ru
Feedback
3imar سیمار

3imar سیمار

Открыть в Telegram
547
Подписчики
Нет данных24 часа
+27 дней
Нет данных30 день
Архив постов

... آیا ایران و آمریکا توافق می کنند ؟ حکایتی تعریف کنم : در زمان اشغال هند توسط بریتانیا، روزی افسر انگلیسی بدون هیچ دلیلی سیلی محکمی به یک شهروند هندی زد. شهروند ساده هندی چنان با مشت به روی افسر بریتانیایی زد که او از اثر شدت ضربه وارده به زمین افتاد. افسر بریتانیایی از این عکس العمل هندی وحشت زده و خشمگین شده بود؛ ولی چون تنها بود چیزی نگفت و بطرف مقر سربازان بریتانیایی رفت تا با گرفتن نیرو برگردد و جواب مرد هندی را بدهد که جرات کرده به افسر امپراطوری سیلی بزند که آفتاب در قلمرو آن غروب نمی کند.. پیش ژنرال انگلیسی رفت و از او خواست تا سرباز به او بدهد تا برگردد و جواب این بی ادبی را به هندی دهد. اما ژنرال انگلیسی بدون این که جواب او را بدهد، او را به اتاقی برد که در آن پول نگهداری میشد و گفت: ۵۰۰۰۰ روپیه بردار و برو نزد آن هندی و در مقابل کاری که انجام دادی به او بده و معذرت بخواه!افسر با شنیدن این حرف معترضانه گفت: هندی بدبخت به یک افسر ملکه سیلی زده است و این یعنی بی احترامی به امپراطوری انگلیس، ولی شما بجای مجازات به من می گویید به او پول بدهم و عذر بخواهم؟! ژنرال با خشم گفت: این یک دستور است، باید بدون چون و چرا اجرا کنی. افسر به ناچار پول را به مرد هندی داد و عذر خواست. هندی پذیرفت و با خوشحالی تمام پول را از او گرفت و یادش رفت که او حق داشته اشغالگر وطنش را بزند! پنجاه هزار روپیه آن زمان پول هنگفتی بود و او با آن خانه خرید و با بقیه اش چندین ریکشا (وسیله ی حمل و نقل درون شهری در هندوستان) گرفت و با استخدام چند راننده آن ها را به کرایه داد… روزگار گذشت و وضع زندگی او بهتر شد تا این که به یکی از تجار در شهر خود تبدیل شد. او فراموش کرده بود که با گرفتن پول از کرامتش گذشته ولی انگلیسی ها آن سیلی او را فراموش نکرده بودند. روزی ژنرال انگلیسی، افسرِی را که از هندی سیلی خورده بود فراخواند و به او گفت: آیا آن هندی را که به تو سیلی زده بود به یاد داری؟ افسر پاسخ داد: بلی چگونه می توانم او را فراموش کنم. ژنرال گفت: حال وقتش است که بروی و انتقام آن سیلی را ازش بگیری، ولی او را در حالی با سیلی بزن که مردم در دور و برش جمع باشند. افسر گفت: آن روز که هیچ کسی نداشت مرا از زدن او بازداشتی حال که صاحب جاه و جلال و خدمه شده است می گویی برو او را بزن؟ می ترسم افرادش مرا بکشند. ژنرال گفت: خاطرت جمع باشد، نمی کشند، فقط برو و آن چه را که گفتم انجام بده و برگرد. وقتی افسر انگلیسی داخل خانه هندی شد او را در میان جمع کثیری از مردم یافت در حالی که خادمان و محافظانش او را احاطه کرده بودند، بدون مقدمه بطرف او رفت و با سیلی چنان محکم به رویش کوبید که بر زمین افتاد، افسر ایستاده بود تا عکس العمل او را ببیند ولی هندی بدون هیچ عکس العملی از جایش هم بلند نشد و به طرف انگلیسی حتی چشم بالا نکرد! افسر از تعجب دهنش باز مانده بود ولی خوشحال از گرفتن انتقام نزد ژنرال خود برگشت. ژنرال به افسرش گفت : خیلی خوشحال به نظر می آیی و فکر میکنم متعجب شدی. افسر پاسخ داد: بلی برای بار اول که او را با سیلی زدم او از من محکم تر بر رویم کوبید در حالی که فقیر بود. ولی امروز که او صاحب جاه و جلال و خدمه است حتی پاسخ سیلی ام را با حرف هم نداد، این مرا به تعجب واداشته است. ژنرال در پاسخ افسرش گفت: دفعه اول او چیزی برای از دست دادن نداشت و دفاع کرد. ولی دفعه دوم، او صاحب رفاه شده بود، برای همین از آن نتوانست دفاع کند «چون می ترسید که مصالح و منافع خود را از دست بدهد». #حکایت @simar50

