629
Подписчики
+524 часа
+807 дней
+8530 день
Архив постов
629
Repost from 3imar سیمار
ما باهمیم،
باده از این خوشگوارتر؟
سروِ بلندِ عشق ، از این شاخه دارتر؟
در آستانِ عشق و غزل
زنده می شویم
هر صبح
سعدیانه تر و خواجه وارتر
ما باهمیم و
دلبر و دلداده ی همیم
پیوند عاشقانه از این پایدارتر؟
بادا ...
که از عنایت عشق و خدای عشق
غم نیست باد و
شادی ما بی شمارتر
#سلام🌺
به امروزت خوش آمدی❤️
@simar50
#جویا_معروفی
#سارا_ساور
629
🟡 نظافتچی
روزی نظافتچی هواپیما که در حال تمیز کردن کابین خلبان بود، چشمش به یک کتاب کنار صندلی خلبان افتاد.
روی آن نوشته؛ کتاب راهنمای پرواز برای مبتدیان (جلد اول).
او کتاب را باز کرد. در صفحه اول آن نوشته بود؛ برای روشن شدن هواپیما کلید قرمز را فشار دهید!
او کلید قرمز را فشار داد و هواپیما روشن شد!
نظافتچی خوشش آمد و کتاب را ورق زد. در صفحه دوم نوشته بود برای راه افتادن هواپیما دکمه آبی را فشار دهید و او هم دکمه آبی را فشار داد. هواپیما به راه افتاد!
نظافتچی به صفحه بعد رفت که نوشته بود برای پرواز کردن دکمه سبز را فشار دهید. اما هم دکمه سبز را فشار داد و هواپیما شروع به پرواز کرد!
نظافتچی به یکباره خودش را در آسمان دید. نیم ساعتی حال خوشی داشت تا اینکه تصمیم گرفت بنشیند.
او دوباره کتاب را ورق زد. در صفحه آخر نوشته بود: لطفا برای یادگیری نحوه نشستن، جلد دوم کتاب را تهیه کنید!
آدمهای درون جمهوری اسلامی درست مثل همین نظافتچی ما هستند. یکسری حرفهای نصف و نیمه را از زبان این و آن شنیدهاند و با این دانش ناقص و غلط غلوط، چند صباحی را در آسمان لذت بردند اما اگر آن نظافتچی فقط خودش و هواپیما را منهدم کرد، اینها دارند کهنترین تمدن بشری را نابود میکنند. یکی باید از آن پشت کابین بیرون بیاید و این «نظافتچی» بیمقدار را از آن بالا به بیرون پرتاب کند!
هواپیمایی که او چنین به پرواز درآورده، ۸۵ میلیون مسافر دارد که میان آنها هزاران هزار خلبان زبده نشسته است!
@simar50
629
.
اختلاسگران چگونه بوجود آمدند...
صبح یک روز، در سال ۵۹ ناگهان حزباللهیهای دانشگاه، با هماهنگی سراسری انجمن اسلامیها، درِ دانشگاهها را بسته و از ورود دانشجوها جلوگیری کردند و گفتند این دانشگاهها اسلامی نیست و باید پاکسازی و اسلامی شود..؛ اسمش را گذاشته بودند انقلاب فرهنگی...!!!
همه دانشگاهها تعطیل شدند که نه یک روز و دو روز... که دو سه سال...!!
در این مدت بیشتر اساتید نخبه و دانشمند رفتند به اروپا و کانادا...
دانشجوها هم حدود یکسومشان یا ازدواج کردند، یا مشغول شغلی و حرفهای شدن یا...
یک عده زیادی هم به جرم فعالیت سیاسی ضد حکومت جدید یا اعدام شدند یا به زندانهای طویلالمدت افتادند یا کلاً تصفیه شدند...!
وقتی که بعد از سه سال تعطیلی، سرانجام دانشگاهها باز شدند برای قبول شدن دیگر تنها درسخوان بودن کافی نبود، دانشآموز باید غیر از کنکور در تحقیقات محلی هم قبول میشد تا بتواند وارد دانشگاه بشود...
