ru
Feedback
Light Workers🔆

Light Workers🔆

Открыть в Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers

Больше
376
Подписчики
Нет данных24 часа
-27 дней
+230 день
Архив постов
من نمی گویم انا الحق، یار می گوید بگو چون نگویم؟ چون مرا دل دار می گوید بگو سٌر منصوری نهان کردن نه حد چون منیست چون کنم هم ر
من نمی گویم انا الحق، یار می گوید بگو چون نگویم؟ چون مرا دل دار می گوید بگو سٌر منصوری نهان کردن نه حد چون منیست چون کنم هم ریسمان هم دار می گوید بگو #معین_الدین ملقب به ( خواجه غریب نواز ) #نغمات_سماع @lightworkers

+3
OSHO, Karunesh - First Stage - A (320).mp333.60 MB

💽 Album: Osho Chakra Sounds Meditation™ 👤 Artist: OSHO 📅 Date: 1988-04-04 🎧 Tracks amount: 4 #Osho #Chakra @lightworkers
💽 Album: Osho Chakra Sounds Meditation™ 👤 Artist: OSHO 📅 Date: 1988-04-04 🎧 Tracks amount: 4 #Osho #Chakra @lightworkers

«هر جسم علوی و در واقع هر ذره ی اتمی، نوای بخصوصی را برطبق حرکات، ریتم و یا ارتعاشاتش ایجاد میکند. تمام این صداها و ارتعاشات ، هارمونی و هماهنگی جهانی را تشکیل میدهند که در آن هر بخش  مادامیکه ویژیگیهای خود را داشته و عملکردش را ایفا میکند؛ با کل کیهان نیز همگام است.» فیثاغورث   هر چیزی، حتی ذهن و بدن شما، همیشه در حال ایجاد ارتعاشات است. صدا ارتعاشی است که با روح هم طنین میشود و میتواند با تک تک سلولهای بدنمان حس گردد. صدا نه تنها در سطح فیزیکی، بلکه در سطوح عاطفی و معنوی نیز قدرت شفابخشی دارد. هفت مرکز انرژی در بدن یا همان هفت چاکرا ، ارتعاش مربوط به خودشان را دارند و صداهای بخصوصی نیز این قدرت ارتعاشی را دارند تا فرکانس های چاکراها را به تعادل و هارمونی برسانند. این صداها-از ریشه گرفته تا لگن، شبکه خورشیدی، قلب، چشم سوم و تاج سر-  وضعیت عاطفی و خرد بخصوصی را در ما بیدار میکنند. درمان چاکراها با موسیقی هرکدام از هفت چاکرا، بوسیله هفت نوت موسیقی  انرژی میگیرند و شارژ میشوند. C D E F G A B چاکرای ناف با سی، چاکرای ریشه با دی، شبکه خورشیدی با ای، چاکرای قلب با اف، چاکرای گلو با جی، چشم سوم با ای و چاکرای تاج با بی- انرژی میگیرند. هر صدایی به درمان ارگانهای مربوط به همان چاکرای خاص کمک میکند. برای مثال صدای نوت موسیقی «ای»، به شبکه خورشیدی انرژی میدهد و به درمان و شفای  ارگانهای اصلی مربوط به هضم غذا، شکم، کبد، لوزالمعده، طحال، کیسه صفرا و… کمک میکند. در همان راستا عواطف مختلفی مرتبط با مراکز انرژی وجود دارند و نوت های موسیقی به قوی شدن احساسات و عواطف مثبت و محو کردن عواطف منفی کمک میکنند. آلات موسیقی که به هفت چاکرا متصل میشوند «موسیقی هنر پیامبران است، تنها هنری که میتواند پریشانی روح را  آرامش بخشد.»-مارتین لوتر آلات موسیقی متنوعی وجود دارند که درهرکدام از چاکراها طنین می اندازد.  چاکرای ریشه: به درام، طبل و آلات موسیقی مشابه مرتبط است. ضرباهنگ قوی این نوع آلات، این چاکرا را بیدار میسازد. چاکرای ناف: با شیپور، فلوت، گیتار الکتریک و… فعال میشود. اکثر ارگانهای مربوط به این چاکرا حفره ای هستند مانند رحم زنان و روده. سازهای بادی نیز تو خالی و حفره دار بوده و بنابراین میتواند این چاکرا را بیدار سازد. شبکه خورشیدی: با سازهایی زهی همانند ویولن، گیتار، ویولن سل و… مرتبط است. شبکه خورشیدی جایی است که با ارگانهایی  کیسه مانند احاطه شده؛ مانند شکم، کبد، لوزالمعده. بنابراین آلاتی که شکل شکم مانندی دارند، مثل ویولن و گیتار- به فعالسازی این چاکرا کمک میکنند. چاکرای قلب: با آلات موسیقی لایت و ملایم تری مثل  چنگ، پیانو، ویولن و … هم فرکانس است. این چاکرا جایگاه عشق در بدن ماست و آلات موسیقی ذکر شده با تارهای قلبمان نواخته میشود. در نتیجه سطح انرژی این چاکرا بالا میرود. چاکرای گلو: که به صحبت و بیان احساسات مربوط است، با فلوت و دیگر سازهای بادی انرژی میگیرد. چشم سوم: نواهای زنگها و ناقوس را دوست دارد. چرا که نورونهای مغزی به این صداهای ظریف واکنش نشان داده و فعال میگردند. چاکرای تاج:  بوسیله صدای صدف حلزونی انرژی میگیرد. نواختن و یا گوش دادن به موسیقی، راهی عالی و بیزحمت برای هارمونی و شفای بدنهای جسمی، عاطفی و معنوی یک فرد است.. #چاکرا #موسیقی @lightworkers

