ru
Feedback
Book_tips

Book_tips

Открыть в Telegram

ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

Больше

📈 Аналитический обзор Telegram-канала Book_tips

Канал Book_tips (@book_tips) языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 21 384 подписчиков, занимая 1 585 место в категории Книги и 15 681 место в регионе Иран.

📊 Показатели аудитории и динамика

С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 21 384 подписчиков.

Согласно последним данным от 24 июня, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило -44, а за последние 24 часа — -11, при этом общий охват остаётся высоким.

  • Статус верификации: Не верифицирован
  • Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 4.47%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 2.16% реакций от общего числа подписчиков.
  • Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 957 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 461 просмотров.
  • Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 13.
  • Тематические интересы: Контент сосредоточен на ключевых темах, таких как کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر.

📝 Описание и контентная политика

Автор описывает ресурс как площадку для выражения субъективного мнения:
ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 25 июня, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Книги.

21 384
Подписчики
-1124 часа
+727 дней
-4430 день
Архив постов
Book_tips
21 385
🍃🌺🍃 #نغمه_های_سعدی #باب_هشتم (در آداب صحبت) ✨ عرب گوید جُد وَ لاتَمنُن فَاِنَّ الفائدةَ اِلَیکَ عائدة یعنی ببخش و منّت منه که نفع آن به تو باز می گردد. درخت کرَم هر کجا بیخ کرد گذشت از فلک شاخ و بالای او گر امیدواری کز او بر خوری به منت منه ارّه بر پای او @book_tips🐞

Book_tips
21 385
🍃🌺🍃 سوره النساء آیه 149 : إِنْ تُبْدُوا خَيْرًا أَوْ تُخْفُوهُ أَوْ تَعْفُوا عَنْ سُوءٍ فَإِنَّ اللَّهَ كَانَ عَفُوًّا قَدِيرًا ترجمه : اگر شما کار نیکی را آشکار کنید یا پنهان دارید و یا از بدی کسی درگذرید، قطعاً خداوند آمرزنده و تواناست #کلام_پروردگار @book_tips 🐞

Book_tips
21 385
sticker.webp0.27 KB

Book_tips
21 385
🍃🌺🍃 #نغمه_های_سعدی #باب_هشتم (در آداب صحبت) ✨ موسى عليه السلام قارون را نصيحت كرد كه اَحْسِن کَما اَحسَنَ اللهُ الیک نشنيد و عاقبتش شنيدی. آنكس كه به دينار و درم خير نيندوخت سر عاقبت اندر سر دينار و درم كرد خواهى كه ممتع شوى از دين و عقبى با خلق كرم كن چو خدا با تو كرم كرد عرب گوید جُد وَ لاتَمنُن فَاِنَّ الفائدةَ اِلَیکَ عائدة یعنی ببخش و منّت منه که نفع آن به تو باز می گردد. درخت کرَم هر کجا بیخ کرد گذشت از فلک شاخ و بالای او گر امیدواری کز او بر خوری به منت منه ارّه بر پای او @book_tips 🐞

Book_tips
21 385
Repost from N/a
🔮🔮 لیست برترین کانال های تلگرام 🔺 آیا موافق برابری حقوق زن و مرد هستید؟ ۱- بلی  ........ ۲- خیر ......... 🔺 لطفا همه شرکت کنید 🔺 ⭐️⭐️

Book_tips
21 385
📕📗📘 🍃📚هفتادمین  کتاب  📚🍃 🔴درود  بر همراهان عزیز  مطالعه گروهی ✅  ضمن تشکر از مشارکت  شما عزیزان در نظر سنجی ؛ کتاب #گرگ_بیابان   از #هرمان_هسه  جهت مطالعه این دوره انتخاب شد کتاب منتخب شهریور ماه   : #گرگ_بیابان نویسنده: #هرمان_هسه ترجمه : #قاسم_کبیری تاریخ شروع : 《۱۴۰۳/۰۶/۰۳》 تاریخ پایان : 《۱۴۰۳/۰۷/۰۶》 @book_tips🐞📚 📕📗📘📙📕📗📘📙

