ru
Feedback
رحیم رسولی

رحیم رسولی

Открыть в Telegram
2 199
Подписчики
Нет данных24 часа
+37 дней
+1230 дней
Архив постов
چرا این‌طور به من نگاه می‌کنی؟ با آن چشم‌های از حدقه درآمده، انگار نفهمیده‌ام که دنیا سرد است، که امروز روزِ شادی نیست. من هم حق دارم تمام تلاشم را بکنم— دلم می‌خواهد داستان را عوض کنم تا امید دوباره بازگردد، عشق، و آسمان‌های آبی. آینده را به من بده، همین‌جا، در دستانم، و من آن را به شکوفه می‌نشانم با گلِ رز، با یاس. تمام عشق را به من بده، حتی آن عشقی که رو به خاموشی است— من دوباره روز را روشن می‌کنم و جهانِ فردا را لو دلوز نماینده نوجوانان فرانسه در مسابقات یوروویژن دسامبر ۲۰۲۵ گرجستان است

غریبه و مه بهرام بیضایی (۵دی۱۳۱۷_۵دی۱۴۰۴)

غریبه و مه بهرام بیضایی (۵دی۱۳۱۷_۵دی۱۴۰۴)

چهل درجه تب 🎤 ما چند برادر بودیم جنگ که شروع شد ، تصمیم گرفتیم به تب بگیریم که به مرگ نمیریم هنوز تب ما به ده درجه نرسیده بود که اولین آیه بر ما نازل شد " همانا ما زنان را به زمین بخشیدیم و زمین را بر شما حلال کردیم پس بسترهای شما میدان جنگ تن به تن است و پیروزی از آن کسانی است ،  که نوک خنجر های شان خونین باشد نه دهانه ی غلاف های شان " فهمیدیم هنگام جنگ زنان نباید عاشق شوند پس هر گاه از خط مقدم بر می گشتیم لباس های مان را ضد عفونی می کردیم تا بوی خاک آنان را هوایی نکند  دومین آیه زمانی بر ما نازل شد که تب ما به بیست درجه رسیده بود " پس هرگاه به سراغ زنان می روید تازیانه را از یاد نبرید و البته منظور ما از تازیانه زبان است و تو چه میدانی که زبان چیست " شیخ شوخی به اتفاق مریدان به عیادت ما آمد از او در باب این آیه پرسیدیم به تسامح و تساهل دستی به ریش بُرد آنگاه زبانش را برای ما در آورد مریدان خندیدند و ما هم خندیدیم فهمیدیم زمان بازی های زبانی است  یکی از ما که فلسفه خوانده بود و بلد بود چطور با کلمات بازی کند، گفت : زن ابتدای زمان است زنگیدن به وقت زایش های زبانی و ادامه داد ...و زنبور  آنگاه که انگبین می مدفوعد عیادت کنندگان لبخند زدند گفتیم  پس بفرمایید دهانتان را شیرین کنید و خندیدیم شیخ گفت : زندیق  مریدان گفتند : زنجیر ، زندان دیگر کسی چیزی نگفت شیخ و مریدانش اطاق را ترک کردند عصبانی و بر افروخته  تب ما به سی درجه رسیده بود ناگهان صدای زنی اجتماع ساکت و سرد ما را متشنج کرد هراسناک به زیر پتوهامان خزیدیم آیا آیه ی دیگری بر ما نازل می شد؟! زن غمگنانه نالید : " آنگاه خورشید سرد شد و برکت از زمین‌ها رفت و سبزه‌ها به صحراها خشکیدند و ماهیان به دریاها خشکیدند و خاک مردگانش را زان پس به خود نپذیرفت " اکنون تب ما از چهل درجه هم گذشته بود فهمیدیم دیگر امیدی نیست پذیرفتیم به مرگ بمیریم و به تب نگیریم ناگهان یکی از ما که همیشه سردش بود فریاد زد زندگی زندگی ، زن ابتدای زندگی است اما دیگر هیچ یک از ما نای بیرون آمدن از زیر پتو را نداشت از پشت پنجره صدای زن همچنان به گوش می رسید " آه ای صدای زندانی ای آخرین صدای صدا ها http://telegram.me/khertenagh