«هر جسم علوی و در واقع هر ذره ی اتمی، نوای بخصوصی را برطبق حرکات، ریتم و یا ارتعاشاتش ایجاد میکند. تمام این صداها و ارتعاشات، هارمونی و هماهنگی جهانی را تشکیل میدهند که در آن هر بخش  مادامیکه ویژیگیهای خود را داشته و عملکردش را ایفا میکند؛ با کل کیهان نیز همگام است.» فیثاغورث   هر چیزی، حتی ذهن و بدن شما، همیشه در حال ایجاد ارتعاشات است. صدا ارتعاشی است که با روح هم طنین میشود و میتواند با تک تک سلولهای بدنمان حس گردد. صدا نه تنها در سطح فیزیکی، بلکه در سطوح عاطفی و معنوی نیز قدرت شفابخشی دارد. هفت مرکز انرژی در بدن ما و یا همان چاکراها، ارتعاش مربوط به خودشان را دارند و صداهای بخصوصی نیز این قدرت ارتعاشی را دارند تا فرکانس های چاکراها را به تعادل و هارمونی برسانند. این صداها-از ریشه گرفته تا لگن، شبکه خورشیدی، قلب، چشم سوم و تاج سر-  وضعیت عاطفی و خرد بخصوصی را در ما بیدار میکنند. درمان چاکراها با موسیقی هرکدام از هفت چاکرا، بوسیله هفت نوت موسیقی  انرژی میگیرند و شارژ میشوند. C D E F G A B چاکرای ناف با سی، چاکرای ریشه با دی، شبکه خورشیدی با ای، چاکرای قلب با اف، چاکرای گلو با جی، چشم سوم با ای و چاکرای تاج با بی- انرژی میگیرند. هر صدایی به درمان ارگانهای مربوط به همان چاکرای خاص کمک میکند. برای مثال صدای نوت موسیقی «ای»، به شبکه خورشیدی انرژی میدهد و به درمان و شفای  ارگانهای اصلی مربوط به هضم غذا، شکم، کبد، لوزالمعده، طحال، کیسه صفرا و… کمک میکند. در همان راستا عواطف مختلفی مرتبط با مراکز انرژی وجود دارند و نوت های موسیقی به قوی شدن احساسات و عواطف مثبت و محو کردن عواطف منفی کمک میکنند. آلات موسیقی که به هفت چاکرا متصل میشوند «موسیقی هنر پیامبران است، تنها هنری که میتواند پریشانی روح را  آرامش بخشد.»-مارتین لوتر آلات موسیقی متنوعی وجود دارند که درهرکدام از چاکراها طنین می اندازد. چاکرای ریشه به درام، طبل و آلات موسیقی مشابه مرتبط است. ضرباهنگ قوی این نوع آلات، این چاکرا را بیدار میسازد. چاکرای ناف با شیپور، فلوت، گیتار الکتریک و… فعال میشود. اکثر ارگانهای مربوط به این چاکرا حفره ای هستند مانند رحم زنان و روده. سازهای بادی نیز تو خالی و حفره دار بوده و بنابراین میتواند این چاکرا را بیدار سازد. شبکه خورشیدی با سازهایی زهی همانند ویولن، گیتار، ویولن سل و… مرتبط است. شبکه خورشیدی جایی است که با ارگانهایی  کیسه مانند احاطه شده؛ مانند شکم، کبد، لوزالمعده. بنابراین آلاتی که شکل شکم مانندی دارند، مثل ویولن و گیتار- به فعالسازی این چاکرا کمک میکنند. چاکرای قلب با آلات موسیقی لایت و ملایم تری مثل  چنگ، پیانو، ویولن و … هم فرکانس است. این چاکرا جایگاه عشق در بدن ماست و آلات موسیقی ذکر شده با تارهای قلبمان نواخته میشود. در نتیجه سطح انرژی این چاکرا بالا میرود. چاکرای گلو، که به صحبت و بیان احساسات مربوط است، با فلوت و دیگر سازهای بادی انرژی میگیرد. چشم سوم نواهای زنگها و ناقوس را دوست دارد. چرا که نورونهای مغزی به این صداهای ظریف واکنش نشان داده و فعال میگردند. چاکرای تاج بوسیله صدای صدف حلزونی انرژی میگیرد. نواختن و یا گوش دادن به موسیقی، راهی عالی و بیزحمت برای هارمونی و شفای بدنهای جسمی، عاطفی و معنوی یک فرد است.. #موسیقی #چاکرا @lightworkers

