ru
Feedback
Ardalan.amin.javaheri

Ardalan.amin.javaheri

Открыть в Telegram

PhD in human Psychology from UCLA class of 2023 | Human Behavior Researcher | Author ارتباط مستقیم : @ardalan8j آدرس صفحه‌ ی اینستاگرام: https://instagram.com/ardalan.amin.javaheri?igshid=MzNlNGNkZWQ4Mg==

Больше
1 862
Подписчики
Нет данных24 часа
-127 дней
-6030 день
Архив постов
بی حسی عجیبی پیدا کرده ام انگار ته سفر دلم نگرفته باشد، یا حتی قبلش هیجان زده نشده باشم، بی حسی شبیه به رفت و آمد های پیاپی هر روزه ام، بی حسی که حس خوب کندن از زندگی میدهند، مثلاً دلم برای هیچ کس تنگ نشده باشد یا دیگر منتظر شنیدن به هم خوردن کلیدهای پدرم پشت در خانه نباشم... انگار سختی ها، ساده شده باشند و یکهو جای باخت و برد عوض شود تا باز، شب راحت سر روی بالش بگذارم. میترسم چند ماه که بگذرد دیگر دلم برای تو هم نلرزد و نگران اذیت شدنهایت نباشم. میترسم بی حسی هایم خوشبختم کند و تو اینبار تشنه شوی... میترسم گلیم هایت را رها کنم در آب و گلیم خودم را بچسبم و دستم را بگذارم روی کلاهم تا باد نبردش! میترسم مثل عراق و سوریه که برایم اهمیت ندارند، به شکسته شدن دل آن کسی که در اتاق کناری ام زندگی میکند هم اهمیتی ندهم.. میترسم مثل مردهای این شهر به بد و بیراه شنیدن عادت کنم و مثل تو، دیگر دنیا را عوض نکنم! و روزی با موهای سپید و دستانی لرزان به نوه ی نوجوانم بگویم، اگر می خواهی خوب زندگی کنی سعی نکن دنیا را عوض کنی.. میترسم دیگر نترسم و دلم آخرِ هیچ با هم بودنی نگیرد، تا اسمم برود در لیست شلوغ آدم هایی که بودن و نبودنشان، هیچ تفاوتی ، ایجاد نمیکند... #اردلان_امین_جواهری

The_Leftovers_Music_from_the_HBO_#174;.mp31.74 MB

تا حالا شده کنار کسی که دوستش داری خودت را دوست نداشته باشی؟ نمی‌دانم آن لحظه را با چه می‌شود مقایسه کرد، انگار وقت به دنیا آمدن مرده باشی، یا باشی اما وجود نداشته باشی... مثل خبر یک مریضی لاعلاج ، ناگوار است دلت در دستانت می‌شکند و صدایش را بدون اینکه شنیده شود می شنوی.. بدی زندگی این است که حس ات هیچوقت دروغ نمی‌گوید. شاید این اولین باری نباشد که زندگی می‌کنیم، برای همین ترس ها همیشه اتفاق می‌افتند. چیزی درون ما می‌داند چه اتفاقی منتظر است و آن را شبیه حسی که نمی دانی کجاست فریاد می‌زند.. و زمانی که میفهمی کسی نمی‌ماند، همه چیز سال ها قبل از تمام شدن تمام می‌شود... متن از داستان: #به_زودی نویسنده : #اردلان_امین_جواهری

23. Johann Johannsson - A Model of the Universe (320)(1).mp36.94 MB

ما اندازه کلمه ها لال هستیم و به اندازه نگاه ها کوریم. ما در نیم وجبی تن هایمان به اندازه تک‌ نفسی که می‌کشیم ، تنهاییم !... چه خبر درد یا درمانی می‌ماند تا ما را از آنچه در آینه از آن فرار می‌کنیم نجات دهد؟!... #اردلان_امین_جواهری

Federico Albanese - The Lantern.mp310.54 MB

نمیدانم باید دنبال کاغذ و خودکار بگردم یا فقط شروع به نوشتن کنم، قبلاً گوشی های مبایل نبود تا بشود در آن ها نوشت باید در کاغذ می‌نوشتم، سریع تر بود ولی کاغذ ها حرام می‌شدند تا داستان تمام شود. حرف ها را می‌نوشتم و پاره میکردم، دوباره می‌خواندم و دوباره پاره میکردم، خلاصه صد صفحه میرفت تا ده صفحه نوشته شود. مثلاً می‌نوشتم ، دیشب مست کرده بودم، شاید باورت نشود ولی در پیک آخر تو را کنارم دیدم، می‌خندیدی و میگفتی: دیگر بس است عزیزم، لیوان را به من بده! من از اینکه حواست به من بود لذت می‌بردم، اصرار میکردم بگذاری این لیوان هم تمام شود. آدم ها که مست نمی شوند، فقط از حس های کسل کننده اشان سبک می‌شوند، به سیم آخر می‌زنند یا بهتر بگویم دیگر به نگاه دیگران اهمیت نمی‌دهند...! من هم زود باور میشوم، بی پرده حرف میزنم و جای تمام کودکی هایم در توجه های تو لوس میشوم. میچپم بغل مومنت، یا همین لحظه که تو را دارم، دیگر به هیچ گذشته و آینده ای فکر نمی‌کنم. راستش در پیک آخر تو را هم مهربان تر میبینم و دلم می‌خواهد همانجا بمانم تا بمیرم. ولی زنده می‌مانم تا کمی الکل از سرم بپرد. دوباره همه چیز واقعی می‌شود..! دنبال برگه های آ چهار سفید می‌گردم، تا درباره ی چیزهایی که دیدم بنویسم، آخر هم همه اش را در گوشی یادداشت میکنم. انگار تو رفته بودی، یا من مست کرده بودم... #اردلان_امین_جواهری

