.....کلبه شعر.....
Открыть в Telegram
به کانال کلبه شعر خوش آمدید خواهم که به سینه ات نهم سینه خود را تا دل به تو گوید غم دیرینه خود را .............. @N50019 ............ لینک کانال رو به دوستان خود معرفی کنید ؛ @hamnafasane1
Больше600
Подписчики
Нет данных24 часа
+27 дней
+230 дней
Архив постов
هرچه کردے به دلم باز تو رابخشیدم
با زبان زخم زدے دشنه زدے خندیدم
معنے تڪ تڪ رفتار تو را میفهمم
ساده لوحے ست بگویم که نمے فهمیدم
غرق تردید شدم باز تحمل کردم
تا زمانے که به چشمان خودم هم دیدم
دیدم از خشم خداوند نمے ترسیدی
تو نترسیدے و من سخت از آن ترسیدم
بسته بودم لب از آن درد و از آن بے مهری
تو جفا کردے و من هیچ نمے پرسیدم
عاقبت سرد شدم خسته شدم ،یخ کردم
مثل خورشید غروبے که نمے تابیدم
اشڪ هاے دل من از تو و عشق تو نبود
بلکه از سادگے قلب خودم رنجیدم
برو اے یار برو از تو گذشتم خوش باش
برو اے یار که من مهر تو را بخشیدم.
@hamnafasane1
من هستم و دوباره دلی بی قرار تو
این کوچه های خسته ی چشم انتظار تو
منظومه ی بلند غزل های ناز من!
خورشید هم ستاره شود در مدار تو
زیبا ترین تغزل بارانی منی
می بالد عاشقانه غزل در بهار تو
عطری نجیب می وزد از واژه های من
هرگز نبوده این همه شعرم دچار تو
بخشیدم عاشقانه دلم را به چشمهات
باشد که بی بهانه شود در کنار تو
جایی که عشق نیز دچار تو می شود
از من عجیب نیست شوم بی قرار تو
#رضا_قریشی_نژاد
@hamnafasane1
بگذار براے دل خود اشڪ بریزم
من "کاشف" عشق تو شدم آه عزیزم...
تو"لعبتے منجمد کافه مهتاب"
من سایه اے از "هالهء شمعِ" لب میزم
تو آس ترین مهره شطرنج" خدایی
در بارگه عشق تو من عبد و کنیزم
نه رسم خوشے نیست که در بند تو باشم
باید که تحصن کنم از جاے بخیزم...
باتو دل من زرد و خزان است بهارش
باید که به دامان خداوند گریزم..
@hamnafasane1
ﻧﯽ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﺩﻑ ﻣﯿﺰﻧﯽ، ﺁﺗﺶ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﯿﺰﻧﯽ
ﺟﺎﻧﺎ ﺑﺰﻥ ﺁﺗـــﺶ ﺗﻨﻢ ،ﺑﻪ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯿﺰﻧﯽ
ﺳﺎﺯ ﺩﻟﺖ ﺭﺍ ﮐﻮﮎ ﮐﻦ، ﺑﺎ ﺳﺎﻏﺮ ﻭ ﺟﺎﻡ ﺷﺮﺍﺏ
ﺩﻟﺪﺍدگان ﺭﺍ ﺗﺎ ﺳــــــﺤﺮ، ﺑﺮ ﺩﺍﺭ ﯾﻠﺪﺍ ﻣﯿﺰﻧﯽ
ﻣﺴﺘﺎﻧﻪ ﭼﻨﮕﯽ ﻣﯿﺰﻧﯽ، ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺰﻥ ﺭﺣﻤﯽ ﻧــــﻤﺎ
ﺍﻣﺸﺐ ﮐﻪ ﻣﻬﻤﺎﻧﺖ ﺷﺪﻡ ،ﺩﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﻣﯿﺰﻧﯽ
ﺗﻨﺒﻮﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺳﺎﺯ ﮐﻦ ،ﺭﻗﺺ ﺳﻤﺎﻉ آﻏﺎﺯ ﮐﻦ
ﺩﺭ ﻭﺍﺩﯼ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺟﻨﻮﻥ، ﺣﺮﻑ ﺍﻫﻮﺭﺍ ﻣﯿﺰﻧﯽ
ﯾﮏ ﺑﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺧﻤﺎﺭ، ﮐﻦ ﻣﺴﺖ ﻣﺴﺖ ﺑﯿﻘﺮﺍﺭ
ﺩﺭ ﻣﺤﻔﻞ ﺳﯿﻤﯿﻦ ﻭَﺷﺎﻥ ،ﺟــــــــــﺎﻡ ﮔﻮﺍﺭﺍ ﻣﯿﺰﻧﯽ
ﯾﻮﺳﻒ ﺑﯿﺎ ﻭ ﺩﺭﺱ ﻋﺸﻖ، ﺩﺭ ﻣﮑﺘﺐ ﻋﺸﺎﻕ بین
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺯﻟﯿﺨﺎ ،ﺣﻀـــﺮﺕ ﺍﺳﺖ ،ﺫﮐﺮ ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻣﯿﺰﻧﯽ...
@hamnafasane1
نمیدانم
تو را به اندازه ی نفسم دوست دارم
یا نفسم را به اندازه ی تو !؟
نمیدانم ..
چون تو را دوست دارم نفس میکشم
یا نفس میکشم که تو را دوست بدارم !؟
نمیدانم ..
زندگیم تکرار دوست داشتن توست،
یا تکرار دوست داشتن تو ، زندگی ام !
تنها میدانم :
که دوست داشتنت
لحظه ، لحظه لحظه ی زندگی ام را می سازد
و عشقت
ذره ، ذره ، ذره ی وجودم را !
@hamnafasane1
در میان چشمها، عشق است تنها چشم تو
چشمهایم را درآوردهست از پا، چشم تو
از همان درس دبستان، چشم تو آموختم
چون نوشتم بعد چندین آب بابا، چشم تو!
شاکیاند از برق چشمت کل دنیا مثل من
ماه عینک میزند وقتی شود وا چشم تو
پلکهایم ابر، وقت گریهام با یک نگاه
باردارش میکند این ابرها را چشم تو
طاق ابروی تو قدس و کعبهام چشمان تو
وقت سجده پشت من ابرو و بالا چشم تو
چشم من وقت سحر چشمانتظار چشم تو
چشم تو وا که شود حیّ عَلَی تا چشم تو
کاش میشد لحظهای با چشم تو خلوت کنم
ای خدا... من باشم و تنهای تنها چشم تو ...
#روح_اله_عسگری
@hamnafasane1
به خبر چند تسلّی ز رخ یار شوی؟
سعی کن سعی که شایسته دیدار شوی
چند چون طوطی بی حوصله از بی بصری
به سخن قانع ازان آینه رخسار شوی؟
این که از داغ جدایی جگرت می سوزند
غرض این است که لب تشنه دیدار شوی
نیست چون حوصله دیدن بی پرده ترا
به که قانع به نگاه در و دیوار شوی
تا تو از شادی عالم نکنی قطع امید
به غم عشق محال است سزاوار شوی
بادپیمایی گفتار ندارد ثمری
لب فرو بند که گنجینه اسرار شوی ...
#صائب_تبریزی
@hamnafasane1
شبی یک ذره از پلک قفس وا ماند و من رفتم
دلم با کوهی از دلشوره تنها ماند و من رفتم
به او هشدار دادم... قصد ماندن داشت انگاری
کمی این پا و آن پا کرد و... آنجا ماند و من رفتم
نمیدانم؛ ولی شاید زمینگیر نگاهی بود
گرفتار غم امروز و فردا ماند و من رفتم
برادرها به من اصرار میکردند باش! اما
فقط یک تکه از پیراهنم جا ماند و من رفتم
تن شهر از صدای زوزههای گرگ میلرزید
پدر چشمش به دستان یهودا ماند و من رفتم
تمام ماجرا این بود و از آن روز تا حالا
هزاران سال در صدر خبرها ماند و من رفتم
به او هشدار دادم ... قصد ماندن داشت اما... حیف!
دلم بر روی دست سرد دنیا ماند و من رفتم...