نشانِ اهل خدا عاشقیست، با خود دار که در مشایخِ شهر این نشان نمی‌بینم #حافظ @lightworkers
نشانِ اهل خدا عاشقیست، با خود دار که در مشایخِ شهر این نشان نمی‌بینم #حافظ @lightworkers

نشانۀ شخصِ معنوی یکی از پرسش‌های مهمی که درمورد معنویت مطرح می‌شود، این است که نشانۀ یک انسان معنوی چیست؟ عده‌ای گمان می‌کنند انسان معنوی کسی است که نیروهای فراعادی دارد و می‌تواند مثلاً روی آب راه برود، یا بیماری‌های لاعلاج را درمان کند. کسانی دیگر گمان می‌کنند شخص معنوی کسی است که می‌تواند ساعت‌ها و روزها در خلوت و سکوت و مراقبه بماند و خسته نشود. کسانی هم بر این باورند که شخص معنوی کسی است که می‌تواند عبادت‌ها و ریاضت‌های خیلی سخت را انجام دهد و برنامۀ معنوی پیچیده و دشواری برای خود داشته باشد. عده‌ای دیگر می‌پندارند شخص معنوی کسی است که اهل مکاشفه و مشاهده باشد. به نظر من شخص معنوی نه کسی است که از نیروهای فراعادی برخوردار است، نه کسی که به عبادت‌ها و ریاضت‌های دشوار التزام دارد، نه کسی که خیلی شدید اهل مراقبه و سکوت است و نه کسی که مشاهدات و مکاشفات عرفانی دارد. بدون انکار هیچ کدام از این فضیلت‌ها، به نظر می‌رسد نشانۀ شخص معنوی آن است که در مواجهه با مشکلات زندگی، می‌تواند از نیروی خِرَد و ایمان خود یاری بگیرد و به درست‌ترین شکل ممکن مشکل را حل کند. کسی که می‌تواند ساعت‌ها در سکوت بماند، ولی در برابر یک رفتار نادرست، آشفته و مضطرب می‌شود و کارش به پرخاش و توهین می‌کشد، کمترین بهره‌ای از معنویت ندارد. کسی که سال‌ها از عمر خود را در عبادت و ریاضت گذرانده است، ولی در هنگام رویارویی با یک شکست مالی، شکست عاطفی یا هر شکست دیگری، به کلی پژمرده و افسرده می‌شود، یا به رفتارهای زشت و ناروا روی می‌آورد، درواقع نقاب معنویت بر چهره زده، اما بهره‌ای از آن نبرده است. به همین منوال ممکن است کسی فرشتگان و ارواح اولیا و انبیا و عالم غیب را مشاهده کند، ولی در برخورد با ابتدائی‌ترین مسائل زندگی هیچ‌گونه کارآیی و توانایی نداشته باشد. چنین کسی هم به راستی بهره‌ای از عرفان و معنویت نبرده است. بنابراین برای شناختنِ معنویت و ایمان و عرفانِ خود یا دیگری، لازم است به شیوۀ برخوردمان با مسائل و مشکلات توجه کنیم، نه به کارهای محیّرالعقولی که انجام می‌دهیم. شخص معنوی کیمیای تبدیل شکست به پیروزی، تبدیل تهدید به فرصت و تبدیل رنج به راحتی را در اختیار خود دارد و می‌تواند از هر موقعیت دشوار و خطرخیزی برای تعالی و رشد معنوی خود بهره بگیرد. استاد معنوی زمانۀ ما، اکهارت تُله، در این باره چنین می‌گوید: «بهترین نشان‌دهندۀ سطح آگاهی، نحوۀ برخورد شما با مشکلاتتان در زندگی است. در برخورد با این مشکلات، فردی ناآگاه مستعدِّ ناآگاهی بیشتر است و فردِ آگاه مستعدِّ آگاهی بیشتر … تنها نحوۀ برخوردتان با مسائل و مشکلات نشان می‌دهد شما در چه سطحی از آگاهی هستید و نه این که چه مدت می‌توانید با چشمان بسته بنشینید یا چه رؤیت‌هایی داشته‌اید» (آدمی دیگر (قدرت حال)) #اکهارت تُله @lightworkers

