ru
Feedback
Book_tips

Book_tips

Открыть в Telegram

ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

Больше

📈 Аналитический обзор Telegram-канала Book_tips

Канал Book_tips (@book_tips) языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 21 892 подписчиков, занимая 1 552 место в категории Книги и 15 580 место в регионе Иран.

📊 Показатели аудитории и динамика

С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 21 892 подписчиков.

Согласно последним данным от 31 июля, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило 546, а за последние 24 часа — 13, при этом общий охват остаётся высоким.

  • Статус верификации: Не верифицирован
  • Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 4.08%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 2.17% реакций от общего числа подписчиков.
  • Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 895 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 475 просмотров.
  • Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 13.
  • Тематические интересы: Контент сосредоточен на ключевых темах, таких как کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر.

📝 Описание и контентная политика

Автор описывает ресурс как площадку для выражения субъективного мнения:
ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 01 августа, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Книги.

21 892
Подписчики
+1324 часа
+1087 дней
+54630 день
Архив постов
Book_tips
21 892
🍃🌺🍃 #رسوایی قسمت سی و نهم برای آخرین بار قبل از شروع دادرسی برای مطالعه پرونده رفتم دادگاه. ورثه مقتول منحصر بود در یک مادر. به گواهی حصر وراثت او نگاهی انداختم. مادرش پیر بود. امیدوار بودم که آن پیرزن فرزندان دیگری هم داشته باشد تا شاید بتوان با آن‌ها رابطه‌ای برقرار کرد از سر منطق و تدبیر. در پرونده مدرک جدیدی اضافه نشده بود و همه چیز برای یک دادرسی نفس‌گیر  آماده بود. هنوز نمی‌دانستم که چه کار کنم؟ آیا آن‌طور که قلب موکل می‌خواهد عمل کنم و یا با منطق ساده حقوقی جلو بروم. اگر پای نگین به میان کشیده می‌شد، جرم موکل تنها  یک زد و خورد بود که چون طرف کشته شده بود، اتهام موکل تحت‌الشعاع قتل قرار می‌گرفت ولی اگر اسمی از نگین به عنوان مباشر قتل به میان نمی‌آمد باید از موکل در مقابل اتهام قتل عمد دفاع می‌کردم. شب قبل از محاکمه از دفتر وکالت تا خانه را پیاده  طی کردم و مدام به جوانب ماجرا و نتیجه آن می‌اندیشیدم. نزدیک منزل نوازنده دوره گردی را دیدم که با ویلون خود قطعه‌ای را می‌نواخت و می خواند. شعر گل کرده فیلم قدیمی سلطان قلب‌ها. قدم‌ها را آهسته کردم "یه دلم میگه برم برم ...یه دلم میگه نَرَم نرم ...طاقت نداره دلم". دور و برش خلوت بود. صدای چندان خوبی نداشت ولی بر نواختن ویلون مسلط بود. دیدم که از تردیدها و دودلی‌ها می‌خواند؛ آن‌چه من هم گرفتارش بودم. اسکناسی در جیب او گذشتم و دور شدم. شب درست نخوابیدم، یکی دوبار بیدار شدم. فکر و خیال رهایم نمی‌کرد. بالشت نرم خشت سخت شده بود و قرار از من گرفته بود. صبح زود برخاستم اما شاداب و سرزنده نبودم. وقتی از خانه بیرون می‌آمدم شعر حافظ شیرازی در ذهنم چرخ می‌خورد: "دردم از یار است و درمان نیز هم دل فدای او شد و جان نیز هم اعتمادی نیست بر کار جهان بلکه بر گردون گردان نیز هم..." #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان @book_tips 🐞

Book_tips
21 892
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙 📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی 🗓 امروز: بیست و یکم آبان ماه 📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال ✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم 🔁 مترجم: #سپیده_حبیب 📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰ 📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰ 📚 سهم مطالعه‌ی روزانه: ۸ صفحه 📃 برای امروز صفحات: ۱۷۱ تا ۱۷۹ 📅 یادآوری: جمعه‌ها کتاب‌خوانی نداریم 🌿 🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻 https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0 @book_tips 🐞

