624
Подписчики
+924 часа
+687 дней
+7330 день
Архив постов
624
...
جوانی برای تماشای فیلم مورد علاقهاش به سالن سینما رفته بود .
در حین تماشای فیلم ، مرد میانسالی که در کنارش نشسته بود به جوان گفت:
به نظر تو آرتیست فیلم با اسبش از روی این درّه میپره یا نه؟
جوان گفت نمیپره
مرد میانسال گفت : صد هزار تومان شرط میبندم که میپره
جوان قبول کرد و اسب از راه رسید و نپرید.
فیلم که تمام شد مرد میانسال مبلغ صد هزار تومان به جوان داد ،
جوان خندید و به مرد گفت پولت را درجیبت بگذار ، من قبلا یکبار این فیلم را دیده بودم.
مرد با عصبانیت گفت من خودم چهار بار این فیلم رو دیده بودم ولی به خودم گفتم این بار دیگه حتماً میپره .!!!
این لطیفه شیرین حکایت ۴۴ سال سادگی ملت ایران است که بعضیها هنوز فکر میکنند که روزی این حکومت بجای بد و بیراه گفتن به خیلی از کشورها و سر جنگ داشتن با جهان غرب به وضع مردم رسیدگی کرده و مشکلاتشان را حل و رفاه نسبی در زندگی آنان ایجاد خواهد کرد!!!!!!!!!
زهی خیال باطل
@simar50
عکس از : #ابوذر_سعیدی
624
MohammadReza Shajarian
Divane Esghat
Remix : Seventh Soul
دیوانه عشقت
محمدرضا شجریان
#رمیکس
@simar50
#آهنگ
624
...
در امتداد باغهای بید مجنون،
من و محبوبم آشنا شدیم
میگذشت
از میان باغهای بیدِ مجنون
با پاهای برفیاش
مرا گفت که عشق را آسان گیر،
چون برگها که بر درخت میرویند
اما من جوان بودم و نادان، و او را نفهمیدم
بر کرانهی دشت کنار رود،
من و محبوبم ایستادیم
بر شانههای خم شدهام ،
تکیه داد دستِ برفیاش را
مرا گفت که زندگی را آسان گیر،
چون رویشِ چمن بر کنارهی رود
اما من جوان بودم و نادان،
و اکنون اشکبارم.....
#ویلیام_باتلرییتس
624
...
سندرم «عطش مجازات
در حال رانندگی هستید. ماشین کناری به اشتباه انحراف به چپ می کند و شما را در موقعیت خطرناکی قرار میدهد. در چنین موقعیتی کار درست این است که شما بهترین تصمیم را در کمترین زمان بگیرید و به بهترین شکل ممکن این اتفاق را مدیریت کنید. اما معمولا چه اتفاقی میافتد؟
شما قبل از اینکه حادثه را به خوبی پشت سر گذاشته باشید، یعنی حین دست و پنجه زدن برای حل مشکل، با عصبانیت شروع به بوق زدن های ممتد و فریاد کشیدن بر سر راننده خاطی میکنید. بدون شک مهمترین کار در آن زمان این است که کسی آسیب و صدمه ای نبیند، ولی حس نیاز به تنبیه طرف مقابل به ما اجازه منطقی فکر کردن نمیدهد. در این گونه موارد تمام فکر و ذکر ما این است که اشتباه طرف مقابل را با شدیدترین درجه ممکن و در کمترین زمان مجازات کنیم؛ حتی اگر به قیمت سلامتی خود ما تمام شود.
مادری، فرزند کوچک خودش را به پارک برده است. در حین پیاده روی کودک به زمین میخورد و گریه میکند. مادر بدون در نظر گرفتن این نکته که طبیعت کودک در این سن و سال زمین خوردن و گریه کردن است، برای اینکه حس نیاز به مجازات خودش را ارضا کند، بلافاصله بدون هیچ تحلیلی شروع به فریاد زدن بر سر طفل کوچک میکند.