منم آن نیازمندی که به تو نیاز دارم غم چون تو نازنینی ، به هزار ناز دارم تویی آفتاب و چشمم به جمال توست روشن اگر از تو باز مانم ، به که چشم باز دارم ؟ به جفا نمودن ِ تو ، ز وفا ت بر نگردم به وفا نمودن ِ تو ، ز جفا ت باز دارم گِلِه کردم از تو ، گفتی که بساز چاره خود منم آن که در غمت ، دل ِ چاره ساز دارم غم دل چه باز گویم که تو را ملال گیرد کنم این حدیث کوته ، که غم ِ دراز دارم #ناشناس @lightworkers

منم آن نیازمندی که به تو نیاز دارم #abida_parveen @lightworkers

منم آن نیازمندی که به تو نیاز دارم اگر از تو باز مانم ، به که چشم باز دارم ؟ تویی آفتاب و چشمم به جمال توست روشن غم چون تو نا
منم آن نیازمندی که به تو نیاز دارم اگر از تو باز مانم ، به که چشم باز دارم ؟ تویی آفتاب و چشمم به جمال توست روشن غم چون تو نازنینی ، به هزار ناز دارم به جفا نمودن ِ تو ، ز وفا ت بر نگردم به وفا نمودن ِ تو ، ز جفا ت باز دارم گِلِه کردم از تو ، گفتی که بساز چاره خود منم آن که در غمت ، دل ِ چاره ساز دارم غم دل چه باز گویم که تو را ملال گیرد کنم این حدیث کوته ، که غم ِ دراز دارم #ناشناس @lightworkers

