Ardalan.amin.javaheri
Открыть в Telegram
PhD in human Psychology from UCLA class of 2023 | Human Behavior Researcher | Author ارتباط مستقیم : @ardalan8j آدرس صفحه ی اینستاگرام: https://instagram.com/ardalan.amin.javaheri?igshid=MzNlNGNkZWQ4Mg==
Больше1 862
Подписчики
Нет данных24 часа
-127 дней
-6030 день
Архив постов
گوشه ای نشسته ام، غم طعم بستنی گرفته و این هوای بهاری پتوی گرمی است که روی تنم را میپوشاند.
این گوشه ی دنیا کسی از من خبر ندارد.
هیچکس نمیداند حالم چگونه است. هرکس حالم را با حالی که خودش دارد تشبیه میکند.
شبیه مسافری که نمیداند چقدر تا مقصد مانده،
حتی نمیدانم باید خسته باشم یا نه!
من تمام روی آدم ها را دیده ام، روی زشت و زیبای آنها را، تمام روی خودم را هم دیده ام.
روی آینه
و روی نگاه تورا..!
حالا نیازی به اصرار نمیبینم،
اگر رفته ای دیگر برنگرد
فکر من را نکن که این گوشه دنیا نشسته ام و بستنی میخورم.
فکر آینه را نکن که روزی چندین بار به چشمان سبزت میگویند اینکار را نکن...
اگر دلت پرواز میخواهد بگذار برود...
چون من میدانم، این پرنده جلد خانه ایست که بیشتر از تمام آدمها تورا دیده بود...
چون میدانم تنهایی کنار من زیباتر از تنهایی در جمع هایی ایست که تورا نمیخواهند..
تو اگر هم پرواز کنی، من ارغوان خانه ات هستم که فراموش نمیشوم..
حتی اگر ساکت بمانم، یا هم سفرت نباشم.
من همیشه، درختی در خانه ی تو میمانم
که چشم انتظار مسافری است که برگردد...
#اردلان_امین_جواهری
همه چیز عوض میشود، آدم ها روی دیگرشان را نشان میدهند و چشم تو نیز عادت میکند بدی هایشان را بیشتر ببیند.
یک روزی که خیلی زود فرا میرسد میتوانی از هر کسی در دنیا متنفر شوی، هرکس که عاشقش بودی، هرکس که عاشقت بوده..! حتی دوستانی که فکرش را هم نمیکردی.
یک روز که اندازه صبح فردا نزدیک است، میفهمی در ما آدم ها چندین نفر زندگی میکنند، همان آدم بدهایی که در فیلم ها نشان میدهند در کنار آدم خوب ها که قهرمان میشوند، همه اشان در یک جا اندازه مشتمان [قلب] می تپند.. میخوابند, بیدار میشوند و زندگی میکنند، و تو از جایی در زندگی ات حق انتخاب داری، که کدام یک از آنها را ببینی!...
مهم نیست... همه ی ما بستری داریم که بشود ازمان متنفر بود، و همه ی ما جایی در دلمان هست که بخاطرش دوست داشته شویم،
فقط باید یاد بگیری،
وقتی سیاهی قلبم را دیدی، سپیدی دلم را فراموش نکنی...
متن از داستان :#برگشتن
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
پدرم راننده تاکسی بود، از آن مردهایی هم بود که به نظافت خیلی اهمیت میداد ، اتومبیلش همیشه خوشبو بود ، پیراهن هایش اتو خورده و خودش نیز همیشه مرتب بود، حتی بدنه اتومبیلش همیشه تمیز و بدون خاک بود .
یک شب بعد از کار که من را برای خوردن بستنی بیرون برد ، وقتی کنارش نشستم تمام پنجره ها را پایین کشید، من کمی سردم بود، سریع سرم را به طرف پدرم چرخاندم ،با نگاه من او گفت:
مسافرها گاهی خوب هستند و گاهی بد ، گاهی وقتی در خودرو مینشینند بوی عرق بدی میدهند ، و بعضاً اینقدر ادکلن زده اند که هوای خودرو را خوش بود میکنند.
