ru
Feedback
Book_tips

Book_tips

Открыть в Telegram

ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

Больше

📈 Аналитический обзор Telegram-канала Book_tips

Канал Book_tips (@book_tips) языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 21 359 подписчиков, занимая 1 586 место в категории Книги и 15 735 место в регионе Иран.

📊 Показатели аудитории и динамика

С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 21 359 подписчиков.

Согласно последним данным от 14 июня, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило -137, а за последние 24 часа — 5, при этом общий охват остаётся высоким.

  • Статус верификации: Не верифицирован
  • Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 4.96%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 2.20% реакций от общего числа подписчиков.
  • Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 1 059 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 469 просмотров.
  • Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 16.
  • Тематические интересы: Контент сосредоточен на ключевых темах, таких как کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر.

📝 Описание и контентная политика

Автор описывает ресурс как площадку для выражения субъективного мнения:
ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 15 июня, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Книги.

21 359
Подписчики
+524 часа
+537 дней
-13730 день
Архив постов
Book_tips
21 357
ساکنان قلبت را به دقت انتخاب کن زیرا هیچ‌کس به غیر از تو، بهای سکونت‌شان را نخواهد پرداخت... #جبران_خلیل_جبران @book_tips 🐞

Book_tips
21 357
♦️🔔دسترسی ویژه به خبرهای داغ 🔔♦️ ♟💎برای داشتن این مجموعه در مدت محدود، با انتخاب کلید های زیر وارد شوید🗣🌖 جهت هماهنگی در لیست 🫶 @HHo_bb

Book_tips
21 357
تعریف هیچ لغتی در دنیا سخت‌تر از «وفاداری» نیست. وفاداری همیشه به‌عنوان یک ویژگی مثبت شناخته می‌شود، چون مردم اکثراً معتقدند که بسیاری از کارهای خوبی که در حق هم می‌کنند به‌خاطر وفاداری است. مشکل فقط اینجاست که خیلی از کارهای بدی هم که در حق هم می‌کنیم دقیقاً به‌ همین دلیل است 📗#شهر_خرس ✍#فردریک_بکمن ترجمه: الهام رعایی @book_tips 🐞

Book_tips
21 357
تلاش همیشه سنگین تر از حرفهای تو خالیست ... @book_tips 🐞

Book_tips
21 357
امیدوارم رها بشید از رنج هایی که در موردش با هیچ کس صحبت نمی کنید @book_tips 🐞
+1
امیدوارم رها بشید از رنج هایی که در موردش با هیچ کس صحبت نمی کنید @book_tips 🐞

Book_tips
21 357
می گفت: یه مرحله ای تو زندگی هست که؛ یهو سر میز صبحونه، پشت چراغ قرمز، زیر دوش، تو اتاقت آخر شب موقعی که زل زدی به سقف، یا هر موقعیت ساده ی دیگه ای، جهان چند لحظه از حرکت می ایسته و تو حس می کنی تمام رنج هایی که کشیدی، همه ی زمین خوردنا و همه ی کسایی که اذیتت کردن اگرچه در اون برهه زمانی دهنتو صاف کردن، ولی درست و لازم و بجا بودن تا تو تبدیل بشی به آدمی که الان هستی. آدمی که دیگه مثل سابق نیست.... #پرنده_آبی #چارلز_بوکوفسکی @book_tips 🐞

Book_tips
21 357
🍃🌺🍃 🌸سلام دوستان و همراهان خوب کانال 🌸 بعد از یه وقفه‌ی طولانی، دوباره برمی‌گردیم به دنیای کتاب‌ها 🥰 این بار با یکی از عمیق‌ترین آثار روان‌شناسی: "روان‌درمانی اگزیستانسیال"از اروین د یالوم اگر دوست دارید همراه باشید، تا اول آبان‌ماه کتاب رو تهیه کنید تا با هم شروع کنیم 🦋 قراره درباره‌ی دلواپسی های غایی :پوچی، تنهایی، مرگ و آزادی" حرف بزنیم... 🕯️ خوشحال می‌شم دوباره کنار هم بخوا نیم و با هم‌رشد کنیم 🤍🦋 🍃🌺🍃 @book_tips 🐞

