ru
Feedback
Light Workers🔆

Light Workers🔆

Открыть в Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers

Больше
380
Подписчики
Нет данных24 часа
+57 дней
+730 день
Архив постов
ذکر رابعه عدویه رحمة الله علیها نقل است که آن شب که رابعه به زمین آمد (بدنیا آمد) در همه خانه پدرش هیچ نبود که پدرش سخت مقل حال (بی بضاعت - تهیدست)‌ بود و یک قطره روغن نداشت که نافش چرب کند؛ و چراغی نبود، ورگویی نبود که دورپیچد، و او را سه دختر بود. رابعه چهارم ایشان آمد. رابعه از آن گفتندش. پس عیالش آواز داد: به فلان همسایه شو، قطره ای روغن خواه تا چراغ درگیرم. و او عهد داشت که هرگز از هیچ مخلوق هیچ نخواهد. برون آمد و دست به در همسایه بازنهاد و باز آمد و گفت: در باز نمی‌کند. آن سرپوشیده بسی بگریست. مرد در آن اندوه سر به زانو نهاد، بخواب شد. پیغمبر را علیه السلام به خواب دید. گفت: غمگین مباش که این دختر که به زمین آمد سیده است که هفتاد هزار از امت من در شفاعت او خواهند بود. پس گفت: فردا به بر عیسی زادان شو - امیر بصره - بر کاغذی نویس که بدان نشان که هر شب بر من صدبار صلوات فرستی و شب آدینه چهار صد بار صلوات فرستی، این شب آدینه که گذشت مرا فراموش کردی. کفارت آن را چهار صد دینار حلال بدین مرد ده. پدر رابعه چون بیدار شد گریان شد. برخاست و آن خط بنوشت و به دست حاجبی به امیر فرستاد. امیر که آن خط بدید گفت: دو هزار دینار به درویشان دهید شکرانة آن را که مهتر را علیه السلام ا زما یاد آمد و چهار صد دینار بدان شیخ دهید و بگویید می‌خواهم که در بر من آیی تا تو را ببینم. اما روا نمی‌دارم که چون تو کسی پیش من آید. من آیم و ریش در آستانت بمالم. اماخدای برتو که هر حاجت که بود عرضه داری. مرد زر بستد و هرچه بایست بخرید. پس چون رابعه پاره مهتر شد و مادر و پدرش بمرد در بصره قحطی افتاد و خواهران متفرق شدند. رابعه بیرون رفت. ظالمی او را بدید و بگرفت. پس به شش درم بفروخت و خریدار او را کار می‌فرمود به مشقت. یک روز می‌گذشت نامحرمی در پیش آمد. رابعه بگریخت و در راه بیفتاد و دستش از جای بشد. روی بر خاک نهاد و گفت: بار خدایا! غریبم و بی مادر و پدر، یتیم و اسیر مانده و به بندگی افتاده، و دست گسسته، و مرا از این غمی نیست الا رضای تو. می‌بایدم که تو راضی هستی یا نه. اوازی شنود که غم مخور که فردا جاهیت خواهد بود که مقربان آسمان به تو بنازند. پس رابعه به خانه خواجه بازآمد و پیوسته به روز روزه می‌داشت و خدمت می‌کرد و درخدمت خدای تا روز برپای ایستاده می‌بود. یک شب خواجه او از خواب بیدار شد. در روزن خانه فرونگریست. رابعه را دید سر به سجده نهاده بود و می‌گفت: الهی تودانی که هوای دل من در موافقت فرمان توست و روشنایی چشم من در خدمت درگاه توست. اگر کار به دست منستی یک ساعت از خدمت نیاسایمی ولکن هم تو مرا زیر دست مخلوقی کرده ای. این مناجات می‌کرد و قندیلی دید از بالای سر او آویخته معلق بی سلسله و همه خانه از فروغ آن نور گرفته. خواچه چون آن بدید بترسید. برخاست و به جای خود بازآمد و به تفکر بنشست تا روز شد. چون روز شد رابعه را بخواند و بنواخت و آزاد کرد. رابعه گفت: مرا دستوری ده تا بروم. دستوری داد. از آنجا بیرون آمد و در ویرانه ای رفت. که هیچکس نه آنست که او کجاست و به عبادت مشغول شد و هر شبانه روز هزار رکعت نماز بگزاردی و گاه گاه به مجلس حسن رفتی و بدو کردی و گروهی گویند در مطربی افتاد آنگاه بر دست حسین توبه کرد و در ویرانة ساکن گشت پس، از آن ویرانه برفت و صومعه ای گرفت و مدتی آنجا عبادت کرد. بعد از آن عزم حجش افتاد. روی به بادیه نهاد. خری داشت، رخت بر وی نهاد، در میان بادیه خر بمرد. مردمان گفتند: این بار تو یا برداریم. گفت: شما بروید که من بر توکل شما نیامده ام. مردمان برفتند. رابعه تنها ماند. سر برکرد، گفت: الهی پادشاهان چنین کنند. با عورتی غریب عاجز مرا به خانه خود خواندی. پس در میان راه خر مرا مرگ دادی و مرا به بیابان تنها گذاشتی. هنوز این مناجات تمام نکرده بود که خر بجنبید و برخاست. رابعه بار بر وی نهاد و برفت. راوی این حکایت گفت: به مدتی پس از آن خرک را دیدم که در بازار می‌فروختند. پس روزی چند به بادیه فرورفت. گفت: الهی دلم بگرفت. کجا می‌روم من کلوخی و آن خانه سنگی مرا تو هم اینجا می‌یابی. تا حق تعالی بی واسطه به دلش گفت که: ای رابعه! در خون هژده هزار عالم می‌شوی. ندیدی که موسی دیدار خواست. چند ذره ای تجلی به کوه افگندیم. به چهل پاره بطر قید، این جا به اسمی قناعت کن. #رابعه_عدویه @lightworkers

