ru
Feedback
لال ِـگی

لال ِـگی

Открыть в Telegram

چه که اول، ملال بود.

Больше
327
Подписчики
Нет данных24 часа
-17 дней
-530 дней
Архив постов
الیاس کانتی جایی که یادم نیست کجا نوشته: «هیچکس به اندازه‌ی کافی غمگین نیست، تا جهان جای بهتری باشد.»

در ابتدای شعر «افسوس» خاطرم هست که بورخس نوشته بود: «من بدترین گناهی را که کسی می‌تواند مرتکب شود، انجام داده‌ام: من خوشحال نبوده‌ام...»

برای عین. ممنونم.

You allow, allow, allow, allow, allow Allow me to be what I wanna be Thanks for helping me...

یوگنی یفتوشنکو نوشته است: «دلم می‌خاهد آدمی باشم در هر سرزمینی که می‌خاهم یک زندانی زیر شکنجه در گواتمالا بی‌خانمانی در بیغوله‌های هنگ‌کنگ اسکلتی زنده در بنگلادش درویشی در لهاسا یا سیاه‌پوستی در کیپ‌تاون اما نه شهروندی شریف در سرزمین فرومایگان. دلم می‌خاهد بروم.»

یادم هست که ژرژ باتای جایی نوشته بود :«مردی که خود را میان دیگران می‌یابد، رنج می برد؛ زیرا نمی داند که چرا یکی از این دیگران نیست».

«همه‌ی آن‌هایی که تصور می‌کردند این جنگ به زودی پایان خواهد یافت، دیر زمانی‌ست که در همین جنگ، جان باخته‌اند.» دیدار به قیامت، پی‌یر لومتر

در انجیل متی ۶:۳۴ می‌گوید: «پس در فکر فردا نباشید، زیرا که فردا، فکر خودش را خواهد کرد. رنج هر روز برای همان روز کافیست.»

Kid Wise - Ocean.mp314.22 MB

Repost from لال ِـگی
با دلی مریض از نازکی، زنده ماندم تا بتوانم دوست داشته باشم.

کاش به اندازه‌ی گُلی، ساکت بودم، اما به قدر فاصله‌ای، زخمم. درون پوست این حبابم، جام کم است. فقط حرف‌های خودم را می‌شنوم. وقتی از گرمی هوا، شوری غذا، زیادی صدا حرف می‌زنم؛ آیا فیلی هستم که کفتاری را بلعیده، حنجره‌اش با او یکی شده و گریه می‌کند؟ فیل‌ها وقتی جفتشان می‌میرد، یک گوشه می‌نشینند، آن‌قدر گریه می‌کنند و نمی‌خورند تا از گرسنگی تلف شوند. من بعد مرگ هرگز برای خودم آنقدر مایه نخواهم گذاشت، چه ارزشی دارم؟ وقتی فقط سنگینی لغت در گلوی پیش‌گوهام، موقعی که مرگ در کف کسی می‌بینند. دلیل من هم‌ریگی خون است، دلایل من خونین، اگر به قدر گلدانی شکسته، خالی ام. فشار در من مثل اشک پشت پلک، جمع می‌شود. در خودم جمع می‌شوم. مثل شفیره‌ای که رگ‌بال‌هایش قبل پروانه شدن، بسته‌اند. منتظر ولی ناامید.

When she was home She was a swan When she was out she was a tiger And a tiger in the wild is not tied to anyone.

Repost from لال ِـگی
شبی که لباس توست را کنار بزن با نوک سابیده ساییده رفته، بال‌های پرنده بی پرنده خابیده در درون‌ که تویی. لب می‌گیری به لب، غیظ می‌زند بیرون از مابین، می‌شود ما بین؛ یکی بخاند برات که «جانوری در توست که شلاق را به ابریشم‌ تسلیم بدل می‌کند» و یکی بفرستد این زن را که می‌خاند when she was ill, she was a whale...فکر می‌کنی که چه خوب تو را شناخته‌اند. احساس‌ها هرکدام، یکی حیوان‌اند، بله. من هم ‌حیوان مضاعفم، با اینهمه حس که در سرحدات مانده‌اند. شعفم در جنون و شهوتم در غصه، همه در قله‌ها معلق‌اند با این که جغرافیای خلسه نمی‌دانم. لغات صدتکّه‌پارگی که می‌دانم! من اصلن صدتا حیوانم یک‌جا، یکی دو بال، دویست پرواز مرده‌ام ‌امشب. حیوان هم که مرگ نمی‌فهمد در شب دراز، درد اما چرا، حتا در مرگ.