Book_tips
21 357
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #رسوایی قسمت شانزدهم نگین مدتی رفت به شهر و دیارش؛ به تقدیر بازی روزگار. مادرش ناخوش احوال بود و بیماریش شدت گرفته بود. در جایی و به دور از چشم دیگران گفت  که سخت مرا دوست می‌دارد ونمی‌خواهد روزی را بی من طی کند؛ می‌دانستم راست می‌گوید. حال من  بهتر از او نبود. بی او همه چیز برایم  حال و هوایی سرد و گرفته داشت. در تنهایی اهنگ ایریلیق رشید بهبودف را گوش می‌دادم و گاهی گریه می‌کردم. گفتم که ما تُرکیم و زبان رایج میان ما ترکی است. پدرم می‌گوید که مادرم نیز تا حدی زبان ترکی یاد گرفته بود تا با  زنان خانواده شوهرش راحت‌تر سخن بگوید. شب‌ها کارم شده بود گوش‌دادن به اهنگی که از حال دل من خبر می‌داد: "گجه لر فکرینن آتا بیلیمیرم.  بو فکری باشیمنان آتا بیلمیرم..... چه خوب از شب‌های من می‌گفت؛ خواب از چشممم ربوده شده بود و ستاره شمار آسمان بی‌انتها شده  بودم ....اوزون دور هجرینن قارا گجلر...من گدیم هارا گجلر". دوری یار برایم تحمل ناپذیر شده بود وچاره ای جز انتظار نداشتم. پدرم سواد زیادی نداشت ولی سرد و گرم چشیده روزگار بود و در کلاس زندگی درس تجربه را خوب یاد گرفته بود. نمی دانم نگار چیزی به او گفته بود یا خودش به غریزه از تعلق خاطر من به نگین آگاه شده بود. شبی سرزده به اتاقم آمد. کمتر او را در این  اتاق می‌دیدم، شاید دوست نداشت که پا به اتاقی گذارد که همسر جوانش در آن‌جا مُرده بود. وقتی تنها بودیم ترکی حرف می‌زد: "بابا جان! من آرزوها برات دارم. نمی‌خوام آینده‌ات خراب بشه". از چی حرف می‌زد؟ نگاه استفهام‌آمیز من را که دید گفت: "تو دیگه  بزرگ شده‌ای. من با یک مرد حرف می‌زنم. این دختره نگین رو ول کن؛ بذار بره دنبال زندگیش. اون تیکه تو نیس. مطلقه است. شوهرش راضی به طلاق نبوده، آدم شریه، الان زندانه ولی تا قیامت که تو هلفدونی نمی‌مونه. خودش دختر بدی نیس ولی آدم که فقط با یک نفر ازدواج نمی‌کنه، با گذشته و ایل و تبار طرف هم وصل میشه. من برا تو فقط بابا نبودم،  مادری هم  کردم. دوست ندارم فردا ناراحتی‌ات را ببینم... از حرف‌هایش حالت اندوه بر من مستولی شد. چطور می‌توانستم به راحتی با کسی که برای زندگی من از هیچ کاری فروگذاری نکرده بود مخالفت کنم. اما.....با نگین چه می‌کردم؟ آیا می ‌توانستم این قلبی را که به تسخیر عشق او درامده بود از سینه بیرون بیاورم  و  دور بیاندازم؟ پدرم منتظر پاسخ من بود و من ساکت در خود فرو رفته بودم. دو احساس متضاد در درونم در حال جدال بودند. پدرم که سکوت مرا دید، نگاهی به عکس من و مادرم کرد و در آن خیره شد: "من مطمئنم که مادرتم نگران سرنوشت‌ توس. هر وقت به این عکس نگاه می‌کنم حالم عوض می‌شه. ببین چطور تو را به خودش فشار داده، به جای این که حواسش به عکاس  باشه به توس..." من هم به عکس نگاه کردم، برای هزارمین بار. راست می‌گفت. حرف‌های پدر و عکس مادر طاقتم را بُرد. نزدیک به گریه بودم؛برای مادر، نگین و دوراهی  بدی که دچارش شده  بودم..... (ادامه دارد) #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان @book_tips 🐞

