.....کلبه شعر.....
Открыть в Telegram
به کانال کلبه شعر خوش آمدید خواهم که به سینه ات نهم سینه خود را تا دل به تو گوید غم دیرینه خود را .............. @N50019 ............ لینک کانال رو به دوستان خود معرفی کنید ؛ @hamnafasane1
Больше599
Подписчики
Нет данных24 часа
+17 дней
+130 дней
Архив постов
آخر قرار زلف تو با ما چنین نبود
ای مایه قرار دل بیقرااااار من ...
در حسرت تو میرم و دانم تو بی وفا
روزی وفا کنی که نیاید به کاااااار من ...
#شهریار
@hamnafasane1
روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر ...
#حافظ
@hamnafasane1
...زآن پیشتر که باده به پیمانه آشناست
چشمِ ترم به گریهی مستانه آشناست
چون مردمک نمیرود از دیده خالِ تو
مرغ نگاه من به همین دانه آشناست
روی نیاز چون گل رعنا دو رنگ نیست
یکسان دلم به کعبه و بتخانه آشناست
عادت به سخت رویی ایّام کردهایم
با سنگِ کودکان سرِ دیوانه آشناست
بیگانه است در نظرم دور آسمان
چشمم همین به گردش پیمانه آشناست
در آتشم ز نسبت شمشاد با قدت
در غیرتم که زلف تو با شانه آشناست
گرد خط از رخت ننشیند به آب تیغ
این بوستان به سبزهی بیگانه آشناست
چون شمع زندهایم «حزین» از حدیثِ عشق
ما را زبان به گرمیِ افسانه آشناست ...
#حزین_لاهیجی
@hamnafasane1
بیمار غم عشقم و بهبود نیابم
الا که به درد و به دوای تو بمیرم
در هر نفسم جان به هوای تو زند بال
تا هر دمی ای جان به هوای تو بمیرم
ای مطرب عشاق در این باز پسینم
دریاااااب که با نای و نوای #تو بمیرم ...
#شهریار
@hamnafasane1
مرا از دین و از دنیا همین درد تو بس حاصل
که من خود دین و دنیا را جزین حاصل نمیدانم
از آنت در میان دل چو جان جا کردهام دایم
که من جای تو در عالم برون از دل نمیدانم
مرا گویند عاقل گرد و ترک عشق کن سلمان
من آنکس را که عاشق نیست خود عاقل #نمیدانم
#سلمان_ساوجی
@hamnafasane1
دلِ دیوانه کجا بند پذیرد؟ مگرش
شکنِ زلفِ بتی نام کنم زندان را
گر نه از آتش دل، خشک شدی دیدهی تر
خلق را گفتمی آماده شدن طوفان را !
شاید از دیدهی گریانِ مرا عذر نهد
هر که بیند نظری آن دهن خندان را ...
#همدانی
@hamnafasane1
...اکنون مرا بهار دلانگیـز دیگری
آورده است وعده پاییز دیگری!
ویرانههای خانهٔ من ایستادهاند
چشم انتظار حملهٔ چنگیز دیگری
تا مرگ، یک پیاله فقط راه مانده است
کی میرسد پیالهی لبریزِ دیگری؟
آتش بزن مرا که به جز شاخههای خشک
باقی نمانده از تن من چیز دیگری!
#تهران و تلخ کامیِ من مانده است، کاش
#تبریز دیگری و شکر ریز دیگری ...
#فاضل_نظری
@hamnafasane1
#نیمه_شب همه دوستان و همراهان عزیز سرشار از عشق و مهربانی
....ازغصـه تـو
درون خـود آب شـدم
ازدورےتـو
چه سخت بےتـاب شدم
بـرگـردبیـا
طلـوع ڪن خـورشیدم
هـمـراه سڪوت و
درد مهتـاب شـدم
@hamnafasane1
مهتاب و سرشکی به هم آمیخته بودیم
خوش رویهم آن شب من و مه ریخته بودیم
دور از لب شیرین تو چون شمع سیه روز
خوش آتش و آبی به هم آمیخته بودیم
با گریه خونین من و خنده مهتاب
آب رخی از شبنم و گل ریخته بودیم
از چشم تو سرمست و به بالای توهمدست
صد فتنه ز هر گوشه برانگیخته بودیم
زان پیش که در زلف تو بندیم دل خویش
ما رشته مهر از همه بگسیخته بودیم ...
#شهریار
@hamnafasane1
....آنکه جانم شد نوا پرداز او
میسرایم قصهای از ساز او
ساز او در پرده گوید رازها
سر کند در گوش جان آوازها
خسته دل داند بهای ناله را
شمع داند قدر داغ لاله را
هر دلی از سوز ما آگااااااااه نیست
غیر را در خلوت ما راااااااه نیست
#رهی_معیری
@hamnafasane1
برای شادی روحم ، کمی غزل لطفا...
دکلمه از مدیر کانال و گروه کلبه شعر👇
@hamnafasane1
#خلوتی می خواهم و شعر و کتابی و غزل
تا بریزد از دهانم شهد شیرین عسل
واژه ها تک تک به روی سینه این دفترم
گل بکارد تا شوم در انجمن ضرب المثل
از دلم بر خاسته اشعار من با شور عشق
بوده ام شیدا ترین شاعر من از روز ازل
زندگانی چون کتابی باز در این خاکدان
سطر سطر ش مثنوی های بلند بی بدل.
