607
Подписчики
+2724 часа
+477 дней
+5030 день
Архив постов
608
...
لحظههای زندگی دو جور است:
-لحظههای بودن
-و لحظههای نبودن
ویرجینیا وولف میگوید لحظههای زندگی دو جور است: "لحظههای بودن" و "لحظههای نبودن".
او میگوید لحظههای بودن قوی و بهیادماندنی هستند و حتما تجربهای به تجربههای خاص و ناب انسان اضافه میکنند. اما لحظههای نبودن، لحظههایی هستند که خیلی زود فراموش میشوند؛ مثل خیلی از لحظههای زندگی روزمره، خوردن، خوابیدن، شستن، پختن، روفتن، راندن، تکراری گفتن، تکراری شنیدن، خرید روزانه و... که چندان آگاهی و تجربهای به ما اضافه نمیکنند.
مرور کنیم ببینیم چقدر از روزها، ساعتها و لحظههای زندگیمان را روانهی چاه نبودن کردهایم. مرور کنیم ببینیم چقدر آگاهانه رفتهایم پیِ لحظههای بودن، پیِ تجربه کردن تازهها، پیِ یاد گرفتن، پیِ دوست تازه دوستیهای تازه... چقدر آگاهانه خودمان را در مکانهای تازه قرار دادهایم برای کشفهای تازه...
حیف از زندگی که خرج نبودن شود. حیف که خاطرهسازی نکنیم، تجربهاندوزی نکنیم، از لحظههای ناب برای ارتقای شخصی و رشد استفاده نکنیم...
اگر روزگارتان روزمرگی و مرگ لحظههاست، یکبار سنگریزهای بردارید، بزنید روی سنگی و برای لحظههای فانیِ نبودن فاتحهای بخوانید. بعد خودتان را جمع کنید و بروید پیِ آزمودن ناآزمودهها.
قرار نیست کار بزرگی بکنید، قرار نیست به مریخ، یا سفر طولانی دریایی بروید یا بالنسواری کنید... همین امروز به پارک محل یا به قهوهخانهای سنتی بروید و با یکی از پیرمردها همکلام شوید، بعد از بین حرفهایش آگاهی یا تجربهای را کشف کنید، همین.
روشنایی، پسِ لحظههای کشف، پشت لحظههای بودن نهفته است.
#سودابه_فرضی_پور
@simar50
#مدرسه_توسعه
#درس_زندگی
608
...
**چای رو بذار اومدم!**
وقتی دلم تنگ میشود، یاد سال ۲۰۱۷ میافتم که گَری اولدمَن، بابت فیلم «سیاهترین ساعت» اُسکار گرفت. رفت بالا جایزهی اسکارش را گرفت و یک نطق جذاب کرد.
ته حرفهاش از مادر ۸۹ سالهاش تشکر کرد که مشوقش بوده و آخرش گفت:
«مامان، کتری رو بذار که دارم اسکار رو میارم»
او اینگونه ادامه داد:
هیچ جملهای به اندازهی این جمله، مرا به زندگی امیدوارم نمیکند. اینکه یکی زنگ بزند و بگوید که «کتری رو بذار ، دارم میام» یا من زنگ بزنم و بگویم «چای رو بذار، دارم میام».
او گفت:
چکیدهی زندگی برای من همین جمله است، بقیه چیزها همه حاشیهاند!
قدیمها محل کارم تا خانهی پدرم چهار قدم بیشتر راه نبود. بعضی غروبها که مثل نمد مالانده میشدم، زنگ میزدم خانهشان، مادرم میگفت «چای رو میذارم، یه سر بیا» .
کدام کلاغ خیسِ گرفتار در طوفان، پیشنهادِ کرسی گرم را رد میکند؟
هنوز هم مثال دارم :
همین ده سال پیش، پدرومادرم قصد کردند بیایند پیشم. رفتند سفارت چهار ساعت مثل قرصجوشانِ ته لیوانِ آب، حرصوجوش خوردم و بالا و پائین پریدم تا بالاخره پدرم زنگ زد و گفت: «ویزا رو گرفتیم، کتری رو بذار اومدیم»
انگار سِرُمِ امید به حیات را بزنند توی ساعدِ دست آدم! کلاً این جملهی «چای رو بذار اومدم»، عاشقانهترین جملهای است که تا حالا بشر خلق کرده است. مثل این چاقوهای همهکاره است که به هر کاری میآید؛ پرتقال پوست میکند، در نوشابه باز میکند، در کنسرو لوبیا باز میکند و...