یک مرد ریشدار با پیراهن بلندی که روی شلوار انداخته بود به سراغ همسایهها میرفت تا مطمئن بشود که نماز میخوانید و لباستان اسلامی است و زن همسایه را دید نمیزنید و حجابتان کامل است و موسیقی حرام گوش نمیکنید و اهل گروهکها نیستید و از این حرفها...!
همین شد که از کلاس اول دبیرستان شما در خانه و به توصیهی والدین تمرین دروغ و ریا میکردید.
تمرین نماز خواندن الکی، ریش گذاشتن الکی، لباس پوشیدن الکی و زندگی کردن الکی..!
کافی بود خودت را توی یکی از سهمیهها جا کنی، خیلی هم سخت نبود، حتی دیگر زشت هم نبود.
کافی بود کمی دروغ بگویی و نمایش بدهی، که دیگر عادی شده بود و تو پذیرفته شده بودی...!!
جوانمردی و صداقت کم کم مُرد...
با همهی اینها، مشکل دیگری هم در کار بود؛ همسایهای که از سر حسادت یا دشمنی یا بد جنسی و یا هر انگیزهی دیگری در مورد شما بدگویی میکرد تا آیندهتان به فنا برود و حاصل چندین سال درس خواندن دود شود و هوا رود...!
اینجا بود که اگر قبول نمیشدید به تمام همسایهها مشکوک میشدید و دیگران را به چشم دشمن و بدخواه میدیدید...
ما دروغ و نمایش و دشمنی را آنقدر تمرین و زندگی کردیم که برایِمان کاملا عادی شد و در وجودمان باقی ماند و جزیی از هست و بودمان شد...!
دیگر نمیدانستیم خود واقعیمان چیست؟!
چه چیز دروغ است و چه چیز واقعی...؟!
مرز میان واقعیت و دروغ از بین رفت.
حتی در خانه، حتی در خلوت...
انگار همه چیز ساختگی شده بود، حتی حقیقت...
در چنین جَوی و فرهنگی، افرادی مثل خاوریها، زنجانیها پرورش یافتند که کم هم نبودند...
از همان روزهای اول تحریم شدیم،
اسمش البته محاصره اقتصادی بود...
همه چیز کوپنی بود، همه چیز بازار سیاه داشت.
عادت کردیم که صف بایستیم، با همدیگر کتککاری کنیم، فروشنده را دشنام دهیم و برای خریدن شامپوی داروگر تخممرغی دنبال پارتی و آشنا بگردیم...
رادیو و آقایان شعار خودکفایی میدادند و ما شامپوی تخممرغی تقلبی را به چند برابر قیمت میخریدیم...
دیگر بازار سیاه و پارتی و صف و سهمیه، جزیی از ساز و کار بودن ما شد...
انگار همهی راههای اصلی از بین رفته بودند و ما همواره دنبال راه میانبر و کوره راه و در پشتی بودیم...
حالا بعد از سالها، این شیوهی زندگی، این نحوهی دیدن و فهمیدن، این روش حل مسئله، تمام بودن ما را در بر گرفته و در هر معضل و بحران و بلیهای (حادثهای) خودش را نشان میدهد.
مثلاً همین کرونا را ببینید: ساختن کرونایاب مستعان و چندین نوع واکسن تخیلی، و تولید داروهای صددرصد موثر شیمیایی و گیاهی و طب اسلامی و دمنوش معجزهآسا و دورهمیهای یواشکی و سفرهای ممنوع و عزاداریهای بغل به بغل و سفر به ارمنستان برای واکسن و کتککاری در بیمارستان برای تخت خالی و فحش دادن به داروخانهچی و دنبال آشنا گشتن برای سُرُم و چندین برابر خریدن داروها و واکسنهای تقلبی و ایستادن در صف گورستان و...