فلسفه و حقیقت کلمه ی "فیلسوف" در زبان یونانی به معنای دوستدار دانش است نه صاحب آن در حالی که اغلب فلاسفه مدعی بازگفتن حقایق نهایی بوده اند. در حالی که اگر بخواهیم به معنای حقیقی فلسفه و فیلسوف برگردیم باید بگوییم فیلسوف "طالب" حقیقت است نه "صاحب" آن و روند جستجوی حقیقت را پایانی نیست چرا که معلومات ما به هر جا هم که برسد نهایتاً متناهی است و حاصل تقسیم آن بر مجهولاتمان- که نامتناهی است- می شود صفر و دیگر هیچ. شاید به همین دلیل لوئی اشتراوس فیلسوف آلمانی هم گفته بود فلسفه جستجوی حقیقت است نه تملک آن. نتیجه گیری: اصل مطلب این هست که حقیقت چند بعدی است و در زمان و مکان های متفاوت خودش را از زاویه های مختلفی به انسان ها نمایان می کند و کسی نمی تواند بگوید همه آنچه را که من می بینم حقیقت مطلق هست. ما مسافری هستیم که از اندیشه ای به اندیشه ای دیگر سفر میکند و سکونی در یک اندیشه و باور مطلق وجود ندارد سفر اندیشه همچنان ادامه دارد و رسیدنی هم در کار نیست چون راه بی انتهاست و جستجوگری و سیالیت ذهن و این باور که حقیقت نیز سیال است و چیزی نیست که آن را در دست بگیریم و ادعا کنیم به حقیقت دست یافته ایم. ما دائما در پی "آواز حقیقت" می دویم ولی به آن نمی رسیم و این عطش و طلب ما را برای جستجوی حقیقت بیشتر می کند. مغرورانه ترین ادعای انسان دستیابی به حقیقت و ارائه بهترین روش زیستن است که به دنبال آن دسته بندی و قضاوت در خصوص سایرین بر اساس کشف بی همتای خود را به همراه دارد. انسان بیچاره ی آویخته به طناب دار حقیقت مطلق نمی داند که چه کوته نظرانه از دریچه ذهن حقیر خویش به خارج می نگرد و همه چیز را بر پایه ارزش های ذهنی خود تفسیر و تأویل می کند و نام حقیقت بر آن می نهد. هر چند امکان تطبیق برخی از این دریافت های ذهنی بر واقعیت وجود دارد ولی چون قابلیت سنجش صحت و سقم آن وجود ندارد فاقد ارزش است. تنها حقیقت حاکم بر جهان معرفت انسانی این حقیقت است که هیچ حقیقت مطلقی وجود ندارد و ما صرفاً با تعدد تفسیرها و تأویل ها مواجهیم. پی نوشت: کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم پشت دانایی اردو بزنیم... کار ما شاید این است که میان گل نیلوفر و قرن "پی آواز حقیقت بدویم" سهراب سپهری #حقیقت #واقعیت @lightworkers

حقیت از نظر افلاطون: بر طبق افسانه ای مشهور که در کتاب هفتم جمهور افلاطون بیان شده است، چند انسان در انتهای غاری در زنجیر بودند. آنها از طریق آتشی که در میانه ی غار وجود داشت، می توانستند سایه هایی را از رویدادهایی که در بیرون غار رخ می داد، ببینند. آنها تصور می کردند که این سایه ها همانا حقیقت هستند. یکی از آنها خود را آزاد می کند، غار را ترک می کند و نور خورشید و جهان پهناور را کشف می کند. در ابتدا، نور، که برای چشمان او غیرعادی است، او را حیرت زده و گیج می کند. اما در نهایت، می تواند ببیند و هیجان زده به سوی همراهانش بازمی گردد تا آنچه را دیده است، برای آنها بازگو کند. اما با برخورد سرد زندانیان مواجه می شود. آنان حرف وی را دروغ می پندارند. همه ی ما در اعماق چنین غاری هستیم و با نادانی و پیش فرض های خود غل و زنجیر شده ایم. شهود ضعیف ما تنها سایه ها را نشان می دهد و اگر سعی کنیم که بیشتر ببینیم، گیج می شویم: زیرا با چیزهای غیرعادی مواجه خواهیم شد. اما با این حال همه ی تلاش خود را خواهیم کرد. این تلاش علم نام دارد. حقیقت از نظر نیچه: نیچه می گوید حقیقت به هر کس گوشه ی جمالی می نماید و او گمان می دارد کل جمال را دیده است. درست مثل حکایت "فیل در خانه ی تاریک" که مولوی روایت می کند. اما مثال نیچه این است که مانند یک روستایی که به شهر آمده بود و با فاحشه ای روبرو می شود که برای سرکیسه کردنش، لبخند خاصی به او می زند و او که تا به حال چنین زنانی ندیده، این لبخند را به حساب عشق و محبت می گذارد و گمان می کند او را دوست دارد در حالی که او عروس هزار داماد است و به کسی وفا نمی کند. حکایت حقیقت هم همان حکایت روستایی و فاحشه است که فلاسفه فکر می کنند تورش کرده اند در حالی که گوشه ی جمالی از او بیش ندیده اند و این از نهایت سادگی و نادانی ماست که گمان می کنیم کل حقیقت را به تور انداخته ایم وآن را در مشتمان و فراچنگمان آورده ایم. هایدگر و افق حقیقت: هایدگر در پر کردن شکاف سوژه (ذهن) و ابژه(جهان) استاد بود کاری که فیلسوفانی مثل دکارت نتونسته بودند.زیستن در جهانی که عدم قطعیت از سروکولش می باره لبه های تیز واقعیت هر آن در رقص میان رنج و شادی خودش را به رخ ما می کشد تا بالاخره در این پرتاب شدگی به جهان کشف حقیقت حاصل آید و معنای زندگی دائم المتزلزل رنگ دیگری به خودش بگیرد.سفری بی پایان بسوی کشف حقیقت در جهان پسا-حقیقت و رازگشایی شده.تز فکری او همان دازاین گوشه ای از کشف حقیقت بود. #حقیقت #واقعیت @lightworkers