این جمله همهفنحریف است!
"امید" دارد،
"دوستت دارم" دارد،
"گورِ بابای دنیا" دارد،
"دلم برایت تنگ شده" دارد،
"همه چیز" دارد!
"چای گذاشتم، همه بیایید".
مهم نیست آدم اسکار گرفته باشد یا ویزا، از سر عملیاتِ حفاریِ گودترین چالهیِ تهران آمده باشد یا بخواهد مزخرفترین پایاننامهی جهان را به سرانجام برساند...
این جمله جادو میکند.
بدجوری دلمون برای گفتن این جمله گرفته؛ تمام دید و بازدیدها، احوالپرسیها، جوک گفتنها و میهمانیهای ما رفته تو قاب یک گوشی ...!
کاش بتونیم بدون ترس، بدون تعارف، بدون هیچ نگرانی، با دلی پر از مهربانی و آرامش، بیغل و غش به هم دیگه بگیم: «چای رو بذار اومدم...»
#رابطه
@simar50
#مدرسه_توسعه
608
...
پایههای لرزان
«اولین قربانی شور انقلابی ما در سال ۵۷، زنان بودند. به نظر من اشکالی در خود ما، در محیط روشنفکری ایران و در فضای سیاسی بود که از همان زمان زنان نادیده گرفته میشدند. ما چند سال بعد میخواستیم نشستی برگزار کنیم برای بررسی حضور زنان در مجلس خبرگان ولی هیچکدام از جریانهای سیاسی و روشنفکری به ما جایی ندادند تا برنامه را اجرا کنیم، به جایش برای من یادداشتی فرستادند که نوشته بود: «رفیق لاهیجی! بهتر نیست به جای این خالهزنکبازیها به ما بپیوندی برای مبارزه با امپریالیسم جلوی سفارت آمریکا؟»
این واقعا مرا شوکه کرد. موضوع زنان برای هیچکس مهم نبود و همین بود که من تصمیم گرفتم انتشاراتی را راه بیندازم و آثاری را در این زمینه منتشر کنم، اما باز هم کسی باور نمیکرد این دغدغه من است و من دلواپس این مسأله هستم. تازه در این حرفه، من باید با چیزی درمیافتادم که کسی مسئولیتش را به عهده نمیگرفت و اسم هم نداشت؛ اداره سانسوری نبود اما رسماً سانسور بود. من در دهه شصت با در پیشگرفتن کار نشر برای مبارزه با همین سانسور، کتاب «سیمای زن در آثار بهرام بیضایی» را منتشر کردم، هم به عنوان اولین اثرم و هم اولین ابزار مبارزهام. کتاب کمحجمِ کوچکی بود که یکسال و نیم در ارشاد منتظر مجوز ماند. کسی جوابی نمیداد اما رویش نوشته بودند این کتاب پایههای اجتماعی را میلرزاند. من در پاسخ به آقای مسئول سانسور گفتم: فکر میکنم لرزش از خود پایههاست وگرنه تقصیر من نیست. چطور ممکن است ۱۱۰ صفحه کتاب، پایهها را بلرزاند؟»
از صحبتهای #شهلا_لاهیجی (۱۴۰۲-۱۳۲۱)؛ نویسنده، ناشر و مدیر انتشارات روشنگران و مطالعات زنان در گفتوگو با «روزآروز، کافه زنان»؛ زنی که سال ۱۳۶۲، روزهای سرد و سیاه دهه ۶۰، انتشارات روشنگران را بنیان گذاشت و برخی از بهترین کتابها و پژوهشهای تاریخی و اجتماعی و سیاسی را به خصوص در مورد زنان منتشر کرد و پای انتشار فیلمنامهها و نمایشنامههای بهرام بیضایی ایستاد؛ فیلمسازی که زنان، مهمترین و قویترین شخصیتهای آثارش بودند و اجازه نداشت در کشورش کار کند ولی ناشری داشت امن و مطمئن و اهل مبارزه که مثل کوه پشتاش ایستاده بود.
#گوشه
@simar50
