر و مداخلات او در جریانات اجتماعی و سیاسی آلمان بررسی میشود...
@ELDialectico
📕معرفی کتاب
▪️زخم
و نوزده داستان دیگر
▪️کیم مونسو
▪️ترجمهی پژمان طهرانیان و نوشین جعفری
🔸کیم مونسو متولد ۱۹۵۲ در بارسلوناست. در نیویورک تایمز، نویسندهی قهاری معرفی شده که با تخیل نابش سنت سوررئالیسم اسپانیایی را در آثارش نهادینه کرده، و در ایندیپندنت بهعنوان بزرگترین نویسندهی زندهی کاتالانزبان از او نام برده شده است. مونسو میراثدار خَلَفِ فرهنگ و هنر کاتالان است که بزرگانی نظیر سالوادور دالی و خوان میروی نقاش و آنتونی گائودیِ معمار را در خود پرورانده و جهانی کرده است.
۲۰ داستان این کتاب از ترجمههای اسپانیایی و انگلیسیِ ۳ مجموعه داستان مونسو انتخاب و ترجمه شدهاند تا نمونههایی از تمام دورههای متنوع داستاننویسی او را از دههی هفتاد میلادی تاکنون در اختیار خواننده قرار دهند.
@ELDialectio
مرا به کار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست
سایه: به نظر من این بیت خلاصهی تئوری حافظه؛ یعنی زیبایی... تو این دنیای پرت و پلا اومدیم، تنها حسن این دنیا اینه که زیبایی درش وجود داره؛ به اشکال گوناگون زیبایی؛ معشوق، سایهی ابر، موسیقی و همه چیز. اگه زیبایی نبود دنیا مفت نمیارزید. همهش رنج و عذاب و بدی و شر و شور و غارت و بیماری و مرگ بود... تصور مرگ میدونید چقدر زندگی رو تلخ میکنه؟ حافظ میگه خودتو با زیبایی مشغول کن... گل در بر و می در کف و معشوق به کام است؛ «خوشدلی» که میگه همینه. رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست. رخ تو یعنی خلاصهی زیبایی. این فلسفهی حافظه
▪️پیر پرنیان اندیش
▪️هوشنگ ابتهاج
@ELDialectico
ـ ما اینطوریم شما آنطورید. دعوا نداریم. این عادت ماست آن عادت شما. شما جمله را با فعل شروع می کنید ما فعل را آخر جمله می آوریم. با اینهمه بشریت گفتار ناتمامی ست که هر لحظه بخشی از آن شنیده می شود. در تمام زبان ها جملهٔ کامل را با نقطه نشان می دهند. قضاوت مسخره است. آنرا می گذاریم برای وقتی که نقطه را گذاشتند.
▪️از داستان:
"IT WAS BETTER THAN NOTHING"
▪️زیر دندان سگ
▪️بهمن فرسی
@ELDialectico
🔸️معرفی کتاب
قوم شناسی سیاسی
رولان برتون
ترجمه : ناصر فکوهی
نشر نی
کتاب قومشناسی سیاسی مقدمهای برای ورود به بحث پیچیده اقوام در حوزهی سیاسی است که با زبانی ساده و با بهرهگیری از مثالهای بیشمار تاریخی، جغرافیایی و سیاسی، عمدهترین مباحث میان حوزهی سیاسی و حوزهی قومی را روشن میکند.
اهمیت این کتاب علاوه بر نکاتی که ذکر شد، از اینروست که کشور ما مجموعهای از اقوام متعدد است که با وجود تفاوتهای بیشمار توانستهاند در طول تاریخ چندهزارساله از انسجامی کافی برای حفظ موجودیت سیاسی این کشور برخوردار باشند. این نکتهای است که بیشک باید در آینده برای سیاستگذاریهای فرهنگی مدنظر قرار گیرد.
مترجم، دکتر ناصر فکوهی، استادیار و عضو هیئت علمی گروه انسانشناسی دانشکدهی علوم اجتماعی دانشگاه تهران است.
@ELDialectico
من نمى گویم توده ملت ما قاصر است یا مقصر، ولی تاریخ ما نشان مى دهد که این توده حافظه تاریخی ندارد. حافظه دست جمعى ندارد، هیچ گاه از تجربیات عینی اجتماعی اش چیزى نیاموخته و هیچ گاه از آن بهرهای نگرفته است. و در نتیجه هر جا کارد به استخوانش رسیده، به پهلو غلتیده، از ابتذالی به ابتذال دیگر. و این حرکت عرضى را حرکتى در جهت پیشرفت انگاشته، خودش را فریفته.
احمد شاملو
سخنرانی دانشگاه برکلی/۱۳۶۹
@ELDialectico
📕معرفی کتاب
▪️نظریهی طبقه تنآسا
▪️تورستین وبلن
▪️ترجمهی فرهنگ ارشاد
🔸نظریهی طبقهی تنآسا، نخستین و معروفترین کتاب وبلن است که در آن بسیاری از معیارهای رفتار انسان به چالش کشیده میشود. او با طنزی ویرانگر، توخالی بودن معیارهای سلیقه، آموزش، لباس، و فرهنگ طبقهٔ تنآسا را افشا میکند. به گفتهی وبلن، طبقهی تنآسا معیارهایی را میپروراند که هر فردی در هر سطحی از جامعه، بهگونهای وادار به رعایت آن میشود. نشانهی بارز عضویت در طبقهی تنآسا، پرهیز از مشقت کار تولیدی و موفقیت در مصرف تظاهری است.
