ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

Book_tips

Book_tips

Открыть в Telegram

ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

Больше

📈 Аналитический обзор Telegram-канала Book_tips

Канал Book_tips (@book_tips) языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 22 062 подписчиков, занимая 1 569 место в категории Книги и 15 843 место в регионе Иран.

📊 Показатели аудитории и динамика

С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 22 062 подписчиков.

Согласно последним данным от 14 октября, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило 220, а за последние 24 часа — 0, при этом общий охват остаётся высоким.

  • Статус верификации: Не верифицирован
  • Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 4.15%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 2.10% реакций от общего числа подписчиков.
  • Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 916 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 463 просмотров.
  • Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 16.
  • Тематические интересы: Контент сосредоточен на ключевых темах, таких как کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر.

📝 Описание и контентная политика

Автор описывает ресурс как площадку для выражения субъективного мнения:
“ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016”

Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 15 октября, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Книги.

22 062
Подписчики
Нет данных24 часа
+1077 дней
+22030 дней
Архив постов
Book_tips
22 054
Repost from N/a
☕️🥧 انتخاب کن، تکیه بده و لذت ببر 🌺متن‌های نااب، نامه‌های عاشقانه، دکلمه‌های زیبا @dessEre 🍀 دانستنی‌های زنان موفق @successfulwomen1 🍀 آموزش سواد مالی و اقتصادی به زبان ساده @ECONVIEWS 🍀 تدریس مکاتب فلسفی و روانی @anbar100 🍀 کتابخانه صوتی و پی‌دی‌اف تاپ بوک @Top_books7 🍀 ‌جذب جنس مخالف با شگردهای روانشناسی @moshavereh_shoma 🍀 بهترین کتابهای جهان 𝗕𝗢𝗢𝗞 @SBOOKSS 🍀 مولانا و عاشقانه شمس (زهراغریبیان لواسانی ) @baghesabzeshgh 🍀 عجایب دنیای نویسندگان @nevisandbdonya 🍀 کتابخانه انجمن نویسندگان ایران @anjomanenevisandegan_ir 🍀 آموزش عربی برای همه @amuzesharabi 🍀موسسه وکالت و مشاوره حقوقی @mehdihemmati59 🍀 نگارش دهم تا دوازدهم @negareshe10 🍀 همه‌چیز درباره ایالات متحده آمریکا @hamechiamerica 🍀 دوبیتی و رباعی @Delaviz_20 🍀 زیرخاکی نوستالژی (اهل دل‌ها) @nuostalzhi 🍀 آموزش دقیق‌ ماوراء @beyondmeta666 🍀 مدرسه نویسندگی‌ آناهل @anahelanjoman 🍀 اشعار ناب و ماندگار @Oshaagh_sher 🍀 صفر تا 100 انگلیسیت با ما! @EN_Listenings 🍀 متن دلنشین @aram380 🍀 شوخی‌های پزشکی @TweeTfun403 🍀 صفر تا صد نویسندگی @ghazaleghaffarzadeh 🍀 آموزش دکوراسیون منزل🏡 @ZibaManzel 🍀 کاملترین کتابخانه مجازی @Mabadbook 🍀 روانشـنـاسِ خودت بـاش @sh351b 🍀 کانال روش پژوهش در علوم سیاسی @Policy_researcher 🍀 کتاب پی‌دی‌اف (رایگان) @PARSHANGBOOK_PDF 🍀 کتاب گویای ژیگ @zhig_story 🍀 خودشناسی @khodshnasi 🍀 قهوه تلخ موکل رحمانی @Fallehzar1 🍀 بهترین کتابهای صوتی موفقیت و بیداری @ganonjjazb 🍀 کلیپ‌های انگیزشی @kelephayeangizeshi 🍀 هنر شراب زندگیست♡ @Geraf_art 🍀 ترنم احساس @EHSAS_TRANNOM 🍀 شعر و ادبیات لری @skeyani 🍀 محفل شعر و آوا @mahfelshearvaava 🍀 جملات تاکیدی، مراقبه، یوگا، تغذیه @lifemanage 🍀 اشعار و کتاب‌های ممنوعه!!! @mahtitill 🍀 اسپانیایی فوووول صحبت کن @SpanishLg 🍀 نوازش روح، دنیایی از همه رنگ... @Navazesh_e_rooh 🍀 جامع‌ترین بانک فیلم و محتوای ورزشی @DanialBagha 🍀 انگلیسی کاربردی و اصولی @Englishcollege98 🍀 مناسبتی"استوری"انگیزشی @yefenjanaramsh 🍀 بزم هنر.تذهیب و نگارگری @honar_andishan 🍀 خسروی آواز استاد شجریان @stad_shajariyan 🍀 چشم‌انداز اقتصادی جهان @Languagepolitics 🍀 گالری تصاویر و مطالب ناب ادبی @GaleryeTasavireAdabi 🍀 دنیای صوتی کتاب‌های موفقیت @Audio_Books_24 🍀 ویدئو های آموزشی انگلیسی|مهاجرت @EN_Videos 🍀 کانال روش پژوهش در علوم انسانی @researchmmethod 🍀 سکوت"ارتباط عمیق با دنیای درون @reiki4444 🍀 در مدار شادی و ثروت @ghanonebawar 🍀 شگفتیهای مطالعه در توسعه @Alefbaietousee 🍀 آموزش زبان تخصصی علوم سیاسی @language_political 🍀 انگلیسی مهاجرت|مقدماتی تا پیشرفته @BR_PODCAST 🍀 یادگیری لغات با اخبار انگلیسی @english_ielts_garden 🍀 آگاهی و نور @Agahi_va_noor 🍀 آموزش و تمرین نویسندگی @yek_roman 🍀مراقبه" پاڪسازی" تقویت چاڪراها @tabnahayteshgh 🍀 دل واژه‌های تنهایی @gandomzaran 🍀 پارسی سخن بگوییم و زیبا بنویسیم @FARZANDAN_PARSI 🍀 انگلیسی مبتدی تا پیشرفته کودک و بزرگسال @MusicOwallpaper 🍀 استخدامی بانک و آموزش پرورش @publicteest 🍀 کتاب‌های روانشناسی را اینجا دانلود کنید @jozve1370 🍀 رمانسرای مجازی @Salam_Roman 🍀 مولانا حافظ شهریار موزیک و شعر @onlyshear 🍀 دانشجویان علوم سیاسی @Political_Science95 🍀 زیباترین متن‌های جهان @BeautyText1 🍀 آرای قضایی و نظریات مشورتی @ARA_HOGHOOGHI_GHAZAIE 🍀 حقوق برای همه @jenab_vakill 🍀 کتابخانه علوم سیاسی ایران @politicalLibrary 🍀 شبی چند دقیقه کتاب بخوانیم !!! @book_tips 🌺 کتاب و موسیقی حال‌خوب‌کن @happy_private_life 💐🌱 هماهنگی برای تبادل @mrgp_1