اوایل سعی میکردم ، با پایین نکشیدن شیشه ها بوی مطبوع افرادی که ادکلن میزدند را حفط کنم، فکر میکردم میشود قسمتی از کسی را حتی بعد از رفتنش نگه داشت، اما دیدم وقتی مسافر بعد در خودرو مینشست نه تنها از بوی نفر قبل چیزی درک نمیکرد بلکه اگر بوی این دو در فضای کوچک ماشین درهم قاتی میشد بوی بدی ایجاد میکرد .
خلاصه دخترم ، حالا هرکسی که سوار خودرو شود وقتی پیاده شد من پنجره ها را کامل باز میکنم ، تا یادم باشد آنها فقط مسافر هستند و نباید چیزی از مسافرها باقی بماند. اگر مسافرم بوی بدی میداد باید با رفتنش هوا جریان یابد، و اگر او گران ترین ادکلن پاریس را زده بود نیز باید با رفتنش هوا جریان یابد...چون نباید بگذاری از آنها که دیگر نیستند هیچ ردپایی در دنیای کوچک تو به جا بماند ، رد پاها کسی را بر نمیگردانند بلکه حال تو را از نفرات بعدی هم بهم خواهند زد .
بعد دستم را گرفت و همان طور که شیشه ها را بالا میبرد گفت :
زندگی تو نیز همین اتاق کوچک است ،
یادت باشد اینجا همه مسافر هستند ،
نگذار بوی کسی در زندگی ات بماند....
متن از داستان: #یازده_شب_قبل_از_تو
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
یک زن یاد میگیرد خودش را خط به خط و کلمه به کلمه بنویسد ، بعد خودش را پاک میکند ، تصحیح میشود و باز رنگ میگیرد. او تمام این مراحل را تنها انجام میدهد، شبیه به اینکه هرگز اتفاقی در او نیفتاده است... برعکس شما مردها که نمیتوانید حتی از کوچکترین حقارت خود بگذرید!
شما عین کوه های به ظاهر بزرگی هستید که هر صدایی را حتی کوچک ، با صدایی مهیب تر باز میگردانید حتی اگر این صدا به آرامی کلماتی باشد که همسرتان با آن شما را بی ارزش کرده است.
آه مردهای کوچک ،
شما از بزرگی دل یک زن هیچ چیزی نمیدانید...
متن از داستان : #یازده_شب_قبل_از_تو
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
گاهی برای بقای خودم فقط میتوانستم سبدی را بگذارم در صف های مختلف، جاهایی که اصلا آنجا نبودم، جاهایی که نمیدانستم قرار است به آنجا برگردم یا نه!
ولی باید جایی را برای خودم میگرفتم. جایی شبیه خاطرات آن مرد…
البته این دنیا همین گونه بود باید جایی میداشتی تا بتوانی زندگی کنی، جایی در تاریکی یا در نور،
جایی در دل کسی یا جایی در خاطراتی فراموش شده...
من سبدی کهنه از خودم دارم که هر جا میرسم آن را در صف انتظار می گذارم، حتی وقتی شک ندارم هیچوقت دیگر آنجا بر نخواهم گشت...
انگار فقط میخواهم زنده بمانم، می خواهم نفس های وجودم در این تزلزل بی بازگشت در جایی امن ثبت شود...
گاهی فکر میکنم من ته مسیر هستم، آخر خط، جایی برای شکسته شدن یا پایان یافتن، جایی شبیه به همین شب های تاریک که در آن لخت دراز کشیده ام، جایی شبیه به همین دل غمگین که در صف انتظارش سبدی از امید باقی نمانده است، جایی که تو نیستی و من هستم..
ولی من هنوز با نوشتن نامه برایت میخواهم در خاطرات تو نیز بمانم، حتی اگر دیگر در زندگی تو نفس نکشم...
متن از داستان: #یازده_شب_قبل_از_تو
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
خیلی از انسان ها را میشناسم، که از ارتفاع میترسند!