من می رود و شماست که می ماند ولگردی واژه هاست که می ماند ناگفته و نا شنیده و ناخوانده آری تنها صداست که می ماند ۸ دی آغاز زنی
من می رود و شماست که می ماند ولگردی واژه هاست که می ماند ناگفته و نا شنیده و ناخوانده آری تنها صداست که می ماند ۸ دی  آغاز زنی در آستانه ی فصلی سرد

سرویم که در هجوم طوفان و تگرگ آزاد نشسته ایم، بی شاخه و برگ راضی شده ایم، عشق ما را بکشد ای مرگ تو دیگر سر جایت بتمرگ https://telegram.me/khertenagh

نه صحبت بی آبی و بی بارانیست نه بحث مدار و چرخش کیهانیست آلودگی زمین برای حشرات تضمین بقا و دولت طولانیست https://telegram.me/khertenagh

1.Zendegi.mp311.98 MB

یکشنبه دوم آذر، سالگرد رفتنِ شهرام شیدایی است. دوستان، همراهان و دوستداران شعر او، روز یکشنبه ساعت ۱۴ تا ۱۶ (بهشت سکینه کرج ق
یکشنبه دوم آذر، سالگرد رفتنِ شهرام شیدایی است. دوستان، همراهان و دوستداران شعر او، روز یکشنبه ساعت ۱۴ تا ۱۶ (بهشت سکینه کرج قطعه ۲ ردیف ۱۰ شماره ۴) کنار سنگی که نامش بر آن نشسته، گرد هم می‌آییم و برای یادش، و برای وسعتی که در کلماتش به ما بخشید، شعر می‌خوانیم. در این سال‌ها، یادش با ما مانده؛ یاد شاعری که نوشت: می ترسم شعرهایی را که زیرِ خاک خواهم گفت نتوانم برای کسی بخوانم. من عجله دارم و عجیب است که بسیار آرامم. کسی که سرِ قبرم می آید و می پذیرد که مرده ام مرا در خویش کشته است.... حضورِ شما دلگرم‌کننده است. لطفاً اگر مایلید، اطلاع‌رسانی‌کنید 🌹 @shahramsheydayi