Book_tips
22 054
Repost from N/a
♦️برترین کانال‌های تلگرام معرفی شدند 🔺 آیا با واردات خودرو موافقید؟ ۱- بله  ........ ۲- خیر ......... 🔺 لطفا همه شرکت کنید 🔺 🔸پیشنهادات امشب: ‌‏🔹راز اعداد تکرار شونده11:11 ‌‏‌‏≣ کد کیهانی✦ 🔹کانال کتاب(pdf)،مستند،معرفی کتاب

Book_tips
22 054
🍃🌺🍃 #داستانک #زندگی_نامه قسمت ۱۱ رویداد بزرگ دیگر در زندگی من که سال 1347 رخ داد، رفتنم به دبستان بود. پدرم پیش از آنکه به دبستان بروم، قرآن یادم داده بود. در هفت سالگی (1347) به دبستان ‌‏«رشدیه» در هشت متری لوله، کوچه انصارالحسین رفتم. هنگامِ ثبت‌نام، مدیر به پدرم گفت: ـ حاج‌آقا بفرمایید! پدرم گفت: ـ برای ثبت نام آمده‌ایم. مدیر پرسید: ـ کلاس چندم؟ پدرم گفت: ـ کلاس اول. در همان زمان من داشتم تیتر روزنامه‌ای را که روی میز بود، بلندبلند می‌خواندم. مدیر گفت: ـ همین پسرتان را برای ثبتِ نامِ کلاس اول آوردید؟ پدرم پاسخ مثبت داد. مدیر گفت: ـ اما این که دارد روزنامه می‌خواند. پدرم پاسخ داد: ـ بله. سوادِ قرآنی دارد. مدیر، آقای مهدی فاطمی، گفت: ـ حیف است حاج‌آقا. باید کلاس بالاتر برود. بی‌درنگ، نامه‌ای به اداره‌ آموزش و پرورش، بخش ابتدایی نوشت و پدرم نامه را برد و پاسخ نوشتند که در دبستان از نام‌برده آزمون گرفته شود. در صورت قبولی، ثبت‌نام در کلاس بالاتر، بلامانع است. آزمون گرفتند و اسمم را در کلاس دوم نوشتند. هنوز برگه‌های آزمون املا، رونویسی و حساب را دارم. چهارشنبه بیستم شهریور، پدرم مرا به بازار بُرد تا برایم پیراهنی بخرد که با لباس نو به دبستان بروم. عصر پانزدهم شهريور بود. آفتاب نارنجى، سايه‌ها را دراز كرده بود و رنگ آجرهاى خانه‌ها به سرخى مى‌زد. احساس مطبوعى، سراپاى وجودم را از شادى ناشناخته‌اى سرشار مى‌كرد. دلم مى‌خواست بدوم و بالا بپرم. اما بابام دستم را محكم در دست گرفته بود و مرا به طرف بازار شهر مى‌برد. بازارى با سقف‌هاى گنبدى و نورگيرهاى افسون‌گر كه هر كدام يك ستون نور از بالا، توى بازار فرومى‌كردند. ذره‌هاى نور، ديدنى بودند. عبور حشرات از قُطر اين ستون‌هاى نورانى، مثل جرقه‌هاى ذغال به نظر مى‌آمدند كه يك لحظه بيشتر نمى‌پاييدند. بازار بوى خاصى داشت؛ مخلوطى از بوهاى چاى، اَدويه، ابريشم، پارچه، صابون، ظرف‌هاى مِسى، شيرينى و خيلى بوهاى ديگر. بازار را دوست دارم. دمِ در يك بزازى ايستاديم. نگاهى به توپ پارچه‌ها انداختيم. بزاز، تسبيح شاه مقصود در دست گفت:     - حاج آقا بفرماييد. مغازه‌ی خودتان است.     پدرم لبخندى زد و پا به درون گذاشت و گفت:     - سلامٌ عليكم. خسته نباشيد.     - وعليكم‌السلام. بفرماييد.     - براى پسرم، پيراهنى مى‌خواهم. قشنگ هم باشد.     - به روى چشم، آقازاده فقط انتخاب كند، بقيه با ما.     نگاهم، از يك توپ پارچه به سوى ديگرى مى‌لغزيد. بيشترشان قشنگ بودند. اما پيدا كردم. با دست يك پارچه آبى روشن را كه خطوط متقاطع سياه داشت، نشان دادم و گفتم:     - آن را مى‌خواهم.     بزاز با لبخند تملّق آميزى گفت:     - ماشاء‌الله سليقه‌اش هم خوب است. آفرين!     آورد. باز كرد. لبه‌ پارچه را در دست گرفتم، سرد و نرم بود. انگار دستم را روى آب كشيدم.     پدرم گفت:     - امروز، اسمش را در مدرسه نوشتم. به جاى كلاس اول، به كلاس دوم مى‌رود. آخر، خودم قرآن يادش داده‌ام. به اندازه‌ كلاس سومى‌ها سواد دارد، اما سنّش بيشتر از اين اجازه نمى‌داد. مى‌خواهم روز اول مدرسه لباس نو داشته باشد.     