Book_tips
21 892
🌿سایه ای به نام افسردگی این سایه، فقط غم نیست، خستگیه... بی‌معناییه... سکوتیه که تمومی نداره. افسردگی اون روزی هست که از خواب بیدار می‌شی ولی انگار هنوز بیدار نشدی… وقتی همه چیز هست، اما هیچ چیز، “معنا” نداره. گاهی خودش رو پشت لبخند پنهان می‌کنه، پشت کار زیاد، یا پشت “من خوبم”هایی که هر روز تکرار می‌کنی. اما در درون، یه صدای خسته زمزمه می‌کنه: "دیگه نمی‌تونم…" افسردگی، یه فریاد خاموشه از درونِ زخمیِ انسان. درست همون لحظه که شنیده بشه، نور از لای پرده‌ی تاریکی رد می‌شه… و یادت می‌افته که فقط خودت می‌تونی این سایه رو کنار بزنی، و نور رو جایگزینش کنی.⚡️✨☀️ @book_tips 🐞

Book_tips
21 892
🍃🌺🍃 وقتی خودمان را به اندازه کافی دوست داشته باشیم؛ می‌توانیم به راحتی به درخواست غیرمنطقی دیگران بگوییم: نه آن‌وقت دیوانه
🍃🌺🍃 وقتی خودمان را به اندازه کافی دوست داشته باشیم؛ می‌توانیم به راحتی به درخواست غیرمنطقی دیگران بگوییم: نه آن‌وقت دیوانه‌وار سعی نخواهیم کرد همه را راضی نگه داریم. #آلن_دوباتن @book_tips 🐞

Book_tips
21 892
Repost from N/a
🍀💐🌼 از بهترین و دلنشین‌ترین تلگرام لذت ببریم 🍎 مجله فرهنگی-هنری هفت‌رنگ @Haftrangmagazine 🍏یه مرد امیدوار @happy_private_life 📙 معجزه سابلیمینال _ قانون جذب 🏆 @subliminal2222 📘 شبی چند دقیقه کتاب بخوانیم !!! @book_tips 📕 عکاس خیابانی @Akas_khiyabani 📗 کتابخانه طبی، درمان با داروهای خانگی @danyalshafa 📙 مجله فرهنگی-هنری هفت‌رنگ @Haftrangmagazine 📘 مجله‌ی زندگی"جذب"موفقیت" @Pareparvaz63 📕 آموزشگاه طبی سید @samsadeghitebeslami 📗 از خودم تا عشق ♥️ @eshg_servat 📙 کتاب رایگان AudioBook @PARSHANGBOOK 📘 هنـر ارتبـاط با دیگــران 🎲 @Adab_Moasheratt 📕 جملات طلایی انگیزشی @khalse_daroon 📗 مدینه فاضله @Madineh_Fazeleh 📙 آرشیو دوره رایگان @Arshivagahi 📓 پارسی سخن بگوییم و زیبا بنویسیم @FARZANDAN_PARSI 📘 مدار رشد @buissness_womann 📕 کانال خشت و خیال @kheshtbekhesht 📗 دانستنی های زنان موفق @successfulwomen1 📙 آسترولوژی و هوروسکوپ روزانه @monastro1 📘 آموزش (فنّ بیان+گویندگی) @amoozeshegooyandegi 📕 لینکدونی فرهنگی آموزشی و علمی @linkdoni_hozavi 📗 خونه قدیمــی و طبیـعت 🏚 @Khonehghadimi 📙 بهترین کتابهای صوتی موفقیت و بیداری @ganonjjazb 📘 کتاب (رایگان) 𝐏𝐃𝐅 @PARSHANGBOOK_PDF 📔 کتابخانه جادویی @kolbe_danaee 📕 نقشه مسیر !!! @shine41 📗 عربی به زبان ساده و جذاب @arabictranslation90 📙 متن دلنشین @aram380 📘 ••• آیلتس رو فول شو ••• @ArazIELTS 📕 آموزش دکوراسیون,هنر🏡 @TazeineManzel 📓 دل واژه‌های تنهایی @gandomzaran 📗 زبان ترکی رو قورت بده @ArazTurkish 📙 کتاب‌ها مثل ریشه‌های یک درخت‌اند @nevisandbdonya 📓 جذب جنس مخالف با تکنیک روانشناسی @moshavereh_shoma 📘 جادوی گیاهان دارویی طب سینوی @teb_sinawi 📕 کتاب‌های نایاب تاریخی و طبی @FA_TI_MI 📗 معلومات کمیاب طبی و درمانی @internationalmedicaluseful 📙 کتابخانه صوتی و پی دی اف تاپ بوک @Top_books7 📘 گلچین کتابهای صوتیPDF @ketabegoia 🍏 دل تراپی @Del_Therapy 🍎 شناخت دقیق پاکستان؛ اندیشکده اقبال @andishkadehiqbal 🧿🌺 هماهنگی برای تبادل @mrgp_1