گویا دیر فهمیدیم که حاصل همان دانشگاه و همان انقلاب فرهنگی و همان تلاش برای خودکفایی...، همین طریقهی زندگی کردن است.
انگار پذیرفتهایم که هیچ حقیقتی در کار نیست و همه چیز آمیزهی دروغ و نمایش و تخیل است!
و پذیرفتهایم که امروز برای ما تنها مرگ است که همچنان واقعیت دارد که سخت سرگرم کار است.
اینها هیچ کدام سیاهنمایی نیست...
حقیقتی تلخ و تهوعآور است که وجود دارد...
#دموقراضه
@simar50
629
Repost from 3imar سیمار
آفتابی مراست در دیدار
که مکدر نمیشود نگهاش
نور را جویم اندرین شبِ تار
سهروردی وَشَـم شهیدِ رهش...
#احسان_طبری
@simar50
#شعر
#رقص_قفقازی
#زن_زندگی_آزادی
629
Repost from 3imar سیمار
🔸ترکیبی از رقص عربی و اویغور
☀️🔸🔸🔸
Artist #Amina
هر جا زنی هست ، آنجا عطری پیچیده است شیرین و شورانگیز و بهشتی.
ما بدون زنان خوب، مردان کوچکیم.
#آتش_بدون_دود
#نادر_ابرهیمی
@simar50
#آمینا
#رقصی_دیگر
629
"طنز دانمارکی "
*پیرزنی* با عصا میخواست از خیابانی پر ترافیک بگذره و جرات نمیکرد.
از سر خوش شانسی، سیاستمداری اسم و رسم دار میگذشت,
زیر بغلش رو گرفت و کمکش کرد.
پيرزن خیلی تشکر کرد.
سیاستمدار گفت شاید برای جبران خوبیِ من، دفعه بعد در انتخابات، به من رای دهید.
پیرزن با خندهای گفت:
گمان نمیکنم ننه!.
این پاهامه که مشکل داره، نه *مغزم!*...
(انتخابات نزدیک است😀)
#بیداری مغزها
@simar50
629
Repost from 3imar سیمار
طنز مشکلات داوری کشتیِ زنان ؛ عالیه این دیالوگ😜😂
@simar50
#ایز_محسن
#طنز_پایتخت
#نقی_معمولی
629
Repost from 3imar سیمار
طنز مشکلات داوری کشتی برای نقی معمولی ؛ عالیه این دیالوگ😜😂
@simar50
#ایز_محسن
#طنز_پایتخت
#نقی_معمولی
629
🟡 مو شورت خریدُم
من بیشتر دلم کنار دلِ پسرک "مو شورت خریدمُ" است تا دلِ خانومی که سگش، مستر چستر دارد زیر سند خانهای که به اسمش شده را انگشت! میزند.
از این موضوع حسوحالم خوب است؛ نه بهخاطر اینکه تجربهی مشترک با اینیکی دارم و با آنیکی ندارم؛ نه بهخاطر اینکه فقر برایم ارزش باشد؛ نه بهخاطر اینکه با تجسم و تصاویر حاکی از فقر به ارگاسم ذهنی میرسم؛ فقط به خاطر اینکه ترجیح میدهم از آن دسته آدمها باشم که از داشتن شورت ذوق میکنند تا آن دسته آدمها که دور گردن سگشان سینهریزی از طلا میاندازند، برای سگشان خانه میخرند، زیر سگشان قالیچهی دستباف پهن میکنند.
اگر قرار به انتخاب باشد، ثروت را ترجیح میدهم به فقر (ابله که نیستم!).
ولی باز اگر قرار به انتخاب باشد فقیرِ چشمودلسیر بودن را ترجیح میدهم به ثروتمند نوکیسه بودن.
کریهترین چهرهی ثروت وقتی نمایان میشود که روبروی انسانیت ایستاده باشد.