✍️ مهدی تدینی 🖊 «فقری که با پول درمان نمی‌شود» «فقر» فقط آن چیزی نیست که ما بر حسب کیفیت‌های عینی و ملموس می‌شناسیم. فقری وجود دارد که از فقر «عینی» خطرناک‌تر و جامعه‌سوزتر است و آن فقرِ «ذهنی» است. فقر عینی را می‌شناسیم و حتی هر کودکی می‌تواند تمایز آدم فقیر، زندگی و مناسبات فقیرانه را درک کند. زندگی ملزوماتی دارد: سرپناه، خوراک، پوشاک و هر آنچه از ضروریات بقاست، از جمله بهداشت و درمان، و سپس هر آنچه از ضروریات زیست آبرومندانه در یک جامعه است، مانند آموزش و پرورش. کسی که از تأمین این نیازها بی‌بهره باشد، فقیر است. اما این نیازها شمارش‌پذیر و محاسبه‌شدنی است و می‌توان با کمی خطای احتمالی «خط فقر» را شناسایی کرد که معیاری عینی و ریاضیاتی است. همه کم‌وبیش پیامدهای اجتماعی این نوع فقر را می‌دانند و صحبت از آن تکرار بدیهیات است. اما آنچه اغلب از آن غافلیم و به گمانم درد فزایندۀ جامعۀ ماست، «فقر ذهنی» است (که گاه از آن با تعبیر «احساس فقر» هم نام می‌برند که به گمانم تعبیر نارسایی است و قضیه بسیار فراتر از «احساس» است.) تمایز اصلی میان «فقر عینی» و «فقر ذهنی» این است که فقر عینی را می‌توان رفع کرد، چه‌بسا به سادگی. اگر فردی فقیر به نیازمندی‌های اساسی خود دست یابد، دیگر فقیر نیست. اما فقر ذهنی را شاید به هیچ عنوان نتوان از میان بُرد، زیرا ریشه‌های روان‌شناختی عمیقی دارد که با اندوختن مادیات از میان نمی‌رود. کسی که خانه ندارد، سفره‌اش خالی یا نیمه‌خالی است، لباس مندرس می‌پوشد و از تأمین هزینه‌های ضروری زندگی امروزی عاجر است، فقیر است؛ اما وقتی درآمد مناسبی پیدا کند، خانه‌اش تأمین شود و مصرف کالری روزانه و تنوع غذایی‌اش بالا رود، از «فقر عینی» بیرون می‌آید. ولی ممکن است کسی پیشاپیش همۀ این‌ها را ــ حتی بیشتر از آنچه برشمردم ــ داشته باشد و همچنان دچار فقر ذهنی باشد (یا به تعبیر دیگر، احساس فقر کند). این فقر ذهنی ارضا نمی‌شود، با فرد و درون فرد بزرگ می‌شود. هر چه فرد تلاش می‌کند و موفقیت‌های مالی به دست می‌آورد، باز هست و به میلی ارضاناشدنی بدل می‌شود. تأثیری که فقر ذهنی در زوال جامعه و نظام‌ها و پایبست‌های اخلاقی آن دارد، بسیار بیشتر از فقر عینی است. فقر ذهنی فرد را به ماشین بی‌احساس پول‌درآوردن تبدیل می‌کند که هر روز با قلاب از خانه بیرون می‌زند تا ماهی بزرگ‌تری صید کند و حتی صید نهنگ هم طمع ذهنی‌اش را ارضا