من همه ی بدی‌ها را فراموش می‌کنم جز اين که : من کلِ وجودم را به تو داده باشم و تو احساس کنی تمام ات برای من زیاد است. متن از داستان : #فرار_به_آلاسکا نویسنده : #اردلان_امین_جواهری

09) Shoshana Michel - A Love Story.mp313.99 MB

عشق یک جا نمی‌ماند، درست مثل گیاهی رونده بزرگ می‌شود، دورت می‌پیچد و هر روز کمتر از روز قبل راضی ات می‌کند. تو نیز مجبوری با آن همراه باشی، تا می‌فهمی برای رسیدن به آن معنویتِ عشق که روح ات را جلا می‌دهد، باید از مرز تن بگذری...! جایی شبیه به تهِ یک دروغ که دستت برای همه رو می‌شود. ولی در قلب تو صدایی است که ثابت می‌کند دروغی جز صداقت وجود ندارد! معنویت از مادیات می‌گذرد، این یک راه یک طرفه خواهد بود، عشق برای پرواز به بدن نیاز دارد و بدن برای ماندن به عشق.. متن از داستان : #برگشتن نویسنده: #اردلان_امین_جواهری

@bikalammosbat_Jacob_Gurevitsch_Mapa_De_Soledad_بیکلام.mp39.70 MB

فکر می‌کنید آدم ها چگونه از هم دور می‌شوند؟ فکر می‌کنید یکی از آنها به کره دیگری سفر می‌کند؟ یا مثلا فاصله باعث دور شدن عشق ها از هم می‌شود؟! نه خیر آقا. آدم ها در نزدیک ترین حالت به هم ، شاید در فاصله ی چند متری، زیر یک سقف، در یک آپارتمان، در یک تخت از هم دور می‌شوند ، دورتر از آنچه فکر کنید...! فرض کنید در کنار هم هستند اما فکر هایشان را به هم نمی‌گویند، ایده های بچگانه ای که دارند را از هم پنهان می‌کنند ، خاطراتشان را جای گفتن برای یگدیگر با خودشان زمزمه می‌کنند. در این اتاق چند متری، فاصله بیشتر از کهکشان راه شیری است آقا و من می‌دانم که این زندگی اسفناک است... باور کنید فاصله یک زن و مرد وقتی دست هم را گرفته اند و نور حلقه ازدواجشان چشمتان را می‌زند، گاهی بیشتر از فاصله ی ما تا عطارد است.... متن از داستان: #به_زودی نویسنده: #اردلان_امین_جواهری

11 - Waterways.mp35.98 MB

هیچ کس یک شبه عوض نمی‌شود، هیچ کس یک شبه تصمیم رفتن نمیگیرد فقط این صدا شبیه صدای مورچه ها اینقدر زیاد است که ما آن را نمی‌شنویم و فقط روزی که کسی عوض شد، یا شبی که کسی رفت این صدا را همانطور که در قلب باور نداریم، با چشم تماشا میکنیم....! متن از داستان : #دختر_اکراینی نویسنده: #اردلان_امین_جواهری

02 Ascent (Day 7).mp35.10 MB

هیچ راهی برای عوض کردن گذشته وجود ندارد به جز یک راه و آن عوض کردن آینده است. مردم حافظه کوتاه مدتی دارند، همه میخواهند در زمان سفر کنند و به گذشته برگردند در حالی که زمان مثل یک دایره است ولی یک دایره یک طرفه، که در آن برای برگشتن به عقب، باید جلو رفت... متن از داستان : #در_جهان_همه_عاشق_میشوند نویسنده: #اردلان_امین_جواهری

Hans_Zimmer_Interstellar_Main_Theme.mp36.60 MB

پرسید چقدر خودت را دوست داری؟ باید میگفتم با خودم رفیقم.. یا مثل فلانی میگفتم مگر می‌شود کسی که این همه سختی کشیده را دوست نداشت؟!.. باید با کمی صبر، در حالی که با لیوان تکیلا در دستم بازی می‌کردم، میگفتم : به اندازه کافی.. یا اول شاتم را می‌نوشیدم و زمانی که هنوز تلخی الکلش گلویم را می سوزاند، به چشمانش خیره میشدم و بعد آرام میگفتم: آنقدری که تورا دوست داشته باشم.. ولی من بدون اینکه به صورت اش نگاه کنم، سؤالش را با سوالی دیگر جواب دادم... مگر می‌شود همزمان عاشق دو نفر بود؟... #اردلان_امین_جواهری

One is Glad to Be of Service CD 1 TRACK 7 (128).mp35.68 MB