وبلن با نگاهی نقادانه به سراسر جامعه نظر میاندازد. آماج اصلی نقد او، اثبات توخالی بودن فلسفهی سرمایهداری و استفادهی نادرست از ثروت است. مصرف تظاهری ــ که ابتکار شخصی وبلن است ــ از دید انتقادی او، معیار اعتبار در جامعهی مرفه شناخته میشود.
به گفتهی سی. رایت میلز، وبلن بیشتر یک تاریخدان است تا دانشمند اجتماعی. کتاب نظریهی طبقهی تنآسا اثری بنیادی برای هر علاقمند به تاریخ، سیاست، جامعهشناسی و روانشناسی است.
@ELDialectico
معرفی کتاب📕
▪️میشل فوکو؛فراسوی ساختگرایی و هرمنیوتیک
▪️هیوبرت دریفوس و پل رابینو
▪️ترجمهی حسین بشیریه
🔸این اثر به گفتهی برخی صاحبنظران بهترین بررسی در اندیشههای پرنفوذ و ژرف میشل فوکو است. در این کتاب صرفاً خلاصهای از آثار فوکو داده نمیشود بلکه نویسندگان، که از استادان برجستهی فلسفه در دانشگاه کالیفرنیا هستند، خود دست به تعبیر و تفسیر و نقد آرای فوکو میزنند و آنچه را که بهویژه از نظر فلسفی و روششناسی مهم است برجسته میسازند. در کتاب حاضر، پیشینههای فلسفی اندیشهی فوکو همراه با نوآوریهای بینظیر وی بررسی میشود و پیوند فکری فوکو با نیچه، هایدگر، مرلوپونتی، ویتگنشتاین و برخی دیگر آشکار میگردد. فوکو با عرضهی دو روش دیرینهشناسی دانش و تبارشناسی حقیقت و قدرت، بنیاد آنچه را که تا به امروز علوم اجتماعی خوانده میشد درهم ریخته است.
@ELDialectico
تمجید و انتقاد هر دو بی معنا هستند. نه، هر قدر هم که اندازه گیریْ سرگرمی جالبی باشد، بی حاصل ترین کارهاست و سر فرود آوردن در برابر احکام این اندازه گیری ها، حقیرترین طرز تلقی است. تا زمانی که شما آنچه را که می خواهید می نویسید، هیچ چیز دیگری اهمیّت ندارد؛ و هیچ کس نمی تواند بگوید که آنچه شما می نویسید تا سالیان سال اهمیت خواهد داشت یا فقط تا چندساعت. اما فدا کردن مویی از تخیل شما... خفت بارترین خیانت هاست، و در مقایسه با آن فداکردن ثروت و پاکدامنی، که زمانی می گفتند بزرگترین مصیبت هاست، نیش پشه ای بیش نیست.
اتاقی ازآن خود
ویرجینیا وولف
ترجمه صفورانوربخش
@ELDialectico
اگر نویسنده انسانی آزاد بود و نه یک برده ، اگر میتوانست آن چه را بنویسد که خود برمیگزیند نه آنچه که باید ، اگر میتوانست اثر خود را بر اساس احساس خود نه بر پایه ی قرارداد ها بیافریند ، آنگاه هیچ طرح داستانی ، کمدی ، تراژدی ، ماجرا های عشقی و یا فاجعه ها به سبک های پذیرفته شده بیان نمیشد و شاید حتی دکمه ای را به شیوه ی خیاطان خیابان باند نمی دوختند . زندگی یک رشته لامپ نیست که به ترتیب ردیف شده باشد بلکه پرتوی نورانی است ، پوششی نیمه شفاف که ما را از زمان شروع ضمیرناخودآگاه تا پایان دربرگرفته است .
آیا رسالت رمان نویس آن نیست که این روح ناشناخته ،متفاوت و و بی حد و مرز را هر قدر نامعمول و پیچیده ، به گونه ای انتقال دهد که تا حد امکان کمتر بیگانه و ظاهری بنماید ؟
از مقاله ی ویرجینیا وولف در ۱۹۱۹ با عنوان "ادبیات داستانی مدرن"
ویرجینیا وولف
@ELDialectico
با من حرف بزن... بگو که میفهمی همهی اینها برای توست. بگو که قلبم را میشنوی در وجودم که هستی. بگو که داری خاطراتم را در توی سرم میخوانی. بخوان آن همه انتظار و تنهایی آن همه سال که تو را نمیدیدم. بخوان رنجم را محصور در میان آدمها، بیآنکه خودم باشم، که همیشه مجبور باشم در جلدی باشم. جلدهای ناهمخوان با روانم، نه چون این جلدم، مهمانپرست. بخوان اندوهم را شامگاههایی که از اینجا میرفتی به خانهات، و من تنها میماندم با بوی تو پراکنده میان برگهای نارنج، خلیده در سایهی سرو، و یاد قدمهایت بر زمین و سنگ. با من حرف بزن ...
📕شرق بنفشه
▪️شهریار مندنی پور
@ELDialectico
کجا هست توی این دنیای بزرگ که من بتوانم بدون ترس، سیری نگاهت بکنم و بروم. بروم، همین طور با خیال صورتت بروم و نفهمم به بیابان رسیدهام. و توی بیابان زیر سایه کوچک یک ابر کوچک بنشینم. دیروز که آمدی از کنار قبر حافظ رد شدی، سایهات افتاد روی پلههای صفهی قبر. وقتی دور شدی، زانو زدم دست کشیدم به جای سایهات. نترس، کسی شک نمیکند. سر قبر حافظ زانو زیاد میزنند. هر که دیده باشد خیال میکند تربت جمع کردهام.
▪️شهریار مندنیپور
📕شرق بنفشه
@ELDialectico
