ru
Feedback
.....کلبه شعر.....

.....کلبه شعر.....

Открыть в Telegram

به کانال کلبه شعر خوش آمدید خواهم که به سینه ات نهم سینه خود را تا دل به تو گوید غم دیرینه خود را .............. @N50019 ............ لینک کانال رو به دوستان خود معرفی کنید ؛ @hamnafasane1

Больше
740
Подписчики
Нет данных24 часа
-17 дней
-1030 дней
Архив постов
.....خوشا به حال تو ای دل، سرِ سفر داری همیشه در تب و تابی رهِ گذر داری منِ اسیریِ این خاک را رهایی ده بگیر دستِ من امشب که همسفر داری عجیب بر منِ خاموش و بیقراری تو مرا خبر کن از آنچه تو هم خبر داری پرنده های مهاجر تو را خبر دارند از آسمان تو بگو، ای که بال و پر داری به جشنواره ی غمها به شب نشینی عشق ببَر مرا که حضوری تو معتبر داری همیشه بشکن و بشکن ز خانه ات برپاست به یُمن نغمه ی شورت، چه شور و شر داری بیا، مرا تو ز من، ای همه تو، من ! بِرَهان که آشنایِ منی، حال من خبر داری ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌

.....امشب شمیـمِ عشق ، عطـر بهتـری دارد شب هـای مهتـابی صفـای دیگری دارد دم میزنم از خـوش خرامی های لبخندت حس میکنم شعرم شبِ شیرین تری دارد بـا هـر صدایت می پرم از جا و می خیزم می بوسمت.. این بوسه حتمأ دلبری دارد کندویِ لبهایت پر از شهد است و شیرینی آغـوشِ آرامـت تـبِ افسـونـگری دارد امشب تمامِ شعـرِ من از عشق لبریز است حس میکنم شعرم شبِ شیرین تری دارد #فرشته_تشکری

.....از عشق تو هر جا که غزل دید، غزل گفت هر گاه دلش بهر تو لرزید، غزل گفت تو کعبه‌ی دل بودی و او زائر چشمت هر گاه دلش حول تو چرخید، غزل گفت هر چند ز نادیدن او غم به دلت نیست هر وقت دل از هجر تو نالید، غزل گفت خورشید تویی، نور تویی، عشق تو هستی وقتی که به او نور تو تابید، غزل گفت در مدرسه حتی تو نرفتی ز خیالش استاد از او هندسه پرسید، غزل گفت حالا شده لبخند تو دروازه‌ی شعرش هر گاه که از شوق تو خندید، غزل گفت تک بیت غزل‌هاش شدی در همه‌ی عمر از عشق تو هر جا که غزل دید، غزل گفت ‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‎‌‌

.....الهے خانه‌اے ماتم نباشد ڪسے تنها و بی‌همدم نباشد به جُز اشڪے ڪه آید از سرِ شوق به چشمِ عاشقانت نَم نباشد تو رحمان و رحیمے مَرحَمت ڪن ڪه درد و غصّه بی‌مَرهَم نباشد ڪمڪ ڪن بنده‌اے از بی‌پناهے رفیقِ دود و اهلِ دَم نباشد هر آنچه نادرست و ناپسند است به ذات و نیّتِ آدم نباشد الهے! سرنوشتِ مردمِ خوب خراب و ناخوش و مبهم نباشد به حقِّ آبروے شاعرانت به سُفره آب و نانے ڪم نباشد

.....هر بار مستم میکند زیبایی رخسار تو تا آسمانم میبرد،زیبایی چشمان تو راز زمین و آسمان پنهان شده درموی تو تا کبریا هم میبرد زیبایی سیمای تو ای ماه خوش سیمای من،  افسانه هفت آسمان معنای عشقم میشود زیبایی دستان تو هر شاعری دراین دیار قصدش فقط تقدیس توست معنای شعرم میشود ،زیبایی پندارتو رقص زمین و آسمان،خورشید و ماه وکهکشان نقاشی دست خداست از چهره زیبای تو این واژهای بی رمق در وصف تو اینگونه اند هر بار مستم میکند زیبایی رخسار تو.. ‎‌‌‌