Book_tips
21 892
Repost from N/a
🍀💐🌼 از بهترین و دلنشین‌ترین تلگرام لذت ببریم 🍎 مجله فرهنگی-هنری هفت‌رنگ @Haftrangmagazine 🍏یه مرد امیدوار @happy_private_life 📙 معجزه سابلیمینال _ قانون جذب 🏆 @subliminal2222 📘 شبی چند دقیقه کتاب بخوانیم !!! @book_tips 📕 عکاس خیابانی @Akas_khiyabani 📗 کتابخانه طبی، درمان با داروهای خانگی @danyalshafa 📙 مجله فرهنگی-هنری هفت‌رنگ @Haftrangmagazine 📘 مجله‌ی زندگی"جذب"موفقیت" @Pareparvaz63 📕 آموزشگاه طبی سید @samsadeghitebeslami 📗 از خودم تا عشق ♥️ @eshg_servat 📙 کتاب رایگان AudioBook @PARSHANGBOOK 📘 هنـر ارتبـاط با دیگــران 🎲 @Adab_Moasheratt 📕 جملات طلایی انگیزشی @khalse_daroon 📗 مدینه فاضله @Madineh_Fazeleh 📙 آرشیو دوره رایگان @Arshivagahi 📓 پارسی سخن بگوییم و زیبا بنویسیم @FARZANDAN_PARSI 📘 مدار رشد @buissness_womann 📕 کانال خشت و خیال @kheshtbekhesht 📗 دانستنی های زنان موفق @successfulwomen1 📙 آسترولوژی و هوروسکوپ روزانه @monastro1 📘 آموزش (فنّ بیان+گویندگی) @amoozeshegooyandegi 📕 لینکدونی فرهنگی آموزشی و علمی @linkdoni_hozavi 📗 خونه قدیمــی و طبیـعت 🏚 @Khonehghadimi 📙 بهترین کتابهای صوتی موفقیت و بیداری @ganonjjazb 📘 کتاب (رایگان) 𝐏𝐃𝐅 @PARSHANGBOOK_PDF 📔 کتابخانه جادویی @kolbe_danaee 📕 نقشه مسیر !!! @shine41 📗 عربی به زبان ساده و جذاب @arabictranslation90 📙 متن دلنشین @aram380 📘 ••• آیلتس رو فول شو ••• @ArazIELTS 📕 آموزش دکوراسیون,هنر🏡 @TazeineManzel 📓 دل واژه‌های تنهایی @gandomzaran 📗 زبان ترکی رو قورت بده @ArazTurkish 📙 کتاب‌ها مثل ریشه‌های یک درخت‌اند @nevisandbdonya 📓 جذب جنس مخالف با تکنیک روانشناسی @moshavereh_shoma 📘 جادوی گیاهان دارویی طب سینوی @teb_sinawi 📕 کتاب‌های نایاب تاریخی و طبی @FA_TI_MI 📗 معلومات کمیاب طبی و درمانی @internationalmedicaluseful 📙 کتابخانه صوتی و پی دی اف تاپ بوک @Top_books7 📘 گلچین کتابهای صوتیPDF @ketabegoia 🍏 دل تراپی @Del_Therapy 🍎 شناخت دقیق پاکستان؛ اندیشکده اقبال @andishkadehiqbal 🧿🌺 هماهنگی برای تبادل @mrgp_1

Book_tips
21 892
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙 📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی 🗓 امروز: بیستم آبان ماه 📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال ✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم 🔁 مترجم: #سپیده_حبیب 📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰ 📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰ 📚 سهم مطالعه‌ی روزانه: ۸ صفحه 📃 برای امروز صفحات: ۱۶۲ تا ۱۷۰ 📅 یادآوری: جمعه‌ها کتاب‌خوانی نداریم 🌿 🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻 https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0 @book_tips 🐞