در حال گفتگو با کارمندتان هستید. او در حال توضیح دلیل کاهش عملکرد کاریاش میباشد. با توجه به اینکه شما میل شدید و فوری به تنبیه این کارمند دارید، در همان دقایق اولیه گفتگو به جمعبندی و نتیجه مورد نظر خودتان رسیدهاید و سایر توضیحات آن کارمند فایدهای برای او نخواهد داشت، چون شما از آن به بعد توجهی به دلایل شاید منطقی وی نخواهید کرد.
این مثالها و مثالهای بسیار زیاد دیگری که میتوان مطرح نمود، بیانگر این است که خیلی از ما انسانها در برابر اشتباهات افراد دیگر احساس نیاز شدید و فوری برای مجازات آنها داریم که به آن "سندرم عطش مجازات" گفته میشود.
بسیاری از روانشناسان معتقدند در کنار پاداش، بایستی از ابزار تنبیه نیز در زمان مناسب استفاده نمود. بهترین زمان تنبیه نیز فاصله کمی بعد از انجام کار اشتباه عنوان شده است تا تاثیر بیشتری در جلوگیری از بروز آن اشتباه در آینده داشته باشد. مفهوم عطش مجازات اما بسیار متفاوت است. در عطش مجازات ما به دنبال اصلاح رفتار فرد مقابل نیستیم، بلکه به دنبال ارضای حس نیاز خودمان به تنبیه و مجازات طرف مقابل هستیم.
#تصمیمگیری
@simar50
#مدرسه_توسعه
#روانشناسی_فردی
624
#داریوش_مهرجویی
فیلم: صحنهای از بانو، ساخته داریوش مهرجویی، در سال ۱۳۷۰؛ بانو که زنی اصیل و شکننده اما سرخورده و غمگین است خانه بزرگِ باشکوه و زندگی پربارش را با ریختوپاش دستودلبازانه در اختیار عدهای ناشناسِ گمنام غیرقابل اعتماد قرار میدهد. احساس میکند در کنار این کسانی که هیچ وجه مشترکی با آنها ندارد، شاد است. فکر میکند دارد به انسانیت کمک میکند. تصورش دستگیری و مهربانیست. به نظرش فقط سقفی برایشان جور میکند تا از درد و سرما نجاتشان دهد. خوشحال است که در این عمارت درندشت، عدهای محروم جمع شدهاند که با او دور یک سفره مینشینند، کسانی که در عمرشان چنین غذاهایی ندیدهاند و وجود این همه اشیای گرانبها و عتیقه و گرمای این انسانیت برایشان غیرقابل هضم است. اما همین آدمها در سایه مهر و پذیرندگی بانو، این زن سادهدل، قدم به قدم در مسیر نابودی او و دنیای درون و برون او پیش میروند؛ سؤاستفادهگرند، دستشان کج است و پرتوقعاند و آرامآرام حق طبیعی خود میدانند مقیم دائمی در عمارتی شوند که بانو از روی شفقت در اختیارشان گذاشته بود؛ بدون هیچ هزینهکردنی، بدون هیچ سپاسی، با طلب و انتظارهایی که روز به روز بیشتر میشود و لحظه به لحظه بخشهای بیشتری از زندگی بانو را میبلعد و نابودش میکند.
اینجا بانو متوجه میشود که سرزمین شخصیاش را دو دستی تقدیم کسانی کرده که دارند خودش را از آن بیرون میاندازند و کمر به نابودیاش بستهاند. مملکت خودش، زندگیاش، وطناش را به پابرهنگانی داده که حق خودشان میدانند در آن بمانند، از آن بدزدند، با خاک یکسانش کنند و حق بانو میدانند که آنجا را ترک کند و دم نزند.
ذره ذره از این سرزمین بانو دزدیده میشود، کم میشود، غیب میشود، دود میشود، بیارزش و مبتذل میشود و او کاری نمیتواند بکند جز تماشای غارتگری عدهای که درِ خانه گرم و زیبایش را در زمستانی سرد به رویشان گشوده است.