شعر رویای قشنگی در دل صاحبدل است
گر کند بر نکته ها و گفته های خود عمل.
شعر نابی گفته ام بشنو تو ای همراز من
تا کند کام تو را شیرین شهد این غزل ...
#جناب_امیرسام
@hamnafasane1
...نه عهدی بسته ام با تووو ،
نه عهدی بسته ای با من ،
چه میگوید دل زارم ،
که شب تاااااااااا صبح بیدارم ...
#راحم_تبریزی
@hamnafasane1
... درد مشترک
به دل آهنگ غمگین چون صدای نی لبک داریم
گله از دست این دنیا از این چرخ ِ فلک داریم
کسی مثـل تــو میفهمد پـریشان حالـی من را
بیـا بنشیـن کنــار مـن کـه دردی مشترک داریم
در این دنیای بی مهری ز بس ظلم وجفا دیدیم
که ماازسایه ی خود هم گریزانیم وشک داریم
چه دردی بدتر از اینکه خریدار صداقت نیست
شبیه سیب سرخی که زمین افتاده لک داریم
جـواب خـوبــی مــا را همیشه بــا بـدی دادند
بسوز ای دل براحوالت ،که دستی بی نمک داریم
هـزاران زخــم بـر سینه ، هـزاران آرزو بــر دل
شبیه شیشه ای هستیم که از صد جا ترک داریم
تو هم مثل منی آری کسی سنگ صبورت نیست
بیـا بنشین کنــار من کـه دردی مشتــرک داریم
#جوادالماسی(سنگ صبور)
@hamnafasane1
جان زندهاست اگر چه به رنج از تنم هنوز
با خون اين و آن نفسی میزنم هنووووز
از خون تابناك و طربناك و پاك خود
يك يا دو قطره شعله كشد در تنم هنووووز
گرمای عشق تاخته تا مغز استخوان
شعرم شرار اوست #اگر روشنم هنووووز
برگی به شاخسار حياتم نماندهاست
خار چمن گرفته به كف، دامنم هنوز
از صحبت و صفای تو دل بر نمیكنم
از دست دل، به جان تو، جان میكنم هنووووز
#فريدون_مشيری
@hamnafasane1
...از همان لحظه ی پر حادثه ی دیدارش
دل دگر دل نشد ...آشفته شده بازارش
ساز ما کوک نشد .... سوز سه گاهی که زدیم
قطعه ای از غم دل بوده فقط هر بارش
فاصله درد عجیبیست که جا مانده دگر
مثل زخمی به تنِ روح و روان آثارش
...نفس باد صبا چاره ی این حال بد است
اگر آوردن عطرش... شده باشد کارش
هرگز از دل نرود گرچه زما دور شده
"هر کجا هست خدایا به سلامت دارش "...
@hamnafasane1
عاشقی در دو برهه چون مرگ است
بچه سالی و پیریش سخت است
با چه مقیاس می شود فهمید
عشق اندازه گیریش سخت است
پیری من دلیل سردی اوست
کاش ده سال تر ! جوان بودم
دستش آمد به سمت من اما
#نگرفتم که ناتوان بووووووودم ...
#نادر_ختايی
@hamnafasane1
آنکه در حسرت من نعره ز رنجیدن زد
چشم او، آبله از شدت باریدن زد،
آنکه بیمن، به دلش غمکدهای برپا بود
بیوجودم همهدم طعنه به خندیدن زد
چون که فهمید دلم را به نگاهش دادم
واضحم دید و خودش را به نفهمیدن زد
چه شد امروز که چون چشم به رویم افکند
سخت بیگانه شد و دیده به نادیدن زد؟
منتی نیست که خود، فرشِ قدومش گشتم
عجب آن است که او پای به خوابیدن زد
مرشدی گفت که بیدار نگردد هرگز
آنکه خود را ز سر عمد به خوابیدن زد...
#امیرعلی_غفاری
@hamnafasane1
سوگیلیم سن کی بیلیرسن
بوغریب
دنیا یالاندیر
اینانیرسان اوجا داغلار باشی
چوخ شهلی دوماندیر
انسانین یاغشیلیقی تکجه
بودنیادا قالاندیر
بونو بیلسن بیلرم
سن منی چوخداندی سویرسن
سویرم منده سنی
چون بیلیرم یاغشی بیلیرسن
@hamnafasane1
...شاعرم کردی و رفتی، درد از این بیشتر ؟
کوهِ غصه رویِ دوشِ مرد ، از این بیشتر ؟
همدمِ تنهایی از دوریِ طولانیِ تو
هم نشینی با غمِ نامرد ، از این بیشتر ؟
شادیِ مصنوعیِ لبخندهایی سوخته
شاعری با بیت هایی سرد ، از این بیشتر ؟
در وجودم سبز بودن حالتی افسانه ای است
در نگاهم موجِ رنگِ زرد ، از این بیشتر ؟
اعترافِ اینکه عشقت سوژه های ناب را
با خودش در خاطرم آورد ، از این بیشتر ؟
سخت مغروری ولی در شعرهایم جمله ی
“پیش من بانویِ من برگرد”، از این بیشتر ؟
#جواد_مزنگی
@hamnafasane1