Book_tips
21 892
🍃🌺🍃 #رسوایی قسمت سی و هشت رامین از من سکوت می‌خواست و حق‌السکوت را با اشک‌های چشمانش پرداخت. من در این پرونده  دو چشم گریان دیده بودم؛ زنی که با سوز و گداز ماجرای خونین یک قتل را بیان می‌کرد و چون مار بر خود می‌پیچید و از بی‌گناهی محبوب می‌گفت و اشک‌های موکلی را که با شیدایی درفکر رهایی محبوبه خود بود. ان زن از من دو گوش شنوا می‌خواست و موکل زندانی زبانِ بسته: "خدا بگم چیکارت کنه مسعود؛ رفتی اون زیر راحت خوابیدی تا بلندشدن صدای صور و من رو گرفتار یک ماجرای عجیب و غریب کردی. تو دیگه غم هيچی رو نداری و شاید حالا با تنهایی هم خو گرفتی و کنار اومده باشی و من اینجا هر بار شرنگ غم را در کام تلخم حس می‌کنم ... من گرفتار شده‌ام، نمی‌دانم چکار کنم...". راه حل این معما در هیچ کتابی نبود و برای شریک شدن در تجربه دیگران نمی‌توانستم راز موکل را در پیش همگان بگشایم. پیش خودم گفتم که با یکی دو تا همکار خوش‌فکر مشورت کنم و از آن‌ها بخواهم که راز این ماجرا را سر به مهر نگاه دارند. بعد به این اندیشه خام خندیدم، چون اندیشه عاقل در مقابل عشق به کار نمی امد. تا به آن موقع چنین در کار خود سرگردان نشده بودم. وقت محاکمه نزدیک بود و من بیشتر از متهم اضطراب داشتم. متهم تصمیم خود را گرفته بود؛ او حاضر بود سر سودایی خود را به باد دهد ولی یک مو از زلف یار در باد حوادث از میان نرود. او عاشق بود، من که نبودم، اما در حل این سوال درمانده  بودم و تکلیف وجدانی و حرفه‌ای خود را نمی‌دانستم؟ ایا می‌توانستم به خواست موکل بی‌اعتنا باشم؟ آیا می‌توانستم اجازه دهم که بی‌گناهی تاوان جنایت دیگری را بدهد؟ با خود فکر کردم که استعفا کنم و از آن همه فکر و خیال خود را وارهانم، اما چه کنم که سرم در گروی  قولی بود که به مسعود داده بودم. دیگر کاری نداشتم جز آن که توکل بر خدای گره گشا کنم و هر آن چه بادا باد بگویم و تن  به دریای مواج و خروشان حوادث آتی بسپارم.... (ادامه دارد) #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان @book_tips 🐞

Book_tips
21 892
🍃🌺🍃 #رسوایی قسمت سی و هفت آرام به من نگاه می‌کرد و همین اندوه مرا بیشتر می‌ساخت: "چکار کردی با خودت پسر؛ با زندگی‌ات؛ با جوانی‌ات....". حال من هم بهتر از موکلم نبود. به حالش رقت کردم: "ببین! من نمی‌خوام ناراحتت کنم یا تو را بترسونم ولی...". اشک چشمهایش را با دستش پاک کرد و گفت: "من می‌خوام که به من کمک کنید....قول بدید که کمکم می‌کنید". گفتم: "من برای همین اینجا هستم؛ برای کمک به تو". نگاهش را از من برداشت و به سقف دوخت. گفت: "اگه می‌خواهید به من کمک کنید چیزایی را که نگین گفته فراموش کنید، هیج‌جا نگید، انگار که اصلا نشنیده‌اید" این پسر دیوانه نبود، عاشق بود و مگر جز عشق شعبه‌ ای از جنون نیست. حالا چکار می‌بایست می‌کردم؟ آخرین تلاشم را کردم: "می‌دونم که نگین را دوست داری و به تو حق می‌دم که نگران آینده اون باشی ولی با مخفی‌کردن حقیقت شاید هر دو آسیب ببینید. شاید تو و نگین دیگه نتونید همدیگر  رو ببینید چه برسه به این که یه روز با هم  زندگی کنید. بگذار من کمکت کنم، به من اعتماد کن. تو از خودت و نگین دفاع کردی، تو با چاقو مورد حمله واقع شدی ...می‌شه راه حلی پیدا کرد...". نگذاشت حرف من تمام شود. محکم دست راست من را گرفت و با لحنی بین خواهش و زاری گفت "تو رو به روح اون کسی که براش سیاه پوشیدید قسمتون می‌دم هر چی از نگین شنیدید رو بریزید دور. اگه می‌خواهید به من کمک کنید پای نگین رو تو این ماجرا نکشید. به من قول بدید" و من درمانده شده بودم. شمشیر بران منطق به صخره سخت عشق برخورد کرده و شکسته بود. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که یک نمونه از عشق‌های اساطیری را به چشم ببینم و تجربه کنم. حالا او دست راست من را فشار می‌داد و از من می‌خواست که راست نگویم یا اصلا چیزی نگویم. با حیرت دیدم که رامین   داستان مجنون در کنار کعبه را باز افرینی کرد. او مجنونی دیگر بود و من همان پدر عاقلش.  پدر برای شفای جگر گوشه او را به زیر ديوار خانه خدا اورد و از او خواست تا در زیر چادر سیاه کعبه از صاحب خانه بخواهد تا عشق لیلی از دلش محو شود و برای پسر دلیل‌ها اورد .... اما در اخر صحنه نمایش، مجنون به پرده کعبه آویخت و نالید: "از عمر من آن چه هست برجای....بستان و به عمر لیلی افزای...". نمی‌دانستم چه بگویم و چه بکنم؟ من حقوق خوانده بودم و مشق وکالت کرده بودم ،نه عشق. چشم در چشم نگاهش کردم، بلند شدم، کیفم را برداشتم و از زندان تن و جان بیرون آمدم. همیشه بعد از ملاقات با رامین اندوه به سراغم می‌آمد و گریبانم را سخت می‌گرفت. این‌بار هم آتش دوباره‌ای به جانم افتاده بود که مدت‌ها روح و روانم را در خود می‌گداخت... (ادامه دارد) #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان @book_tips 🐞

