"زنی کهگم کردم "
Открыть в Telegram
برای نوشتن که جهان از نوشتن زیباست عادله زمانی راه ارتباطی با من : @Aydel70
Больше4 541
Подписчики
-124 часа
+767 дней
+17430 день
Архив постов
4 541
دیروز به بیمارستان رفته بودم از شدت شلوغی و پر بودن تخت ها که بگذریم جلوی پذیرش بخش اورژانس ،ناگهان نگهبانی از جلوی در بیمارستان با ویلچری خودش را به بخش رساند روی ویلچر دختر رنگ پریده ی لاغری بود که یک کارت بانکی در یک دستش و یک گوشی موبایل در دست دیگرش بود،از درد ناله میکرد و شکمش رانشان می داد .
هیچکس همراهش نبود و جلوی در بیمارستان ضعف کرده بود که مجبور شده بودند توی ویلچر تا بخش بیاورندش رنگش چیزی کمتر از گچ دیوار نداشت .
پرستارها و دکتر کشیک به اتاقی بردندش و پروسه ی درمانش را آغاز کردند...
چندساعت بعد که درحال برگشتن بودیم
دخترک را دیدیم که با آرامی در حال خروج از بخش بود.
پرسیدیم بهتری ؟
درحالی که رنگش کمی بهتر شده بود گفت بله
مشکلش چه بود ؟
پریود و درد جانکاهش !که او را تنهایی به بخش اورژانس بیمارستان رسانده بود.
راستش آن لحظه با دیدن تنهایی و دردش دلم برای یک تاریخ زنانگی و دردهای در خفا خورده شده آتش گرفت .
گاهی وقتها به طرز عجیبی مظلوم و بی دفاع میشویم ...
بی هیچ توضیح بیشتری
#عادله_زمانی
4 541
یک بار آن وقتها که خیلی کوچک بودم،
از درختی بالا رفتم
و از سیبهای سبز کال خوردم،
دلم باد کرد و مثل طبل سفت شد،
خیلی درد میکرد.
مادرم گفت اگر صبر میکردم تا سیبها برسند،
مریض نمیشدم.
حالا هر وقت چیزی را از ته دل میخواهم،
سعی میکنم حرفهای او را
در مورد "سیب کال" یادم باشد!
#خالد_حسینی
📕بادبادکباز
@adelehz
4 541
وقتی بچه بودم روزهای گرم که بیرون می رفتیم در آن آفتاب جان سوز تابستانی، مادرم کیف یا دستش را روی سرم میگرفت تا آفتاب مستقیم کلافه ام نکند .
سایه ی دست ساز مادرم راهی برای فرار از آفتاب جگرسوز سر ظهر بود.
بعضی آدمها اینطور هستند ذاتا سایبان هستند می ایستند روبروی آفتاب و برای آرامش تو با آن می جنگند .
بگردید سایبان های زندگی تان را پیدا کنید آنها که کنارشان زندگی سبز و آرام ست و می توانند در برابر آفتاب حمایتتان کنند .
#عادله_زمانی
@adelehz
4 541
وقتی نوجوان تر بودیم ،خصوصا ما دخترها دفترچه های کوچک و رنگ رنگی قشنگی داشتیم که به آن "دفتر خاطره"میگفتیم.دفتر خاطره ها رو از خرازی های اطراف مدرسه که اکثرا پیرمردهای مهربانی صاحبشان بود میخریدیم .دفترخاطره ها لابلای روبان ها مدادرنگی ها شرشره های مخصوص تزیین کلاسها پاک کن های عطری و کلی چیزهای جالب و قشنگ دیگر خرازی ها جایگاه ویژه ای داشتند .جلدهای قشنگی داشتن و اگر کمی لاکچری تر بودی :) میتوانستی دفتر خاطره ای بخری که قفل کوچکی هم به آن وصل بود و میتوانستی خاطراتت را قفل کنی تا کسی غیر خودت نتواند بخواندشان .روی صفحات دفتر اکثرا تصویر دختر های منتظر یا تک درختان صحرا یا هم منظره غم انگیز غروب خورشید خودنمایی میکرد و میتوانستی لابلایشان گلبرگهای خشک شده ی گلهای محمدی را که در راه مدرسه از باغچه ها چیدی ،بگذاری.اما مهمتر از همه ی این چیزها ،خاطراتی بود که توی دفتر خاطره ها ثبت میشد ..در واقع اواخر ماه اول بهار کم کم شوق برای خرید دفتر خاطره ها بین دخترهای مدرسه شروع میشد هرروز به خرازی سر میزدیم تا ببینیم دفترهای جدیدش بلاخره رسیده ست یا نه وقتی دفترمان حاضر میشد پروسه ی داد و گرفت شروع می شد :) این طور که از اولین نفر کلاس شروع میکردیم که فلانی برایم خاطره مینویسی؟؟
واو هم میگفت بله اگر که خیلی اهل نوشتن نبود به چند خط و چند شعر سر کلاس بسنده میکرد و اگر نه دفترمان را میبرد خانه و روز بعد با هزار مدل هنرنمایی برش میگرداند..
اخر نامه ها کلی شعر قشنگ قلب نقاشی گلبرگهای چسبیده شده و هزار مدل هنرنمایی دخترانه شکل میگرفت .
حالا سالها از ان وقتها گذشته دیشب در گشت و گذار میان کتابهایم دفتر خاطره های سالهای مدرسه ام را پیدا کردم در ورق زدنشان این اشک من بود که همراهی سان میکرد .به اسمها نگاه میکردم به گلها به شعرها به خاطره های خنده های بی دلیل و روی هر خط دست میکشیدم .تقریبا ازهیچ کدام از همکلاسهای مدرسه ام خبر ندارم نمیدانم کدامهایشان مادر شدند کدامها وکیل کدامها خانه دار..حتی خبر ندارم که کجا هستند اینجا یا هرجای دیگر ...
فقط میدانم که نیستند .ان دخترکهای بیخیال گذشته یحتمل نیستند آن دل خوشهای بگو بخند که در دفتر خاطره ها شعرهای عاشقانه با خودکارهای رنگی مینوشتند که هرگز نیستند ...
خلاصه بگویم ما نسلی بودیم که همیشه دنبال یادگاری میگشتیم میخواستیم تکه ای از انهایی که دوست داشتیم شان را همیشه با خودمان داشته باشیم حتی اگر دیگر در کنارمان نداشتیم شان
در آخرین برگ دفتر خاطره ام یک خط شعر خودنمایی میکند از همکلاسی که همان سالها ایران را به مقصد اروپا ترک کرد و من هرگز دیگر ندیدمش...
مینویسم یادگاری تابماند روزگاری
گرنبودم روزگاری این بماند یادگاری..
#عادله_زمانی
@adelehz
4 541
دیشب یکی از دوستای خیلی قدیمی بابام بعد از خیلی سالها مارو تو خیابون دیده
توی تاریکی خیابون فکر کرده من و مامانم خواهریم
برگشته به بابام گفته ماشالله دخترات بزرگشدن😀
حالا از دیشب مامانم هی راه میره برای خودش ریز ریز میخنده😁
@adelehz
4 541
Repost from "زنی کهگم کردم "
من اگر گفتم مرا به خویشتن بسپار
تو نرو
کسی چه میداند شاید خویشتن من
تو باشی ....
#عادله_زمانی
@adelehz