بزاز تسبيحش را لاى انگشتانش حلقه كرد و گفت:     - اگر بتواند يك سوره قرآن بخواند، من هم در قيمت پارچه تخفيف خواهم داد.     پدرم، با غرور نگاهى به من انداخت و منتظر ماند.     من با كمى خجالت، سوره‌ ماعون را خواندم. بزاز گفت:     - تبارك‌اللَّه! احسنت!     و دستى به ريش توپى‌اش كشيد. تخفيف هم داد. پارچه را لاى كاغذ لوله كرد و دستم داد. بيرون آمديم. خورشيد رفته بود. به طرف مسجد امام حسن(ع) كشيده شدیم. كار هر شب پدرم بود. بايد نماز را در مسجد امام، نزديك حرم مى‌خوانديم. توى حياط مسجد، با آب حوض بزرگ وسط حياط، وضو گرفتيم. خنكاى آب، صورتم را غلغلك داد. از راه پله‌ نيمه تاريك و نمور، به بام مسجد رفتيم. تابستان‌ها نماز جماعت در آنجا خوانده مى‌شد. به پيش‌نماز سلام داديم و پدرم دستش را بوسيد. چهره‌ باوقار او با ريش سپيد و رنگ مهتابى صورتش، در من احترام و ستايش نسبت به او برمى‌انگيخت. يكى دو بار نزد او قرآن خوانده بودم و او هر بار يك سكّه‌ نو و براق پنج ريالى به من داده بود و دستى به سرم كشيده و مرا دعا كرده بود. صداى اذان مؤذن در فضا مى پيچيد و تا دور دست‌ها مى رفت. نسيم صورتم را نوازش مى‌كرد. نگاهم به روزنامه‌ لوله شده بود كه پيراهنى مرا در بَر گرفته بود. پارچه روحى بود، يا تنى بود كه روزنامه او را پوشانده بود. حواسم همه‌اش آنجا بود. ادامه دارد... #دکتر_احمد_عزتی‌پرور #حافظ‌شناس_و_مدرس_دانشگاه @book_tips 🐞

Book_tips
22 054
در باغستان من شاخه بارور خم می شود، بی نیازی دست ها پاسخ می دهد. در بیشه تو، آهو سر می کشد به صدایی می رمد. در جنگل من ، از د
در باغستان من شاخه بارور خم می شود، بی نیازی دست ها پاسخ می دهد. در بیشه تو، آهو سر می کشد به صدایی می رمد. در جنگل من ، از درندگی نام و نشان نیست در سایه - آفتاب دیارت قصه خیر و شر می شنوی. من شکفتن را می شنوم. و جویبار از آن سوی زمان می گذرد. تو در راهی. من رسیده ام اندوهی در چشمانت نشست، رهرو نازک دل! میان ما راه درازی نیست: لرزش یک برگ. #سهراب_سپهری @book_tips 🐞

Book_tips
22 054
به تو سر بسته و در پرده بگویم تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را آنچه گفتند و سرودند... تو آنی !! خود تو جان جهانی! گر نهان
به تو سر بسته و در پرده بگویم تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را آنچه گفتند و سرودند... تو آنی !! خود تو جان جهانی! گر نهانی و عیانی! تو همانی که همه عُمر به دنبال خودت نعره زنانی... تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی... همه اسرار نهانی! ✍مولانا @book_tips 🐞

Book_tips
22 054
🍃🌺🍃 سوره الحشر آیه 10 :   وَلَا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلًّا لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا إِنَّكَ رَءُوفٌ رَحِيمٌ ترجمه : و در دلهایمان حسد و کینه‌ای نسبت به مؤمنان قرار مده! پروردگارا، تو مهربان و رحیمی!» #کلام_پروردگار @book_tips 🐞

Book_tips
22 054
sticker.webp0.26 KB

Book_tips
22 054
لیست برترین کانال های تلگرام 🔺 موافق گران شدن قیمت بنزین هستید؟ ۱- بلی  ........ ۲- خیر ......... 🔽 لطفا همه شرکت کنید 🔼