یاد این شعر از برشت افتادم و ترجمه‌ی دم دستی ازش کردم: مثل کسی که نامه‌ای مهم می‌آورد به پیشخوان بعد از ساعات اداری: پیشخوان دیری‌ست که بسته است. مثل کسی که میخواهد به شهر هشدار سیلی قریب‌الوقوع بدهد، اما به زبانی غریبه صحبت می‌کند. کسی‌ نمی‌فهمدش. مثل گدایی که پنج بار بر در جایی می‌کوبد که چهار بار بهش چیزی داده‌اند: پنجمین باری که گرسنه است. مثل کسی که در انتظار طبیب، خونش از زخم جاری‌ست: خون به رفتن ادامه می‌دهد. همین‌گونه می‌آییم و می‌گوییم که اهریمن کلکمان را کنده است. بار اولی که خبر رسید دوستانمان را دارند سلاخی ‌می‌کنند، ضجه‌ زدیم. بعدش، صد نفر را سلاخی کردند. اما وقتی هزار نفر را به صلابه کشیدند و قصابی‌گری‌شان را پایانی نبود، لحاف سکوتی پهن شد. وقتی شرارت مثل باران می‌بارد، هیچکس فریاد نمی‌زند: «بس کن!» وقتی جنایات انبوه می‌شوند، نادیدنی‌اند، وقتی رنج غیرقابل تحمل می‌شود، ضجه‌ها ناشنیدنی. گریه‌ها هم مثل باران تابستان، فرو می‌آیند.

نشسته‌ام. فکرهایی هست که بهشان می‌پردازم. فکرهایی هست که ازشان می‌گریزم. روی صندلی می‌نشینم آیا با صندلی یکی میشوم اگر چنگ بیاندازم؟ آیا با فرش؟ آیا با سنگ؟ با خاک. «چه فایده در خون من چون به حفره فرو روم؟» (۱) چه توفیر اگر معنی تشبث را نمی‌دانم، اما بلدم. خوب و خیلی. لغت، بی‌معنی است. زبانم را در ازای تنی برای عشق‌بازی، -هدر که نه- وا داده‌ام. جانم را به جای جُویی جوانی. حالا چه غصه به دلم بیفتد از حالم، چه نه، دیگر روی از تشکیل مشکلاتم نمی‌گردم. نمی‌چرخم برای کشف، برای دیدنم در آینه. شما فکر کردید که من فراموش کرده‌ام؟ نه. حافظه است که بی‌معنی‌ست. همه‌چیز را به یاد می‌آورم، تُف. چیزهایی که نیستند. چیزهایی که باید باشند. چیزهایی هست که بهشان فکر می‌کنم. چیزهایی هست که فکرشان فرارم می‌دهد. بی‌قرارم. قر و قمیش خاطره، جایی برای آدم‌ها نگذاشته است. آدم‌هایی که می‌خواهم و نمی‌خواهم ببینم، می‌خواهم و نمی‌خواهم. خواستن، معناست، بارها گفتم. وقتی نگاه می‌کنم، چشم من از شرم سرخ می‌شود. اشتهای من فراوان است، چه کار می‌توانم بکنم حالا که آرزوها تنم را می‌پاشند؟ تعلل. صبر. صبر. «مَن لَم يُنجِهِ اَلصَّبرُ أَهلَكَهُ اَلجَزَع.» (۲) هَلا، عزیزم! که از پای درآمده ام، تمام. ۱. مزامیر، ۳۰:۹ ۲. حکمت ۱۸۹ نهج‌البلاغه، «کسی که صبر او را نجات ندهد، بی‌تابی او را از پای در می‌آورد.»