آیا من وقتی در شکمِ مادرم بوده‌ام می‌دانسته‌ام که نمی‌اندیشم، پس نیستم؟ آیا کسانی که بیرون می‌اندیشیدند و بودند، اندیشیده بودند که باشند؟ آیا من ساختمانِ گندگرفته ابلهانه‌ای نیستم که دروازه اصلیِ آن این سؤال‌های مزحرفِ فیلسوف‌مآبانه باید باشد؟ آیا من دارم چیزی را بالا می‌آورم که قسمتِ عمده‌ای از موجودیتِ ماست؟ آیا من آن‌قدر کثیف و چاپلوس شده‌ام که کسانی در مواردِ متعدد به من بگویند "شکسته‌نفسی می‌فرمایید" "شما خیلی فروتنید"؟ فروتنی؟ شکسته‌نفسی؟ آیا این‌ها چیزی از بوی گندِ مرا به مشامتان می‌ر‌ساند؟ من اعتقاد داشتم وقتی یک‌لقمه‌نان برای خوردن نداری عاشقِ دخترِ همسایه شدن فاجعه است من اعتقاد داشتم کمونیستم وقتی نمی‌دانستم "رفیق‌لنین" فاجعه قرنِ من است من اعتقاد داشتم به "عدالتِ اجتماعی" "آموزشِ رایگان" "جامعه بی‌طبقه" وقتی نمی‌دانستم در تمامِ شورویِ بزرگ، چینِ بزرگ و کشورهای بلوکِ شرق "امنیتِ شخصی"‌ابداً وجود ندارد آی دخترِ همسایه چه‌قدر عاشقت بودیم و نمی‌دانستیم خارج از حزب یعنی خائن  چه‌قدر عاشقت بودیم و آمارِ عاشقانت که به نامِ "دشمنِ خلق" تیرباران می‌شدند تکان‌دهنده بود آی دخترِ همسایه هنوز آمارِ فجایعِ "سُرخت" از چینِ بزرگ درز نکرده ــ در مرزِ ایران و شوروی متولد شدم ــ هنوز در شکمِ مادرم بودم که مادرم می‌گفت حتا پرنده‌ای از بالای سیم‌خاردار به این طرفِ مرز اگر رد می‌شد سالدات‌ها با گلوله می زدندش ــ‌ آی دختر همسایه توهّمِ "دشمن‌پنداری" با ما چه‌ها که نکرد دیوارِ آهنین  چنان آهنین بود که وقتی اوسیپ مالندلشتایم‌ـ‌ها زیرِ فشارِ تحقیر در تبعید و اردوگاه‌های کارِ اجباری خُرد و مچاله می‌شدند چپ‌های فرانسه نمی‌دانستند "شایعه" نیست و هنوز "دیکتاتوریِ پرولتاریا" و "خُرده‌بورژووازیِ کُمپرادور" و این‌جور مزخرفات را بلغور می‌کردند سرخ‌بودن افتخاری انسانی محسوب می‌شود ــ شاید باز هم می‌شود ــ بعد از "پروستوریکا"یَت آی دخترِ همسایه، دخترهای زیبایت روانه شیخ‌نشین‌های عربی می‌شوند تا تن‌هاشان را بفروشند، {...} سرخ بودن افتخاری انسانی محسوب می‌شود و چرا تاریخِ روسیه از شرم سرخ نمی‌شود؟ شکمِ مادرم شکمِ مادرم، حالا با این فاصله از شکمِ مادرم صدای گلوله‌ها را می‌توانم بشنوم صدای دادگاه را که "یُوسیف برودْسکی" را "انگلِ اجتماع" می‌خوانَد و از شوروی اخراجش می‌کند اگر حتا او واداده بود چرا وقتی آمریکا روی هوا قاپیدش چرا وقتی آمریکا او را "تبعه آمریکا"‌ خواند روسیه از شرم سرخ نشد؟ سرخی در مقابلِ سرخی می‌ایستد اما روسیه تنها یک نوع سرخ‌بودن را می‌تواند بشناسد "رفیق‌گونتر گراس" چرا فجایعِ کمونیست‌ها را در چین افشا نمی‌کنی؟ چرا هنوز در مقابلِ این وحشت ساکت مانده‌ای؟ ترس از این‌که فکر کنی که رفقا فکر کنند که به امپریالیزمِ جهانی باج داده‌ای؟ چپ‌بودن افتخاری انسانی محسوب می‌شود و شاید هنوز هم... فکر کردن دیگر بس است، توهّمِ این چپ‌پنداری و این آرمانِ بزرگ پوست از کله ملت‌هاشان کَنده وقتِ آن رسیده است که دیگر خفه شویم، رفیق‌گونتر گراس. شهرام شیدایی از کتاب سنگی برای زندگی ، سنگی برای مرگ نشر کلاغ سفید

تبلور درک حضور دیگری"چکیده ای از اندیشه های زنده یاد محمد مختاری" در نسلی که مرزهای روشنفکری و فرهیختگی را جابجا کردند  وقتی نوجوانی صدای اسدالله یکتا بازیگر پیشکسوت سینما را می شنود که اندوهگنانه فریاد می زند : بدجوری خسته ام

