Light Workers🔆
Открыть в Telegram
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers
Больше379
Подписчики
+224 часа
+37 дней
+730 день
Архив постов
از طريقت ذن
به محض اينكه دانستم كه عمل اختياري و عمدي من درست مثل نفس كشيدن ، شنيدن و احساس كردن بي اختيار و "خودبخود" اتفاق مي افتد، ديگر گرفتار تناقض كوشش براي خودبخود بودن نمي شوم. تناقض واقعي وجود ندارد زيرا "كوشش" ،"خودبخودي" است.
باچنين ديدي احساس مجبور بودن ، محصور بودن و "مقيد بودن" از بين مي رود.
اين درست مانند آنست كه من در يك مسابقه طناب كشي بين دو دستهايم جذب شده باشم و فراموش كرده باشم كه آن دو دست از آن من هستند، هنگامي كه ديده مي شود نيازي به كوشش نيست هيچ سدي در برابر خودبخود بودن باقي نمي ماند.
كشف اينكه هر دو جنبه ي اختيار و بي اختيار (جبر و اختيار) ذهن يكي است ، حالت خودبخودي بي درنگ جلو مي آيد و به دو گانگي "فيكسه شده" ي بين ذهن و جهان، به دوگانگي داننده و دانسته شده ، پايان مي دهد.
دنياي تازه اي كه من خود را در آن مي يابم داراي نوعي شفافيت خارق العاده يا آزادگي از حصارها است، در آن اينطور بنظر ميرسد كه من بطريقي كيهاني خالي شده ام كه در آن هرچيز در حال اتفاق افتادن است.
پس دراينجا موضوع ، تاييد و تكرار مكرر در مكرر اين نكته است كه ، "تمام هستي ها در همان آغاز در نيروانا هستند" كه "تمام دوگانگي ها تصورات كاذب هستند" كه "ذهن عادي همان دائو است" و بنابراين تلاش براي دستيابي به آن معني ندارد.
از اين ديد بود كه يك استاد ذن در لحظه ساتوريش فرياد زد و گفت: " چه شگفت! چه شگفت! نه تولد و مرگي وجود دارد كه انسان از آن بگريزد ، نه دانش متعالي كه انسان بخواهد براي دست يافتن به آن تقلا كند!". ذن با تمام وجود و به آزادي وارد هر كاري مي شود بدون اينكه هيچگونه خود نگري داشته باشد. ر
وحانيت و معنويت را با اينكه مثلاً كسي درحال پوست كندن سيب زميني در فكر خدا هم باشد، اشتباه نمي كند. روحانيت و معنويتِ ذن درست فقط پوست كندن سيب زميني است بقول يك استاد ذن : " موقع لباس پوشيدن ، لباست را بپوش. موقع راه رفتن راه برو. هنگام نشستن ، بنشين .
در مغزت تنها انديشه ي جستجوي بودائيت را نداشته باش... " همانطوركه " ماهي در آب شنا مي كند ولي ابداً بفكر آب نيست ، پرنده در ميان باد در پرواز است ولي ابداً بفكر باد نيست " همانطور هم زندگي حقيقيِ ذن نيازي به "برخاستن امواج بهنگامي كه باد نمي وزد" ندارد، نيازي به زور كشيدن و بميان آوردن مذهب يا روحانيت بعنوان چيزي مسلط بر خود زندگي ،ندارد. اغلب گفته مي شود كه چسبيدن به خود مانند اينست كه خاري در پوست داشته باشيم و اينكه بوديسم خار ديگري است براي بيرون كشيدن خار اول ، هنگاميكه آن خار بيرون آورده شد هر دو خار بدور انداخته ميشوند.
ولي لحظه ايكه بوديسم ، فلسفه يا مذهب ، بعنوان جستجوي ايمني و پناهگاه روحي ، راه ديگري براي چسبيدن انسان به خود مي شوند، هردو خار يكي ميشوند كه برتن فرومي نشينند، و چگونه بايد آن را بيرون كشيد؟ اين خون را با خون شستن است.