الهی دلم گرفت ، كجا روم!؟ من آن خانه سنگی يا كلوخی را نخواهم.... مرا «تو» می باید.... #رابعه_عدویه @lightworkers
الهی دلم گرفت ، كجا روم!؟ من آن خانه سنگی يا كلوخی را نخواهم.... مرا «تو» می باید.... #رابعه_عدویه @lightworkers

#منصور_حلاج @lightworkers

بیست و دو ساله بودم که در سیل افتادم بیست و دو ساله بودم که آب از سرم گذشت و مردن چنان یقه‌ام را گرفت که دانستم، مرگ از آنچه گمان می‌کردم به من نزدیکتر است، و از آنچه گمان می کردم ناگهان‌تر؛ چنان نزدیک که گویی در پیراهنم زندگی می‌کرد و چنان ناگهان که گویی مرگ همان چشم بر هم زدن است.... بیست و دو ساله بودم که قیامت را با چشم دیدم و فردای قیامت را هم دیدم و روز محشر را و من آنجا بودم که اسرافیل سه بار در صورش دمید و من یکی از مردگان بودم که از گورش برخاست. و حالا سالهاست که کسی نمی‌داند من یکی از آن مردگانم.... بیست و دو ساله بودم که در کیسه خوابی خوابیده بودم در چادری کوچک در جنگلی، قرار نبود بمیرم، همه آن دیگران هم بیست و دو ساله بودند و قرار نبود که بمیرند اما مردند. نیمه شب باران گرفت، خسته بودیم، خوابیده بودیم، بسیار راه آمده بودیم در آن کوه و کمر، قرار بود دو روز دیگر ادامه داشته باشد این راه‌پیمایی و روز سوم به تهران برگردیم و سالهای سال زندگی کنیم اما ما هرگز برنگشتیم.... در خواب شنیدم که دو تا از بچه‌ها که بیدارند و پاسبانی می‌دهند به هم می گویند: این چه صدایی ست که می‌آید؟ نکند خرس دارد به ما نزدیک می‌شود! من اما در رویا دیدم که پدرم در ایوان خانه آهار است و رودخانه را نشانم می دهد و می گوید: عرفان! دارد سیل می آید. زیپ کیسه خواب را باز کردم از چادر پریدم بیرون،در آن سیاهی مطلق، ناگهان رعد و برق زد و در روشنایی‌اش دیدم که دیواری بلند و‌ گل آلود به طرفم می‌آید، دویدم به سمت کمرکش کوهی که در پایش خوابیده بودیم و با چنگ و دندان از آن بالا رفتم، چنگ می‌زدم به زندگی به کوه به بودن و التماس می‌کردم به سیل، به بی‌رحمی مرگ، به ناجوانمردی طبیعت. دیگران هنوز در کیسه خواب‌هایشان خوابیده بودند،که آب آنها را برد.... سیل سهمگین بود و چنان محکم می کوبید که می‌دانستم خواهم مرد دهانم پر از گِل بود و با همان دهان پر از گِل خدا را صدا می‌زدم و بالا می‌رفتم و می‌گفتم خدایا به مادرم رحم کن،فقط به مادرم رحم کن.... سیل موج به موج می‌کوبید و هر بار رشته‌ای بین من و زندگی پاره می‌شد. یادم افتاد که دانشجو بودم، ادبیات را دوست داشتم اما رشته گسست. یادم آمد که دو کتاب منتشر کرده بودم، نوشتن را دوست داشتم اما رشته گسست. یادم افتاد که خانواده داشتم، دوستانی داشتم، امیدهایی،آرزوهایی اما رشته گسست. یادم افتاد که دشمنانی هم داشتم که مرا آزرده بودند اما دیدم چقدر حقیر بود،آن نفرت‌ها آن آزارها همه چیز در برابر مرگ چقدر کوچک بود. من داشتم می‌مردم. ماهی بودم در گل و لای،اما آن ماهی که شنا کردن نمی دانست و آبشش‌هایش را گم کرده بود. ساعت‌ها و روزها و قرنها گذشت وقتی که اولین نور زد،فردای روز قیامت بود و من تکه‌ای گِل بودم بر دیواره کوهی بلند. آب، آب، آب، گل آلود و سیاه و صدای هولناکش همچنان بود. من پلک‌های گِلی‌ام را باز کردم، از سرما می‌لرزیدم، هنوز باران می‌آمد و رد دو شیار از چشم‌هایم تا ابدیت کشیده شد، من داشتم گریه می‌کردم، پس ماهی‌ها هم گریه می‌کنند، پس سنگها هم گریه می‌کنند. جرأت سر چرخاندن نداشتم،می‌ترسیدم از فهمیدن اینکه آب چه کسانی را برده است. چشمم به پایین افتاد، روی آب خون بود... من در قیامت غوطه می‌خوردم، جهان تمام شده بود و هیچ چیز دیگر شبیه قبل نبود. ‌ آب همه چیز را برده بود، جوانی را، زندگی را ،شور را و امید را و عشق هفت خانواده را ... آن روز که به سفر می‌رفتم جوانی بیست و دو ساله بودم فردایش اما سنگی دو هزار ساله بودم بر کوهی کهن که مرگ را و قیامت را و محشر را در ریه‌هایش حبس کرده بود. من هرگز از آن کوه پایین نیامدم و هر چه که همه عمر نوشته‌ام روایت همان تکه سنگ است از شب بعد از سیل... این سیل در ۲۹ شهریور ۱۳۷۵ در جنگل های کجور اتفاق افتاد... #عرفان_نظرآهاری @lightworkers