واقعیت و حقیقت: حقیقت (Truth) با واقعیت (Fact) تفاوت دارد، هرچند در گفتگوهای روزمره معمولا جابه‌جا استفاده می‌شوند. واقعیت، F
واقعیت و حقیقت: حقیقت (Truth) با واقعیت (Fact) تفاوت دارد، هرچند در گفتگوهای روزمره معمولا جابه‌جا استفاده می‌شوند. واقعیت، Fact: واقعیت چیزی است که درست بودنش اثبات شده است. مثلا صندلی‌ای که روی آن نشسته‌اید واقعیت دارد. حقیقت، Truth: حقیقت، یک ویژگی‌ از گزاره‌ها است. این گزاره که «برف سفید است» یک گزاره درست است و به بیان دیگر حقیقت دارد. یک گزاره می‌تواند حقیقت داشته باشد (درست باشد) و یا حقیقت نداشته باشد (نادرست باشد). #حقیقت #واقعیت @lightworkers

حقیقت (Truth) ؛ واقعیت (Fact) فلاسفه در تعریف این دو واژه حدود و ثغور هر یک اختلاف نظر دارند به همین دلیل در برخی حوزه ها در معنای حقیقت و واقعیت تمییزی قائل نشده اند. در حوزه ای که آن ها را متفاوت می بینند تفاوت هایی را ذکر کرده اند که به مهم ترین آن ها اشاره می کنم: ۱. واقعیت به امور محسوس و مادی تعلق دارد که با حواس درک می شوند(مثلا مباحث علوم طبیعی و تجربی) اما حقیقت به امور غیرمادی مربوط می شود که با عقل قابل درک‌ هستند(مانند مباحث فلسفی) بر همین اساس افلاطون در نظریه ی معروف تمثیل غار عالم ماده را واقعیت می داند و عالم مُثُل را حقیقت. ٢. واقعیت ها متغیرند اما حقایق ثابت و غیرقابل تغییرند.(مانند علم ماده و عالم مثل) ٣.حقیقت امری بدیهی و اثبات شده است اما واقعیت قابل تردید. #حقیقت #واقعیت @lightworkers

حقیقت آیینه ای بود که از آسمان به زمین افتاد و شکست ، هر کس تکه ای از آن را برداشت خود را در آن دید، گمان کرد حقیقت نزد اوست
حقیقت آیینه ای بود که از آسمان به زمین افتاد و شکست ، هر کس تکه ای از آن را برداشت خود را در آن دید، گمان کرد حقیقت نزد اوست ، حال آنکه حقیقت نزد همگان پخش بود. #فیه_مافیه #حضرت_مولانا @lightworkers