نمی‌کند. بحث در این باره که این فقر ذهنی از کجا می‌آید، برای چه برهه‌هایی از تاریخ اجتماعی است و ویژگی چه جوامع و فرهنگ‌هایی است، مفصل است. در چنین نوشتۀ کوتاهی به دو عامل اساسی می‌توان اشاره کرد که در جامعۀ ایرانی امروزی باعث شیوع «فقر ذهنی» شده است و هر روز هم وخیم‌تر می‌شود. هر چه فاصله میان لایۀ نازک دارا با بقیۀ جامعه بیشتر می‌شود، احساس بیگانگی، واماندگی و تحقیر اجتماعی هم در طرف ندار جامعه بیشتر می‌شود و این بیگانگی و تحقیر پدیدآورندۀ «فقر ذهنی» است. شاید بگویید این وضع در همۀ جوامع وجود دارد و همیشه هم بوده است... آری، همیشه هست، اما مسئله در اینجا «کیفیت» و «کمیت» آن است. نخست از بُعد کمّی باید گفت که این «گسل» در جامعه تکثیر شده است؛ یعنی ما دیگر «یک» شکاف طبقاتی نداریم، بلکه شکاف«های» طبقاتی داریم. صعود از طبقۀ پایین به طبقۀ متوسط همان‌قدر دشوار و محال شده است که صعود از طبقۀ متوسط به طبقۀ دارا. فرد در هر جایگاه اجتماعی باشد، فاصله‌اش با جایگاه بالایی و پایینی‌اش پُرناشدنی شده است. چند سال پیاپی تورم افسارگسیخته و عدم توازن میان درآمد و افزایش قیمت‌ها این شکاف چندگانۀ شوم را در جامعه پدید آورده و نتیجۀ آن فزونی گرفتن «فقر ذهنی» است. اما مشکل دیگر و مهمتر «کیفی» است. نوع اقتصاد در ایران شیوه‌هایی از درآمد و پولدار شدن پدید آورده که بسیار به فقر ذهنی دامن می‌زند. پول درآوردن ــ و پولدار شدن ــ بیش از آنکه نتیجۀ یک فعالیت اقتصادی سالم و مولّد باشد، نتیجۀ انواع بندبازی‌های ماجراجویانۀ اقتصادی است. باید بدانی چه موقع چه بخری، چه موقع چه بفروشی و بعد دوباره چه بخری... با تبدیل سرمایه از شکلی به شکل دیگر می‌توان پولدار شد (یا پول درآورد)، بدون آنکه نیاز به خلاقیت، تولید و نوآوری باشد. «مهارت تولید» به «مهارت تبدیل سرمایه از شکلی به شکلی دیگر» تبدیل می‌شود؛ ریال به دلار، دلار به طلا، طلا به ملک، ملک به ماشین، ماشین به ریال، ریال به سهم... پولدار شدن نتیجۀ حرکت‌های ــ جسارتاً ــ گله‌ای و شتابزده و به عبارتی «تیزبازی» است. نسلی هم که از این رهگذر به پول می‌رسند، هیچ شباهتی به سرمایه‌داران ریشه‌دار، اخلاقمدار و مردمدار ندارند. نتیجۀ این اقتصاد کژکردار این می‌شود که هم فقر عینی دامن می‌گستراند و هم فقر ذهنی به خُلق پایه‌ای جامعه تبدیل می‌شود؛ فقری که دیگر درمانی ندارد... @simar50 #فقر_ذهنی #شکاف_طبقاتی

