2 163
Подписчики
-324 часа
-77 дней
-3130 день
Архив постов
2 163
هر صبح
یک جام سلام
از لبهای سرخ تو کافیست
تا سرمست شوند
لحظههای من...♡ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ♥️
https://t.me/ghalbyakhi735
2 163
جای ساعت
صدای تو هر صبح
بیدارم میکند
هراسی از چرخش عقربهها نیست
بگذار صدای تو
مدام زنگ بزند...♡ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ♥️
https://t.me/ghalbyakhi735
2 163
➰
ناز دانه ام...
دوسـت داشـتَنت يه اتّفـاق بـود كه
بی خَبــر آمـد،
و تَمــام حُفــره هاى ⧼قَلــ ــبَم⧽ را پُر كـرد🌼🧡
صبحت_بخیر_جان_دلم ♡ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ♥️
https://t.me/ghalbyakhi735
2 163
صبح شروعِ عاشقیست
پس عاشقانه شروع میکنیم
صبحِ دوست داشتنت را
که وجودت
شب و روزم را بخیر میکند.♡ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ♥️
https://t.me/ghalbyakhi735
2 163
علی الطلوع
آغوش شعرهایم لبیک گوی دعوت توست
خورشید موهایت را شانه بزن
تا لطافت تنات را استشمام کنم
و با ناز نگاهت
گرمای وجودت را
به آغوش بکشم...♡ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ♥️
https://t.me/ghalbyakhi735
2 163
من دلتنگ روزایے ام کـہ
خنـدہ هام واقعے بود...
#قلب یخیꦿᬉ⚘꙰𝄠-⃝🩸
𝑱𝒐𝒊𝒏 ☞︎︎︎ ✨⍟https://t.me/ghalbyakhi735 ⍟👑
2 163
♠ دکلمـــــه ♠
اولویت اولَم بود،
و من شده بودم انتخاب آخرش؛
من
تمامِ روز مشغول بودم به از نو ساختنِ خرابه های رابطه مان،
ساعت ها وقت میگذاشتم
تا همه چیز بینمان مرتب بماند و بی نقص؛
او اما مرا نگه میداشت برای آخر شبش،
که اگر خوابش نمیگرفت
که اگر حوصله ام را داشت،
که اگر
انتخابی غیرِ من نداشت
نوبت به من میرسید؛
هرازگاهی چیزی را بهانه میکردم تا توجهش را جلب کند،
او اما با حجمی از بیخیالی
تک تکِ بهانه هایم را با دلایل منطقی اش زیرِ پا له میکرد؛
از یک جایی به بعد
عادی ترین اتفاقِ زندگی اش شده بودم،
که اگر حوصله ام را داشت
کمی از احساسَش را خرجَم میکرد و میرفت؛
روز مره ای شده بودم برای ساعاتِ بیکارَش
که اگر سرِحال بود
جوابم را با چند کلمه ی معمولی میداد؛
از یک روز به بعد اما،
درست
از روزی که کمرنگ ترین اتفاقِ زندگی اش شدم
سراغش را نگرفتم،
"اوی قصه" هم هیچوقت،
یک روز حتی،
جای خالی ام را کنارش احساس نکرد؛
"من اما برایش اضافی بودم"
اضافه ای که با رفتنش آب هم از آب تکان نخورد؛
#محمد_ارجمند
#قلب یخیꦿᬉ⚘꙰𝄠-⃝🩸
𝑱𝒐𝒊𝒏 ☞︎︎︎ ✨⍟https://t.me/ghalbyakhi735 ⍟👑
2 163
تو را میخواهم
برای پنجاه سالگی، شصت سالگی، هفتاد سالگی.
تو را میخواهم برای خانهای که تنهاییم.
تو را میخواهم برای چای عصرانه،
تلفنهایی که میزنند و جواب نمیدهیم.
🪓💊تو را میخواهم برای تنهایی.
⛈تو را میخواهم وقتی باران است،
برای راهپیمایی آهستهی دوتایی،
نیمکتهای سراسر پارکهای شهر،
برای پنجرهی بسته
و وقتی سرما بیداد میکند.
تو را میخواهم
برای پرسهزدنهای شب عيد،
نشانكردن يك جفت ماهیقرمز.
تو را میخواهم
🌞برای صبح؛
🌕برای ظهر؛
🌙برای شب؛
برای همهی عمر...
🫧🫧🫧🔗🩵💛🧡
https://t.me/ghalbyakhi735
2 163
یکی از بهترین احساسات دنیا وقتیه که
کسی رو که دوستش دارین بغل کنید
و اون تورو محکم تر بغل کنه
🫂
https://t.me/ghalbyakhi735
2 163
دکترم حال مرا دید و چنین نسخه نوشت؛
اندکی شانه، کمی بوسه، شبی هم آغوش...