Book_tips
21 357
یک لحظه می‌لرزاندت یک لحظه می‌خنداندت یک لحظه مستت می‌کند یک لحظه جامت می‌کند چون مهره‌ای در دستِ او، گه باده و گه مستِ او این مهره‌ات را بشکند، والله تمامت می‌کند #مولانا @book_tips 🐞

Book_tips
21 357
#englishlearning Keep kindness going on @dailyenglish2024

Book_tips
21 357
آدمها میخوان یک شبه پولدار شن 🤑😬💰💵 ما می‌خواهیم 🫶🎁یک شبه یک فولدری عالی از کانالهای تلگرام رو رایگان در اختیار بزاریم که شما به معنای واقعی موفق و ثروتمند بشی 🏅 میگی نه 😱 پس عضو شو 👇👇👇👇👇 https://t.me/addlist/S67gHAk2UzQzYWVk آدمهای موفق چه سبک غذایی دارن؟ @organicketo👈

Book_tips
21 357
زنی که در مسیر سختی‌ها پابرجا می‌ماند و برای رسیدن به هدف‌هایش تلاش می‌کند، خود یک قصه‌ی زنده از استقامت و شکوه است. @book_tips 🐞

Book_tips
21 357
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #رسوایی قسمت پانزدهم بوسه‌ای بر پیشانی دانشگاه و کلاس و کتاب، یعنی خلاصی از ان چه  نمی‌خواستم و دلم با آن  نبود؛ این راهی بود که خودم انتخاب کردم. نگین خوشحال بود و من نیز. پدرم  دیگر از ارزوهای خود در مورد من سخنی به میان نیاورد و من شدم آن چه خودم  می‌خواستم. زندگیم شد کار بر روی زمین و جستن تصویر نگین در آسمان. کار آینده مرا و عشق دلم را گرم می‌ساخت. نگین را دوست داشتم چون دوست داشتنی بود؛ زیبا، خوش‌بیان، کم توقع و یک زن واقعی. بعد از آن ماجرای اتاق و غلیان شور و جنون  سعی کردم میان خودم و او حریمی قرار دهم. گرچه گاه چنان از رفتار و گفتارش مست و بی‌خود می‌شدم که فقط دربرگرفتنش می‌توانست  آبی بر آتش التهاب درونی من باشد. دوست نداشتم که رنگ محبت من به نگین آلوده به  پلیدی شود. مشکل من مطلقه بودن او بود. از این که باب سخن  را با پدرم در رابطه با ازدواج با نگین  باز کنم، نگران بودم. او به حکم دادگاه طلاق داده‌ شده بود و شوهر سابقش که راضی به این کار نبوده به جبر قلم قاضی زنش را از دست داده بود. روزی که بار غذای روزانه کارگران را بر سر و دست  حمل می‌کردم و نگار با فاصله کمی از پشت سرم می‌آمد بدون مقدمه گفت: "بین تو نگین سَر و سِری هس؟". این سوال ناگهانی میخکوبم کرد. برگشتم و به او نگاه کردم: "گوش کن پسرجان!نگین مناسب تو نیس. یعنی بابات هیچ‌وقت  راضی به ازدواج شماها نمی‌شه. این را خوب  بفهم". ایستادم تا به من رسید: "بله من خاطرش را می‌خوام، ایرادی داره؟". نگاه عجیبی به من کرد. مثل این که به  پسر بچه‌ای نگاه می‌کند: "حرف همان بود که گفتم. بابات برات خیالات داره. تازه اگه اون هم قبول کنه، با حرف مردم چیکار می‌کنی؟ همین الانش هم بعضیا هِر و کِر شما را با هم دیدند و پشت سرتان حرف در اومده. اون پسره عوضی هم که تو زندونه دست از سرتون ور نمی‌داره. اون یک حیون احمق و زبون نفهمه. به این راحتی چشم از نگین ور نمی‌داره. گوشات را باز کن. با زندگی خودت و نگین بازی نکن. اون لقمه دهن تو نیس". از حرف‌هایش ناراحت شدم ولی جوابی ندادم. شاید درست می‌گفت، او بدخواه من یا خواهرش نبود. هیچ وقت از او بدجنسی ندیده بودم. تمام طول راه به آن چه شنیده بودم فکر می‌کردم. این طور که معلوم بود برای رسیدن به نگین  راه طولانی و پر خطری را پیش رو داشتم. می‌دانید! من آدم مقاومی هستم. شاید مرگ زودهنگام مادرم باعث شد که زود روی پای خودم بایستم و برای همین  در مقابل مشکلات و حوادث زود میدان را خالی نکنم.بعد از کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم که به جنگ هرچه سد راه وصل من به نگین بشود، بروم. نمی توانستم به این راحتی نگین را از دست بدهم، اوجزیی از وجود من شده بود، من با حس بودن او زنده بودم، نبود او یعنی مرگ من.... (ادامه دارد) #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان @book_tips 🐞