#سونیا_نوری
@hamnafasane1
دیگر اینجا جای ماندن نیست پس دل میکَنم
من به خِیل ِرفتگان ِخسته دل پیوسته ام
میروم شاید قراری گیرد این افسرده دل
میروم از شهرتان، من ساک ِخود را بسته ام ...
#فرهاد_شریفی
@hamnafasane1
خط دستم امتداد ناگزیر سرنوشت
روزگاری هست تنهایم اسیر سرنوشت
عاشقم بر چشمهای دختران روستا
فال می گیرم همیشه پیش پیر سرنوشت
در خطوط دستها و پیچ و تاب زلفها
مانده ام از بس دویدم در مسیر سرنوشت
در میان قلعهء متروک در اطراف بلخ
ناگهان بر سینه ام خورده است تیر سرنوشت
قسمت عاشق تمام عمر دوری بوده است
هیچ چیزی نیست در دنیا نظیر سرنوشت
#سید_سکندر_حسینی
@hamnafasane1
تا نبارم تلخ در حال و هوایت بیشتر
کاش می ماندی کنارم چند ساعت بیشتر
گفتی این حس را ببر از یاد و تنها دوست باش
زخمی ام از عشق، اما از رفاقت بیشتر
پای هم ماندیم تا جایی که عاشق بوده ایم
دوستم داری ولی من بی نهایت بیشتر
درد دارد آمدن وقتی که فکر رفتنی
سوختم با هر وداعت... با سلامت بیشتر
عصرها وقتی خیالت می نشیند پیش من
چای می ریزم برایت... اشک حسرت بیشتر
#سید_مهدی_ابوالقاسمی
@hamnafasane1
من آن سنگ مغرور ساحل نشینم
که میرانم از خویشتن موج ها را
خموشم ، ولی در کف آماده دارم
کلاف پریشان صدها صدا را
چنان سھمناکم که از هیبت من
نیایند سگماهیان در پناهم
چنان تیز چشمم که زاغان وحشی
حذر می کنند از گزند نگاهم
چنان تند خشمم که هنگام بازی
نریزند مرغابیان سایه بر من
مبادا که خواب من آشفته گردد
لھیب غضب برکشد شعله در من
نپوشاندم جامه پرداز دریا
از آن پیرهنھای نرم حریرش
از آن مخمل خواب و بیدار سبزش
از آن اطلس روشنایی پذیرش
صدفھا و کفھا و شنھای ساحل
به مرداب رو می نھند از هراسم
من آن سنگم آن سنگ ، آن سنگ تنھا
که هم آشنایم ، که هم ناشناسم
غبار مرا گرچه دریا بشوید
ولی زنگ غم دارد آیینه ی من
مرا سنگ خوانند و دریا نداند
که چون شیشه ، قلبی است در سینه ی من
#نادر_نادرپور
@hamnafasane1
شیرم و از دست آهویت فراری میشوم
میروم در گوشه ای مشغول زاری میشوم
میسپارم یال و کوپال پریشان دست باد
های و هوی گریه های بیقراری میشوم
میگذارم زیر پا قانون جنگل، هرچه باد
بیخیال آنهمه قانون مداری میشوم
شیرها حق داشتند از جمع خود طردم کنند
من فقط ننگم دلیل شرمساری میشوم
جای خونت خون دلها میخورم از دست عشق
اشکم و می جوشم و چون چشمه جاری میشوم
پنج وارونه به روی هر درختی میکشم
پنجه روی قلب های یادگاری میشوم
میکشم با " آ "ی آهم میله میله دور خود
خیره بر آواز غمگین قناری میشوم
تا که چشمانت خرامان باز از اینجا بگذرد
در کمین، دیوانه ی لحظه شماری میشوم
"دوستم داری؟" میان کوه نعره میزنم
دلخوش پژواک " آری.. آری.. آری" میشوم
عاشقت هستم نمیخاهی چرا باور کنی؟
عاشقت هستم که از دستت فراری میشوم
عاقبت یک شب به قعر دره ات خاهم پرید
سینه چاک تو غزال بختیاری میشوم ...