حتما تو هم کسانی که نمیتوانند از بالای یک ساختمان بلند به پایین نگاه کنند را دیده ای...
خوب طبیعی هم هست، چون ترس افتادن و مردن دارند.
ولی ایوان تا به حال پرنده ای دیده اید که از ارتفاع ترس داشته باشد؟
ندیدید!
چون وجود ندارد...
پرنده ها بال دارند و برای همین ترس برایشان بی معنی است.
فکر کنم کسی که استعدادی دارد مثل پرنده ای است که بال دارد و یک پرنده نمیتواند از ارتفاع بترسد.
باید خود اش را در آسمان رها کند و فقط از چیزی که به او داده شده لذت ببرد.
باید بال بزند و پرواز کند.
خیلی وقت ها مقصد مهم نیست
مهم بال زدن است.
از شما خواهش میکنم پرواز کنید.
بخاطر من."
متن از داستان: #دختر_اوکراینی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
بعضی ها میخواهند دوستٍ خوبی باشند، در حالی که بعضی دیگر دوستٍ خوبی ، هستند...
این دو باهم تفاوت زیادی دارند،
شما جزو کدام دسته هستید، کسی که میخواهد آدم خوبی باشد، یا کسی که آدم خوبی است ؟!...
متن از داستان: #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
میبینی عزیزم من دروغ نگفته بودم، وقتی تو رفتی من نیز مُردم..! البته باید بگویم همه چیز را برای زنده ماندن امتحان کردم ، آدمهای جدید تر از تو دیدم، کافه رفتم، قوی شدم، تنها زندگی کردم ، به آدمها نزدیک شدم ، دستشان را گرفتم و بین راه ول کردم ، خودم را بیشتر دوست داشتم و فقط به خودم فکر کردم ، به رفتن از اینجا رویا ساختم اما هنوز نرفتم، شب ها مست کردم و به خیابان زدم، وقتی کسی میگفت دوستم دارد بی آنکه جمله اش برایم مهم باشد به جای کلماتی که داشت از ته دل میگفت به نفس هایش گوش دادم ، رفتن هیچکس را بعد از تو نفهمیدم، وابسته کسی نمیشدم چون هنوز وابسته ی تو بودم. دلم برایشان میسوخت اما دل سوخته ی کسی نبودم ، دیگر دلم برای آنها تنگ نمیشد ، دل تنگ خوش گذرانی های خودم با آنها میشدم ، هدیه ای نمیگرفتم و خودم را برای کسی به آب و آتش نمیزدم ، انگار هرچه از عشق دورتر میشدم، در دل آنها شوق بیشتری برای رسیدن به من ایجاد میکرد من اما ، هنوز غرق در تو بودم، میبینی عزیزم هر آنچه با تو بود دیگر نیستم ، من به تو دروغ نگفته بودم ، وقتی تو رفتی من نیز مُردم...
متن از کتاب: #نامه_های_ناتمام
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
از پشت شیشه کافه نگاه کردم که منتظر است، چقدر این حال را دوست داشتم، اینکه کسی منتظرم بماند. منتظر بماند برسم ، یا منتظر بماند بزرگ شوم ، منتظر بماند تا بهار برسد و من هم جوانه بزنم ، گل بدهم و همیشه برای او بمانم.
#اردلان_امین_جواهری
دلم که تنگ میشود خودم را به هرچیزی که احتمال میدهم ببیند یا بشنود نزدیک میکنم ، صفحه هایی که دنبال میکرد را چک میکنم ، پادکست هایی که میدانم قسمت های جدیدش را گوش میدهد را گوش میدهم ، نزدیک میشوم به هوایش، هرکجا که نگاهش خیره باشد ، همانجا میروم. دلم که تنگ میشود در او زندگی میکنم ، فاصله را دور میزنم ، کینه هایم را در جسمم رها میکنم و به هرجا باشد پرواز میکنم، صدایش را میشنوم ، حرف های که میزند ، پست های که میفرستد، خنده هایش پشت تلفن، خنده هایی که مال من نیستند را گوش میدهم. دلم که تنگ میشود ، از خودم دور میشوم، خودم را فراموش میکنم، از زمان بیرون میزنم و با او یکی میشوم، حالم خوب میشود اما، دوست ندارم دوباره به خودم برگردم...