Book_tips
21 385
🍃🌺🍃 #داستانک #زندگی_نامه قسمت ۲۶ کودکی و نوجوانی، دوره‌ صراحت و صداقت است. هنوز نیاموخته‌ایم که سخنمان را در لفافه‌ای از پوشیدگی و پیچیدگی بازگو کنیم. واقعیت را ساده و آشکار می‌بینم و به همان شکل نیز بر زبان می‌آوریم. من همیشه کوشیدم این‌ خوی و خصلت را در خود نگاه‌دارم. برای همین، اکنون نیز تا آنجا که بتوانم و مانعی اجتماعی و سیاسی در برابرم نباشد، ساده سخن می‌گویم و برهنه بیان می‌کنم. هنگامِ نوشتنِ خاطراتم نیز بر همین‌شیوه هستم. چرا باید احساس و تجربه‌ای را که در نوجوانی داشتم، پنهان کنم؟ گذشته‌ها رفته‌اند و از دیده‌ها و شنیده‌ها، جز تصویرهایی مِه‌آلود چیزی بر جای نمانده است. نوشتنِ خاطرات، اگر صادقانه باشد، نشان‌دادنِ درونِ خویش به دیگران است تا ما را آن‌گونه که بودیم یا هستیم، به راستی و درستی، بشناسند. من چنینم که نُمودم. یک عادتِ خوبی که در دَه‌ سالگی یافتم و از آن خشنودم، خواندنِ مرتبِ مجله‌های سینمایی و اجتماعی بود. مجله‌ سینمایی آن‌سال‌ها «فیلم و هنر» نام داشت حتی زمانی که تغییر اسم داد و با نام«ستاره سینما» منتشر شد و البته دیگر کیفیتِ پیشین را نداشت، همچنان خواننده‌اش بودم. تصویرهای رنگی و زیبای فیلم و هنر از بازیگران ایرانی و خارجی، چشم‌نواز و دلربا بودند. مجله‌ دیگر «زنِ روز» بود که عاشق داستان‌های «چهل‌طوطی» آن بودم. مجله‌ زنانه‌ «بانوان» را هم می‌خواندم، اما«زن روز» برایم چیزی دیگر بود. با داستان‌هایش زندگی می‌کردم.  مجله‌ «دختران و پسران» را که ویژه‌ نوجوانان بود دوست داشتم. بعدها از طریق همین مجله، یکی از بزرگ‌ترین رویدادهای زندگی‌ام شکل گرفت. همسرم را با پیامی که در این مجله نوشتم یافتم. در این‌سال، یک مغازه‌ بزرگ در محلِ ما باز شد که می‌شد آن را سوپرمارکت نامید. صاحبش را با نامِ استعاری «عباس کچل» معرفی می‌کنم. صورتش آبله‌دار بود، اما زشت نبود. همیشه لبخندی بر لب داشت. به گمانم اهل تفرش بود. او در مغازه، شماره‌های قدیمی فیلم و هنر و زن روز را می‌آورد و با نیم‌بها می‌فروخت. من مشتری همیشگی‌اش شدم. همسری داشت که شبیه تابلوهای نقاشی دوره‌ «رنسانس» بود. با دهانی به نسبت کوچک اما گوشت‌آلود و گیرا. پوست بدنش به برف می‌مانست. سپید بود و بی‌چروک و بی‌خدشه و خال. گویا تازگی از روستا به شهر آمده‌بودند. جامه‌ زن، گاهی از زیربغل و پشت گردن، پاره بود و شکاف داشت. دکمه‌های پیراهن را لااُبالی‌وار می‌بست. وای بر چشم‌های من! همین نمای بیرونیِ به ظاهر شلخته، جوانان را به سوی مغازه جلب می‌کرد. شلختگی در این‌ زن، زیبایی آفریده بود. من دیگر از هیچ مغازه‌ دیگری خرید نمی‌کردم. گاهی از او چیزهایی می‌خواستم که دور از دسترس بود. دستش را دراز می‌کرد تا بداند واقعا کدام را می‌خواهم، روزنه‌های جامه لب می‌گشودند و هرچشمی را به درون فرا می‌خواندند. عباس‌کچل، مردی مهربان و پاکدل بود. هرگز او را خشمگین و پرخاش‌جو ندیدم. گاهی که مجله‌ای می‌خواستم و پول نداشتم می‌گفت: ـ ببر بخون و دوباره برگردان! البته اگر مجله را می‌پسندیدم، پولش را جور می‌کردم و از او می‌خریدم. تابستان‌ها، فالوده‌یخی هم درست می‌کرد. نصفِ قالب یخ را عمودی در یک جعبه‌ چوبی می‌گذاشت و با قاشقِ دندانه‌دار می‌تراشید و نشاسته و آبِ لیمو یا آبِ زِرِشک با آن می‌آمیخت. خیلی خوشمزه و گوارا می‌شد. مغزمان را خنک می‌کرد. چندسال بعد، هنگام افزودن یک طبقه به خانه‌اش، از بام افتاد و مُرد. همسرش هم یک‌سره دگرگون شد و شیک و خوش‌پوش، در کوچه و خیابان می‌چمید. دیگر او را ندیدم. ادامه دارد... #دکتر_احمد_عزتی‌پرور #حافظ‌شناس_و_مدرس_دانشگاه @book_tips 🐞