Book_tips
22 054
🍃🌺🍃 #داستانک #زندگی_نامه قسمت ۱۰ سال 1347 برای من درخششی ویژه دارد. در این‌سال، دو رویداد بزرگ در زندگی‌ام رخ داد: رفتنم به دبستان و ازدواج برادرِ بزرگم «آقانقی». آقانقی در تهران کار می‌کرد و هر دو یا سه‌ ماه به قم می‌آمد و پولی به پدرم می‌داد و یکی‌ دو روز می‌ماند و برمی‌گشت. به گمانم او در آن‌ وقت، حدود 23 سال داشت. مادر و خواهرم گلندام، برایش دختری دست‌ و پا می‌کنند که در نزدیکی کوچه‌ ما می‌نشست. یک‌بار که برادرم در قم بود، گلندام ترتیبی می‌دهد که او دخترِ موردنظر را ببیند. در لحظه‌ دیدار، من هم همراهِ برادرم بودم. همسرِ آینده‌ آقانقی، دوسطلِ برّاقِ فلزی به دست، از آبِ فشاری میانه‌ هشت‌متری لوله، آب برداشت تا به خانه بِبرد. من و برادرم به او نزدیک شدیم. ناگهان، طفلک پایش پیچ خورد و نقشِ زمین شد. من به سویش دویدم و کمک کردم از زمین برخاست. برادرم، البته شرمگین‌تر از آن بود که به او خیلی نزدیک شود. هرچه بود، این‌دیدارِ به ظاهر اتفاقی، صورت گرفت. برادرم به مادر و خواهرم خبر داد که یار را پسندید. با شتاب، خواستگاری و مقدماتِ کار، انجام شد. وسایلِ ساده‌ خانه و یک فرش و دو دست رختخواب و چند کاسه و لیوان و یک سماور و چند استکان، تقریباً همه‌ جهاز عروس بود. زندگی ساده و بی‌تشریفات بود. تجمّل نداشت. پیوندهای زندگی، به آسانی بسته می‌شد و هرگز هم نمی‌گسست. قرار شد که در همان‌اتاقِ خشتیِ رو به کوچه زندگی کنند. عقد و عروسی در یکی از روزهای پایانی شهریور برگزار شد. آن‌ روزها مراسم عروسی بیشتر در خانه‌ها انجام می‌شد و هنوز تالار و رستوران میانِ بیشتر مردم رایج نشده بود. جشن عروسی برادرم نیز در همان‌خانه‌ کاهگلی خودمان برگزار شد. خانم‌ها در دواتاقِ آجری و پیرانِ قوم در اتاقِ گِلی و جوانان و دوستان برادرم در زیر زمین جمع شده بودند. ساز و دُهُل، موسیقی محبوب و مرسومِ آن‌سال‌ها بود. یک ویژگیِ عروسی‌های آن سال‌ها این بود که همه‌ مردم محل و اطراف، بی آنکه دعوت شده باشند در جشن شرکت می‌کردند. البته شیرینی به همه می‌رسید اما شام یا نهاری مختصر، برای مهمانان درجه اول هر دو طرف داماد و عروس یا کسانی بود که از شهرها و روستاهای دور و نزدیک، دعوت شده بودند. با برخاستنِ صدای دهل و ساز، مردم به کوچه می‌ریختند. از در و دیوار شادی می‌بارید. دست و سر و گردن‌ها به جنبش در می‌آمد. دختران و زنان، از روی بام‌ها یا روزنه‌ خانه‌ها با خنده و بازیگوشی نگاه می‌کردند. از شورانگیزترین‌ صحنه‌های عروسی، آوردنِ عروس از حمّام به خانه‌ داماد بود. کوچه‌های شهر تنگ و باریک بودند. پس همه می‌خواندند: ـ کوچه تنگه، بله؛ عروس قشنگه، بله. ترانه‌های مربوط به از حمام درآمدن عروس، گوشِ فلک را نوازش می‌داد: ـ گُل در اومد از حموم، سُنبُل در اومد از حموم... پیشاپیشِ موکبِ عروس، ساز و دهل نواخته می‌شد و مردان جوان و گاه سالمند، با دستمال می‌رقصیدند. گاه، در فضاهای بازتر، مردان حلقه‌ای می‌ساختند و دست در دستِ هم، پای‌کوبی می‌کردند. همیشه یکی هم بود که در جایگاهِ پیشوای رقصندگان، با دو دستمال به دست، جنبشِ موزونِ پای‌کوبان را رهبری می‌کرد. مردم برای او ارجِ ویژه‌ای قائل بودند. دوستانِ برادرم، در زیرزمین خانه به رقص و شادی مشغول بودند تا عروس برسد. یکی از آنان، با شانه پلاستیکی کوچکی که یک تکّه کاغذِ سیگار روی آن گذاشته بود، آهنگ می‌زد و دیگری آهنگِ کردی «یارم رومانی، پاپورسلیمانی» را می‌خواند. منظور از«رومانی» اورامانات» کردستان بود. آن‌روزها گاهی سیگار را خود افراد می‌پیچیدند و درست می‌کردند. کاغذهای سیگار، همچون دفترچه‌ کوچکی بود که یک‌برگ از آن جدا می‌کردند و توتون روی آن می‌ریختند و می‌پیچیدند و با آب‌دهان، محکمش می‌کردند. برخی نیز جعبه‌ای فلزی داشتند که جایی برای پیچیدن داشت و سیگار را شکل می‌داد. نگاه کردن به ساختِ سیگار نیز یکی از سرگرمی‌های آن روز ما بود. یکی از دوستانِ برادرم به نام «حسین» شباهت زیادی به «حسین موفق» (خواننده‌ی محبوب آن‌سال‌ها) داشت. خیلی خوش‌قیافه و زیبا بود. لباس قشنگی هم پوشیده بود. دخترهای کوچه‌ ما و کوچه‌های اطراف، عاشقش شده بودند. یکی از آن‌ها (همان معصومه که مرا روی پایش می‌خواباند) به خواهرم التماس می‌کرد که او را پیش «حسین» ببرد. وقتی هم که داشت به تهران برمی‌گشت، دو سه‌ تا از دخترها او را تا سوار شدن به اتوبوس، همراهی کردند. چه دنیای لطیف و دوست‌داشتنی و گوارایی بود. ادامه دارد... #دکتر_احمد_عزتی‌پرور #حافظ‌شناس_و_مدرس_دانشگاه @book_tips 🐞

