ru
Feedback
.....کلبه شعر.....

.....کلبه شعر.....

Открыть в Telegram

به کانال کلبه شعر خوش آمدید خواهم که به سینه ات نهم سینه خود را تا دل به تو گوید غم دیرینه خود را .............. @N50019 ............ لینک کانال رو به دوستان خود معرفی کنید ؛ @hamnafasane1

Больше
740
Подписчики
Нет данных24 часа
-17 дней
-1030 дней
Архив постов
  بدنبـــال منی هر روز، هر شب، هر کـ‍ــجا باشم مرا آنقدر می خواهی که شک کردم خدا باشم تو از من هم به من نزدیکتر، حتی خودم هستی تو هستی و همین کافیست. من دیگر چرا باشم؟ تو را با اینهمه عاشق که داری باز می خواهم اگرچه دوست می دارم که از آنها ســوا باشم تمام سرزمیــنم بازوان توست، می خواهم مـــیان ســــــــرزمین آرزوهـ‍ـایم رهـــــــا باشم پریشان دوستم داری... گره خوردم به گیسویت پریشان تر از این دیگر که ممکن نیست تا باشم خودم را جای اســماعیل آوردم به قربانگاه به من رخصت بده قربانی این ماجرا باشم خــودم را می رســـانم تا تمـــــام آرزو هـــایم اگر یک لحظه را حتی به جای تو خدا باشم   #وحیده_گرجی @hamnafasane1

....بعضی آهنگا بومیدن بوی خاطرات صدا دارن صدای خاطراتمون @hamnafasane1

....آمدم تنهایی ات را  پر کنم امّا نشد در نگاهت ذرّه ای افسوس «من» پیدا نشد آمدم تا عشق را با چشم تو معنا کنم جز زمستان در نگاه تیره ات معنا نشد  وامقی ماندم میان آرزوهایم غریب قسمت لب های سردم بوسه ی عذرا نشد هر چه کردم عاشقم باشی بخوانی عشق را با غزل ..با شاعری ..با قهر.. با دعوا نشد از تو تا من آسمان تا آسمان ابری و حیف سردی تعبیرت از «من» گرمی یک «ما» نشد حسّ مجنون بود و لیلا گفتنش طعم جنون خط به خط در شعر و شورم غیر تو لیلا نشد شاعری ماندم که با هر یک غزل دیوانه تر از دَم دیوانه اش افسانه ی عیسی

....‌‏زندگی را گشتم و حیران شدم از سرنوشت آنچه‌راجایش نبود درقلب من برمن نوشت او که دوستش داشتم ، از من گرفت وانکه من‌دوستش‌نداشتم‌از برای‌من نوشت اوکه بودم عاشقش سهمم نشد آخر چرا این‌چه‌تقدیراست‌که‌ایزد ازبرای من نوشت هر زمان ازفکر او آید به چشمم اشک غم من‌نخواهم‌اینچنین‌تقدیر را در سرنوشت من‌چگونه‌سرکنم‌بی‌او که‌روحم مال اوست در کنار او فقط این زندگی باشد بهشت عاقبت‌روزی‌کنم‌عصیان‌ازاین تقدیر خویش می‌روم‌می‌پرسم‌ازاوکه‌چنین تقدیر نوشت بحر چه وقتی نبودیم ما دو تایی سهم هم او گذاشت ما را کنار هم در این تقدیر زشت

....تو را دوست دارم ، چرا باورت نیست ؟ به عشقت دچارم ، چرا باورت نیست ؟ تمام خودم را _ اگر چند ناچیز _ به تو می سپارم ، چرا باورت نیست ؟ من ابری ترین بُغض - بُغضی که باید - که باید ببارم ، چرا باورت نیست ؟ اگر هم در آتش ، ولی باز با تو قدم می گذارم ، چرا باورت نیست ؟ کویرم ، پُر از تشنگی... با تو امّا پُر از چشمه سارم چرا باورت نیست ؟ کنار تو چون جویباران ِ جاری صدای بهارم ، چرا باورت نیست ؟

....ڪاش روزے با حضورت نغمه بارانم ڪنی در گلستان امید یک لحظه مهمانم ڪنی ڪاش روزے جا بگیرم در خیال و باورت در متون عاشقان پاک عنوانم ڪنی ڪاش روزے مژده ے برگشتنت بر من رسد ڪاش با نیم نگاهے شاد و خندانم ڪنی ڪاش سرباز دلیر ڪشور عشقت شوم با نگاه مهربانت مرد میدانم ڪنی ڪاش روزے ڪاش هایم را برآرد خالقم با نوایت نغمه خوان شاد افغانم ڪنی