Book_tips
21 385
در مسیر #موفقیت با کدام‌یک از این چالشها روبرو شدین ؟ به نظرتون چطور می تونیم انگیزه مون را در طول زمان حفظ کنیم و همچنان به تلاش ادامه بدیم؟ ❤️ نظرتون کامنت کنید .❤️ @book_tips 🐞

Book_tips
21 385
🍃🌺🍃 #نغمه_های_سعدی 📚 #باب_هشتم ( در آداب صحبت) ✨ مال از بهر آسايش عمرست نه عمر از بهر گرد كردن مال. عاقلی را پرسيدند نيكبخت كيست و بدبختی چيست. گفت نيكبخت آن كه خورد و كشت و بدبخت آنكه مرد و هشت.   مكن نماز بر آن هيچ كس كه هيچ نكرد كه عمر در سر تحصيل مال كرد و نخورد @book_tips 🐞

Book_tips
21 385
🍃🌺🍃 سوره النساء آیه 148 : لَا يُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ ... ترجمه : خداوند دوست ندارد کسی با سخنان خود، بدیها (ی دیگران) را اظهار کند... #کلام_پروردگار @book_tips 🐞

Book_tips
21 385
sticker.webp0.30 KB

Book_tips
21 385
🍃🌺🍃 #داستانک #زندگی_نامه قسمت ۲۶ کودکی و نوجوانی، دوره‌ صراحت و صداقت است. هنوز نیاموخته‌ایم که سخنمان را در لفافه‌ای از پوشیدگی و پیچیدگی بازگو کنیم. واقعیت را ساده و آشکار می‌بینم و به همان شکل نیز بر زبان می‌آوریم. من همیشه کوشیدم این‌ خوی و خصلت را در خود نگاه‌دارم. برای همین، اکنون نیز تا آنجا که بتوانم و مانعی اجتماعی و سیاسی در برابرم نباشد، ساده سخن می‌گویم و برهنه بیان می‌کنم. هنگامِ نوشتنِ خاطراتم نیز بر همین‌شیوه هستم. چرا باید احساس و تجربه‌ای را که در نوجوانی داشتم، پنهان کنم؟ گذشته‌ها رفته‌اند و از دیده‌ها و شنیده‌ها، جز تصویرهایی مِه‌آلود چیزی بر جای نمانده است. نوشتنِ خاطرات، اگر صادقانه باشد، نشان‌دادنِ درونِ خویش به دیگران است تا ما را آن‌گونه که بودیم یا هستیم، به راستی و درستی، بشناسند. من چنینم که نُمودم. یک عادتِ خوبی که در دَه‌ سالگی یافتم و از آن خشنودم، خواندنِ مرتبِ مجله‌های سینمایی و اجتماعی بود. مجله‌ سینمایی آن‌سال‌ها «فیلم و هنر» نام داشت حتی زمانی که تغییر اسم داد و با نام«ستاره سینما» منتشر شد و البته دیگر کیفیتِ پیشین را نداشت، همچنان خواننده‌اش بودم. تصویرهای رنگی و زیبای فیلم و هنر از بازیگران ایرانی و خارجی، چشم‌نواز و دلربا بودند. مجله‌ دیگر «زنِ روز» بود که عاشق داستان‌های «چهل‌طوطی» آن بودم. مجله‌ زنانه‌ «بانوان» را هم می‌خواندم، اما«زن روز» برایم چیزی دیگر بود. با داستان‌هایش زندگی می‌کردم.  مجله‌ «دختران و پسران» را که ویژه‌ نوجوانان بود دوست داشتم. بعدها از طریق همین مجله، یکی از بزرگ‌ترین رویدادهای زندگی‌ام شکل گرفت. همسرم را با پیامی که در این مجله نوشتم یافتم. در این‌سال، یک مغازه‌ بزرگ در محلِ ما باز شد که می‌شد آن را سوپرمارکت نامید. صاحبش را با نامِ استعاری «عباس کچل» معرفی می‌کنم. صورتش آبله‌دار بود، اما زشت نبود. همیشه لبخندی بر لب داشت. به گمانم اهل تفرش بود. او در مغازه، شماره‌های قدیمی فیلم و هنر و زن روز را می‌آورد و با نیم‌بها می‌فروخت. من مشتری همیشگی‌اش شدم. همسری داشت که شبیه تابلوهای نقاشی دوره‌ «رنسانس» بود. با دهانی به نسبت کوچک اما گوشت‌آلود و گیرا. پوست بدنش به برف می‌مانست. سپید بود و بی‌چروک و بی‌خدشه و خال. گویا تازگی از روستا به شهر آمده‌بودند. جامه‌ زن، گاهی از زیربغل و پشت گردن، پاره بود و شکاف داشت. دکمه‌های پیراهن را لااُبالی‌وار می‌بست. وای بر چشم‌های من! همین نمای بیرونیِ به ظاهر شلخته، جوانان را به سوی مغازه جلب می‌کرد. شلختگی در این‌ زن، زیبایی آفریده بود. من دیگر از هیچ مغازه‌ دیگری خرید نمی‌کردم. گاهی از او چیزهایی می‌خواستم که دور از دسترس بود. دستش را دراز می‌کرد تا بداند واقعا کدام را می‌خواهم، روزنه‌های جامه لب می‌گشودند و هرچشمی را به درون فرا می‌خواندند. عباس‌کچل، مردی مهربان و پاکدل بود. هرگز او را خشمگین و پرخاش‌جو ندیدم. گاهی که مجله‌ای می‌خواستم و پول نداشتم می‌گفت: ـ ببر بخون و دوباره برگردان! البته اگر مجله را می‌پسندیدم، پولش را جور می‌کردم و از او می‌خریدم. تابستان‌ها، فالوده‌یخی هم درست می‌کرد. نصفِ قالب یخ را عمودی در یک جعبه‌ چوبی می‌گذاشت و با قاشقِ دندانه‌دار می‌تراشید و نشاسته و آبِ لیمو یا آبِ زِرِشک با آن می‌آمیخت. خیلی خوشمزه و گوارا می‌شد. مغزمان را خنک می‌کرد. چندسال بعد، هنگام افزودن یک طبقه به خانه‌اش، از بام افتاد و مُرد. همسرش هم یک‌سره دگرگون شد و شیک و خوش‌پوش، در کوچه و خیابان می‌چمید. دیگر او را ندیدم. ادامه دارد... #دکتر_احمد_عزتی‌پرور #حافظ‌شناس_و_مدرس_دانشگاه @book_tips 🐞