Book_tips
22 054
یکی از نشانه‌های بلوغ یک فرد همین است : اینکه بداند چطور چیزهایی را که برای دیگران اهمیت دارد ، درک کند ؛ حتی اگر برای خودش ا
یکی از نشانه‌های بلوغ یک فرد همین است : اینکه بداند چطور چیزهایی را که برای دیگران اهمیت دارد ، درک کند ؛ حتی اگر برای خودش اهمیت چندانی نداشته باشد ... ✍ کالین هوور 📕ما تمامش میکنیم @book_tips 🐞

Book_tips
22 054
Repost from N/a
☕️🥧 انتخاب کن، تکیه بده و لذت ببر 🍎رازها و آموزه‌های شاهنامه @ShahnamehToosi 🍀 امیدوار @happy_private_life 🔆 فایل‌های رایگان سابلیمینال @subliminal_biokinesis_mehregan 🔆 کتابهای نایاب ممنوعه وتاریخی @yortci_bosjin_pdf 🔆 کتابخانه صوتی من @ketabegooya_man 🔆 فنگشویی♡ جذب♡ سابلیمینال @mossbatt_andishan 🔆 روانکاوی به زبان ساده @Neoravankavi 🔆 کتابخانه صوتی تاپ بوک @Top_books7 🔆 به وقت کتاب @DeyrBook 🔆 دنیای ناشناخته‌ها @yortchi_bosjin 🔆 بهترین کتابهای جهان 𝗕𝗢𝗢𝗞 @SBOOKSS 🔆 زیباترین متن‌های جهان @BeautyText1 🔆 مولانا و شمس (زهراغریبیان لواسانی ) @baghesabzeshgh 🔆 مولانا، حافظ، موزیک و شعر @onlyshear 🔆 کتابخانه کودک و نوجوان @childrenbook 🔆 عربی برای همه @amuzesharabi 🔆 موسسه وکالت و مشاوره حقوقی @mehdihemmati59 🔆 آموزش رایگان مکالمه عربی @motarjemmahar 🔆 مهارتهای زندگی @maharathayezendegimahmudi 🔆 پرورش کودکان دوزبانه @MusicOwallpaper 🔆 پارسی سخن بگوییم و بنویسیم @FARZANDAN_PARSI 🔆 دل واژه‌های تنهایی @gandomzaran 🔆 دوره‌های مترجمی زبان انگلیسی @policyinact 🔆 زیرخاکی‌های نوستالژی @nuostalzhi 🔆 آموزش دقیق‌ ماوراء @beyondmeta666 🔆 دکتر خود باشیم @kalemnab 🔆 تقویت شنیداری با اخبار انگلیسی‌ @english_ielts_garden 🔆 آموزشگاه طبی سید @samsadeghitebeslami 🔆 ترکی‌استانبولی آسان @Turkish_Nazli 🔆 شوخی‌های پزشکی @TweeTfun403 🔆 حذف افکار منفی از لیست سیاه ذهن @reiki4444 🔆 طبیعت زیبا و بکر"حس آرامش @afarinshokoh 🔆 منبع ویدئوهای انگلیسی اینستا @English_Video_EV 🔆 کاملترین کتابخانه مجازی @Mabadbook 🔆 روانشـنـاسِ خودت بـاش @sh351b 🔆 ایران باستان @conference_iranvich 🔆 چشم انداز اقتصادی جهان @Languagepolitics 🔆 کتاب گویای ژیگ @zhig_story 🔆 پایش سیاسی ایران @ir_REVIEW 🔆 شعر و نوشته ادبی معاصر @sheradabemoaser 🔆 کلاسهای آنلاین خصوصی انگلیسی @EN_Classes 🔆 استوری مناسبتی و انگیزشی @yefenjanaramsh 🔆 ترفندهای گیاهان آپارتمانی @Maryamgarden 🔆 انگلیسی کاربردی و اصولی @Englishcollege98 🔆 محفل شاعرانه @Mahfelshaeraneh 🔆 آموزش عربی رایگان @Arabic378 🔆 مجموعه بینظیر از پیانو آرامش‌بخش @Melodic_Moments 🔆 فیلمها و انیمیشنهای فاخر @kateb_bashimovie 🔆 خانه دوست @khanehy_doost 🔆 اشعار و کتاب‌های ممنوعه! @mahtitill 🔆 سخنان موزون @kateb_bashishear 🔆 موزه دیجیتال آستان قدس رضوی @digimuseum_aqr 🔆 جملات تاکیدی، مراقبه، یوگا، تغذیه @lifemanage 🔆 محفل شعر و آوا @mahfelshearvaava 🔆 شعر لری @skeyani 🔆 اسپانیایی فوول صحبت کن @SpanishLg 🔆 جامع ترین بانک فیلم و آموزش ورزش @DanialBagha 🔆 کلیپ‌های انگیزشی @kelephayeangizeshi 🔆 جملاتی از جنس سیاست @POLITICAI_THINKERS 🔆 در سکوت نظاره‌گر باش @kateb_bashi 🔆 شاهنامه و‌خوانش @shahname_iranvich 🔆 بهترین کتابهای صوتی موفقیت وبیداری @ganonjjazb 🔆 جامعه مدنی(فلسفه. تاریخ. اجتماع) @civilizers 🔆 کانالی برای فرهیختگان علمی ادبی ‌هنری @kah1331 🔆 خودشناسی @khodshnasi 🔆 خسروی آواز استاد شجریان @stad_shajariyan 🔆 یک بغل‌ شـ؏ــر @BI_MOLAAHEZEH 🔆 آفرينش؛ جستجو در ادبیات و فلسفه @afarineshdastan 🔆 دنیای کتاب‌های جان افزا @Audio_Books_24 🔆 چاپ کتاب - اکسپت مقالات ISl @Researchpolitic 🔆 آموزش دکوراسیون منزل🏡 @ZibaManzel 🔆 دنیای انگیزشی و آموزشی @romanceword 🔆 در مدار شادی و ثروت @ghanonebawar 🔆 شگفتیهای مطالعه در توسعه @Alefbaietousee 🔆 زرنگاری و طراحی سنتی @vida_dabir 🔆 متن دلنشین @aram380 🔆 طب ایرانی @iranian_teb 🔆 آموزش حرفه‌ای آشپزی @telefoodgram 🔆 شعر نو @sher9 🔆 آموزش و تمرین نویسندگی @yek_roman 🔆 آموزش مراقبه، تقویت انرژے چاڪراها @tabnahayteshgh 🔆 احتیاط؛ این کانال مناسب همه نیست @OnlySookoot 🔆 کتابهای صوتی رایگان @parshangbook 🔆 دانستنی‌های زنان موفق @successfulwomen1 🔆 کتابهای صوتی آرامش با داستان @arameshbadastan 🔆 طب سینوی، درمان‌های خانگی @teb_sinawi 🔆 استخدامی بانک و آموزش پرورش @publicteest 🔆 کتب صوتی نایاب/زندگی‌نامه مشاهیر @feqdanedel 🔆 رمانسرای مجازی @Salam_Roman 🔆 کتابخانه طبی، درمان داروهای خانگی @danyalshafa 🔆 عجایب دنیای نویسندگان @nevisandbdonya 🔆 وکیل پایه یک @ADLIEH_TEAM 🔆 آرای حقوقی قضایی @ARA_HOGHOOGHI_GHAZAIE 🔆 شگردهای روانشناسی @moshavereh_shoma 🔆 حقوق برای همه @jenab_vakill 🔆 کافه کتاب صوتی @CafeBookAudio 🔆 فیلم و سریال روانشناسی @FilmRavankavi 🔆 شبی چند دقیقه کتاب بخوانیم ! @book_tips 🔆 آموزش سواد مالی و اقتصادی به زبان ساده @ECONVIEWS 🍀 خلاصه‌ کتاب‌های روان‌شناسی @booklove_blog 🍎هُنَر شَرابِ زِندِگی♡ @Geraf_art برای تبادل @mrgp_1

