2 547
Подписчики
Нет данных24 часа
-167 дней
-10530 дней
Архив постов
2 547
تو چهار چوبه ذهنِ خودم گیر افتادم؛
نمیدونم چی درسته و چی غلط؟
چه رفتاری انجام بدم و چه رفتاری انجام ندم...
نمیدونم برگردم یا برم جلو...
نمیدونم کمک کنم یا کمک بخوام...
دلم میخواد داد بزنم سر کسایی که برام مهمن و بگم دوسشون دارم ، بگم مهمید برام اما میبینم خیلی بخوام سر یکی داد و هوار کنم ، دیگه باهاش حرف نمیزنم...
حتی دیگه نای حرف زدنم نیست...
میگن همیشه یه راهی هست اما اینجا بُن بسته...
تاریکه...
دلگیره...
پرسیدم پس این روحه خستم کجاست؟
گفت: هرموقع دردش بگیره میفهمی که کجاست...
اما شاید مُرده ، خیلی وقته از درد رد شده.
خیلی وقته هیچی نمیگه...
فقط سکوتش به گوشم میرسه...
سکوتش...
سکوتش...
2 547
میدونی...
مادرم همیشه میگه:
اگه یه مرد به عشقش نرسه یا واقعا عاشق نبوده یا اصلا مَرد نبوده...
2 547
اگه برگردیم به عقب بازم منو انتخاب میکنی؟یا مثل الان خوشحال میشی چون از دستم خلاص شدی؟من با وجود همه اذیت هات،فقط تورو دوست داشتم.اما تو به سادگی همه خاطرات رو فراموش کردی و کنارم گذاشتی
2 547
من همه ی تلاشمو کردم تا تو خوشحال باشی،ولی تو،منو ندیدی.برات کافی نبود.چون به من نیازی نداشتی.برای همین تصمیم گرفتم از زندگیت برم تا شاید با این کار منو ببینی و نبودمو حس کنی،اما بعدش میدونی چیشد؟بعد رفتنم عوض شدی،همه حسای بدت از بین رفت و یه آدم دیگه ای شدی،نبودنم برات یه معجزه بود،پس بزار ببینم چقدر خوشحالی،که از دستم دادی .
2 547
یک بار دزدکی با هم رفتیم سینما و من دو ساعت تمام به جای فیلم او را تماشا کردم. دو سال گذشت. جیب هایم خالی بود و من هنوز عاشق فروغ بودم. گرسنگی از یادم رفته بود. یک روز فروغ پرسید: "کی ازدواج میکنیم؟"
گفتم: "اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو باید به قبض های آب و برق و تلفن و قسط های عقب افتاده بانک و تعمیر کولر آبی و بخاری و آب گرمکن و اجاره نامه و اجاره نامه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمه نان از کله سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیب های خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم و تو به جای عشق باید دنبال آشپزی و خیاطی و جارو و شستن و خرید و مهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباسشویی و جارو برقی و اتو و فریزر و فریزر و فریزر باشی. هر دومان یخ میزنیم. بیشتر از الان پیش همیم اما کمتر از حالا همدیگر را میبینیم. نمیتوانیم ببینیم. فرصت حرف زدن با هم را نداریم. در سیاله زندگی دست و پا میزنیم، غرق میشویم و جز دلسوزی برای یکدیگر کاری از دستمان ساخته نیست. عشق از یادمان میرود و گرسنگی جایش را میگیرد..."
عشق روی پیادهرو - مصطفی مستور
@mobina_farahanii
2 547
یه موقعهایی اونقدر درد و شکست توی دلم جمع میشه که نمیدونم کی، کجا و چجوری باید بریزمشون بیرون. فقط میدونم اون دردها اونقدر درونیان که با هیچ عاملِ بیرونیای حل نمیشن.