Book_tips
21 385
🌐🎓برترین کانال‌های تلگرام🎓🌐 🧨 آموزش رایگان ماساژ درکلبه سلامت @banojamaliakbari 💎دانلود کتاب‌های نایاب ممنوعه وتاریخی @yortci_bosjin_pdf 💎شبی چند دقیقه کتاب بخوانیم !!! @book_tips 💎دنیای ناشناخته‌ها @yortchi_bosjin 💎کتب صوتی نایاب / زندگینامۀ مشاهیر و... @feqdanedel 💎دنیای پادکست @OneThousandandOnePodcast 💎فرهنگ و ادب انگلیسی @Englishliteraturemagazine 💎درمان بیماریها بامجربات بانواکبری @banoooakbari 💎نوستالژی"  زیرخاکی کمتر شنیده شده @nuostalzhi 💎کلیپ‌های آموزشی جدید @sonatimahalli 💎دکتر خود باشیم "معلومات پزشکی"   @kalemnab 💎آموزشگاه طبی سید @samsadeghitebeslami 💎کانال طب ایرانی @iranian_teb 💎شگفتی‌های طبیعت و حس آرامش @afarinshokoh 💎دنیای انگیزشی و آموزشی (کتاب بخوانیم) @romanceword 💎کافه شعر @Kafee_sheerr 💎خسروی آواز استاد شجریان @stad_shajariyan 💎روانـشـنـاسـی فـردی @Psychology9i 💎نحو کاربردی @nahvekarbordi 💎مناسبتی " استوری " انگیزشی @yefenjanaramsh 💎ورود به دنیای روان شناسی با سفرهای ذهنی @mentaljourneys 💎کانال طبی عیون الحکمه @oyoon_hekmat 💎تست تخصصی مبادی @banketestmabadi 💎آفرودیت|کیوت|پروفایل @afroo_dit 💎می‌خوای عربی یاد بگیری؟ @learn_arabiic 💎مولانای جان @molanay_gan 💎برسد بدست دلبر ( تک بیت ) @paieznsher 💎آگاهی و پرواز @agahie_parvaz 💎گلچین موزیک پاپ‌ @CoCaeinmozeik 💎آموزش زبان عربی با متون داستانی @taaribedastani 💎جملات طلایی‌ انگیزشی @arameshdaroonee 💎آموزش هاله بینی‌، متافیزیک @nosehalo666 💎شگفتیهای مطالعه در توسعه @Alefbaietousee 💎متن دلنشین @aram380 💎لینکدونی فرهنگی آموزشی و علمی @linkdoni_hozavi 💎شکوه ثروت @shokoh_servat 💎آموزش حرفه‌ای آشپزی @telefoodgram 💎مدرسه نویسندگی‌ آناهل @anahelanjoman 💎آموزش دقیق‌ ماوراء @beyondmeta666 💎تاروت روزانه @maryami137189 💎آموزش مراقبه" پاڪسازی" تقویت انرژے چاڪراها @tabnahayteshgh 💎دل واژه‌های تنهایی @gandomzaran 💎پارسی سخن بگوییم و زیبا بنویسیم @FARZANDAN_PARSI 💎کتاب‌های ممنوعه که مجدد چاپ نشد @FA_TI_MI 💎طب سینوی، درمان های خانگی @teb_sinawi 💎کتابخانه طبی، درمان با داروهای خانگی @danyalshafa 💎عجایب دنیای نویسندگان @nevisandbdonya 💎مستجاب الدعوات وحل مشکلات علوم روحانی @oloomgharibe89 💎کتابخانه صوتی و پی دی اف تاپ بوک @Top_books7 🧨 آسترولوژی و فال @astromariyan396 __ 1403/05/31 🔑هماهنگی جهت شرکت در تبادلات: @HHo_bb

Book_tips
21 385
در یکی از حکایت های جالب از کتاب "سینوهه" روایتگر دیدار او با برده‌ای است که گوش‌ها و بینی‌اش به‌ نشانه بردگی بریده شده است.
در یکی از حکایت های جالب از کتاب "سینوهه" روایتگر دیدار او با برده‌ای است که گوش‌ها و بینی‌اش به‌ نشانه بردگی بریده شده است. برده از سینوهه می‌خواهد تا او را نزد قبر یکی از اشراف ظالم مصر ببرد تا نوشته‌های روی قبر را برایش بخواند. برده توضیح می‌دهد که این شخص ظالم، زندگی‌اش را نابود کرده و به همسر و دخترش تجاوز کرده است. سینوهه بر روی قبر می‌خواند که آن فرد به‌عنوان یک انسان شریف و نیکوکار معرفی شده است. با شنیدن این، برده با وجود رنج‌هایی که کشیده، به گریه می‌افتد و می‌پذیرد که آن شخص نیکوکار بوده است. در نهایت، سینوهه به نتیجه می‌رسد که حماقت نوع بشر بی‌پایان است و همیشه می‌توان از خرافات و نادانی مردم سوءاستفاده کرد. 📕#سینوهه 👤#میکاوالتاری @book_tips 🐞

Book_tips
21 385
"find someone who sees the beauty in your imperfections." کسی را پیدا کن که زیبایی را در نقص های تو ببیند. @dailyenglish2024
"find someone who sees the beauty in your imperfections." کسی را پیدا کن که زیبایی را در نقص های تو ببیند. @dailyenglish2024