روزی سر بحثی به یکی از رفقا گفتیم که منظور تو از فردا چیست چپ می روی و راست شعارت فرداست فردای تو اینقدر چرا طولانیست در حسرت فردا که همان امروز است مُردیم و شدیم یک به یک حذف از لیست گفتیم بهار آمد و شد هستی بخش دیدیم شد از مرحمتش هستی نیست گفت این همه صبر کرده اید این هم روش کی چرخ زمان شد متوقف با ایست؟! نوپاست هنوز، باید این جنبش را آهسته جلو برد و به فردا نگریست من مطمئنم که بعد از این در دنیا دیگر اثر از ظلم و ستم نیست که نیست نیم قرن گذشت و سوخت خشک و تر ما از راست و چپ میان یک مشت دوزیست تا اینکه بطور اتفاقی او را دیدیم که می دوید، گفتیم بایست وقعی ننهاد و تند پیچید به راست رفت آخر یک کوچه...چطوری کمونیست خندید و سپس کشید پایین و نشست گفت آب که الحال فقط باید ریست آنگاه به تلطیف فضا شعری خواند شعری که نشد وقت بپرسیم از کیست " شخصی همه شب بر سر بیمار گریست چون صبح شد او بمُرد و بیمار بزیست" https://telegram.me/khertenagh

با اطمینان می‌فهمیدم چرا رنج، بوسه می‌شد گفتگوی جهاتِ شمال و جنوب کافی نبود تا عشق را دشنام دهم شب همان‌قدر پهناور بود، که درخت از شدت سرما، از من لباس بخواهد که من چشمان را کامل کنم که خواب را، خفته در یک سطرِ باران، ببینم. کدام خطر جنگ بود که من هر روز سردتر، در یک لبخند تکرار می‌شدم؟ من، وفادار به سرنوشت میلیون‌ها انسان نبودم که نه من آن‌ها را در خواب دیده بودم و نه آن‌ها مرا در بیداری. در دل می‌گفتم: لباس نو که پوشیدم، قفل را که با عطر گشودم میان قلب‌ها فرق نخواهم نهاد رسوایی را کفن خواهم کرد و لبخند را آن‌قدر ادامه خواهم داد تا قلبم سرنوشت همهٔ قلب‌ها باشد. احمد رضا احمدی

هرچند که تا به مرز عصیان نرسد در هیچ کجا سری به سامان نرسد با این همه ای کاش هوا خوب شود امسال زمستان به زمستان نرسد https://telegram.me/khertenagh

سنگین نمی شد این همه خواب ستمگران می شد گر از شکستن دل ها صدا بلند رحمی به خاکساری ما هیچ کس نکرد تا همچو گرد باد نشد گرد ما بلند صائب تبریزی

هزاران سال شاید بیشتر بیکار خوابیده چه باید کرد فعلا بخت لاکردار خوابیده دوباره مثل سابق ساعت قلابی بابا سر سی ثانیه قبل از شروع کار خوابیده سر سی ثانیه دیشب خدا از جای خود برخاست و منکر شد که با افکار مورد دار خوابیده و شیطان پشت آدم ایستاد و با اشاره گفت همیشه یک حقیقت پشت هر انکار خوابیده ببینم وقت دارم ساعتت چند است همسایه شما نه آن یکی مال شما انگار خوابیده برای ما که دائم آسمان صاف و زمین گرد است زمان پیوسته روی ساعت تکرار خوابیده و هرگز نیمه ای از نیمه ی دیگر نمی پرسد چرا بین من و تو این همه دیوار خوابیده؟ چه شد که بچه های کوچه با هم آشتی کردند به این زودی چطوری شر استکبار خوابیده؟! چرا پیراهن مرد حسابی روی شلوار است برای نا حسابی داخل شلوار خوابیده؟! چرا فلفل خیار شور را حالی نمی سازد که امثال تو در آب نمک بسیار خوابیده؟! چرا از جوجه های آخر پاییز حرفی نیست مگر آوای قار و قار و قار و قار خوابیده؟ چرا باید بترسد یا زبانش را نگه دارد کسی که جوهرش در لوله خودکار خوابیده؟ نمی فهمم مگر در این ولایت قحطی جا هست چرا مادر جوانت رفته روی دار خوابیده؟! خیالت تخت باشد سرزمینم تخت دیگر مُرد که خفته تخت روی تخت و زیرش مار خوابیده شتر در خواب بیند نه بگو ما خواب می بینیم که پیش چشم ما صدها شتر با بار خوابیده رفیق روزهای گشنگی اینجا که جنگل نیست کمی آهسته لطفا، بچه کفتار خوابیده! https://telegram.me/khertenagh