Book_tips
21 892
🍃🌺🍃 #رسوایی قسمت سی و هفت آرام به من نگاه می‌کرد و همین اندوه مرا بیشتر می‌ساخت: "چکار کردی با خودت پسر؛ با زندگی‌ات؛ با جوانی‌ات....". حال من هم بهتر از موکلم نبود. به حالش رقت کردم: "ببین! من نمی‌خوام ناراحتت کنم یا تو را بترسونم ولی...". اشک چشمهایش را با دستش پاک کرد و گفت: "من می‌خوام که به من کمک کنید....قول بدید که کمکم می‌کنید". گفتم: "من برای همین اینجا هستم؛ برای کمک به تو". نگاهش را از من برداشت و به سقف دوخت. گفت: "اگه می‌خواهید به من کمک کنید چیزایی را که نگین گفته فراموش کنید، هیج‌جا نگید، انگار که اصلا نشنیده‌اید" این پسر دیوانه نبود، عاشق بود و مگر جز عشق شعبه‌ ای از جنون نیست. حالا چکار می‌بایست می‌کردم؟ آخرین تلاشم را کردم: "می‌دونم که نگین را دوست داری و به تو حق می‌دم که نگران آینده اون باشی ولی با مخفی‌کردن حقیقت شاید هر دو آسیب ببینید. شاید تو و نگین دیگه نتونید همدیگر  رو ببینید چه برسه به این که یه روز با هم  زندگی کنید. بگذار من کمکت کنم، به من اعتماد کن. تو از خودت و نگین دفاع کردی، تو با چاقو مورد حمله واقع شدی ...می‌شه راه حلی پیدا کرد...". نگذاشت حرف من تمام شود. محکم دست راست من را گرفت و با لحنی بین خواهش و زاری گفت "تو رو به روح اون کسی که براش سیاه پوشیدید قسمتون می‌دم هر چی از نگین شنیدید رو بریزید دور. اگه می‌خواهید به من کمک کنید پای نگین رو تو این ماجرا نکشید. به من قول بدید" و من درمانده شده بودم. شمشیر بران منطق به صخره سخت عشق برخورد کرده و شکسته بود. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که یک نمونه از عشق‌های اساطیری را به چشم ببینم و تجربه کنم. حالا او دست راست من را فشار می‌داد و از من می‌خواست که راست نگویم یا اصلا چیزی نگویم. با حیرت دیدم که رامین   داستان مجنون در کنار کعبه را باز افرینی کرد. او مجنونی دیگر بود و من همان پدر عاقلش.  پدر برای شفای جگر گوشه او را به زیر ديوار خانه خدا اورد و از او خواست تا در زیر چادر سیاه کعبه از صاحب خانه بخواهد تا عشق لیلی از دلش محو شود و برای پسر دلیل‌ها اورد .... اما در اخر صحنه نمایش، مجنون به پرده کعبه آویخت و نالید: "از عمر من آن چه هست برجای....بستان و به عمر لیلی افزای...". نمی‌دانستم چه بگویم و چه بکنم؟ من حقوق خوانده بودم و مشق وکالت کرده بودم ،نه عشق. چشم در چشم نگاهش کردم، بلند شدم، کیفم را برداشتم و از زندان تن و جان بیرون آمدم. همیشه بعد از ملاقات با رامین اندوه به سراغم می‌آمد و گریبانم را سخت می‌گرفت. این‌بار هم آتش دوباره‌ای به جانم افتاده بود که مدت‌ها روح و روانم را در خود می‌گداخت... (ادامه دارد) #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان @book_tips 🐞