Book_tips
21 385
نمودار انرژی ارتعاشی ‼️بترتیب از بیشترین انرژی به کمترین ✏️ روشن‌فکری. +700 ✏️ آرامش. 600 ✏️ لذت. 540 ✏️ عشق. 500 ✏️ منطق. 40
نمودار انرژی ارتعاشی ‼️بترتیب از بیشترین انرژی به کمترین ✏️ روشن‌فکری. +700 ✏️ آرامش. 600 ✏️ لذت. 540 ✏️ عشق. 500 ✏️ منطق. 400 ✏️ پذیرش. 350 ✏️ تمایل. 310 ✏️ بی‌طرفی. 250 ✏️ شجاعت. 200 ✏️ غرور. 175 ✏️ خشم. 150 ✏️ میل. 125 ✏️ ترس. 100 ✏️ غم و اندوه. 75 ✏️ بی‌تفاوتی. 50 ✏️ گناه. 30 ✏️ شرم. 20 @dailyenglish2024

Book_tips
21 385
🍃🌺🍃 باید بیاموزید که با افکار خود تنها باشید. گاهی خودتان را از شبکه‌های اجتماعی دور کنید. اینترنت را قطع کنید. خودتان را به شامی گرم مهمان کنید. دوش آب گرمی بگیرید. شمعی روشن کنید و وقتی را به مراقبه بگذرانید. تمام صداها، عقاید، پیام‌ها، فكرها و نظرهایی را که با درون شما یگانه نیستند دور بریزید و وقتی را با خودتان سپری كنید. درون قلب و جان شما، نبوغ فراوانی نهفته، فقط کافی است وقت و مكانی را به خودتان اختصاص دهید و آن نبوغ را گرامی بدارید. #راز_دختران_موفق #کارا_الویل_لیبا @book_tips 🐞