....شب خسته و من بیقرار و ماه، خوابیده درچشم من یک ملت اشک و آه خوابیده آوار در آوار قصر پاره ی شیرین در قصر خود آرام خسروشاه خوابیده تا آسمان ها می رود فریاد های من کس نیست فکر غربت من، راه خوابیده فـرزند من با بغض سنگین عروسک هاش انگار چندین سـ.ـال، چندین ماه خوابیده گهواره ی سرد زمین، ناگاه می لرزد مادر کنار کودکش، ناگاه خوابیده یک عده روی چاه، می بلعند یوسف را یک شهر یوسف در میان چاه خوابیده فرهاد دست از بیستون بردار، چون شیرین در سایه ی آوار کرمانشـاه خوابیده #ذبیح_الله_ذبیحی

....به سرم یاد تو افتاد و دلم ریخت به هم همه، تکرار تو کردم، همه ام ریخت به هم من و یاد تو به هم صحبتی هم مشغول  خانه را همهمه صحبت هم ریخت به هم به عطشناک ترین حالت صحبت با تو آن قَدَر گفتم و گفتم که حَرَم ریخت به هم تو که هستی که به هر شکل تجسّم کردم دست بردم که به اندیشه رِسَم؛ ریخت به هم ز غمت هر چه نوشتیم مرکّب پس داد جوهر و آه من و اشک قلم ریخت به هم چو ردیفی تو که در مصرع پایان غزل آمدی، شعر من و شاعری ام ریخت به هم ‌ ‎‌‌

....چشمت آموخت به من رسم سخندانی را زلفت آموخت چنین طرز پریشانی را قامتت شعر بلندی ست که هر مصرع آن کرده منسوخ همه شیوه ی خاقانی را خواستم پیش تو خوانم غزلی ازحافظ چشم مست تو به هم ریخت غزلخوانی را مولیان منی و بوی بخارا داری رودکی وار ببین شوکت سامانی را ماه من نیمه شب از مشرق کرمان بگذر تاکه مدهوش کنی صوفی ماهانی را محتشم ترک رثا گوید و دیوانه شود گر تو عاشق کنی آن شاعر کاشانی را شیخ صنعان به در دیر، چلیپا بوسد باز دیوانه کنی عارف صنعانی را تا به کی همچو زلیخا بکشی در همه عمر ناز هم صحبتی یوسف کنعانی را شعر بیرنگ اگر طرز عراقی دارد، می توان دید در آن رنگ خراسانی را #محمود_عباسی_عقدا

....در هوایت بغض کردم، باز دلتنگت شدم نغمه‌های اشک شد دمساز، دلتنگت شدم چشمهایت می‌کشد ثانیه‌هایم را به عشق وای از آن چشم غزل‌پرداز، دلتنگت شدم باز کردم بالهایم را به امید سفر بی تو اما این دم پرواز، دلتنگت شدم در ازل تا آفریدت از گلاب و گل، خدا ریخت در جام وجودت راز، دلتنگت شدم دستگاه شور یا ماهور ... نه فرقی نداشت هرکجا هرکس که خواند آواز، دلتنگت شدم نیمه شب در آستان ماه ، پای پنجره آه پیش این دو چشم‌انداز، دلتنگت شدم با نگاه خود خرابم کن، به لبخندی بساز ای خدای آخرین اعجاز، دلتنگت شدم #اکرم_صادقی

....ای لبت باده‌فروش و دل من باده‌پرست جانم از جام می عشق تو دیوانه و مست تا ابد مست بیفتد چو من از ساغر عشق می پرستی که بود بیخبر از جام الست تو مپندار که از خودخبرم هست که نیست یا دلم بستهٔ بند کمرت نیست که هست آنچنان در دل تنگم زده‌ئی خیمهٔ انس که کسی را نبود جز تو درو جای نشست همه را کار شرابست و مرا کار خراب همه را باده بدستست و مرا باد به دست...!

....دوچشم شوخ و شہلا را،هویدا مےکنے هرشب دل شوریده ما را، تو شیدا مےکنے هر شب هوس مےبارد از چشمت،پریشانے ز گیسویت چرا یوسف صفت ما را،زلیخا مےکنے هرشب تو شمع جمع مےگردے،شکارت هرچہ پروانہ مرا با چشم بارانے،چہ رسوا مےکنے هرشب الہے بشکند قلبت کہ مجنون مےشوے،اما شکست تلخ لیلے را تماشا مےکنے هرشب نہ مےرانے مرا از خود،نہ مےدانےمرا ازخود نمےخواهے مرا اما،مدارا مےکنے هرشب بہ خلوت گفتہ اے با من: وفادار تو مےمانم ولےاین وعده خوش را،تو حاشامےکنےهرشب تو مےگویے وفادارم و من مےخوانم ازچشمت کہ یار تازه اے آخر، تو پیدا مےکنے هر شب...