Book_tips
21 892
تنهایی مقدس ! @book_tips 🐞

Book_tips
21 892
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #رسوایی قسمت سی و ششم دو روز بعد مسعود زیرآن همه دستگاه‌های پزشکی که به سر و سینه او وصل شده بود از دنیا رفت تا بازهم ثابت شود که انسان در برابر مرگ بسیار ضعیف‌تر از آن چیزی است که همه  گمان می‌کنند. غم مرگ مسعود برایم جانکاه بود و دو سه روزی دستم پی کار  نمی‌رفت، ولی در آخر مثل همیشه که عزیزی را از دست می‌دادم پذیرفتم که چرخه زادن و مردن هیچگاه از حرکت نمی‌ایستد. اخر هفته رفتم به دیدار رامین در زندان. آمد؛لبخندی به لب داشت. پرسید که چرا پیراهن مشکی به تن دارم و وقتی شنید که مسعود مرده قدری سکوت کرد وبا تلخی تسلیت گفت. گفتم: "مسعود خیلی سفارش تو را به من کرد و یکی ار دلایل این که من برای پرونده تو از این طرف به آن طرف می‌دوم اجرای خواست اوست". چیزی نگفت ولی دیگر لبخند نمی‌زد. نباید معطل می‌کردم: "گوش کن! تو با من صادق نبودی. چرا حقیقت ماجرا را از من پنهان می‌کنی؟مرد باش. و راست بگو". از لحن جدی و تند من جا خورد. با کمی اضطراب گفت:" من که داستان اون روز را براتون گفتم. من چه دروغی گفتم، نمی فهم چرا...". نگذاشتم ادامه دهد، با همان لحن تند گفتم:" من رو گول نزن. تو قاتل نیستی، تو حامد رو نکشتی، قاتل نگینه". حدقه چشمهایش باز شد و خیره به من نگاه کرد. خودش را باخت، دستپاچه شده بود. سعی کرد که لبخند بزند ولی فرصت هر گونه واکنشی را از او گرفتم: "ببین! من با نگین صحبت کردم. اون ماجرا را کامل و دقیق توضیح داد. اون سنگ را نگین از پشت سر به کله حامد زده؛ نه یکبار که سه بار؛ فهمیدی! تو هم به بازپرس و هم به من و به همه دروغ گفتی...". رامین سرش را انداخته بود پایین؛ به نظرم گیج و درمانده شده بود: "گوش کن! من نیومدم که از تومچ‌گیری کنم؛ کار از این حرفا گذشته، تو مثل یک اسب پا شکسته‌ای که کرکس‌ها دور سرت دارند پرواز می‌کنند، من نمی‌توانم به تو کمکی بکنم مگه این که خودت بخوای، پرونده‌ای که داری شوخی نیست، خونی ریخته شده‌ و تاوان آدم کشی سنگینه ...." منتظر بودم که حرفی بزند ولی او سرش را بلند نمی‌کرد. فکر کردم که شاید زیاد تند رفتم. خواستم لحن ملایم‌تری بگیرم، دستم را گذاشتم روی شانه‌اش، سرش را بلند کرد؛ قطره اشکی در حدقه چشمش دور می‌زد... #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان @book_tips 🐞

Book_tips
21 892
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙 📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی 🗓 امروز: نوزدهم آبان ماه 📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال ✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم 🔁 مترجم: #سپیده_حبیب 📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰ 📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰ 📚 سهم مطالعه‌ی روزانه: ۸ صفحه 📃 برای امروز صفحات: ۱۵۳ تا ۱۶۱ 📅 یادآوری: جمعه‌ها کتاب‌خوانی نداریم 🌿 🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻 https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0 @book_tips 🐞

Book_tips
21 892
🟢✔️دسترسی ویژه به خبرهای داغ✔️🟢 ☑️برای داشتن این مجموعه در مدت ☑️محدود، با انتخاب کلید های زیر وارد شوید🎭🌪 جهت هماهنگی در لیست🫱🏼‍🫲🏼 @HHo_bb