بنابراين در ذن، نه "خود" وجود دارد و نه "بودا" كه انسان بتواند به آن بچسبد ، نه خيري براي كسب كردن و نه شرّي براي دوري كردن، نه افكاري كه بايد زدوده شود و نه ذهني كه بايد پاك گردد، نه بدني هلاك شدني و نه روحي نجات دادني در بين است. با يك فوت، تمام چوب بست انتزاع ها از هم مي پاشد.
بقول هانگ پو : اگر خيال كنيم كه چيزي وجود دارد كه جدا از ذهن درك شود يا بدست آيد و در نتيجه ي آن ، ذهن براي جستجو كردن آن چيز به كار گرفته شود، اين نشانه آنستكه درك اين نكته كه ذهن و موضوع مورد جستجو يكي هستند دچار شكست شده است، ذهن را نمي توان براي جستجوي چيزي از ذهن بكار گرفت ، زيرا پس از عبور از ميليون ها زندگي هرگز روز موفقيت فرا نمي رسد.
#آلن_واتس
@lightworkers
حسِ تنهایِ درونم می گوید :
بشکن دیواری که درونت داری !
چه سوالی داری ؟
تو خدا را داری
و خدا ، اول و آخر با توست ....
و خداوند عشق است...
#سهراب_سپهری
@lightworkers
بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیدهام
همچو نسیم از این چمن پای برون کشیدهام
شمع طرب ز بخت ما آتش خانهسوز شد
گشت بلای جان من عشق به جان خریدهام
حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود
تا تو ز من بریدهای من ز جهان بریدهام
تا به کنار بودیَم بود به جا قرار دل
رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیدهام
تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسی من به خدا رسیدهام
چون به بهار سر کند لاله ز خاک من برون
ای گل تازه یاد کن از دل داغ دیدهام
یا ز ره وفا بیا یا ز دل #رهی برو
سوخت در انتظار تو جان به لب رسیدهام
سه روایت آوازی از یک شعر♥️
@lightworkers
همین عقلی که با سنگ حقیقت خانه می سازد
زمانی از حقیقتهای ما افسانه میسازد
سر مغرور من ! با میل دل باید کنار آمد
که عاقل آن کسی باشد که با دیوانه می سازد
مرنج از بیش و کم چشم از شراب این و آن بردار
که این ساقی به قدر « تشنگی » پیمانه میسازد
مپرس از من چرا در پیلهی مهر تو محبوسم
که عشق از پیلههای مرده هم پروانه می سازد
به من گفت ای بیابان گرد غربت! کیستی؟ گفتم :
پرستویی که هر جا مینشیند لانه می سازد
مگو شرط دوام دوستی دوریست،باور کن
همین یک اشتباه از آشنا بیگانه می سازد....
#فاضل_نظری
@lightworkers
#بریده_کتاب
حسین منصور را _قَدَّسَ اللّهُ رُوحَهُ _ پرسیدند :
لذت عشق در کدام وقت کمال گیرد؟
فرمود:
در آن ساعت که معشوق بساط سیاست گسترده باشد و عاشق را برای قتل حاضر کرده و این در جمال او حیران شود و گوید:
او بر سر قتل و من در او حیرانم
کان راندن تیغش چه نکو میراند...
#عین_القضات_همدانی
لوایح
عشقت صنما چه دلبریها کردی....
@lightworkers
خالی شو
از همه چیز و همه کس
خالی شو.
وقتی نه وابستگی
و نه تعلقی و نه نیازی باشد ؛
تو دردمند نخواهی بود .
تفاوتها را چنان بنگر
که گوئی به عبور پرندگانی
از نژادهای گوناگون ،
در خط افق عمرت می نگری .
هیچکس را تغییر نده
و چشمت را به روی حقیقت مبند.
این راز را بخوان
هر چه بخواهی ور دسترس توست.
مشروط بر آنکه بخواهیش.
صمیمی ...