#اردلان_امین_جواهری
گاهی اوقات شما آماده عشق ورزیدن هستید آن وقت میگردید تا کسی پیدا شود. هرکسی که مثلا کفشی که دوست دارید را میپوشد یا قدش بلند باشد ، کسی که وضع مالی خوبی دارد یا ادکلن مورد علاقه شما را بزند . با او آشنا میشوید و اراده ای ناخودآگاه در شما میگوید باید او را دوست داشته باشید، زیرا زمان دوست داشتن فرا رسیده است.
این عشق نیست ، یک ارتباط عاشقانه است، زیرا اتفاقی در زمان درستش افتاده است، همه چیز مرتب بوده و گامی عقلانی شما را جلو برده است. اما عشق وقتی شکل میگیرد که شاید اصلا زمان مناسبی نباشد، با کسی که شاید اصلا ادکلن نزده باشد، در جایی که شاید اصلا جای درستی نباشد...
گاهی اوقات این خود شما هستید که خودتان را خوشحال میکنید ، دقیقا همانطور که گفتم وقتی زمان عاشق شدن باشد عاشق میشوید و میگردید تا خصوصیاتی در فرد مقابل پیدا کنید که به انتخاب خودتان مهر تایید بزنید میگردید و اتفاقا پیدا هم میکنید بعد خوشحال میشوید ، او هیچ تاثیری در این خوشحالی ندارد ، گرچه در آن زمان اینگونه فکر نمیکند اما این خود شما هستید که خودتان را خوشحال میکنید ، عکس های زیبا در کنار ساحل میگذارید ، ماه عسل میروید، جشن میگیرید و دوست دارید به تمام دنیا بگویید که این همان اتفاقی بود که منتظرش بودید .. در طول این زمان حسی در قلبتان شمارا میترساند که اینطور که نشان میدهید نیست اما شب ها قبل از خواب با خودتان کلنجار میروید و هزار دلیل صحیح پیدا میکنید که این حس هم منطقی ایست هم عاشقانه ، صبح هم با دوستتان قرار میگذارید و خاطرات خوب دو نفره تان را جوری برایش تعریف میکنید که آخر حرف شما بگوید خوش بحالتان شما خوشبخت ترین زوج تاریخ هستید ..
شما خوشحال هستید اما خوشحال نمیمانید..!
عشق اما اصلا برنامه ریزی نمیکند که در چه زمانی بیاید ، به خودش هرگز ادکلن نمیزند ، پولی هم در جیبش نمیگذارد و هرگز نیاز به تایید هیچکس پیدا نمیکند ... عشق راهش با یک ارتباط زیبای عاشقانه فرق دارد، عشق شما را خوشحال نمیکند ، حتی گاهی در خودش غم دارد ، شما را آزاد نمیکند زیرا با خودش بندی نامرئی دارد ، اما عشق شما را خوشحال نگه میدارد ...
متن از داستان: #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
همه چیز برای یک نفر بود ، بیست هزار نفر تماشاگر من بودند و من برای یک نفر مبارزه میکردم ، چون او فقط من را میدید ، مردم تماشا میکردند و میگذشتند اما او نگاه میکرد و می دید ، او به من دقت میکرد همان دقتی که دوست داشتم و زمانی که او نگاهش را از من گرفت ، انگار من دیگر هیچ تماشاچی برای ادامه دادن نداشتم ...
متن از داستان: #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
I dedicated this pudcast to all the great, strong and kind women out there 💫
زندگی هزار چهره دارد، یعنی در همین یک قابی که نگاه میکنید هزار چهره وجود دارد.
مثلا امکان ندارد کسی که از شما متنفر است چهره شمارا همان شکلی ببیند که فردی که عاشق شما شده از شما نگاه میکند.