Book_tips
22 054
کدام یک از آثار زیر اولین رمان نوشته شده توسط سیمین دانشور است که به عنوان یکی از مهم‌ترین آثار ادبیات معاصر ایران شناخته می‌شود؟
Anonymous voting

Book_tips
22 054
ای چشم من ، گریان  مباش؛ اینگونه اشک افشان مباش؛ حیران و سرگردان مباش؛ در گردش گیتی رسد روزی به پایان هر غمی ... @book_tips 🐞

Book_tips
22 054
🍃🌺🍃 #داستانک #زندگی_نامه قسمت ۹ در آبان‌ماه 1346 روز عیدِ مبعث اتفاق مهمی برای ما افتاد. کسی جز من در خانه نبود. پدر و خواهرانم نمی‌دانم کجا رفته بودند. صبح بود که مادرم مرا از خواب بیدار کرد وگفت: ـ دلم درد می‌کند. برو تاجی را به این‌جا بیار. «تاجی» اسم خانمی بود که کارش مامایی بود. البته من آن‌ هنگام نمی‌دانستم کارِ «ماما» چیست. به خانه‌ تاجی رفتم. در زدم. نوه‌اش آمد و گفت: ـ مادر بزرگم خانه نیست. به او گفتم: ـ اگر آمد بگویید که زنِ آقاملا کارش داشت. در خلوتِ دو کوچه تا خانه‌ خودمان، قدم زدم. هنوز سرمای پاییز شروع نشده بود. آفتابِ زرد و گوارایی تا میانه‌ دیوارهای کوچه خزیده‌ بود. روزِ تعطیل بود و مردم در خانه‌ها بودند. کوچه، مال من بود. می‌دویدم، می‌پریدم، لِی‌لِی می‌کردم، سکندری می‌خوردم، اُریب می‌راندم تا به خانه رسیدم. به مادرم گفتم تاجی نبود. مادرم، بی‌تاب بود. می‌نشست و برمی‌خاست. درد می‌کشید و گاه به آرامی ناله می‌کرد؛ اما می‌کوشید من متوجه نشوم. برایش چای ریختم. نتوانست بخورد. ترسیده ‌بودم. نمی‌دانستم چرا مادرم دل‌درد گرفته‌است. کاری از دستم برنمی‌آمد. به آرامی به زیرزمین رفت. خواستم دنبالش بروم، نگذاشت. گفت: ـ توی کوچه بازی کن تا هر وقت تاجی آمد پیش من بیاری. آفتاب داشت توی حیاط پخش می‌شد. اگر مادرم بیمار نبود، تن به آفتاب می‌سپردم تا نوازشم کند. عاشق تکیه به دیوار دادن و لذت بردن از نورِ خورشید بودم. دلم راضی نمی‌شد مادرم را تنها بگذارم. این تاجی کدام گوری رفته است؟ به کوچه رفتم و چشم به سویی دوختم که باید تاجی از آن‌جا پیداش می‌شد. انگار گریه‌ام هم گرفته بود. نه می‌شد بازی کنم و نه کسی بود که با او سرگرم باشم. انگار همه مُرده بودند. بی‌تاب و بی‌قرار، به خانه برگشتم. روی لبه‌ حوض کمی نشستم. به آب و به تصویرِ آسمان در آب نگریستم. صدای نوزادی آمد که می‌گریست. به سوی زیر زمین خیره شدم. مادرم، نوزادی در آغوش، از پله‌ها بالا آمد. با شگفتی پرسیدم: ـ این را از کجا آوردی؟ با لبخندی دوست داشتنی گفت: ـ از توی زیر زمین پیداش کردم! به اتاق رفت. صدای تاجی هم در ایوان خانه پیچید: ـ زن آقا؟ او را به سوی اتاق بردم. گویا خودش فهمید چه خبر است. در را بست و مرا بیرون فرستاد تا چیزی بخرم. وقتی برگشتم، دیدم تاجی چیزی شبیه نوزاد را در باغچه خاک می‌کند. ترسیدم و به اتاق دویدم. مادرم کودک را کنار خود خوابانده بود. خیالم راحت شد. آن روز برادرِ کوچکم زاده شده بود. اسمش را محمود گذاشتند. ادامه دارد... #دکتر_احمد_عزتی‌پرور #حافظ‌شناس_و_مدرس_دانشگاه @book_tips 🐞

