"زنی کهگم کردم "
Открыть в Telegram
برای نوشتن که جهان از نوشتن زیباست عادله زمانی راه ارتباطی با من : @Aydel70
Больше4 541
Подписчики
-124 часа
+737 дней
+17430 день
Архив постов
4 540
جمعه ها یک جورایی آدم را تسخیر می کند .به نظرم هیچ رو ی قدرت جمعه را ندارد ،انگار یک دست آهنین دارد که میندازد خِر گلوی روح و روان آدم و تا جایی که میتواند فشار می دهد .
فشارش تصاعدی بالا می رود یعنی از صبح که کسل بیدار میشوی شروع میشود نزدیکای غروب آخرین توانش را روی تو پیاده می کند.
اصلا نمیدانم کی جمعه ها این جوری شد ما که نسل عاشق جمعه بودیم ما تمام هفته را صبح ساعت ۷ به ذوق رسیدن جمعه بیدار می شدیم .
نکند که ما بزرگ شدیم و این به سرمان آمد
نکند که بقیه ی دلخوشی هایمان هم به سرنوشت جمعه دچار شد؟ ..
#عادله_زمانی
4 540
کاتبی شیرازی :
بی رویِ دلفروزت، ما را سرِ طرب نیست
با ما شبی به سر کن، یک شب هزار شب نیست!
4 540
Repost from "زنی کهگم کردم "
میگویند روح آدمی که رفته است
هر شب جمعه درقالب پرنده ای حوالی خانه عزیزانش آواز سرمیدهد.
و اگر دعایی بگیرد آرام به آسمان پرمیکشد....
دعا را برای رفته گان این راه دراز در این شب فراموش نکنیم.
#عادله_زمانی
@adelehz
4 540
صبح زود
دایی دویش را در خواب دیدم .با آن قامت بلند و ریش ستاری سیاهش خیلی جوانتر از همیشه وارد اتاق شد .
در آن عالم رویا با آنکه می دانستم این رویاست میفهمیدم که دایی دویش مدتهاست از این جهان رفته است .
جلوتر رفتم و آغوشش را باز کرد مثل همان وقتهایی که در هرات بغلش میکردم ،دایی مهربان زجر کشیده ام بشدت آغوش امنی داشت .
دستم را دور کمرش حلقه کردم و زدم زیر گریه
گفتم دلم برایت تنگ شده دایی دویش جانم
دلم خیلی برای چشمانت و آن خنده ی شیرینت تنگ شده
با آنکه معمولا در خواب صداها بیادمنمی ماند اما به وضوح صدایش و گرمای آغوشش را بیاد دارم .
وقتی از خواب بیدار شدم بالشتم خیس اشک بود ...
معمولا آدم فامیل شناسی نیستم اما حکایت این دوتا دایی حکایت متفاوتی بود..
دایی احمد و دایی دویش من برایم زیادی باارزش و خاص بودند.
من نمیدانم چقدر به روح و این چیزها باور دارید اما میتوانم قسم بخورم تا دقایقی بعد از بیدار شدن هنوز حضور دایی دویش خسته و درد کشیده ام را حس میکردم .
آه
مولانای جان باز هم از آن دشت سبز بگو
از آن دشتی که ماورای بودن ها و نبودن ها میتوانم آنجا دایی های مهربانم با دلهای شکسته شان را دوباره ببینم
بازهم بگو ...
#عادله_زمانی
#دایی_احمد_جانم
#دایی_دویش_جانم
@adelehz
4 540
Repost from "زنی کهگم کردم "
مرغ شَبخوان که با دلم میخواند، رفت و این آشیانه خالی ماند
آهوان گم شده اند در شب دشت، آه از آن رفتگانِ بی برگشت ...
هوشنگ ابتهاج
@adelehz
4 540
Repost from "زنی کهگم کردم "
امام حسین و کاروانش یک شام غریبان داشتند..
اما در اطرافمان هستند خانواده هایی که هرشب شان شام غریبان است..فراموش نکنیم غریبان ،گرسنگان یتیمان و دل شکستگان را..
@adelehz
4 540
به نظر من شنونده ی خوب بودن چند قدم از گوینده ی خوب بودن پیش تر است.بدین صورت که شنونده ی خوب و با ذوق میتواند خیلی چیزها را تغییر دهد .
فرض کنید یک نفر با ذوق و شوقی وصف ناشدنی در حال توصیف یا تعریف یک اتفاق ست .چیزی که ممکن است بخاطرش خیلی خوشحال باشد یا حتی چیزی که توانسته قلب و روحش را پر از ذوق کند .
حتی ساده تر از این،فرض کنید کسی سعی میکند انرژی مثبتی را که تجربه کرده حالا حتی اگر فقط یک جوک ساده باشد به کس دیگری منتقل کند اما شنونده انقدر بی توجه و بی ذوق به موضوع گوش می دهد که حتی کلام آخر گوینده را هم نمیشنود همان جایی که گوینده میگوید مارو باش رو دیوار کی یادگاری مینویسیم😒
قبول دارم انسانها همیشه روی مود شنیدن نیستند شاید حتی آنچه کسی را سر شوق می آورد برای فرد دیگری چرندیات تف داده ای بیش نباشد اما ...
اما،کسی که شما را پیدا کرده تا با شما حرف بزند شاید انسان تنهایی ست ،شاید کسی را برای بیان ذوقش ندارد شاید هیچکس نخواسته گوش شنوایش باشد. چه چیز خاصی رخ خواهد داد اگر چند دقیقه پای صحبتهایش بنشینید و با لبهای کش دار و چشمهای پشت پلک نازک شده نگاهش نکنید؟
چه میشود اگر کمی با خنده هایش ریز بخندید و یک جوری نشان دهید شما هم با خنده اش ذوق کرده اید.
والله که راه دوری نمی رود اگر همراه حال خوب همدیگر در این روزگار پرآشوب دل آزار باشیم .
#عادله_زمانی
پ.ن پای حرفهای منفی و ناله های کسی ننشینید به همان اندازه که گوینده بد باشد حق دارید شما هم شنونده خوبی نباشید.
@adelehz
4 540
یه کوچه باغ درخت اناری
کنار یه باغ قدیمی
عصر تابستون
خیال آسوده ی تمام شدن مدرسه ها
یه تاب که بین دو تا از بلندترین درخت های باغ انداخته شده
صدای آب که بین کوچه با دیوارهای گلی پیچیده..
دلم یک لیوان چای پررنگ اینجا میخواد...
#عادله_زمانی
@adelehz
4 540
هر کدام از دخترهای آن سالهای دور آنه شرلی موقرمزی در درون روح شان داشتند که دلش پر می زد برای یک روز رفتن به جنگل نقره ای ..
آنه
من نمیدانم تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت،اما این را خوب می دانم که دخترک ۷ساله ای که بودم،
همان دخترکی که در جنگل نقره ای جا ماند .
هنوز همانجا منتظر ایستاده است .
#عادله_زمانی
@adelehz
