"زنی کهگم کردم "
Открыть в Telegram
برای نوشتن که جهان از نوشتن زیباست عادله زمانی راه ارتباطی با من : @Aydel70
Больше4 418
Подписчики
Нет данных24 часа
-117 дней
-2630 дней
Архив постов
4 418
ببخش نازنینم اگر فرصت برای در آغوش کشیدنت کم بود.
اگر قبل از بوسیدنت پرواز کردی
ببخش اگر صدایت در آسمان ها گم شد آنگاه که باور داشتم پس از پرواز بر فرای ابرها به من به خانه برمیگردی .
ببخش اگر نتوانستم کنارت باشم آنگاه که وقت سفری واقعی فرا رسیده بود.
نازنینم
آیا مرا خواهی بخشید ؟
و آنگاه که از آسمان به آسمان رفتی دانستی که چقدر منتظرت خواهم ماند؟
بخواب نازنینم
آسمان جای بهتری ست
اینجا در زمین جای تو نیست
فرشته ها بر بال آسمان آرمیده ترند.
#عادله_زمانی
4 418
هنر و علم و سیاست
همه خوبند ولی
ای به قربان همانی
که رفاقت بلد است ...
محمد مهدی درویش
@adelehz
4 418
کجای جهان دوای جان درد میفروشند؟
درد میکند این جان لعنتی
از انبوه اندوهی که هر صبح ناگاه لایه ای بر آن
افزوده میشود..
خورشید کجای این جهان ایستاده ست ؟
#عادله_زمانی
@adelehz
4 418
حس میکنم نیاز دارم یک مادر بزرگ نقلی،سفید تپل مپل داشته باشم که موهای سفیدش را حنا میگذارد و همیشه وقتی میخندد دندانهای مصنوعی ردیفش چون مروارید می درخشد.
بعد شبهای جمعه کوله ام را برمیداشتم و عطای خانه ی پدری را به لقایش بخشیده راهی خانه مادربزرگم میشدم .
اول یک چای تیره ی قند پهلو کنار یککاسه نخودچی کشمش که مادربزرگم ایضا پسته و بادام هم داخلش ریخته می نوشیدم .
و بعد که باهم یکدل سیر غیبت عروس هایش را کردیم :) برای شام چند تخم مرغ رسمی در روغن فراوان سرخ شده را به تن می زدیم.
شب در حالی که لپ های تپلش را محکم قبل از خواب بوسیدم .
زیر آنلحاف های کرسی سنگینی که مادر بزرگم از گنجه در آورده به خواب می رفتم و عمیق ترین خواب زندگیم را تجربه می کردم.
صبح با صدای برخورد استکان نعلبکی ها چشمانم را باز میکردم و مدهوش رقص نور بر فرشهای لاکی وسط اتاق مادربزرگ میشدم.
در حالی که خودش رو به آفتاب گیسوان نارنجی رنگش را با شانه ی چوبی پنجاه ساله شانه می زد و من قربان صدقه ی هر تار مویش می رفتم.
آن وقت سر ظهر جمعه کنار سفره ی آبگوشت مادربزرگم ترشی سیرهای هفت ساله اش را دور از چشم مادرم سق می زدم در حالی که گوشیم را خاموش کردم تا اصلا در مورد خوش گذرانی هایمان به مادرم جواب ندهم ؛)
بعد سرم را روی پای مادر بزرگم می گذاشتم و می گفتم: مادر جان خیلی خسته ام .. می شنیدم که ننه خدا بزرگه ..هیچوقتِ هیچوقت بنده شو که تنها نمیگذاره ..امیدت بخدا باشه
خدای مادربزرگمن که دعایش را برنمی گرداند.
من برای فرار از این روزهای سخت به مادربزرگم نیاز دارم اما ..مگر گنج ها به این راحتی پیدا می شوند ؟
البته که نه...
#عادله_زمانی
4 418
به کودکی که سالها بعد شاید نامه ام را بخواند .