....آمدم تنهایی ات را  پر کنم امّا نشد در نگاهت ذرّه ای افسوس «من» پیدا نشد آمدم تا عشق را با چشم تو معنا کنم جز زمستان در نگاه تیره ات معنا نشد  وامقی ماندم میان آرزوهایم غریب قسمت لب های سردم بوسه ی عذرا نشد هر چه کردم عاشقم باشی بخوانی عشق را با غزل ..با شاعری ..با قهر.. با دعوا نشد از تو تا من آسمان تا آسمان ابری و حیف سردی تعبیرت از «من» گرمی یک «ما» نشد حسّ مجنون بود و لیلا گفتنش طعم جنون خط به خط در شعر و شورم غیر تو لیلا نشد شاعری ماندم که با هر یک غزل دیوانه تر از دَم دیوانه اش افسانه ی عیسی

....عاشقم ,عاشق آن تازه نگارم که تویی... فاش گویم همه داروندارم که تویی ... من قسم خورده ام از چشم خمارت نگهی.. بخرم با غم چشمان خمارم که تویی... من زخورشید نگاه توقیامت دیدم ... قامت سرو من وشاه سوارم که تویی... صبر کن ,این دم آخرکه شدم شاعرتو... به شب غم زده ام صبروقرارم که تویی... توغزالی وغزل زاده ی این شعرمنم.... شعرچون تیر من وصیدوشکارم که تویی.... بازکن آن گره صورت ماهت گل من ... جان من,هرگره افتاده به کارم که تویی... این غزل ازسرعشق توفقط جاری شد... به خدا من به اجل جان نسپارم که تویی..

....بهانه کن مرا شبی، برای بی قراریت برای شعر گفتنت، ترانه های جاریت ز چشم من غزل بگو، قصیده شو برای من به مثنوی ردیف کن، سرور و سوگواریت کمی کنار من بمان، و پاک کن سرشک را ز چشمهای خیس من، به رسم غمگساریت برای باور دلت، عیان نکرده ای هنوز که من چقدر عاشقم، فدای راز داریت قسم به عطر رازقی، به یاس های تب زده به نغمه چکاوک و به شرم دوست داریت که اخم و خنده تو را به نقد جان خریده ام تفاوتی نمیکند، عتاب و سازگاریت تو جرعه ای از عاشقی بسوی من روانه کن ببین چه شعله ای کشم برای چشمه ساریت

....مست مستم، لیک مستـی دیگـرم امشب از هر شب؛ به تو عاشـق ترم راست گویم، یک رگم هشیار نیست مستم اما، جام و مــی در کار نیست مست عشقم، مست شوقم، مست دوست مست معشـــوقی که عالم، مست اوست حالت مستی و مدهوشی خوش است واز همه عالم، فراموشـی خوش است مستــی ما گـــر ندانی دور نیست مستــی ما زاده انگـــــور نیست مست عشقم، مست شوقم مست دوست مست معشــوقی که عالم ،مست اوست

....شب کہ می آید ،نگارم را زیارت مےکنم تاسحر در باغ اندامش، سیاحت مےکنم لحظہ ای باخرمن گیسوی او همبازی و گاه بر لب های او ، عرضِ ارادت مےکنم تا نگاهم می چَرَد ، در باغ لیمویِ تنش چشم رامےبندم و،کسب سعادت مےکنم بعداز آن پیشانیم را ،مینَهَم برشانہ اش همرهِ مویش، نمـــازم را جماعت مےکنم نام زیبایش شود،تنهاترین ذڪرِ صلواة مست درآغوش او، یکسـرعبادت مےکنم او برایم قصہءِ لیلی ومجنون خواند و من زِ هجران و زِ دلتنگی ،روایت مےکنم غرقِ در نازونیــــازم، در شبستانش ولی گاهگاهے هم نگاهے،سوی ساعت مےکنم سرعتِ چرخ زمان بسیار وعمرِ عیش ما همچوگل کوتاه اما،کم کم عادت مےکنم گرچہ روزم طی شود،باحسرت دیدارِ او شب کہ می آید، نگارم را زیارت مےکنم

....باز با آيات عشقت مست و بيمارم نڪن  شعر، خوابم ميڪند ، آرام، بيدارم نڪن  دوستت دارم بماند وقت ديگر، وقت هست  بيقرارم مثل هرشب، خوب من، زارم نڪن  ڪار دستم ميدهد اينگونہ خواهش هاي تو  راحتم بگذار جانم، پاي در ڪارم نڪن  عاشقي آسايش من ، عشق ڪابين من است  جان من با واژہ هاي داغ، بيزارم نڪن  سرخوش از گلبار شعرم ، بيخود از خود ميشوم  من پر از آرامشم امروز را هارم نڪن  من زميني نيستم شايد، سڪوتم بهتر است  خواهشن دست مرا ول ڪن، گرفتارم نڪن 

....مو آن مستم که پا از سر ندونم سروپایی به جز دلبر ندونم به جان دلبرم کز هر دو عالم تمنایی به جز دلبر ندونم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌
....مو آن مستم که پا از سر ندونم سروپایی به جز دلبر ندونم به جان دلبرم کز هر دو عالم تمنایی به جز دلبر ندونم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌ #بابا_طاهر