رها ...
در زمان حال ...
@lightworkers
بندۀ طالعِ خویشم، که در این قحطِ وفا
عشقِ آن لولی سَرمست
خریدارِ من است
#حافظ
@lightworkers
انسان کامل از نظر مولانـــا
(بخش چهارم)
انسان آرمانی مولوی «صاحب دلی» است که نه تنها خاک را زر میکند، نه تنها اسرافیل زمان خویش است و حیات و سرزندگی به جامعه خویش میبخشد، بلکه سنگِ وجود انسان را بدل به گوهر میکند :
نارِ خَندانْ باغ را خندان کُند
صُحبَتِ مَردانَت از مَردان کُند
گَر تو سنگِ صَخْره و مَرمَر شَوی
چون به صاحِبْدل رَسی، گوهر شَوی
همچنین معرفت حقیقی از انسان کامل حاصل میشود :
مِهْرِ پاکانْ درمیانِ جانْ نِشان
دل مَدِه اِلّا به مِهْرِ دلْ خوشان
کویِ نومیدی مَرو، اومیدهاست
سویِ تاریکی مَرو، خورشیدهاست
دلْ تو را در کویِ اَهلِ دل کَشَد
تَنْ تو را در حَبْسِ آب و گِل کَشَد
هین غذایِ دل بِدِه از همدلی
رو بِجو اِقْبال را از مُقْبلی
و ایضا می فرماید :
فَقر خواهی آن به صُحبَت قایِم است
نه زَبانَت کار میآید نه دست
دانشِ آن را سِتانَد جانْ زِ جان
نه زِ راهِ دَفتر و نه از زبان
ویژگی های انسان آرمانی مولوی و شخصیت خاصی که از او ارائه میشود چنان است که نهایتاً تغییر بشر را باید از وی انتظار داشت، زیرا چنین انسانی فرمانروای واقعی نوع بشر است.
انسان آرمانی مولوی همان «امام حَیِّ قائم» است که جهان از وجودش آرامش و صفا مییابد. هیچ دورهیی از وجود چنین انسانی خالی نیست و تا واپسین روز ادامه خواهد داشت :
پس به هر دَوْری وَلییی قایم است
تا قیامَت آزمایشْ دایم است
هر کِه را خویِ نِکو باشد، بِرَست
هر کسی کو شیشهدل باشد، شِکَست
پس اِمامِ حَیِّ قایمْ آن وَلیست
خواه از نَسْلِ عُمَر، خواه از علیست
مَهْدی و هادی وِیْ است ای راه جو
هم نَهان و هم نِشَسته پیشِ رو
او چو نور است و خِرَد جِبْریلِ اوست
وان وَلیِّ کَم ازو قِنْدیلِ اوست
وان کِه زین قِنْدیلْ کَم، مِشْکاتِ ماست
نور را در مَرتَبه تَرتیبهاست
زان که هَفْصَد پَرده دارد نورِ حَق
پَردههایِ نور دان چَندین طَبَق
از پَسِ هر پَرده قومی را مُقام
صَفْ صَفاَند این پَردههاشان تا اِمام
انسان کامل تجلی گاه انوار الهی و مسجود ملائک است، مولوی اذعان می کند عاجز از مدح اوست، اگر چه تا قیامت مدحش کند :
چون مَلَک اَنْوارِ حَق در وِیْ بیافت
در سُجود افتاد و در خِدمَت شِتافت
مَدحِ این آدم که نامَش میبَرَم
قاصِرَم گَر تا قیامَت بِشْمُرَم
@lightworkers
خوشدلی خواهی
پی او گیر، کاندر باغِ مهر
صبح را از بوی این گل
ذوقِ خندان گشتن است ...