Book_tips
21 385
🍃🌺🍃 #داستانک #زندگی_نامه قسمت ۲۵ روبه‌روی خانه‌ ما، عموی همسر برادرم زندگی می‌کرد. مادرش پیرزنی درشت‌اندام و سیاه‌چهره بود که روسری را همچون عمامه دورِ سرش می‌بست. سیاهی صورتش، نمی‌گذاشت زیباییِ گیسوانِ بلند و شب‌گونش به چشم بیاید. او را به تُرکی«قَری‌ننه» (پیر مادر) صدا می‌کردند که شاید در اصل«قاراننه» (مادرِ سیاه) بود. من و خواهرم خدیجه خیلی ساده او را«ننه» می‌گفتیم. این ننه، سرِ کوچه، چسبیده به خانه‌اش بقالی کوچکی داشت که بیشتر خوراکی می‌فروخت؛ مانند: پنیرِ خیکی، کره‌ی نابِ روستایی، ماست، شیر، شیره‌‌انگور، تخمِ مرغ، انواع نان‌های ساده و شیرینِ سُنّتی، قره قُرود (کشک سیاه) و انواع آب‌نبات و بیسکویت. یک‌بار از من و خواهرم خواست که شب‌ها پیش او بخوابیم. گفت که می‌ترسد. همه از او می‌ترسیدند و او از سایه و شبح و روح می‌ترسید. پدر و مادرمان پذیرفتند. تمام زمستان، در اتاقش، زیر کُرسی خوابیدیم. برای ما قصه می‌گفت و حسابی پذیرایی می‌کرد. بسیاری از قصه‌هایش را مادرم نیز برایم گفته بود. من عاشق قصه بودم. قصه و قصه‌گویی با جان و زبانِ من آمیخته‌ است. با قصه‌هایی که مادرم «تاجماه» می‌گفت می‌خوابیدم و در رؤیاهای خود، راه قهرمان را ادامه ‏می‌دادم. جوانمردی، وفاداری، راستگویی، مهرورزی، ماجراجویی، کار، پشتکار، روبه‌رو شدن با شکست، چشیدنِ مزه‌ پیروزی و... دست به دست هم می‌دادند تا ‏اجزای شخصیتِ مرا بسازند و ساختند. من با قصه شکل گرفتم و بسیار خرسندم. ‏گاهی به خود می‌گویم:‏ ‏- اگر قصه نبود، من چه می‌شدم و چگونه می‌زیستم و جامه‌ کدام ‏شخصیت را می‌پوشیدم؟ اگر داستان‌گویی نبود، چه لحظه‌های نابی را از ‏دست می‌دادم! چه لذت‌ها که از دست می‌دادمشان! نه، من به همین ‏زیستنی که صدای قصه در فضایش پیچیده‌است می‌نازم و با آرمان‌های آن ‏هم‌آوازم. ‏ پدرم که مکتب‌دار و روضه‌خوان بود، برایم قصه‌های دینی می‌گفت و گاه ‏از من می‌خواست داستان‌های دینی را از روی کتاب برایش بخوانم. این گونه بود ‏که قصه جزئی از هستی و زندگی من شد.‏ جز مادرم، گاهی خواهر بزرگم «گلندام» برایم قصه می‌گفت. او که عروسی کرد و ‏از پیشِ ما رفت، دیگر خواهرم «خدیجه» کارش را پی گرفت. سال‌ها باخدیجه ‏قالی می‌بافتم و هنگام قالیبافی، برای هم قصه می‌گفتیم؛ او از شنیده‌ها و ‏من از دیده‎ها. قصه‌ فیلم‌هایی را که می‌دیدم، برای او باز می‌گفتم. بزرگ‌ترین ‏برادرم «آقانقی» در تهران مرا به سینما می‌بُرد تا قصه‌ فیلم‌ها را ببینم. چه ‏خاطره‌انگیز است آن روزها!