ru
Feedback
SevenHells

SevenHells

Открыть в Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

Больше
484
Подписчики
Нет данных24 часа
-37 дней
-1330 день
Архив постов
عباس معروفی هم رفت! بابابزرگام دونه دونه می‌رن. :( خدا سایهٔ سروش حبیبی رو روی سرم نگه داره. :(

دلم یه تپه شیرینی می‌خواد. یه تپهههه.

این رو هم بخونید، حتی اگر علاقه به داستان کوتاه ندارید. کوتاه و خوشخوانه و وقتتون رو نمی‌گیره؛ با این حال پر از هیجانه.
این رو هم بخونید، حتی اگر علاقه به داستان کوتاه ندارید. کوتاه و خوشخوانه و وقتتون رو نمی‌گیره؛ با این حال پر از هیجانه.

اگر فیدی‌پلاس دارید گاهی اوقات به این کتاب یه سری بزنید و یه صفحه‌ای بخونید. خالی از لطف نیست. همهٔ غزل‌ها رو با توجه به دانش
اگر فیدی‌پلاس دارید گاهی اوقات به این کتاب یه سری بزنید و یه صفحه‌ای بخونید. خالی از لطف نیست. همهٔ غزل‌ها رو با توجه به دانش ادبیاتی معاصر انتخاب کردن و خوندنش راحته.

بهش گفتم اینقدر دوستت دارم که نمی‌دونم چیکار کنم. گفت بیا لپتو بچسبون به لپم. بعد پنج دیقه پرسید آروم شدی؟ گفتم آره محبتمو دریافت کردی؟ گفت آره. الان دیگه با تماس لپی بهش می‌گم دوستت دارم. :)))

بچهٔ همسایه‌مون از دوازده ساعتی که بیداره به‌خدا شیش ساعتشو داره عر می‌زنه، شیش ساعتشو کارتون می‌بینه. مامان بی‌خاصیت و بابای بی‌خاصیت‌ترشم فکر می‌کنن بچه‌بزرگ‌کردن یعنی همین که مطرب شخصی دربار توله‌سگ باشی؛ حتی دلقک خوبی‌ام نیستن! اگه حال نداشتن دلقک باشن به گریه‌ش هم اهمیت نمی‌دن. مامانه هم هر روز اعصابش ضعیف‌تر می‌شه و فحشای بدتری نثار بچهٔ گریون و تخم‌سگش می‌کنه، بچه‌هه هم هر روز کرمای بیشتری می‌ریزه و بیشتر می‌ره روی اعصاب ننه‌ش. واقعا حالم از این دینامیک مریضشون به‌هم می‌خوره و کاری هم نمی‌تونم بکنم. :///

بچه بودم عجب چقد خل و چلی بودم. یادمه جشن تکلیف تو کتم نمی‌رفت، حروم بودن بی‌حجابی و دست ندادن و نامحرم و اینا هم تو کتم نمی‌رفت. روسری نصفه می‌پوشیدم می‌رفتم با دامادمون آستین می‌دادم: آستینشو می‌گرفتم تکون می‌دادم. بعد با لبخندی به گشادی لبخند شیطان رجیم برمی‌گشتم تو خونه انگار الان سر مامان بابامو هیچی، سر خدا رو هم شیره مالیدم. خب که چی بشه زن؟ :))))))))

کلمهٔ خوشگل؟ کوه‌پیکر!

اینو خوندم و یک دفعه سر شدم. اشتیاق نوشتن دارم ولی متاسفانه از چیزی به اندازهٔ کافی تعجب نمی‌کنم...🚶