#هوشنگ_ابتهاج
@lightworkers
انسان کامل از نظر مولانـــا
آگاهی ها و معلومات انسان کامل شهودی و منبع آن الهی است، زیرا قلب وی با ذات الهی پیوندی بیواسطه و صادقانه دارد. او خدا را نه برای بهشت و حوری دوست دارد و نه از ترس جهنم و عذابش. بنابراین انسان آرمانی مولوی کسی است که :
بَهرِ یَزدان میزیَد نه بَهرِ گَنج
بَهرِ یَزدان میمُرَد نَزْ خَوْفِ رَنج
هست ایمانَش برایِ خواستِ او
نه برایِ جَنَّت و اَشْجار و جو
تَرکِ کُفرَش هم برایِ حَق بُوَد
نه زِ بیمِ آن که در آتش رَوَد
انسان آرمانی مولوی شخصیتی چندان تکامل یافته دارد که میتواند زمام عالم را به دست گیرد. او کسی است که در هر لحظه از حیات خویش معراج را تجربه میکند :
هر دَمی او را یکی مِعْراجِ خاص
بر سَرِ تاجَش نَهَد صد تاجِ خاص
صورتش بر خاک و جانْ بر لامَکان
لامَکانی فوقِ وَهْمِ سالِکان
لامَکانی نه که در فَهْم آیَدَت
هر دَمی در وِیْ خیالی زایَدَت
بَلْ مَکان و لامکان در حُکْمِ او
هَمچو در حُکْمِ بهشتی چارْ جو
این انسان در عالم روحانی نیز صاحب اقتدار است، چندان که اراده فرشتگان و خدا هم معطوف به اراده اوست، و دعایش مستجاب می شود، این مفهوم که مولوی آن را به صورتهای مختلف بیان داشته مبتنی است بر این قول که «إن لله رجالاً إذا أرادوا ، أراد» :
چون بِنالَد زارْ بیشُکر و گِلِه
اُفْتَد اَنْدَر هفت گَردونْ غُلْغُله
هر دَمَش صد نامه، صد پیک از خدا
یا رَبی زو، شَصْت لَبَّیک از خدا
زَلَّتِ او بِهْ زِ طاعَت نَزدِ حَق
پیشِ کُفرَش جُمله ایمانها خَلَق
انسان کامل دارای چنان نیرویی است که میتواند ضمن حفظ فردیت خود، زمام دنیای روحانی را به دست گیرد. مولوی نیروی انسان کامل را اینچنین توصیف میکند :
دستِ او را حَق چو دستِ خویش خوانْد
تا یَدُ اللّهْ فَوْقِ اَیْدیهِمْ بِرانْد
دستِ حَق میرانَدَش، زندهش کُند
زنده چِه بْوَد؟ جانِ پایندهش کُند
هرکِه تنها نادرا این رَهْ بُرید
هم به عَوْنِ هِمَّت پیران رَسید
دستِ پیر از غایِبانْ کوتاه نیست
دستِ او جُز قَبْضۀ اللّه نیست
خانم شیمل در توضیح ابیات مذکور میگوید، این اندیشۀ مولوی تلمیحی است به آیه ۱۷ سوره انفال «… وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ …» مولوی در این خصوص قایل به نیروی عظیم قلب است. قلب انسان کامل از چنان قدرت روحانی عظیمی برخوردار است که « يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ ۚ » است، چنین انسانی را مولوی «مَردِ راست» میخواند که دستی خلّاق و کارآفرین همچون خالق هستی دارد :
چون قَبولِ حَق بُوَد آن مَردِ راست
دستِ او در کارها دستِ خداست
بنابر این انسان کامل به سبب چنین نیرویی نه تنها اختیار عالم مادی که زمام دنیای روحانی را نیز به دست دارد :
بارنامهیْ روحِ حیوانی است این
پیشتَر رو روحِ انسانی بِبین
بُگْذَر از انسانْ هم و از قال و قیل
تا لبِ دریایِ جانِ جِبرئیل
بَعد از آنَت جانِ اَحمَد لب گَزَد
جِبْرئیل از بیمِ تو واپَس خَزَد
گوید اَرْ آیَم به قَدْرِ یک کَمان
من به سویِ تو بِسوزَم در زمان
باید هم چنین باشد، زیرا :
آن کِه واقِف گشت بر اَسْرارِ هو
سِرِّ مَخْلوقات چِه بْوَد پیشِ او؟
آن کِه بر اَفْلاک رَفتارش بُوَد
بر زمین رفتن چه دشوارَش بُوَد؟
در کَفِ داوود کآهَن گشت موم
موم چِه بْوَد در کَفِ او؟ ای ظَلوم
خاک بی مقدار در دست انسان کامل مولوی بدل به زر میشود :
کامِلی گَر خاک گیرد، زَر شود
ناقص اَرْ زَر بُرد، خاکستر شود
انسان کامل دارای چنان عظمتی است که جهان با همه بزرگی در او گم و یاوه میشود.