.....احساس مرا ڪم بڪنے ، واے به حالت مو یڪسره در هم بڪنے ، واے به حالت آشفتگے ِ موے تو محراب نگاهم یک لحظه منظم بڪنے ، واے به حالت در ڪوچه ے چشمان تو مشغول قیامم با سجده مرا خم بڪنے ، واے به حالت یک قافله احساس خدایے به تو دارد فتواے جهنم بڪنے ، واے به حالت چشمان سیاه حجر الاسودے ات را هے عرضه به عالم بڪنے ، واے به حالت بے جنبه ترین آدم این قافله هستم با وسوسه نازم بڪنے ، واے به حالت هر ڪس ڪه از این ڪوچه ے دیوانه بیاید با پنجره محرم بڪنے ، واے به حالت ڪے گفته ڪه محتاج ڪمے قافیه هستم این قافیه را « غم » بڪنے ، واے به حالت اطراف دلم حس جدیدے به تو دارم احساس مرا ڪم بڪنے ، واے به حالت

.....کوله بارِ غزل از دوش من افتاد ، بیا شاعرت سکته ی شعری زد و جان داد، بیا صحنه ی آخرِ این معرکه را اجرا کن مثل شیرین به سرِ لاشه ی فرهاد بیا انفرادیِ اتاقم شده آبستنِ مرگ چه کنم؟ بی تو نشد روح من آزاد، بیا مثل یک فاتح بی باک، پر از حس غرور سمت این صید، به خونخواهی صیاد بیا بر سر طاقچه ی خاطره ها، قابِ تهی می کشد از خلاء عکسِ تو فریاد، بیا نگهت نقصِ غزلهای مرا کم می کرد بی تو لبریز شد این شعر ز ایراد، بیا

....‌شبے به گریه نشستم غمم دو چندان شد شبے ڪـه خـانـه بـرایم شبیـهِ زندان شد سڪوتِ مُبهم و سردے به خانه حاڪم بود بـراے حـالِ خرابـم خـدا پـریشـان شد تمامِ ساعتِ شب دستِ مرگ دل دل ڪرد بـراے ڪُشتنم امّـا خـودش پشیمـان شد دلـم بهـانـه ے یـوسف گـرفتـه بـود امّا شبیـهِ قصـرِ زلیخـاخـراب و ویـران شد چگـونـه زنـده بمانـم میانِ این همه غم منے ڪـه مـاهِ شبم پشتِ ابـر پنهـان شد... #حمیدبیرانوند

.....دیدے آخر با غـزلهایت هوایے شد دلم بعد ازآن شیرین زبانیها چه حالۍشد دلم اشتیـاقِ عـاشقے رادرنگاهت خوانده ام اینچنین درگیـرِ چشمانت فدایے شد دلم مـن بـه اعجازِ غـزل بر قلب ایمان داشتم باهمین اشعارِتومَسحوروجانے شد دلم بیتِ آخرحرفهـاے این دلِ دربندِتوست در هوایِ تـو عجب سر به هوایے شد دلم مے نویسم این غزل با عشق تقدیمِ تو باد خوبِ من درفصلِ بۍباران بهارے شد دلم... #زهـراجهانے

.....بـه بالِ زخمیِ مـن جرأتِ تڪان بدهید به این پرنده ے پَر بسته آسمان بدهید اگرچه فرصتِ پروازِ من تمام شده ست بـراے بـال گشودن ڪمے زمـان بدهید هـوا خفه ست قفس را غبـار پوشانده نَفَس ندارم و این دفعـه را امان بدهید صـداے دردِ مـرا هیـچ ڪس نمے شنود زبان نخواستم امّا بـه من دهان بدهید به من ڪه خسته و سردر گُم و بلاتڪلیف به من ڪه گُم‌ شده ام راه را نشان بدهید به جاے من ڪـه لبالب پُر است از تقدیر ڪـمے شمـا بنشینید و امتحـان بدهید...