چند روز پیش با یکی از نزدیکان حرف میزدم؛ میگفت دارد به خانوادهای کمک میکند که پول پیش خانهشان دهمیلیون تومان و اجارهی ماهانهشان دو میلیون تومان است. حالا خودتان حساب کنید چه خانهای میشود این خانه... و درد اینکه این خانواده همان مبلغ را هم ندارد هر ماه.
لعنت به ثروتی که درک انسانی را زایل کند و آدم آنقدر از قلب جامعهاش دور شود که نداند میلیارد میلیاردی که دارد میزند به فلان سگ، چند ذوق میشود روی لب "مو شورت خریدُم"ها!
بعضیها تبحر زیادی دارند در به ابتذال کشیدن همه چیز... همه چیز...
#سودابه_فرضیپور
@simar50
629
Repost from 3imar سیمار
...
جایی خوندم نوشته بود:
«ترجیح میدهم به ذوقِ خویش دیوانه باشم تا به میلِ دیگران عاقل...»
زندگی یعنی همین!
@simar50
#عاشقانه
#موبایل_گرافی
#بهارا
#سالار_عقیلی
629
چه کسی حق دارد در ایران زندگی کند و از مواهب شهروندی بهرهمند گردد؟
نظر شما چیست وقتی کسی شما را
شایستهی بهرهمندی از حقوق شهروندی نمیداند، فقط به علت آنکه مانند او فکر نمیکنید؟
دیروز یک استاد جامعهشناسی دانشگاه علامه نوشت به علت نگرش جامعهشناسانه به وضعیت جامعه( یعنی دقیقاً عمل به دانشاش) او را از دانشگاه اخراج کردند. یک ارزشی پای مطلب ایشان کامنت گذاشت: از ایران برو
همهی ما به نوعی تجربهی این حرفهای تلخ را داریم. من یک رماننویس و شاعرم. مجموعه غزلهایم هرگز اجازه چاپ نگرفت و رمانهایم هم بعد از انتشار ، ممنوع شد. من گفتند نمیشود ما را نقد کنی و ما هم بگذاریم کتابهایت چاپ شود.
یک ارزشی وقتی ببیند صددرصد با
او موافق نیستی به تو خواهد گفت: «هر کی نمیتونه، جمع کنه از ایران بره» ما به شما منتقدان و مخالفان، اجازهی بهرهوری از حقوق شهروندی نمیدهیم.
حالا این «ما» کیست؟
به این کلمات دقت کنید:
ارزشی و ضدارزشی، خودی و ناخودی، بیبصیرت و بابصیرت، محجبه و بیحجاب ...
کشیدن یک خط و درست کردن تقابل و تقسیم جامعه به اینسو و آنسوی خط، از اساسیترین شیوههای حذف است
یک سوی خط حکومت و خودیهایش است با تمام توانی که حاصل از دسترسی به منابع مالی این سرزمین بسیار ثروتمند است و سوی دیگر همهی کسانی که حکومت آنها را غیرخودی میداند
از بالا به این سو و آن سوی خط نگاه کنید. چه نسبتی از جهت کیفیت و کمّیت بین این سو و آنسویش برقرار است؟ شما از چند درصد مواهب آنسوی خط برخوردارید؟
خیلی وقت است که جمعیت محذوف آن سوی خط بسیار زیاد شده. به پیشانی هر کسی مهری زده و پرت میشود آن سویی که از حقوق شهروندی، تنها حق نفسکشیدن را دارد
حالا دنیای حذفشده، از حذفنشده بسیار وسیعتر است. مردم آن طرف خط هنر زندگی در دنیای محذوف را یاد گرفتند. مثلا موسیقی حذف میشود، مردم غیررسمی آموزش میبینند. اساتید مخالف را حذف میکنند، کلاس انلاین تشکیل میشود. آنسو فیلتر، این سوفیلترشکن و
حالا هر چیزی که حکومت آن را قانونی نام گذاشته، نزد مردم تبدیل شده به امری مبتذل و آنچه حکومت مبتذل میداند، شده قانون و مرامِ مردم
به نظر شما این تقابل تا کی دوام میآورد؟
از نظر من، نود و پنج درصد کشتی تایتانیک زیر آب رفته. آن نوکِ بیرون مانده، نشان دهندهی آنسوی خط است
چه میشود؟
مردم هنر زندگی در حذف را آموختند و خیلی عالی شنا یاد گرفتند. شما دماغهنشینان میمانید و غرقتان. خواهید دید.