Book_tips
21 892
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #رسوایی قسمت سی و پنج ساعتی بعد در حال برگشت از جاده پیچ در پیچ کوهستانی بودم؛ غرق در اندوه و فکر. داستانی که نگین تعریف کرد دقیق بود و با واقعیت‌های پرونده همخوانی داشت. گریه‌ها و ضجه‌هایی که نگین در حین تعریف قصه قتل داشت برای من تردیدی باقی نگذاشت که قاتل نه رامین که محبوبه اوست. این که رامین قتل را گردن گرفته بود برایم عجیب نبود. او خواسته بود نگین را از خطر برهاند، گرچه این کار او را به زیر چوبه‌دار می‌کشید و یا بالای آن. هزار جور فکر به مغزم هجوم اورد: "تکلیف من چیست؟ چه باید بکنم؟آیا من می‌توانم بدون موافقت موکل پای نگین را به میان بکشم؟ آیا رامین می‌پذیرد که خط ریل واقعه قتل عوض شود و به جای او معشوقه در بند شود؟ عشق سوزان او به نگین سبب شده بود که داستانی دیگر ساز کند؛ داستانی که فرجام ان شاید پایانی بر یک عاشقانه خونین بود. چهره مغموم رامین در نظرم و شیون‌های نگین در گوشم بود. کلافه بودم و درمانده؛ پایم روی پدال گاز می‌فشردم تا شاید سرعت حرکت اتومبیل رخوت و سرخوشی را به جانم بریزد و از سردرگمی که به آن دچار آمده بودم بکاهد. تلفنم زنگ خورد، ناشناس بود. جواب دادم. زن مسعود بود با صدایی گرفته. حال شوهرش را پرسیدم. گفت که پزشکان از او قطع امید کرد‌ه‌اند و شاید او تا چند روز آینده بیشتر میهمان این دنیا نباشد. باز هم خبری بد و اندوهی بیشتر. چرا باید اخبار مرگ و نیستی این چنین پشت سر هم بر من مبارک باد می‌گفتند؟. باید مسعود را برای آخرین بار می‌دیدم تا ملاقات واپسین ما  به قیامت نمی‌افتاد. بعد از ظهر آن روز بیمارستان بودم. مسعود تکیده‌تر از قبل روی تخت افتاده بود. همسرش در کنار تخت او را تر و خشک می‌کرد. مرا که دید صدای ضعیفی از گلویش بیرون آمد و دست راستش تکانی خورد. همسرش گفت که می‌خواهد با شما دست بدهد. از حال و وضع او منقلب شدم. دستش را گرفتم و بغض راه گلویم را بست. همسرش مدام با دستمال کاغذی عرق صورت و آب دهانی را که شوهرش نمی‌توانست فرو دهد و به ناچار دور لبان او جمع می‌شد خشک می‌کرد. چه باید می‌گفتم و یا چه می‌توانستم بگویم؟گرچه می‌دانستم که حال مسعود بدتر از آن است که جز با معجزه‌ای بهبود یابد برایش آرزوی سلامتی کردم. چند کلمه نامفهوم گفت و اشک گوشه چشمش را پر کرد. حال انقلاب بر من مستولی شد. پشت به دیوار کردم و حال گریه بر من غلبه کرد. چند لحظه‌ای گریستم... #دکتر_علی_رادان ادامه دارد.... @book_tips 🐞

Book_tips
21 892
تو مبین جهان ز بیرون، که جهان درونِ دیده‌ست چو دو دیده را ببستی، ز جهان، جهان نماند #مولانای_جان @book_tips 🐞
تو مبین جهان ز بیرون، که جهان درونِ دیده‌ست چو دو دیده را ببستی، ز جهان، جهان نماند #مولانای_جان @book_tips 🐞

Book_tips
21 892
«پناه می‌برم به پروردگارِ روشنایی، که تاریکیِ ذهن و دل را می‌شکافد و نور را برمی‌انگیزد.» @book_tips 🐞

Book_tips
21 892
🔺نیچه: گرگ و گوسفند "آنچه ما را نکشد، قوی‌ترمان می‌کند" این جمله مشهور از نیچه را بسیاری از ما شنیده‌ایم. در این قسمت باتکیه‌بر خوانش استیون هیکس، فیلسوف امریکایی تمایزی که نیچه در جهان بین گرگ و گوسفند قائل می‌شود را بررسی می‌کنیم، و همچنین، اینکه چگونه اخلاقیات ما، یعنی آنچه خیر و شر تصور می‌کنیم نتیجه رویدادهای زیست‌شناختیِ حیوانی است. ترجمه و صدا: #شهاب_غدیری @book_tips 🐞