.....‌یک شب مرا اوج خیالش تا سحر برد دیوانه دل را، آن روانے بے خبر برد هنگامه ے دیدار بود و دل سپردن با بوسه هاے داغ خود بے دردسر برد با آن صداے دلنشین اش داشت میخواند جام مے اش را سمت من بالاے سر برد گفتم ڪه نوش جانت اے دلدار نازم لبخند شیرینش دلم را بیشتر برد دستم گرفت و رقص مویش در دل باد در این غزل او در شبے با من به سر برد...

.....دلم گرفتـه بـه دلتنگیِ شبـانه قسم به گیسوانِ سیاهِ تـو رویِ شانه قسم تو بهترین غـزلِ عـاشقانه را با چشم سروده اے به غـزلهاے عاشقانه قسم درختهاے ڪهنسـال با رسیدنِ تـو جوان شدند بـه شادابے جوانه قسم خلافِ عـامه ى مردم به عشق پابندم به سنگهاے شڪیباے رودخانه قسم فدائیـانِ غـمِ عشق و ڪُشتگان ِ فراق نمرده اند بـه غمهاے جاودانه قسم...

. .....شانه‌ات را دیر آوردے سرم را باد برد خشت خشت و آجر آجر، پیڪرم را باد برد... من بلوطی پیر بودم پاے یڪـ ڪـوه بلند نیمم آتش سوخت، نیم دیڪَرم را باد برد... از غزل‌‌هایم فقط خاڪسترے مانده به جا بیت‌‌هاے روشن و شعله‌‌ورم را باد برد.... با همین نیمه، همین معمولی ساده بساز دیر ڪـردے نیمه‌ے ؏ـاشق‌ترم را باد برد بال ڪـوبیدم قفس را بشڪنم ، عمرم ڪَـذشت وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد....!! #حامد_عسکری

....‌.از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریم نه طاقت خاموشی ، نه میل سخن داریم آوار پریشانی‌ست ، رو سوی چه بگریزیم ؟ هنگامۀ حیرانی‌ست ، خود را به که بسپاریم ؟ تشویش هزار «آیا» ، وسواس هزار «اما» ، کوریم و نمی‌بینیم ، ورنه همه بیماریم دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته‌ست امروز که صف در صف خشکیده و بی‌باریم دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را تیغیم و نمی‌بریم ، ابریم و نمی‌باریم ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب گفتند که بیدارید ؟ گفتیم که بیداریم. من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم             #حسین_منزوی

.....شانه هایت شعر می بافد ز تار موی من ناز چشمانت ردیف و، قافیه  ابروی  من بافه ها از جنس عشق و  تار تارش  دلربا عاقبت افتد به دام  چشم تو آهوی  من مدعی هستی که مجنونی ویوسف صورتی غافل از لیلای چشم  و سیرت نیکوی  من گاه قیصر  می شوی گاهی مهاراجای هند  تا که  برگیری حجاب از لعبت هندوی  من می زند گیسوی من تنبور و رقصان شانه ات می شود افسون لبت با بوسه ی جادوی من آنقدَر  باران سروده  بغض  سرد ‌ سینه ام تا دلت  هم  سو  شود با آسمان کوی  من من خزانم شاخه ای سرشار از هوهوی شب کاشکی چشم تو دریابد غم  کوکوی  من #زیبا_حسینی_جیرندهی