🪂🪂🎗
https://t.me/ghalbyakhi735
2 163
برای عاشق شدن
باید کسی را انتخاب کنی
که همیشه به تو
شبیه به یک معجزه
نگاه کند.♡ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ♥️
https://t.me/ghalbyakhi735
2 163
آدم هیچ وقت نمیتونه
کسی که دوستش داره رو فراموش کنه!
نهایتاً دیگه حرفی دربارش نمیزنه...♡ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ♥️
https://t.me/ghalbyakhi735
2 163
چشمانِ خیس ات را میبوسم
نازنین دلواپسِ آینده نباش
این "شب ها" میگذرد
و میرسد روزی که در
آغوش هم از سَرِ شوق
گریه سر میدهیم...
#علی_سلطانی
https://t.me/ghalbyakhi735
2 163
تو عاشقانه ترین ماجرای
عمر منی :)♡ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ♥️
https://t.me/ghalbyakhi735
2 163
2 163
تُـــ♾ــو...
بودنِت انقَد قَشـنگه که ↡ قُــــربونِ هَر لَحظه بودنِت کنارَم برَم... ♡ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ♥️
.
https://t.me/ghalbyakhi735
2 163
" به تو صد جان که باب دلمی
مثل باران ،،
بَر تَن سبز بهار
مثل شبنم
به نفَس های حریر گل سُرخ
مثل یک عصر دلاویز در آغوش نگار
مثل دیدارِ دو یار
آری ای عشق تو باب دلمی
عصر بخیر زندگیم ♡ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤഽ♥️
https://t.me/ghalbyakhi735
2 163
" 💔بوقت مرگم💔 "
امشب دوباره بی کس و ویرانم، نمیدانم چرا
عزرائیل دریده است تمام گریبان،نمیدانم چرا
غم زده بر این جسم بی جانم، نمیدانم چرا
تنها وخستهام، ازخود گریزانم، نمیدانم چرا
همچو برگی جدا بدست طوفانم، نمیدانم چرا
باد گویی ریشهام خشکانده است، نمیدانم چرا
روزگاری در سرم هوای جنگل بود و حال
درختی پیرم، که مانده دربیابانم،نمیدانم چرا
من که خود روزگاری برکه ی باران بودهام ، حال
اینچنین تشنه ی یک قطره بارانم، نمیدانم چرا
سهم من از این زندگی، جز درد و ناکامی نبود
خود نیز دلیلش را نمیدانم ، به قرآنم نمیدانم نمیدانم چرا
گرچه تو روح مرا درهم شکستی،بی وفا باز هم
همچنان با تو هستم با تو میمانم، نمیدانم چرا
عشق با اینکه کمی سرخوش و سهل انگار است
وقتی یادآوری چون خاطرهها، هوشیار است
گریه های سر خود خوب به من فهمانده است
بدترین قسمت این دل سوختگی، انکار است
تا خداحافظیش هیچ نمیدانستم از حالم
زندگی بیشتر از مرگ مصیبت وار است
بهترین شاهدم از حالت بیرحمی عشق
قرص خوابیست که از گریه ی من بیدار است
خون من گردن عشق است حلالش مکنید
اولیای دم من بع خدا ، خودکار است
باخت هرجا که به دست کسی انگشتر داد
بیگمان قسمت انگشت کسی سیگار است
فکر کن قهوه بنوشی ته فالت باشد
بعد از این، دیدن او فرض محالت باشد
از خدا ساده بپرسی ، که تو اصلاً هستی
گریه ات باعث تکرار سوءال ات باشد
چمدان پر بکنی ، خاطرهها را ببری
عکسهایش همه ی عمر طوق وبالت باشد
روز و شب قصه ببافی که تو را میخواهد
باز پیچیدهترین شکل محالت باشد
توی تنهایی خود ، فکر مسکن باشی
قرص اعصاب فقط چاره ی کارت باشد
فکر مارا نکن ای عشق، هرچند که نیستی
من که رفتم بدرک،تو خدا پشت وپناهت باشد
ای که از کوچه ی معشوقه ی ما میگذری
قسمت ما نشد این عشق ، حلالت باشد
ثمر ما که از تلخی این روزگار ، غم بوده
آرزو میکنمت بعداز مردن من،یار کنارت باشد
به وقت مردنم ،نکند زبانم لال گریه و زاری کنی
منم که همچنان درفکر توام، تو چه باکت باشد.
به قلم : ✒️ پژمان _نادری
https://t.me/ghalbyakhi735