Book_tips
21 892
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #رسوایی قسمت سی و چهارم آن‌چه را می‌شنیدم برایم حیرت‌اور بود..زنی که در مقابل من زار می‌زد اعتراف به قتل‌ عمد می‌کرد. اول گمان کردم که احساسات زنانه او فوران کرده و برای خلاصی رامین می‌خواهد فداکاری کند ولی سخنان بعدی او که با هق هق گریه بیان می‌شد، حباب این اندیشه غلط را از بین برد: "داشت رامین را می‌کشت...افتاده بود روش ...چاقوش رو طوری گرفته بود که من فکر کردم الان می‌کنه تو سینه رامین ....هیچی حالیش نبود...شده بود مثل یه حیوون که فقط می‌خواست خون بریزه  ... اگه رامین رو می‌کشت می‌اومد سراغ من و اون وقت هر دومون رو کشته بود....رامین سعی می‌کرد چاقو رو از دستش درآره...هردو تاشون تو تقلا بودند ... کف دست رامین پر خون شده بود.... دیدم چیزی نمونده که کار رامین رو تموم کنه ...زور رامین بیشتر بود ولی ترسیده بود ولی اون احمق کارش چاقوکشی بود و برا کشتن هیچ ترسی نداشت...دیدم اکه همین‌طوری وایستم دخل رامین رو می‌آره...چشمم افتاد به یه سنگی توی جوب کنار جاده ...اندازه کف دست بود...ور داشتم و از پشت محکم کوبیدم تو سرش ...یه بار دو بار سه بار ....از رو رامین بلند شد.. نمی‌دونست که از کجا خورده ...وقتی دید سنگ تو دست منه ...اومد طرفم  ...فحشای خیلی بدی می‌داد...تلو تلو می‌خورد ،چاقوش را بالا اورد، اخرین بار چشماش رو دیدم، سفیدیاش بیشتر شده بود، رفتم عقب و جیغ کشیدم ...یه دفعه افتاد جلوی پای من....شروع کرد به خِرخِرکردن. کف از دهنش بیرون می‌اومد...اروم اروم صورتش زرد شد ...تو آخرین لحظه نگاه ترسناکی به من کرد.. چند بار پاهاش تکون خورد و دیگه حرکت نکرد.....". نگین بی‌حال شده بود و من می‌ترسیدم اگر مادرش متوجه گفتگوی ما شود و حال  دخترش را ببیند، دیگر نتوانم سخنی از تنها شاهد قتل و یا قاتل واقعی بشنوم.: "بعد...بعد چی شد؟" نگین که حال رقت‌آوری پیدا کرده بود با صدایی گرفته و آهسته گفت: "چی می‌خواستید بشه ....من ادم کشته بودم ...من که تا اون روز یه گنجشک هم نکشته بودم، خون یه ادم را ریختم ....جیغ می‌کشیدم و موهای سرم را می‌کندم  ....رامین بلند شد رفت طرف جنازه...برش گردوند ...مدتی مبهوت بود ولی وقتی شیون و زاری من رو دید گفت: من حامد رو کشتم..فهمیدی؟ من کشتم ...تو داشتی نیگاه می‌کردی که من با سنگ زدم تو سرش... داستان اینه. این رو که گفت و دیدم که به خاطر من می‌خواد همه.چی رو گردن بگیره، دستش رو گرفتم  و گفتم: نه! من کشتمش و تو نباید به خاطر من خودت رو بیچاره کنی. با دو دستش سر من را محکم گرفت و گفت: اگه بگی تو اون رو کشتی همه فکر می کنن که حامد  برا ناموسش کشته شده، اون وقت هم داغ قتل‌ رو پیشونیت خورده و هم رسوایی..... اگه این‌طور بشه حتما دارت می زنن، اگه تو بمیری زندگی بعد تو برا من دیگه  فایده‌ای نداره...رامین بغض کرد و من  گریه می‌کردم ...اون داشت برا من فداکاری بزرگی می‌کرد، وقتی خم شدم و دست خونیش رو بوسیدم، رامین افتاد به گریه ...." (ادامه دارد) #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان @book_tips 🐞

Book_tips
21 892
📒🍃📕🍃📗🍃📘🍃📙 📌 #یادآوری_مطالعه_گروهی 🗓 امروز: هفدهم آبان ماه 📚 کتاب: #روان_درمانی_اگزیستانسیال ✍ نویسنده: #اروین_د_یالوم 🔁 مترجم: #سپیده_حبیب 📖 تعداد صفحات کل: ۷۱۰ 📄 تعداد صفحات قابل مطالعه: ۶۷۰ 📚 سهم مطالعه‌ی روزانه: ۸ صفحه 📃 برای امروز صفحات: ۱۳۵ تا ۱۴۳ 📅 یادآوری: جمعه‌ها کتاب‌خوانی نداریم 🌿 🔗 دانلود کتاب 🔻🔻🔻 https://t.me/httpymFwLUyCrDIyNDY0 @book_tips 🐞