....‌خوشبحال تک تک دندانه های شانه ات لای موها می خرامد تا سر هر شانه ات می کُشی عشاق خود را از همان آغاز روز خون مجنونهای کشور قاطی صبحانه ات نامسلمان! زیر پیراهن چه مخفی کرده ای؟ من که میدانم دو خمره برده ای درخانه ات! پهلوی رفت و بساط سلطنت برچیده شد مذهبی ها بی خبر از سلطه شاهانه ات در نشست فوری شورای شهر عاشقان گشته مطرح معضل چالِ میان چانه ات هر سری گفتم بیا گفتی هوا آلوده است گرچه لذت می برم از پاسخ رندانه ات شاعر بی چاره! دیدی دلبری نازک چطور کرده بازی با غرور کاذب مردانه ات ؟! #علی_قهرمانی

.....با تو ای آرام جانم میشود تنها شوم راهی یک عشق زیبا و پُر از رویا شوم؟ من بگیرم دستهایت را به دستِ باورم فارغ از غم های این دنیای پُرسودا شوم همچو پروانه بچرخم گِرد روی چون گلت مونست هر لحظه وهرجای این دنیاشوم باغ چشمانت همیشه پُر بهار وپُر گل است در میان بازوانت ، مست وبی پروا شوم از کرانه تا کرانه عشق می ورزم به تو گرشوی محبوبِ من شادان ، سوی فردا شوم با بهانه ، بی بهانه هی شوم دلتنگ تو توی چشمانِ نجیبت یک مهِ زیبا شوم جمعه باشد، عصر باشد، یک جهان دلتنگیت ناگهان در چشم تویک دلبرِ شیدا شوم #پریا_تاجیک

....." خانه‌بـه‌خانه، دَربـه‌دَر، دَرپی‌ِتـو،دویده ام شانه‌به‌شانه، سَربه‌سَر، بارِ تورا کشیده ام " پُر شده در مشام من بوی لطیف شانه ات دربدر از ازل بُدَم تا که به تو رسیده ام آه و فغان ازین فلک بسته دو دست و پای من شورش عشق تو به سَر ، حکم جنون به سینه ام شاهد و می کنار من هوش ز سر بَرَد ولی شب به شب از خیال تو خواب نرفته دیده ام نقشه چشم تو بُوَد نقشه ی راه من ولی در پی ِ بی وفائیت رنگ ِ ز رُخ پریده ام عشق تو آخرش مرا برده ز شهر خود برون هر تپش از فراق تو قلب بخون تپیده ام ساعت شعر و شاعری با غم هجر و بی کسی ماتم عشق تو وَ این خشم ِ به لب گزیده ام!! بیت نخست از طارق خراسانی است #فریما_محمودی

. .....عشق وقتی داخل قلبی اقامت میکند چشم ها دیگر به اشک و گریه عادت میکند حاجت عاشق وصال هست و روز وشب می نشیند با خدای خود عبادت میکند با وضو میخوابد ودر خواب زائر میشود صورت معشوقه را هر شب زیارت میکند دلبرم تاجر شده دل می خرد با ی نگاه در خیابان میرود راحت تجارت میکند آن درخت بید هم وقتی که او رد میشود با کمر خم میشود بر او ارادت میکند پنکه ای که در اتاق توست شاید عاشق است باز می چرخد به سمت تو نگاهت میکند... #لاادری

.....می‌وزد هم‌نفس باد، هوایی که تویی آشنا می‌زند این نِی، به نوایی که تویی چارده قرن، تو را قافله جُستیم ولی می‌رسم روزی از این راه به جایی که تویی چارده قرن گذشته است ولی گوشِ دلم باز هم می‌تپد از حُزن صدایی که تویی گوشِ تاریخ کر است ای همه فریادِ سکوت از رسیدن به لبِ بانگ رسایی که تویی تو همان کشتهٔ اشکی که دو گوشِ ملکوت مانده در حسرتِ داغِ شنوایی که تویی دل من، حسّ ِ سوالی است به پهنای فرات تشنهٔ پاسخ بی‌چون و چرایی که تویی راه‌مانده است و کمی شهدِ بلا می‌خواهد زائر قافلهٔ کرب و بلایی که تویی نفسم خاک گرفته است و پناه آوردم از نفس‌تنگیِ اینک، به هوایی که تویی #محمد_مرادی