Book_tips
21 357
هیچ انسانی نمیتواند کاملاً تنها باشد. حتی وقتی تنها هستیم ردپای کسانی که دوستشان داشته ایم همیشه با ماست. #اروین_یالوم @book_
هیچ انسانی نمیتواند کاملاً تنها باشد. حتی وقتی تنها هستیم ردپای کسانی که دوستشان داشته ایم همیشه با ماست. #اروین_یالوم @book_tips 🐞

Book_tips
21 357
نگریستن چیست؟ نور چشم‌هاست که به صرافت طبع می‌درخشند . چشم‌ها که فقط به درون و نه بیرون تماشا می‌کنند. بیرون را نگاه نکردن؛ ب
نگریستن چیست؟ نور چشم‌هاست که به صرافت طبع می‌درخشند . چشم‌ها که فقط به درون و نه بیرون تماشا می‌کنند. بیرون را نگاه نکردن؛ باری- هوشیار بودن- معنای تماشای درون است. در واقع چیزی که بتوان تماشای درون نامش نهاد در کار نیست #رازگل_زرین @book_tips 🐞

Book_tips
21 357
Repost from N/a
🌈🌈🌈 💎برترین کانال‌های تلگرام: 🔹هماهنگی جهت تبادل: @mrsmafd

Book_tips
21 357
داستان آموزنده پیشنهاد می کنم حتما این روایت زیبا رو ببینید و بشنوید #معلم 📚@Top_books7

Book_tips
21 357
🔴🔴🔴🔴 اگر دلت یک گوشه‌ی امن می‌خواد، جایی که از دغدغه‌های روزمره رها بشی... 🌿 به این کانال سری بزن 🌿 یکی از معدود کانال‌هایی که فقط چند پست کافیه تا حس آرامش بهت بده. اگه نگرفتی، راحت ترک کن 🤷‍♀ اما اگه گرفتی، به جمع ما خوش اومدی🥰 @jahan_999_agahi @jahan_999_agahi