#شهراد_میدری
@hamnafasane1
آنکه می پنداشتم یار من است،یارم نبود
در پیِ چیزی به غیراز رنج و آزارم نبود
بی سبب عمری دلم را داده بودم دست او
تازه فهمیدم که او اصلا خریدارم نبود
کاش از آن اول نمی گفتم گرفتارت شدم
چون که او اصلا از آن اول گرفتارم نبود
تا به او گفتم گرفتارم ،مرا تنها گذاشت
رفت و فهمیدم که هرگز یارو دلدارم نبود
عاشق و دیوانه اش بودم ولی آن بی وفا
لحظه ای حتی به فکرِ قلبِ بیمارم نبود
روز و شب خوابی نمی آمد به چشمان ترم
بی محبت یک شبِ کوتاه بیدارم نبود
عشق چشمم را به روی این حقیقت بسته بود
کور بودم، چون نمی دیدم که او یارم نبود
@hamnafasane1
اول به لبم بوسه وبعدا بغلم کن
وانگه بنشین بامن وغرق غزلم کن
من تلخ ترین جام شراب لب حوضم
خواهی بخوری جان من اول عسلم کن
خورشیدنگاهم شده ای گردمدارت
گه زهره وناهیدوگهی هم زحلم کن
پس لرزه عشق تومرادلهره داده
آواربشوبرسروزیرگسلم کن
خواهی نشوم درپی تومست روانه
رندانه زمن دل بکن وبی محلم کن
@hamnafasane1
خبرت هست دلم خسته توست
دیرگاهیست که دلبسته توست
کوچه در کوچه ترا می جوید
چشم حیران به در بسته توست
شهرگویی که زبانیست خموش
پنجره ها همه وابسته توست
خسته گشتم نه ز غمخواری تو
خون دل خوردن من مهرفرو بسته توست
نکنم شکوه ز بیداد توای ماه جبین
بیخروشی زازل قصه سربسته توست
شنتیا آه من است ابر اگر میگرید
شب و تنهایی و من قصه پیوسته توست
@hamnafasane1
لب پر وسوسه ات سدّ نفسهای من است
روی آن دُرّ گلو ردّ نفس های من است
موج گرمای تنت غرق عرق کرده مرا
ماه در دلهره ی مدّ نفس های من است
شب و شلاق سیه موی پریشان شده ات
ضربه ی محتسبت حدّ نفسهای من است
لب من بوسه زده محبس آغوش تو را
قفس پرهوست قدّ نفس های من است؟
نفسم؛ با نفست نام مرا زمزمه کن...
روی آن دُرّ گلو ردّ نفس های من است...
#محمد_امیری
@hamnafasane1
آرزو دارم که بنشینم شبی پهلوی تو
شانه باشی زیر سر من بنگرم بر روی تو
وقت دلتنگی بیایی کاش پیشم تا کمی
در بغل گیرم فشارم هر دو تا بازوی تو
چاره ای باقی نمی ماند برایم آن زمان،...
خیره در چشم شدی، بگریزم از جادوی تو
لب شکر دارد نه، همچون شهد شیرینِ عسل
بوسه را با شیطنت چینم از آن کندوی تو
ترشرویی میکنی در وقت بوسیدن چرا
می شود خنجر برایم هر دوتا ابروی تو
عطر گیسویت مشامم را نوازش می دهد
باد تا وقتی که بازی می کند با موی تو
یک نفر هر شب به یادت بیخود از خود میشود
مرد شبگردی که می آید به سمتِ کوی تو...
#جواد_کریمی
@hamnafasane1
مزۀ عشق به این خوف و رجاهاست رفیق
عشق سرگرمیاش آزار و تسلے ست رفیق
قیمت یک سحر آغوش چشیدن، صد شب
گریه و بغض و تب و آه و تمناست رفیق
نشدم راهے این چشمه ڪه سیراب شوم
تشنگے خاصترین لذت دنیاست رفیق
بارها تا لب این چشمه دویده است دلم
آبش اما فقط از دور گواراست رفیق
اسم آن روز ڪه نامیدهاے اش روز وصال
در لغتنامهے من «روز مباداست» رفیق
«نیست در شهر نگارے ڪه دل از ما ببرد»*
بنشین شعر بخوان، دور جوانهاست رفیق
@hamnafasane1