«زهرا عبدی»
@simar50
629
چه کسی حق دارد در ایران زندگی کند و از مواهب شهروندی بهرهمند گردد؟
نظر شما چیست وقتی کسی شما را
شایستهی بهرهمندی از حقوق شهروندی نمیداند، فقط به علت آنکه مانند او فکر نمیکنید؟
دیروز یک استاد جامعهشناسی دانشگاه علامه نوشت به علت نگرش جامعهشناسانه به وضعیت جامعه( یعنی دقیقاً عمل به دانشاش) او را از دانشگاه اخراج کردند. یک ارزشی پای مطلب ایشان کامنت گذاشت: از ایران برو
همهی ما به نوعی تجربهی این حرفهای تلخ را داریم. من یک رماننویس و شاعرم. مجموعه غزلهایم هرگز اجازه چاپ نگرفت و رمانهایم هم بعد از انتشار ، ممنوع شد. من گفتند نمیشود ما را نقد کنی و ما هم بگذاریم کتابهایت چاپ شود.
یک ارزشی وقتی ببیند صددرصد با
او موافق نیستی به تو خواهد گفت: «هر کی نمیتونه، جمع کنه از ایران بره» ما به شما منتقدان و مخالفان، اجازهی بهرهوری از حقوق شهروندی نمیدهیم.
حالا این «ما» کیست؟
به این کلمات دقت کنید:
ارزشی و ضدارزشی، خودی و ناخودی، بیبصیرت و بابصیرت، محجبه و بیحجاب ...
کشیدن یک خط و درست کردن تقابل و تقسیم جامعه به اینسو و آنسوی خط، از اساسیترین شیوههای حذف است
یک سوی خط حکومت و خودیهایش است با تمام توانی که حاصل از دسترسی به منابع مالی این سرزمین بسیار ثروتمند است و سوی دیگر همهی کسانی که حکومت آنها را غیرخودی میداند
از بالا به این سو و آن سوی خط نگاه کنید. چه نسبتی از جهت کیفیت و کمّیت بین این سو و آنسویش برقرار است؟ شما از چند درصد مواهب آنسوی خط برخوردارید؟
خیلی وقت است که جمعیت محذوف آن سوی خط بسیار زیاد شده. به پیشانی هر کسی مهری زده و پرت میشود آن سویی که از حقوق شهروندی، تنها حق نفسکشیدن را دارد
حالا دنیای حذفشده، از حذفنشده بسیار وسیعتر است. مردم آن طرف خط هنر زندگی در دنیای محذوف را یاد گرفتند. مثلا موسیقی حذف میشود، مردم غیررسمی آموزش میبینند. اساتید مخالف را حذف میکنند، کلاس انلاین تشکیل میشود. آنسو فیلتر، این سوفیلترشکن و
حالا هر چیزی که حکومت آن را قانونی نام گذاشته، نزد مردم تبدیل شده به امری مبتذل و آنچه حکومت مبتذل میداند، شده قانون و مرامِ مردم
به نظر شما این تقابل تا کی دوام میآورد؟
از نظر من، نود و پنج درصد کشتی تایتانیک زیر آب رفته. آن نوکِ بیرون مانده، نشان دهندهی آنسوی خط است
چه میشود؟
مردم هنر زندگی در حذف را آموختند و خیلی عالی شنا یاد گرفتند. شما دماغهنشینان میمانید و غرقتان. خواهید دید.
«زهرا عبدی»
@simar50