‏ برادر بزرگِ دیگرم «جعفرآقا» ـ که یادش گرامی بادـ در کارخانه‌ صابون‌پزی کار می‌کرد. غروب‌‏ها که به خانه برمی‌گشت، بچه‌های محل را صدا می‌زد و از روی ‌‏«شاهنامه» کوچکی – که شرکتِ ملّی نفت چاپ کرده بود- قصه‌ها را با حالتی نمایشی می‌خواند. من هم در میان بچه‌ها بودم و چه لذّتی می‌بُردم!‏ «ننه» می‌دانست ما قصه دوست داریم. با قصه، به شبش رنگی می‌داد و ما را در فضای آهنگینِ رؤیا به پرواز در می‌آورد. برای این که همیشه پیشش برویم، حسابی هوای ما را داشت. حتی دو سه بار به من پول داد که سینما بروم. یک خاطره مربوط به سینما: یادم هست دَه‌ساله بودم. ظهر یکی از روزهای زمستان بود. دوستی به نام اصغر داشتم که با هم آرتیست‌بازی می‌کردیم و ادای هنرپیشه‌ها را در می‌آوردیم. به من می‌گفتند: «احمد آرتیست». درِ خانه را با شتاب زدند و اصغر فریاد زد: ـ احمد آرتیست! بیا ببین کی اینجاست! نهار نخورده، بیرون زدم. مرا کشان کشان تا درِ چلو کبابی جاوید، روبروی ژاندارمری، بُرد. شلوغ بود. اصغر به خاطر جُثّه‌ بزرگش، جمعیت را کنار زد و مرا به درون چلوکبابی هُل داد و سرِ میزی بُرد و گفت: ـ ببین! دیدم. ناصر ملک‌مطیعی بود که با همان لباس زمستانی که در فیلم قصاص به تن داشت، نشسته بود و داشت غذا می‌خورد. مات و شگفت زده فقط نگاهش کردم. ناصر ملک‌مطیعی لبخندی زد و گفت: ـ بیا با هم نهار بخوریم. دانسته و دریافته بود که مَسحورِ حضورش شده‌ام. فقط نگاهش کردم. فقط نگاهش کردم و او فقط لبخند زد. تازه متوجه شدم گوگوش و غلامرضا سرکوب و ... هم بودند. اما من جز ناصر کسی را ندیده بودم. ناصر و لبخندش و تعارفش برای نهار، همیشه تا امروز، یکی از زیباترین خاطرات من شد. ادامه دارد... #دکتر_احمد_عزتی‌پرور #حافظ‌شناس_و_مدرس_دانشگاه @book_tips 🐞

Book_tips
21 385
" Be alone, It's peaceful" تنها باش، آرامش بخشه @dailyenglish2024
" Be alone, It's peaceful" تنها باش، آرامش بخشه @dailyenglish2024

Book_tips
21 385
برای مدت طولانی از کسی متنفر نباشید، چون تنفر تبدیل به نقطه ضعفتان می‌شود. یاد بگیرید فرد را از دایره مورد نظر توجه تان خارج
برای مدت طولانی از کسی متنفر نباشید، چون تنفر تبدیل به نقطه ضعفتان می‌شود. یاد بگیرید فرد را از دایره مورد نظر توجه تان خارج کنید. #زیگموند_فروید @book_tips 🐞