Karunesh - Dervish Dream (320).mp313.93 MB

الهی! این قوم که مرا می‌کُشند بر این رنج که از بهرِ تو می‌بَرَند، محرومشان نگردان و از این دولت بی‌نصیبشان مکن! تو را سپاس که دست و پای مرا در راهِ تو بُریدند و اگر این سر من از تن بازکنند مرا در مشاهدۀ جلال تو بر سر دار می‌کنند. حلاج (تذکره الاولیاء، ص ۵۹۳) *** این نیایش بس شگرف که نشان‌دهندۀ مقام والای حلاج است، در زمانی بر زبان او جاری شده است که دشمنان دست و پای او را قطع کرده‌اند، چشمان او را برکنده‌اند، سنگبارانش کرده‌اند و آنگاه که می‌خواهند زبانش را ببرُند، فرصتی می‌خواهد و برای بخشایش و آمرزشِ دشمنان خود اینگونه دعا می‌کند و از خدا می‌خواهد که آنها را از پاداشِ تلاش‌هایشان محروم نکند. حکایتی که از شبلی نقل شده است، بر همین نگاه انسانی حلاج تأکید می‌کند؛ شبلی حلاج را، پس از مرگ، در خواب می‌بیند و از او می‌پرسد: «خدا با این قوم چه کار کرد»؟ و حلاج پاسخ می‌دهد: «خدا هر دو جمع را آمرزید؛ آنکه بر من شفقت کرد، مرا شناخت و برای خدا بر من شفقت کرد و آنکه با من دشمنی کرد، مرا نشناخت و به خاطر خدا با من دشمنی کرد؛ پس خدا هر دو گروه را رحمت کرد؛ زیراکه هر دو گروه معذور بودند». حقیقتاً باید شخص بسیار والا باشد که بتواند با دشمنان خود، اینگونه جوانمردانه و بزرگوارانه برخورد کند و برای آنها آرزوی آمرزش داشته باشد. نیک آگاهم که این سخن می‌تواند خطرناک باشد و زمینه را برای گسترش ظلم در جامعه فراهم کند. به هیچ روی منظور آن نیست که اجازه دهیم کسانی در حق ما ظلم کنند. مسأله این است که کینه و نفرت را از دل بیرون کنیم و حتی اگر با شخص ظالمی می‌جنگیم، نه از سرِ کین‌توزی و انتقام‌گیری، که به خاطرِ دفاع از عدالت و خیرخواهی برای شخصِ ظالم، در برابر او بایستیم. به هر حال مراد آن است که با «زنجیر نفرت» به دیگران وابسته نشیم و با بخشودنِ خطاهای دیگران، خود را آزاد کنیم. گذشته از این اگر از چشم‌اندازی بالاتر نگاه کنیم، مانند حلاج، آنگاه است که درمی‌یابیم بسیاری از انسان‌های بدکار و شرور قربانیِ شرایط و آموزش و محیط هستند و اگر ما نیز در شرایط آنها بودیم، مانند آنها می‌شدیم. چنین نگاهی باعث می‌شود که حس نفرت و انزجار جای خود را به یک حس لطیف شفقت و محبت بدهد. آری «کسی که همه چیز را می‌داند، همه کس را می‌بخشد». #حلاج #تذکره_اولیا #عطار_نیشابوری @lightworkers

من از تو روی نخواهم به دیگری آورد که زشت باشد هر روز قبله دگرم بلای عشق تو بر من چنان اثر کرده‌ست که پند عالم و عابد نمی‌کند
من از تو روی نخواهم به دیگری آورد که زشت باشد هر روز قبله دگرم بلای عشق تو بر من چنان اثر کرده‌ست که پند عالم و عابد نمی‌کند اثرم #سعدی @lightworkers

حس ؛ حواس بخش دوم (پایانی) حواس باطنی با یک نظر تفصیلی عبارت‌اند از: 1- حس مشترک تمامی مدرکاتی که حواس ظاهری دریافت کرده‌اند به حس مشترک می‌رسند و در آنجا مرتسم می‌شوند. فلاسفه این حس را به حوضی تشبیه کرده‌اند که از پنج طرف در آن آب ریخته می‌شود و حواس ظاهری مانند جاسوسانی‌اند که از پنج ناحیه برای او خبر می‌آورند. در اینکه چه ادله‌ای باعث شده فلاسفه غیر از حواس پنج‌گانه ظاهری، به وجود حس مشترک نیز قائل شوند، بحث‌های زیادی در کتب فلسفی آمده است که اینجا به یکی از ادله آنها اشاره می‌کنیم و آن اینکه ما هنگام درک محسوسات گوناگون، تمامی آنها را در یک مدرک واحد می‌یابیم، نه در مدرک‌های پراکنده و مختلف؛ برای مثال وقتی با یک شیء سیاه، شیرین و خوشبو مواجه می‌شویم تصور ما از سیاهی، شیرینی و خوشبویی آن شیء در یک‌جا صورت می‌گیرد و چنین نیست هر کدام را در نقطه خاصی حس کنیم، بلکه بالوجدان همه آن محسوسات را به صورت واحد در یک بخش از وجودمان احساس می‌کنیم که حس مشترک نام دارد. 2- قوه خیال کار این قوه ذخیره‌سازی صورت‌هایی است که حس مشترک درک کرده است. حس مشترک تا زمانی که به‌کمک حواس ظاهری با شیء خارجی در ارتباط است تصویری از آن شیء دارد و‌ اندکی بعد از قطع ارتباط با خارج، آن صورت نیز از حس مشترک محو می‌شود، اما اثری از آن صورت در قوه‌ای به نام خیال ذخیره می‌شود تا هر وقت انسان بخواهد، دوباره آن صورت را احضار کند. صورت خیالی شبیه صورت محسوس است با این تفاوت که اولاً: وضوح و روشنی صورت محسوس را ندارد و ثانیاً: صورت محسوس همیشه با وضع خاص، جهت خاص، ‌و مکان خاص احساس می‌شود، اما صورت خیالی بدون وضع، جهت و مکان خاص تصور می‌شود. 3- قوه واهمه (وهم) کار قوه واهمه، درک معانی جزئی است. معنا آن است که بدون شکل و صورت در خارج حضور دارد؛ مانند محبت یک مادر به فرزندش که شکل خاصی ندارد، اما در رابطه میان مادر و فرزند موج می‌زند. 4- قوه حافظه کار قوه حافظه، ذخیره‌سازی معناهایی است که واهمه درک می‌کند. 5- قوه متصرّفه کار این قوه، ترکیب یا جداسازی صورت‌ها و معانی موجود در قوه خیال و حافظه است؛ مثلاً صورت‌های موجود در خیال را ترکیب می‌کند و یک شکل جدید می‌سازد؛ مثل غول دو سر و مانند آن. این قوه اگر تحت تصرف قوه عاقله باشد به آن «متفکر» گویند و اگر تحت تصرف واهمه باشد آن را «متخیّله» نامند. در منطق به قضایایی که حس باطن ادراک می‌کند، وجدانیات می‌گویند؛ مثلاً همه ما بالوجدان احساس می‌کنیم که دارای فکر و‌ اندیشه‌ایم و حالت‌های روانی خوف، درد و رنج، لذت و… داریم. بخش دوم (پایانی) #حس #حواس @lightworkers