Book_tips
21 357
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #رسوایی قسمت چهاردهم بعد از آن روز مقداری از نگین فاصله گرفتم. او رفتارش تغییر نکرد و مرا با سخنان و دلبری‌هایش  به هیجان می‌آورد ولی من ترسیده بودم. هراسم آن بود که کار عشق من و خواهر نامادریم به رسوایی بکشد. در شهر کوچک ما  همه زیر ذره بین نگاه‌های دیگران هستند، مثل این که هر کس با  چند پاسبان زندگی می‌کند. یک داستان از نوعی که من و نگین درگیر آن بودیم  برای نابودی اعتبار یک خانواده کافی بود. بالاخره روز کنکور رسید و امتحان دادم؛ چندان شوق و رغبتی نداشتم، برایم موفقیت یا شکست تفاوت چندانی نداشت. بعد از آن به جد مشغول کار در مزرعه شدم. رفتم سراغ دام‌ها؛ دوست داشتم با موجوداتی روز را به سر آورم که در جنب و جوش هستند. این کار را دوست داشتم و دل به آن می‌دادم. صبح‌های زود بر می‌خاستم و تا وقتی هوا روشن بود به چرانیدن حیوانات در دامنه کوه مشغول بودم. تعداد گوسفندهایمان زیاد شده بود و مراقبت از آن‌ها کار آسانی نبود. نتایج اعلام شد، قبول شدم ولی نتیجه برایم  مایوس کننده بود و مرا دلزده ساخت. نه رشته‌ای را که قبول شده بودم دوست داشتم و نه شهری را که می بایست چند سال از عمرم را در آن سپری می کردم؛ شهری دور با هوایی گرم و شرجی و  مردمی که زبان و فرهنگی متفاوت داشتند. نگین تشویقم کرد که از خیر درس خواندن بگذرم و خودم نیز چنین نظری داشتم؛ نمی‌خواست از کنارش دور شوم. نه دلم با رشته‌ایی بود که آخر و عاقبت درس خواندن در آن برایم نامعلوم بود و نه مکان تحصیل که مرا از شهر و دیار و مهمتر از آن یاری که دیگر چون جان شیرینش می‌داشتم، دور می‌ساخت. در یک عصر پایان تابستان زمانی که باد خنکی شروع به وزیدن کرده و شاخه‌های درختان را به جنبش در آورده بود، پدرم را  سرحال یافتم. نشسته بود و به زمینی که محصولش درو شده  و گوسفندانمان به آرامی در حال چرا در آن بودند، نگاه می‌کرد. مثل همیشه سیگار ارزان قیمت و پر دودش را در میان انگشتانش می‌فشرد: "مطلب مهمیه که باید به شما بگم". چشم از زمین و حیوانات برداشت و با محبت به من نگاه کرد: "نمی‌خوام دنبال درس و دانشگاه برم. می‌خوام همین‌جا باشم؛ رو زمین کار کنم. دوست ندارم آواره یه شهر دور بشم، من آخرش باید نونم رو از  همین زمین و روی این صحرا در بیارم". ابروهای بابام تو هم رفت و گفت: "روزگارعوض شده، دیگه مثل سابق نیس، دوست دارم تو هم براخودت کسی بشی" و پک محکمی به سیگار زد. گفتم: "چرا من رو به چیزی که علاقه ندارم مجبور می‌کنید. چرامن باید چوب از  روزگار  بخورم؟ چون عوض شده؟ وقتی دلم با کاری نیست، از موفقیت در آن کار هم خبری نیست". پدرم لجباز و خود رای نبود، حرفش را تحمیل نمی‌کرد و چون من تنها یادگار زن اول و مورد علاقه‌اش  بودم بیشتر از فرزندان دیگرش به من محبت داشت. قدری به من نگاه کرد و گفت: "آرزوم اینه که تو به جایی برسی، کار تو بیابون خدا  وچروندن حیونا بد نیس، خدا راشکر وضعمون هم بد نیس ولی دوست داشتم تو راه دیگه‌ای رو بری ..." بعد سرش را بلند کرد و بی‌آن که به من نگاه کند ته مانده سیگارش را انداخت کنار و گفت: "من نمی‌خوام اجبارت کنم، می‌فهمم که با جبر و زور هیچی به دست نمی‌آد، اگه هم بیاد زود از دست میره، هر جور که خودت میدونی". این حرف آخرش یعنی رها شدن  از قفس دودلی، تردید و سرگردانی. گویی از زنجیری  نامریی که به دور دست و پایم بسته شده است ازاد شده‌ام؛بدرود فرمولهای خشک و نچسب و آزار دهنده؛سلام زمین، آب، گندم، شالیزار، بزهای تیز پا ،گاوهای فربه تنبل...... (ادامه دارد) #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان @book_tips 🐞

Book_tips
21 357
همه می‌تونن از روزهای خوب لذت ببرن اما این نحوه‌ی تاب آوری روزهای سخته که آدمارو متمایز می‌کنه... @book_tips 🐞
همه می‌تونن از روزهای خوب لذت ببرن اما این نحوه‌ی تاب آوری روزهای سخته که آدمارو متمایز می‌کنه... @book_tips 🐞