هزاران سال شاید بیشتر بیکار خوابیده چه باید کرد فعلا بخت لاکردار خوابیده دوباره مثل سابق ساعت قلابی بابا سر سی ثانیه قبل از شروع کار خوابیده سر سی ثانیه دیشب خدا از جای خود برخاست و منکر شد که با افکار مورد دار خوابیده و شیطان پشت آدم ایستاد و با اشاره گفت همیشه یک حقیقت پشت هر انکار خوابیده ببینم وقت دارم ساعتت چند است همسایه شما نه آن یکی مال شما انگار خوابیده برای ما که دائم آسمان صاف و زمین گرد است زمان پیوسته روی ساعت تکرار خوابیده و هرگز نیمه ای از نیمه ی دیگر نمی پرسد چرا بین من و تو این همه دیوار خوابیده؟ چه شد که بچه های کوچه با هم آشتی کردند به این زودی چطوری شر استکبار خوابیده؟! چرا پیراهن مرد حسابی روی شلوار است برای نا حسابی داخل شلوار خوابیده؟! چرا فلفل خیار شور را حالی نمی سازد که امثال تو در آب نمک بسیار خوابیده؟! چرا از جوجه های آخر پاییز حرفی نیست مگر آوای قار و قار و قار و قار خوابیده؟ چرا باید بترسد یا زبانش را نگه دارد کسی که جوهرش در لوله خودکار خوابیده؟ نمی فهمم مگر در این ولایت قحطی جا هست چرا مادر جوانت رفته روی دار خوابیده؟! خیالت تخت باشد سرزمینم تخت دیگر مُرد که خفته تخت روی تخت و زیرش مار خوابیده شتر در خواب بیند نه بگو ما خواب می بینیم که پیش چشم ما صدها شتر با بار خوابیده رفیق روزهای گشنگی اینجا که جنگل نیست کمی آهسته لطفا، بچه کفتار خوابیده! https://telegram.me/khertenagh

هزاران سال شاید بیشتر بیکار خوابیده چه باید کرد فعلا بخت لاکردار خوابیده دوباره مثل سابق ساعت قلابی بابا سر سی ثانیه قبل از شروع کار خوابیده سر سی ثانیه دیشب خدا از جای خود برخاست و منکر شد که با افکار مورد دار خوابیده و شیطان پشت آدم ایستاد و با اشاره گفت همیشه یک حقیقت پشت هر انکار خوابیده ببینم وقت دارم ساعتت چند است همسایه شما نه آن یکی مال شما انگار خوابیده برای ما که دائم آسمان صاف و زمین گرد است زمان پیوسته روی ساعت تکرار خوابیده و هرگز نیمه ای از نیمه ی دیگر نمی پرسد چرا بین من و تو این همه دیوار خوابیده؟ چه شد که بچه های کوچه با هم آشتی کردند به این زودی چطوری شر استکبار خوابیده؟! چرا پیراهن مرد حسابی روی شلوار است برای نا حسابی داخل شلوار خوابیده؟! چرا فلفل خیار شور را حالی نمی سازد که امثال تو در آب نمک بسیار خوابیده؟! چرا از جوجه های آخر پاییز حرفی نیست مگر آوای قار و قار و قار و قار خوابیده؟ چرا باید بترسد یا زبانش را نگه دارد کسی که جوهرش در لوله خودکار خوابیده؟ نمی فهمم مگر در این ولایت قحطی جا هست چرا مادر جوانت رفته روی دار خوابیده؟! خیالت تخت باشد سرزمینم تخت دیگر مُرد که خفته تخت روی تخت و زیرش مار خوابیده شتر در خواب بیند نه بگو ما خواب می بینیم که پیش چشم ما صدها شتر با بار خوابیده رفیق روزهای گشنگی اینجا که جنگل نیست کمی آهسته لطفا، بچه کفتار خوابیده! https://telegram.me/khertenagh