فیلم #بانو سال ۱۳۷۰ به دلیل «توهین به انسان و مردم» و استعاری بودن فیلمنامه توقیف شد، اما شش سال بعد با تغییر برخی مسئولان اکران شد؛ #داریوش_مهرجویی (۱۴۰۲- ۱۳۱۸) آن سال نشان داده بود، چطور میتوانی درِ خانه آباد و سرسبز و پررونق را بر کسانی بگشایی که خرابهای از آن باقی نگذارند و خودت را همراه با آرزوها و سرزمین شخصیات نابود کنند.
#گوشه
@simar50
#یادش_گرامی
#روحش_شاد
624
#داریوش_مهرجویی
فیلم: صحنهای از بانو، ساخته داریوش مهرجویی، در سال ۱۳۷۰؛ بانو که زنی اصیل و شکننده اما سرخورده و غمگین است خانه بزرگِ باشکوه و زندگی پربارش را با ریختوپاش دستودلبازانه در اختیار عدهای ناشناسِ گمنام غیرقابل اعتماد قرار میدهد. احساس میکند در کنار این کسانی که هیچ وجه مشترکی با آنها ندارد، شاد است. فکر میکند دارد به انسانیت کمک میکند. تصورش دستگیری و مهربانیست. به نظرش فقط سقفی برایشان جور میکند تا از درد و سرما نجاتشان دهد. خوشحال است که در این عمارت درندشت، عدهای محروم جمع شدهاند که با او دور یک سفره مینشینند، کسانی که در عمرشان چنین غذاهایی ندیدهاند و وجود این همه اشیای گرانبها و عتیقه و گرمای این انسانیت برایشان غیرقابل هضم است. اما همین آدمها در سایه مهر و پذیرندگی بانو، این زن سادهدل، قدم به قدم در مسیر نابودی او و دنیای درون و برون او پیش میروند؛ سؤاستفادهگرند، دستشان کج است و پرتوقعاند و آرامآرام حق طبیعی خود میدانند مقیم دائمی در عمارتی شوند که بانو از روی شفقت در اختیارشان گذاشته بود؛ بدون هیچ هزینهکردنی، بدون هیچ سپاسی، با طلب و انتظارهایی که روز به روز بیشتر میشود و لحظه به لحظه بخشهای بیشتری از زندگی بانو را میبلعد و نابودش میکند.
اینجا بانو متوجه میشود که سرزمین شخصیاش را دو دستی تقدیم کسانی کرده که دارند خودش را از آن بیرون میاندازند و کمر به نابودیاش بستهاند. مملکت خودش، زندگیاش، وطناش را به پابرهنگانی داده که حق خودشان میدانند در آن بمانند، از آن بدزدند، با خاک یکسانش کنند و حق بانو میدانند که آنجا را ترک کند و دم نزند.
ذره ذره از این سرزمین بانو دزدیده میشود، کم میشود، غیب میشود، دود میشود، بیارزش و مبتذل میشود و او کاری نمیتواند بکند جز تماشای غارتگری عدهای که درِ خانه گرم و زیبایش را در زمستانی سرد به رویشان گشوده است.
فیلم #بانو سال ۱۳۷۰ به دلیل «توهین به انسان و مردم» و استعاری بودن فیلمنامه توقیف شد، اما شش سال بعد با تغییر برخی مسئولان اکران شد؛ #داریوش_مهرجویی (۱۴۰۲- ۱۳۱۸) آن سال نشان داده بود، چطور میتوانی درِ خانه آباد و سرسبز و پررونق را بر کسانی بگشایی که خرابهای از آن باقی نگذارند و خودت را همراه با آرزوها و سرزمین شخصیات نابود کنند.
#گوشه
@simar50
#یادش_گرامی
#روحش_شاد