Book_tips
22 054
🍃🌺🍃 #داستانک #زندگی_نامه قسمت ۸ پدرم یک آشنای قدیمی داشت که اسمش دکتر پناهی بود. پدربزرگِ این دکتر پناهی، خانِ روستای ما و اطرافِ آن بود. دکتر پناهی، در خیابان ایستگاهِ قم، در درمانگاهِ متعلق به ایستگاهِ راه‌آهن، طبابت می‌کرد. گاهی با همسرش به منزلِ ما می‌آمدند و گاهی ما برای شب‌نشینی به منزلِ او می‌رفتیم. خانه‌ی دکتر، سازمانی و یک‌طبقه و بسیار تمیز و جمع‌و‌جور بود. دیوار خانه خیلی کوتاه بود. نمی‌دانم چرا دکتر از پدرم خواست که من مدتی پیشِ خانواده‌ او زندگی کنم. آیا می‌خواست مثل پدربزرگش نوکر داشته باشد؟ اما من در آن سن و سال، به دردِ نوکری هم نمی‌خوردم. شاید برای بچه‌هایش سرگرمی می‌خواست. یک دختر هفت‌ ساله به نام «غزال» و یک پسر چهار ساله به نام «قلیچ» داشت. هرگز نتوانستم با آنان دوست بشوم؛ بیش از حد ظریف و تمیز و اشرافی بودند. هر چه بود پدرم مرا به آنجا برد و من یک هفته در خانه‌ دکتر ماندم. یادم هست عصر جمعه بود و تلویزیون داشت برنامه‌ای به نام «هنر برای مردم» پخش می‌کرد که مُجری‌اش «ثریا قاسمی» بود. ترانه‌هایی را که «ویگن» خواند خوب یادم مانده: قد و بالای تو رعنا را بنازم. همسرِ دکتر، خانم بسیار متین، با شخصیت و مهربان و نوه‌ عمه‌ مادری من بود. همچون مادرم، اندامی بلند و موزون داشت. مهمان داشتند و مرا نیز به عنوان یکی از مهمان‌های خود به آنان معرفی کرد. هندوانه‌ قاچ کرده و خنک و شیرینی که جلوی من گذاشت، هنوز در ذائقه‌ام لذتی گوارا به یادگار نهاده‌است. روز شنبه، دکتر مرا فرستاد که برایش چیزی بخرم. یک اسکناس پنج تومانی به من داد. من رفتم خرید کردم و برگشتم. بقیه پول را به دکتر دادم. خیلی مرا نوازش کرد. گویا خواسته بود مرا بیازماید و ببیند قابل اعتماد هستم یا نه. یک روز «اشرف» همسر دکتر بیرون رفت و از من خواست تا از کودکانش مراقبت کنم و افزود: ـ مبادا کارِ بدی بکنید! منظورش را فهمیدم. به حیاط رفتم و تنهایی بازی کردم تا برگشت. دختر و پسرش گفتند: ـ احمد خوب است و ما را اذیت نکرد. از دو آزمون، سربلند بیرون آمده بودم. شب بود. همه‌جا خاموش و ساکت بود. گاه صدای بوقِ قطار یا حرکتِ آن، سکوت شبانه را می‌شکست. گاهی نیز نسیمی می‌وزید و برگِ درختان را به هم می‌فشرد و آوای نرمِ دیدارِ برگ‌ها به گوش می‌رسید. همه در حیاط خوابیده بودیم. زنگِ در به صدا در آمد. دکتر از «اشرف» خواست تا در را بازکند. او پاسخ‌ داد: ـ خجالت بکش مرد! من برم در بازکنم؟ می‌دانستم مرا بیدار می‌کنند. خودم برخاستم و در را باز کردم. تزریقات‌چی درمانگاهِ ایستگاه بود. دکتر با اخم گفت: ـ نصفِ شبی چه خبر است؟ او پاسخ داد: ـ یکی از مسافران خیلی بدحال است. باید برویم. و رفتند. تا برگشتنِ دکتر من بیدار ماندم و به رادیو گوش کردم. پنج‌شنبه صبح، دکتر و اشرف و فرزندانشان، برای خرید بیرون رفتند. من هم بالای دیوار پریدم و زدم به کوچه و یک‌راست به خانه برگشتم. دلم برای بچه‌های پابرهنه و زُمُخت و صمیمی و گرد و غبار کوچه‌ خودمان تنگ شده بود. شهریور بود که یک شب با پدرم باز به منزلِ دکتر رفتیم. برادرِ اشرف به نام «اصلان» مهمانِ خواهرش بود. شب را ماندیم و روزِ بعد، با ماشین جیپِ اصلان به روستای کاجِ همدان رفتیم. در همدان، خانه‌ عمویم بود که ما را پذیرفتند و دو روز ماندیم. یک روز عمویم مرا سوار خر کرد و به باغ برد. در باغ، تا می‌توانستم انگورِ تازه خوردم. هنگامِ برگشتن، زنبور درشت و بی‌مروّتی بازویم را گزید و فریادم را به آسمان رساند. عمویم فوری روی گزیدگی، گِل مالید و دلداری داد که زود خوب خواهد شد. یادم هست موقع خواب، به سقفِ اتاق عمو نگاه می‌کردم که گنبدی بود و چند سیم‌پیچِ سقفی، تیرهای چوبی سقف را نگهداشته بود. از روی سیم‌ها، کشمش آویزان بود. خیلی رؤیایی بود. جای نیشِ زنبور انگار خوب شده بود. دانستم که خوش‌زخم هستم. اکنون نیز چنینم. ادامه دارد... #دکتر_احمد_عزتی‌پرور #حافظ‌شناس_و_مدرس_دانشگاه @book_tips 🐞

Book_tips
22 054
🍃🌺🍃 دشوار است بدانی که نمی‌دانی دشوار است ببینی چيزی نداری ببینی دستانت خالی هستند این شهامتی است که من می‌خواهم درون تو ایجاد کنم تا ببینی که چیزی نداری،که دستانت خالی هستند، که خالی هستی، که منی در درون وجود ندارد. و تمام باور‌ها حیله‌ای هستند برای خلق این احساس که تو چيزی داری. وقتی فرد کاملاً لخت و برهنه و تهی می‌شود، و همه باورها ناپدید می‌شود و همه باورها از دست‌ها رها می‌شود آنگاه تغییر اساسی بزرگ می‌آید. فرد دگرگون می‌شود. در خالی بودنت، يک روز پُر می‌شوی. و از خالی بودن، پُر بودن متولد می‌شود و سهیم ‌کردن اجتناب‌ناپذیر می‌شود: هیچکس نمی‌تواند آن را متوقف کند، کسی وجود ندارد تا آن را متوقف کند. #اوشو @book_tips 🐞

Book_tips
22 054
از نظر پنهانی، از دل نیستی کاش میگفتی کجائی، کیستی محبس تن بشکن و پرواز کن این نخ پوسیده از پا باز کن #پروین_اعتصامی @book_ti
از نظر پنهانی، از دل نیستی کاش میگفتی کجائی، کیستی محبس تن بشکن و پرواز کن این نخ پوسیده از پا باز کن #پروین_اعتصامی @book_tips 🐞

Book_tips
22 054
🍃🌺🍃 سوره المدثر آیه 7 : وَلِرَبِّكَ فَاصْبِرْ ترجمه : و بخاطر پروردگارت شکیبایی کن! #کلام_پروردگار @book_tips 🐞🤲

Book_tips
22 054
sticker.webp0.25 KB

Book_tips
22 054
🎁🎁🎁🎁🎁🎁🎁 💎فولدری از بهترین کانال  ViP  تلگرام این‌کانال ها مخصوص افراد خاص و ژرف اندیش است 🔻🔺 https://t.me/addlist/fMJwTJsEEnFmODdk 🔰 پیشنهاد متفاوت👇👇 1.شخصیت خاص و قدرتمند 2.بانک فیلم و محتوای آموزشی و ورزشی 3.کتاب های ترند دنیا 🎯🌱🎯🌱🎯🌱🎯