SevenHells
Открыть в Telegram
468
Подписчики
Нет данных24 часа
-27 дней
-730 дней
Архив постов
468
نوشته از دغدغههاتون بنویسید. هرچی فکر میکنم نمیفهمم دغدغهٔ کوفتیم تو این چرخش دوران چیه! جز راحتی خودم هیچی واسهم مهم نیست. :)))
468
داریم دونه دونه لذتهای کوچولوی خانوادهٔ کوچولوی خودمونو میسازیم. لذتهایی که فقط مال خودمونه و از هیچکس به ارث نبردیم. پاستا و خورش بامیه و حلوای هویج و کدوحلوایی پخته و پای کدوحلوایی و شیرکاکائوی نصفه شبی تا اینجا لذتهای دوتاییمونه. وقتی به این یکی لذتام نگاه میکنم کیف میکنم. چون مال خود خود خودمونه. خودمون کشفش کردیم، خودمون انجامش دادیم و خودمون روتینش کردیم. خوشگله، چون مارو واقعا یه خانوادهٔ کوچولوی جدا میکنه. این حس جدایی واقعا برام شیرینه. یه صدایی توی گوشم میگه: «داری زندگیتو میسازی.» و من دل تو دلم نیست پاییز بشه و دوباره پای کدوحلوایی درست کنم!
468
جدیدا وقتی کسی میگه میرم کربلا، توضیح نمیدم که با توجه به اعتقادات خودت، قلبت هم اونجا باشه کافیه. فقط میگم التماس دعا. اونا هم وقتی من چیزی میگم میگن موفق باشی. واضحه که آدما همونقد که من حوصلهشونو ندارم، حوصلهٔ منو ندارن. اونجایی زشته که بد بقیه رو بخوان. بقیهشو رها میکنم بره.
468
تمرینای ترجمهم یه جوریه یکی ندونه فکر میکنه کلمهها رو جای مغزم از آشغالی درمیارم. چه اعتماد به نفسی هم داشتم میخواستم داستان کوتاه ترجمه کنم. :)))))))))))
468
امروز فهمیدم دیگه خشم نوجوونیم روی عشقم به پدر و مادرم سایه نمیندازه. امروز، روزیه که از ته دلم بخشیدمشون، برای همهٔ اشتباهاشون، همهٔ روزایی که سرم داد زدن و برای همهٔ روزایی که توی رختخواب نگران من پشت سرم پچپچ میکردن. الان که دارم با گریه اینا رو مینویسم میفهمم که پدر و مادرم چقدر مثل خودم کوچولوان. میفهمم اونا هم یه نسخهٔ پیرتر از سرگردونی منو دارن. میفهمم چقدر وقتی نمیدونستن با من چیکار کنن احساس درموندگی میکردن. میفهمم چقدر با تمام احساساتشون برای آیندهٔ من نگران بودن. میفهمم چقدر دوستم داشتن و زبون محبتشون از بچگی تکهپاره شده بوده. من امروز با تمام وجودم میفهمم اونا هم زیر دست یه پدر و مادر کوچولوی دیگه بزرگ شدن و خیلی از کاراشون حاصل اشتباه بقیه و خودشون بوده. چیزایی که شاید ازش پشیمونن ولی فکر میکنن دیگه ابراز پشیمونی براشون فایده نداره. و من بخشیدمشون، چه ابراز پشیمونی بکنن، چه نکنن. امروز روزیه که پدر و مادرم رو بخشیدم... جملهای که فکر میکردم هیچوقت نمیگمش!
468
از وقتی یکی از ممبرا اینو برام تو ناشناس فرستاده نتونستم از ذهنم بیرونش کنم. روزی حداقل یک بار غرق زیبایی این قطعه میشم. واقعا سلیقهٔ موسیقیتون 💋🤌
@Se7enHells
468
قبل انبه و هلو و هندونه هم کلاغ درخت جلوی خونمون پادشاه قلب منه. دوسش دارم خیلی خوشگله.
468
من بیدار شدن این ساعت شب رو به همهٔ ساعت خوابهای دنیا ترجیح میدم. همهچیز ساکت، تاریک، آمادهٔ ورود صدای زندگی. نه همسایه صداش در میاد نه وانتی نه کارگرای ساختمون. یه چند ساعتی مال خودمه. همهش مال خودمه تا وقتی صبح بشه و مثل بقیهٔ آدما برم پی زندگیم. انگار من ساعت استراحتمو قبل از کارام نیاز دارم، برای اینکه کنار بیام با زنده بودن، زندگی، با کارام، بعدم برنامهمو مشخص کنم و آمادهٔ به دوش کشیدن زندگی بشم. این ساعت شب بیدار شدن، یه راه فراره. یه تیکه از شبانهروز که بهنظر میاد بقیه گمش کردن. خلاصه که صبح! بخیر.
468
بهش گفتم امروز روز نظافته. دور شدن از کثافته.
ترجمهش اینه که قراره هشت ساعت کوزتوار خونه رو تمیز کنیم. تازگیا کپی آدمبزرگا شدم. حتی میفهمم مامانم دم عیدی چه ویری میافتاد بهش. :)))
468
انتظار یک روز منو از پا درمیاره. دیگه جونی نمونده برام و هنوز حالاحالاها باید منتظر باشم.
468
حوصلهم یه جوریه که فرهنگ لغتو برداشتم ورق میزنم ببینم کلمه خوشگل چی داره و حوصله هیچ چیز دیگهایو ندارم. :))))))))