Hayedeh - Khoneh Beh Khoneh.mp3

Lambada Kaoma @simar50 کانال سیمار #آهنگ #روز_جهانی_رقص

‌‌... عقب‌نشینی از خاکریزها پس از جنبش مهسا بکلی فضای “سیاسی - اجتماعی”  ایران دگرگون شد . تا آنجا که یکی از تندروها - که خود را سردار جنگ هم می خواند - در اعترافی آن را «از دست دادن خاکریز حجاب» تفسیر کرد! واقعیت این است که حکومت پس از ۴۶ سال هنوز «تواضع» و «فروتنی» بهنگام در برابر «مردم» را نیاموخته است . تندروهای درون حکومت، هرگونه «تواضع در برابر مردم» را نوعی «عقب نشینی از خاکریز» تعبیر می کنند! به همین خاطر هم ایستادن بر مواضعِ هر چند اشتباهِ خود را حفظ خاکریز قلمداد می کنند! غافل از اینکه این تعابیر فقط در صحنه‌ی جنگ و در برابر دشمن معنا پیدا می کند. کسی که «مردم» را «دشمن» تلقی میکند، بدیهی است که «جایگاه» خود را هم جایگاهی در برابر آنها تفسیر می کند! و این خطرناکترین تعریفی است که مفسران تندرو و جنگ طلب، از این حکومت بدست میدهند. حکومت برای نشان دادن حسن نیت، باید از «مفسران قلیل اما خطرناک جنگ طلب و صلح گریز» خود فاصله بگیرد. بجای تواضع در برابر آنها، دربرابر مردم از خود فروتنی نشان دهد. امروز به حاکمان ثابت شده است که با دست‌فرمانِ همان گروه جنگ‌طلب به این «برههٔ حساس کنونی» رسیده است! تندروها، بسیاری از فرصتها را برای استحکام پیوند میان دولت و ملت، از حکومت ستانده‌اند. آنها هیچگاه مایل به نزدیکی و آشتی میان حکومت و مردم نبوده‌اند. آنها با تندکردن فضا و شدت بخشیدن به تندروی‌ها، همواره کشور را در حالت جنگی نگاه داشته‌اند. در حالیکه در چند مقطع، این امکان فراهم شد تا کشور از حجم تهدیدهای خارجی بکاهد. حالا اما آن تندروی‌ها و جنگ‌طلبی‌ها کشور را با هزینه‌ی بسیار به این برهه‌ی حساس از تاریخ کشانده است . برهه‌ای که به نظر، آخرین فرصت را پیش روی حاکمان گذاشته است. اینکه یکبار برای همیشه تکلیف خود را با «جنگ طلبان تندرو» روشن کنند ... کشور برای نیفتادن به ورطه‌ی جنگ ، به منادیان صلح نیاز دارد نه منادیان جنگ ... #مهردادحجتی @simar50 #خاکریز_دشمنی_با_آمریکا #خاکریز_حجاب #منادیان_جنگ #خاکریز_محور_مقاومت #خاکریز_هسته‌ای

Namia - Eshtebahi (Remix).mp38.47 MB

Namia - Eshtebahi (Remix).mp38.47 MB

هنگام خانه تکانی است یدالله کریمی پور همه چیز در فضاهای درونی- برونی ایران با شتابی تند رو به تغییر است. موازنه قدرت به‌ ضرر جمهوری اسلامی دگرگون شده است. طرح و برنامه امپراتوری جمهوری اسلامی با کنار رفتن و ضعیف شدن حزب الله، حماس، الحشد الشعبی و فروپاشی اسد، پایان یافت (جان کری، توماس کاپلان؛ ایران در گوشه رینگ؛ وال استریت‌ ژورنال). در همین حال خبری از پشتیبانی استراتژیک چین و روسیه از ایران نیست. در عین حال جمهوری اسلامی در برابر فشارهای توامان ترامپ و نیز اروپا و اسرائیل(اشغالگر) تنها مانده و تا جایی که به آسمان بر می گردد، بی دفاع مانده است. هم‌چنین با چنین منظری ناگزیر به مذاکره برای دستیابی به توافقی هسته ای شده است. روشن است که با چنین چشم‌اندازی قطعا نمی تواند انتظار دست بالا در مذاکرات را داشته باشد. ولی حتی بسنده کردن به توافق هسته ای، آورده ای برای جامعه رو به التهاب ایران و خواسته های برآورده نشده طبقه متوسط آورده در خوری ندارد. محرز، مسلم‌ و بدیهی است که تنها راه برون‌رفت از این مخمصه پیوستن به جامعه جهانی از طریق برقراری مناسبات رسمی با ایالات متحده و عرفی و معمولی ساختن دیدگاه نسبت به موجودیت اسرائیل (اشعالگر) است. ولی این دو تغییر کلان با وجود بقای استراتژی و استراتژیست های فرسوده کنونی محتمل نخواهد بود.‌ با وجود بقای مدیران و تصمیم سازانی که در دایره ای معدود و محدود از نیم قرن پیش تا کنون جهت ساز هستند، ایران نه تنها تغییر نخواهد کرد و روی رستگاری نخواهد دید، سهل است که هر آینه در معرض انواع خطر قرار دارد. تا جایی که به سیاستگذاری های کلان و طراحی استراتژی نوین و مطابق با بقا بر می گردد، ایران در وهله نخست سخت نیازمند خانه تکانی بزرگ‌ است. تا هنگامی که مدیران و تصمیم سازان با کار بالای ۳۰-۳۵ سال کار اداری- سیاسی بازنشسته نشده اند و همچنان افسار این اسب نحیف شده را در دست دارند، باید گفت: در ناامیدی، بس خطر  کمین کرده و جای امیدورای چندان استراتژیکی نیست.