من این یادداشت را برای یک کودک می نویسم که نمیدانم کیست و چه زمانی قرارست آن را بخواند.اما به حیث یک انسان که روزی روی این زمین زندگی کرده ست بر خود واجب می دانم تاچیزهایی که به آن در طول زندگی باور پیدا کردم را برای او بنگارم.دنیا را چه دیدی شاید یک روز به کارش آمد.ومگر نه آنکه مارکز میگوید باید جهان را بهتر از آن چه تحویل گرفته ای تحویل دهی خواه با فرزندی خوب،خواه با باغچه ای سبز ومن اضافه میکنم خواه با هدیه دادن تجربیاتی که به بهای عمرت بدست آورده ای به دیگرانی که هنوز ابتدای راه زندگی هستند.
دوست ناشناخته ی من
سلام
حالا که این یادداشت را برایت می نویسم میانه ی یک غروب غلیظ تابستانی ست.هیچ بارانی در راه رسیدن به شهر نمی باشد و هیچ بلبل نغمه خوانی در اطراف این خانه به چشمنمیخورد تا نغمه سرایی کند اما میبینی که بازهم زندگی ادامه دارد.
کودک شیرین؛
که قطعا هنوز دنیا را از چهارچوب صادقانه و پاک کودکانه ات میبینی، تو که حتما دلآرام و دلخواه کسی یا کسانی در جهان هستی میخواهم چند خط برایت بنگارم تا بخوانی ولی قبل از آن بگذار تا با یک آرزو برای تو آغاز کنیم.
من برایت آرزو میکنم که خوب و خوش باشی و "جانت"درد نکند .در این دنیای گاه دل آزار مهم است که جانت آرام باشد.آدمی گاهی چنان در درد جانش غرق میشود که حتی خودش هم نمیداند چگونه این جان بدرد آمده را آرام سازد.
باید بدانی که گاهی جان آدمی بیرون از بدنش زندگی میکند .تعجب نکن! اگر می پرسی چگونه؟ به تو پاسخ خواهم داد.
مثلا ؛ مادرها ،جانشان را بیرون از تن شان میگذارند.فرزندان آنها جان های ایشان هستند گاهی مادری این سوی زمین ست و جانش آن سوی زمین .
می توانی تصور کنی چقدر اندوهناک ست ؟
یا مثلا؛ سرزمین، برای بعضی آدمها وطن جانشان ست حتما تا بحال باید با مفهوم وطن آشنا شده باشی.وطن یعنی خانه،مجموعه ی احساسات دلخواه و نوستالژی های شخصی
آدم ها گاهی مجبور می شوند جان شان را رها کنند و از آن دور بمانند . آنها با وطن شان همزمان اشک می ریزند و می خندند حتی اگر از هم دور باشند.
گاهی آدمیزاد آنقدر کسی را دوست دارد که جانش را به او می بخشد هربار که او ترکش کند جان آدمی بدرد می آید .
القصه آنکه آدمیزاد میتواند به هزار گونه متحمل درد جانش شود و من همچنان برای تو آرزو میکنم که هرگز سبب درد کسی نشوی .ظالم ترین ِما در دنیا آنهایی هستند که جان دیگران را بدرد می سپارند.
تو این را بدان که زندگی در این سیاره ی خاکی ناخواسته آغاز میشود اما ادامه دادنش هنر توست چرا که هر زنده ماندنی زندگی نیست و هر رهگذری جان نیست.
زندگی کردن در واقع یک هنرست پس آنکه بداند مفهوم زندگی چیست هنرمند ست. اما متاسفانه تعداد هنرمندان در این دنیا انگشت شمار هستند.