هفته‌ی پیش داشتم می‌رفتم آن سر شهر بابت یک کار بیخود. موقع رانندگی پادکست گوش می‌دادم. کدام پادکست؟ کتابگرد. مهمان‌شان کی بود؟ آقای مرادی کرمانی. چی می‌گفتند؟ از کتاب و نوشتن و خمره و مجید و بی‌بی و الخ حرف زدند. یک جایی وسط حرف‌هایشان آقای کرمانی گفت که دو سال است که دیگر نمی‌نویسد. دلیلش چی بود؟ من که نعل به نعل یادم نیست چه گفت اما خلاصه‌اش این بود که نمی‌نویسد چون دیگر هیچ چیزی در جهان نیست که او را متعجب کند. گفت که نویسنده باید از یک چیزی تعجب کند تا بتواند آن را بنویسد. این حرف از آن دسته حرف‌ها بود که یکهو چراغ یک اتاق تاریک را در مغزم روشن کرد. از آن اتاق‌های تاریکی که همیشه آن‌جا بوده اما من ازش بی‌خبر بوده‌ام. آقا هوشنگ با یک جمله چراغ‌مان را روشن کرد. مغز تعمیم‌گرِ من یاد «دار رابینسون» افتاد. کی هست؟ یک بدل‌کار هالیوودی بود که گمان کنم سر یکی از همین بدل‌کاری‌هایش جدی جدی مرد. یک بار ازش پرسیدند که تو این همه کار خطرناک می‌کنی، نمی‌ترسی؟ جواب داد که هر بار می‌ترسم و بابت همین ترسش هم هست که عاشق این کار هستم. گفت آن روزی که دیگر نترسد، بدل‌کاری را می‌گذارد کنار. یا یک چیزی شبیه به این. حالا این را گذاشتم کنار حرف‌های هوشنگ جان. گمان کردم که حرف حساب دو نفرشان یکی است. اگر هم که نیست که هیچ. دیگر چه؟عشق. پای عشق را هم وسط کشید این مغز تعمیم‌گرِ من. پیرو حرف هوشنگ و رابینسون، آدم تا روزی دچار است که مرادِ دلش او را متعجب کند. لابد تا روزی که از توی کلاه‌اش، خرگوشِ سفیدِ نادیده‌ای را بکشد بیرون. یا تا روزی که از تصور نبودنش خوف کند. تا روزی که خوف یا تعجب آدم را شگفت‌زده کند. بعد از آن آدم تبدیل می‌شود که یک بدل‌کار بازنشسته که از چیزی دیگر نمی‌ترسد. خوفناک‌ترین حالت ممکن همین است که آدم دیگر از چیزی نترسد تا تعجب نکند. کجای ماجرا ترسناک است؟ همین که آدم ببیند که می‌توانید زیر دریای سکون نفس بکشد. باز تعمیمش بدهیم به ظلم. لابد مظلوم تا جایی تقلا می‌کند به نجات که درد و ترس را تجربه کند. تا جایی که از عمق قساوت ظالم متعجب شود. آنجاست که شورش می‌کند و امید دارد به تغییر. لابد ظالم بابت بقای خودش باید ابتکار عمل را بگیرد به دستش. باید آن‌قدر ظلمش را مثل یک رودخانه‌ی گل‌آلود، آرام جاری کند توی دل‌ها، که عادی شود. تا جایی که هیچ ظلمی دیگر آدم را متعجب نکند. مثل دستی که زیرِ تن صاحبِ به خواب رفته‌اش بی‌حس شده باشد و دیگر هیچ میخ و سیخی اذیتش نکند. قرار نبود این‌قدر دراماتیکش کنم. می‌خواستم کل ماجرا را برای خودم به یادگار در دو خط بنویسم که اگر روزی روزگاری چهار نفر قلچماق افتادند دنبالم و من را ته یک کوچه بن‌بست گرفتار کردند، اول آسمان را نگاه کنم و ببینم هنوز با دیدن ابر و رنگین‌کمان متعجب می‌شوم یا نه. اگر شدم که بروم توی سینه‌ی آن قلچماق‌های الدنگ. اما اگر متعجب نشدم، دست‌هام را بزنم به دیوار و توکل کنم به خدا. چرا که دیگر چیزی برای باختن ندارم. ببین یک جمله‌ی هوشنگ‌جان ما را تا کجا کشاند. #فهیم_عطار @fahimattar

حالا من تازه قهوه دوستم دارم. ولی تپش قلب می‌گیرم و برای همین دوست ندارم. خب مثلا تیکه انداخت که چی؟ برتری‌شو ثابت کنه؟ هرجورم حساب می‌کنم فقط داشتیم تبادل نظر می‌کردیم. :/

می‌دونید من از آدمای خیلی کنایه‌زن بدم میاد. اون روز سر کلاس استادمون گفت من قهوه دوست ندارم منم گفتم عه منم قهوه اذیتم می‌کنه، دوست ندارم. یهو یکی که دو ساعت داشت از قهوه و مزایاش تعریف می‌کرد تیکه انداخت که هورا چه تفاهمی. انگار مثلا امثال خودش خشتک مارو جر نمی‌دن که چطور ممکنه هر روز قهوه نخوریییی، قهوه زندگیهههه. 😒

ینی نه‌تنها دلبرشو می‌بره بالا، ما گدا گشنه‌های بدبختم خاک می‌کنه می‌گه شماها که دلبرتون مثل مال من نیست آدمم نیستین.

حضرت سعدی این‌شکلی تعریف می‌کنه: من دگر میل به صحرا و تماشا نکنم که گلی همچو رخ تو به همه بستان نیست. ای پری‌رویِ ملک‌صورتِ زیباسیرت هر که با مثل تو انسش نبوَد انسان نیست

از دیشب انگار گَرد خواب پاشیدن تو هوا. یه دوازده شونزده ساعتی خوابیدم و هنوزززز خوابم میاد! 🤨

کتابام رسید. به مترجم و ویراستار آیندهٔ نزدیک سلام کنید. تا اینجایید بگم سفارشم می‌پذیرم. 😎

فردا اولین کتابای مرجعی که توی عمرم خریدم می‌رسه دستم و از هیجان نمی‌دونم چیکار کنم. دومین قدم مهم برای حرفه‌ای شدنم! 🥲❤️

بچه‌ها دکترم فاطمه صالحه. اینم مطبش: https://www.darmankade.com/doctor/428/ اصلا هم خسیسی نمی‌کنم. به همهٔ عالم و آدم معرفیش کنید. آدم خوبو باید بالا سر برد. برای رزرو وقت زنگ بزنید بهتره. ویزیتش هم تا الان که من رفتم کارت به کارتی بوده. جلسهٔ اول وقت بذارید و علائمتون رو درست و کامل براش گزارش بدید، حتی به قیمت فقیر شدنتون :)))). به من خیلی کمک کرد. حاضرم دستشو ببوسم. امیدوارم به شما هم کمک کنه. ❤️

می‌خوام برم دست دکترمو ببوسم. از ته کثافت مغزم دارم میام بیرون و خیلی چیزها رو برای اولین بار دارم حس می‌کنم. من تا یک ماه پیش نمی‌دونستم آدم می‌تونه سیر منطقی فکرشو بیشتر از دو دقیقه نگه داره. نمی‌دونستم می‌شه به غریبه‌ها بدون پشیمونی سلام کرد. نمی‌دونستم می‌شه تلفنی راحت صحبت کرد. کلی از این نمی‌دونستم‌ها که اگه لیستشون کنم باید تا فردا بخونید. و همهٔ اینا توی یک ماه! کسی چه می‌دونه؟ شاید اگه ادامه بدم از آدمی که هستم هم خوشم بیاد!