Repost from لال ِـگی
Things and A Man Asleep by Georges Perec

Repost from لال ِـگی
Un Homme Qui Dort, directed by Bernard Queysanne and Georges Perec, 1974
Un Homme Qui Dort, directed by Bernard Queysanne and Georges Perec, 1974

Repost from لال ِـگی
Solaris, Directed by Andrei Tarkovsky, 1972
+2
Solaris, Directed by Andrei Tarkovsky, 1972

خودکشی کیومرث پوراحمد من را یاد نوشته‌ای انداخت از دیوید فاستر والاس. می‌گوید که نبایستی درمورد کسی که از بالای ساختمان درحال آتش خودش را پرت می‌کند پایین، اشتباه قضاوت کرد. وحشت آنها از سقوط از جایی بلند، مثل هرکس دیگری که بر بلندایی بایستد، عظیم است و ثابت. اما در این‌حال، ترس از شعله‌ها، مخصوصا نزدیک‌تر که بشوند، بزرگ‌تر است. پس این‌طور نیست که کسی سقوط را بخواهد، بلکه این‌همه، به خاطر ترس از آتش است. مرگ با سقوط، اینجا، کمی کمتر دهشتناک از جزغاله شدن است. با این حال باز هم کسانی که پایین ساختمان ایستاده‌اند و می‌گویند: «نکن! نپر!» این ترس عمیق‌تر را نمی‌فهمند. البته همین‌طور فکر می‌کنم به حرف امیل چوران: «نمی‌ارزد که برای کشتن خودت، به دردسر بیفتی، چون هروقت هم که خودت را بکشی، دیر است.»

راهروها به شکلی یا شکلی دیگر به کابوس‌هایم برمی‌گردند، چون مدام در راه رسیدن به خانه‌ام. خانه‌ام هربار فرق می‌کند و خانواده‌ام. دیشب مردی بود که با هرپله عوض می‌شد و پدر من بود. پشت در آخر منتظر شدیم. از بدنم خارج شدم و بچه‌ای شدم پشت در، با لباس زمستانی. در زدم. از راهرو نگاه کردم که در زدم. مادری باز کرد که دقیق‌تر، مردی بود. از درون خانه دیدم که بچه ترسید و افتاد. از راهرو دیدم که مرد چرخید و خندید. دیگر پدری نبود و مادر، مادری نبود. مردی کریه بود که برگشت و من را که مادری بودم در خانه، ترساند. مرد که به سمت راه‌پله خندان دوید، صدایی گفت :«احمقی»، با این کلمه یا کلمه‌ای دیگر. فرقی نداشت چون هرچه میگفت، من احمقی بودم؛ هرکه هرچه می‌گفت. «زن‌ها مرده‌اند.». جیغ زدم در راهرو، در تخت. هرجا دوبار. چشم‌هایم را باز کردم و در سیاهی مثل همیشه حس کردم که دارم از دست می‌روم. قلبم مثل توپ شیطونک به دنده‌هام می‌کوبید. خواستم عین. را صدا بزنم. زدم، بعد فهمیدم که در گلو. دست‌هایم مثل لاشه‌ی حیوانات دیرْ مرده و سربی، منجمد و سنگین بودند. دست به پشت عین. زدم چندبار. بعد فهمیدم از لمس فرشته‌ای نازک‌تر است. خدایا چه کار کنم؟ به زوری اندازه‌ی نصف سال‌های عمرم صدام را بلندتر کردم: «کا-کابوس...» صدا به گوش خودم هم جز وز‌وز مگسی نبود. عین. -احتمالا اتفاقی- چرخید و بغلم کرد. اگر صورتم خشک نشده بود گریه می‌کردم. در بغلش چرخیدم، رو به در. در باز شد، نگاه کردم. مادری نبود و من، دیگر زنی مرده بودم.