یا یک خیابان را وقتی از داخل خودرو شخصی خودتان نگاه میکنید و از آن میگذرید، یک دنیا تفاوت دارد با زمانی که همان خیابان را وقتی اتومبیل ندارید، از داخل اتوبوس تماشا میکنید..!
من جای هر دوی این ها بوده ام و با خودم فکر کردم شاید حالا دوبار با یک مکان آشنا شده باشم، یک بار وقتی در ماشین زیبای خودم بودم و یکبار دیگر وقتی مجبور بودم با اتوبوس جا به جا شوم...
شاید آدم ها هم همین شکل باشند، مثلا وقتی بالا هستیم شکلی از آن ها بشناسیم و زمانی که پایین آمدیم چهره ی دیگری از آن ها را ببینیم، در واقع ما یک نفر را در زندگیمان هزار بار میشناسیم و تمام این شناخت، فقط از جایگاهی شکل میگیرد که ما داریم.
برای همین میگویم نتیجه ی قضاوت های ما به حال آن لحظه ی خودمان بر میگردد، وگرنه نه کسی آنقدر ها بد است و نه کسی آنقدر ها خوب...
این ما هستیم که یا با خودرو شخصی آنها را میبینیم و یا در اوج نیاز در اتوبوسی داغان از کنارشان رد میشویم...
متن از داستان #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
یک قهرمان باید قبل از دیگران خودش را به آرزوهایش برساند چون اگر آرزویش فقط رساندن بقیه به آرزوهایشان باشد احتمالا فقط در حال بازی کردن نقش یک قهرمان است .
او این نقش را برای آرام کردن خودش انتخاب کرده، انگار فقط میخواهد کاری کرده باشد تا احساس مفید بودن کند شاید برای اینکه بتواند شب ها بخوابد ...
در حالی که او به جز نادیده گرفتن خودش کار بد دیگری نکرده است! اما حالا که نتوانسته خودش را نجات دهد میخواهد دیگران را نجات دهد ، میخواهد بگذارد بقیه درس بخوانند ، آنها به مسافرت بروند ، آنها غذای خوب میل کنند یا جای بهتری از او بخوابند!
او یک قهرمان نیست زیرا در بطن خودش را یک قربانی میپندارد که به قیمت سوختن خودش میخواهد دیگران رشد کنند !
در حالی که یک قهرمان هرگز نمیسوزد ، یک قهرمان واقعی هرگز کسی را نجات نمیدهد بلکه فقط کنار آنها میماند .
قهرمان در زندگی واقعی با قهرمان داستان های کُمیک استریپ و فیلم ها فرق میکند ، قهرمان دنیای واقعی کسی است که میداند همه اشتباه میکنند، میداند خیلی چیز های را نمیشود عوض کرد ، اما این را نیز خوب میداند که باید همیشه حضور داشته باشد . او به دنبال نجات کسی نمیرود بلکه فقط به همه کمک میکند تا آنها نیز مثل خودش قهرمان زندگی خودشان باشند ، او از سوختن ها خاکستر نمیشود بلکه راه را به تو نیز نشان میدهد .
یک قهرمان واقعی ، یونیفورم ابر قهرمانی را اندازه ی تن تو خواهد کرد ، بدون اینکه تو را با دست های خودش نجات دهد به تو کمک میکند ، چون خوب میداند پیدا شدن تو خیلی مهم تر از نجات پیدا کردن است . میداند اگر صرفا تو را نجات داده باشد فقط حس خودش را خوب کرده است بدون اینکه تو برای زیستن حال بهتری نسبت به خودت داشته باشی ، او تو را باور میکند به تو عشق و توجه میبخشد ، نه از تو میگذرد و نه تنهایت میکذارد ، حتی فردای روزی که اشتباهی نابخشودنی کردی به گونه ای در آغوشت میکشد که بدانی هنوز دوستت دارد . قهرمان کسی ایست که از تو قهرمانی برای خودت میسازد نه آن کسی که تو را نجات میدهد .
متن از داستان : #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