زندگی کردن خیلی فرمول پیچیده ای ندارد یعنی بتوانی برای فرداهایت چیزی پس انداز کنی ؛یک مهربانی،یک عشق ،یک دعا و یا حتی یک لبخند
تو باید بدانی که زندگی مثل یک رنگین کمان هفت رنگ طیف های رنگی مختلفی دارد؛شادی،اندوه،لبخند،اشک
اما واقعیت آن ست که رنگهای مختلف در کنار هم معنا پیدا میکنند اگر غم را مزه مزه نکنی هرگز نخواهی توانست حلاوت شادی را تجربه کنی. این یک قانون نانوشته است که بهمراه هر اندوه یک شادی فرا می رسد پس هربار که چیزی تورا در جهان سخت اندوهگین ساخت لبخند بزن و منتظر روزهای خوب باقی بمان .بعد از هر باران منتظر آفتاب بنشین و بعد از هر برف و سرما به انتظار خورشید گرم باش .هرگز اتفاق نیافتاده ست که خورشید طلوع کردن را از یاد ببرد .
تا زمانی که زنده ایم موظف به زندگی کردن هستیم حالت یا میتوانی خودت را محکوم به آن کنی یا میتوانی خودت را خوش شانس از داشتن نعمت زندگانی بدانی.
فرزندم،همه چیز به نوع نگاه تو بستگی خواهد داشت.
این را هم بدان که آن چیزی که امروز برایش اشک می ریزی شاید فردا بیاد نیاوردی و آنچه امروز تورا به خنده وا میدارد شاید فردا وجود نداشته باشد .پس به اندازه ای که دور میشوی برگرد، به اندازه ی که اشک می ریزی بخند و به اندازه ی که متنفر میشوی و یا حتی بیشتر عاشق شو .
اگر باز هم فرصتی بدست دهد و این غلظت غم اندود زمستانی مرا مجال دهد برایت خواهم نوشت .
تو نیز هرکجا هستی و زیر هر آسمانی که نشسته ای با خواندن این خط ها لبخند بزن تا من احساس کنم که توانسته ام به اندازه ی سر سوزنی چیزی را برای کسی به یادگار بگذارم .
حتی اگر چند خط باشد
برسد به دست کودکی که نمیشناسمش
#عادله_زمانی
@adelehz
4 418
Repost from "زنی کهگم کردم "
خوب رفقا
بعد از این توی این اتاق کوچک سفید به همفکری راجع به مشکلاتی که فرستاده میشه میپردازیم.
اتاقمون هنوز تازه راه افتاده پس لطفا توش عضو بشید و لینک شو برای دوستان تون هم ارسال کنید .
قصد داریم با حرف زدن بارهای سنگین روی دوشمون رو کمی سبک تر کنیم..
4 418
در موردِ بعد
بعد از تو هیچکس را دوست نخواهم داشت...
در موردِ قبل
من اساساً عشق را بدونِ تو نمیشناختم...
محمود درویش
@adelehz
4 418
یه روزی یه جایی که خیلی از خونه دور نبود در حالی که اشک هام و پاک میکردم به خودم قول دادم خیلی چیزها رو بخاطر خستگی های پدرمتحمل کنم .
من فقط یکی از هزاران هایی بودم که یه روزی یه جایی بخاطر یه نفر دیگه به خودشون قول دادند قوی تر باشند .
هزاران آدمی که از کنارم در خیابون رد می شدند و هیچکدوم مون به اون یکی نمیگفت داره چی و بخاطر کی تحمل می کنه ...
این روزها هم گاهی اشکامو با پشت دست پاک میکنم و مثل همون روزها در آینه به خودم نگاه میکنم و از خودم میپرسم دختر هنوز همونقدر قوی هستی که اشکهات و پاک کنی و با چهره ای معمولی از اتاق بزنی بیرون؟
نمیدونم
نمیدونم هنوز همونقدر قوی هستم یا نه
فقط میدونم که من یکی از اون هزاران آدمی بودم که خیلی چیزها را برای کسی توی زندگی شون میخواستند
حتی بیشتر از اینکه اون خوشی رو برای خودشون بخوان..
یکی از اون هزاران...
#عادله_زمانی
@adelehz