نیکلسون در تفسیر مثنوی، در شرح این بیت که :
غَم مَخور یاوه نَگَردد او زِ تو
بلکه عالَم یاوه گردد اَنْدَرو
میگوید : «انسان کامل هرگز در جهان گم نمیشود، زیرا او صفات الهی را که واقعیت و حقیقت جهان را تشکیل میدهند در خود جذب، یا می توان گفت، مستحیل کرده.» علامه اقبال میگوید : «جلالالدین مولوی اندیشه جذب جهان در انسان کامل را با زیبایی بسیار در مثنوی توصیف نموده. زمانی که پیامبر(ص) طفل خردسالی بود و دایهاش حلیمه از او حضانت میکرد، در صحرا گم میشود، حلیمه که سخت اندوهگین شده و به جستجوی طفل مشغول بود به پیرمردی برمیخورد که پس از آگاهی از تشویش او میگوید :
غَم مَخور یاوه نَگَردد او زِ تو
بلکه عالَم یاوه گردد اَنْدَرو
با توجه به آنچه گفته آمد میتوان دریافت که انسان کامل مولوی صاحب ارزشهای اجتماعی و عملی است. چنین انسانی الگویی برای اصول اخلاقی و عدالت اجتماعی است. انسان آرمانی مولوی، روحِ نوع بشر را متعالی و او را از هر حیث والا میسازد :
هین که اِسْرافیلِ وَقتاَند اَوْلیا
مُرده را زیشان حَیات است و نَما
جانِ هر یک مُردهیی از گورِ تَن
بَر جَهَد زآوازَشان اَنْدَر کَفَن
گوید این آوازْ زآواها جُداست
زنده کردن کارِ آوازِ خداست
بخش سوم
@lightworkers
#بریده_کتاب
همه آنچه هست، دلانگیز است. آفتاب از فراز کوه سر بر میآورد و سبزی شگفتانگیز با پرمایگی وافرش از دره ژرف سرازیر میشود. گویی درختان در طول شب اندکی قد کشیدهاند و علفزار با میلیونها سوسن وحشی سیاهچشم از هم شکفته است.
این رفت و آمد بیپایان، بازگشت ابدی: روییدن، جفت گیری، مردن و دوباره روییدن را باز حس میکنم. و میدانم آدمیزاد هم بخشی از این رفت و بازگشت ابدی است، بخشی از اندوهش و بخشی از آهنگش.
ولی شعور انسانِ جستوجوگر فرامیخوانَدش تا از این بازگشت ابدی برگذرَد. من نیز مانند دیگرانم جز آنکه جستوجویی متفاوت را برگزیدهام. همواره بر این اعتقاد بودهام که باید در جستوجوی حقیقت درونی بود با این باور که میوهٔ ارزشهای آینده تنها زمانی قادر به رشد است که بذرش را تاریخ امروز ما افشانده باشد.
#رولو_می
عشق و اراده
@lightworkers
شکوهی در جانم تنوره میکشد
گویی از پاکترین هوای کوهستانی
لبالب
قدحی درکشیدهام.
در فرصتِ میانِ ستارهها
شلنگانداز
رقصی میکنم
دیوانه
به تماشای من بیا!
#احمد_شاملو
@lightworkers
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