حس ؛ حواس بخش اول حس در لغت به معنى حركت، صداى خفيف، صداى چيزى كه از نزديک انسان عبور كند و انسان آن را نبيند، صداى شديد، شر، سرمائى كه به مزرعه زند، زدن با تازيانه، درد زايمان، و لمس كردن زبانه آتش در ابتداى آن است. نزد تمام فیلسوفان حس عبارت است از ادراک توسط يكى از حواس، يا فعلى كه يكى از حواس انجام دهد، يا وظيفه فيزيولوژيكى نفس كه احساسات مختلف را در مى‌يابد. مثلا مى‌گويند حس بساوائى، حس بينائى و ... احساس يك نمود روانى است كه تحت تأثير يكى از حواس ظاهرى به وجود مى‌آيد. بسته به اينكه اين نمود روانى را چگونه تحلیل كنيم و آن را به نحو كلى يا جزئى لحاظ كنيم، داراى معانى مختلفى است. احساس را گاهى به تمام اين نمود اطلاق مى‌كنند و گاهى به جزئى از آن. حس عبارت از نيرو و قوه‌ای‌ است كه عمل احساس توسط آن انجام مى‌شود؛ حواس عبارت است از آلات حس و محسوس عبارت از چيزى است كه توسط احساس درك شده است. انسان دارای دو گونه حواس است: 1- حواس ظاهری حواس ظاهری که عبارت‌اند از: بینایی (باصره)، شنوایی (سامعه)، بویایی (شامه)، لمسایی (لامسه) و چشایی (ذائقه). 2- حواس باطنی حواس باطنی که عبارت‌اند از: حس مشترک، خیال، متصرّفه (متخیّله)، واهمه و حافظه. این حواس، اساس و پایه تمام معارف و معلومات بشری‌اند تا جایی که گفته‌اند: «مَنْ فَقَدَ حِسّاً فَقَدْ فَقَدَ عِلماً؛ کسی که حسی را از دست بدهد، علمی را از دست داده است». حواس باطنی، صور ناشی از حواس ظاهری یا معانی جزئی را می‌گیرند، جمع می‌کنند، نگه می‌دارند و به کار می‌برند. با یک دید کلی، قوه‌ای که صورت‌ها را درک می‌کند، حس مشترک است، و قوه‌ای که آنها را حفظ می‌کند، خیال و قوه‌ای که معانی را درک می‌کند وهم است و قوه‌ای که آنها را حفظ می‌کند ذاکره است و قوه متصرفه، قوه‌ای است که تمام این معانی و صور را نظم و ترتیب می‌دهد. بخش اول #حس #حواس @lightworkers