یکی دین را می‌خواهد برای رهایی، برای خلاصی از شرّ دنیا و تاریکی‌های آن. و یکی دین را می‌خواهد برای برخورداری بیشتر از دنیا و
یکی دین را می‌خواهد برای رهایی، برای خلاصی از شرّ دنیا و تاریکی‌های آن. و یکی دین را می‌خواهد برای برخورداری بیشتر از دنیا و تسلط بر دیگران.... معنای دین نزد اینان یکسان نیست و شبیه یکدیگر نمی‌باشند. اولی دین خالص است، دین رهاننده است که قرآن به آن فرا می‌خواند "اَلا للهِ دِینُ الخالِص".... و دومی اصلاً دین نیست. همان دنیاست که لباسش را عوض کرده است.... اولی به تقوا عمل می‌کند، دومی تقوا لقلقه‌ی زبانش است..... #مسعود_ریاعی @lightworkers

اگر مدام شتاب‌زده باشید ،به سکون درون دست نمی‌یابید... سکون درون یعنی آرامش جان و آرامش خاطر.... مالک ذهن آرام می‌تواند عاری از تنش عمل کند از این روی خطایی از او سر نمی‌زند. شتاب مدام ،وجودتان را می‌فرساید ، آرامش گرانقدرتان را بر هم می‌زند و بر چهره‌تان چین و چروک می‌نشاند. از شتاب خویش بکاهید آنگاه همه چیز به یمن قوانین طبیعت به دست خواهد آمد.... یک هفته تمرین آرامش طی هفته‌ی آینده تمامی کارهای خود را با آرامش انجام دهید . قبل از هر سخن چند ثانیه مکث کنید. در حال انجام هر کار کاملا توجه را معطوف کنید... آرام باشید.... #تمرین @lightworkers

یا رب ز کمال لطف خاصم گردان واقف بحقایق خواصم گردان از عقل جفا کار دل افگار شدم دیوانهٔ خود کن و خلاصم گردان #ابوسعیدابوالخیر
یا رب ز کمال لطف خاصم گردان واقف بحقایق خواصم گردان از عقل جفا کار دل افگار شدم دیوانهٔ خود کن و خلاصم گردان #ابوسعیدابوالخیر @lightworkers

ما را مثل عقرب بار آورده اند، مثل عقرب! ما مردم صبح که سر از بالین برمی داریم تا شب که سر مرگمان را می گذاریم، مدام همدیگر را می گزیم. بخیلیم ؛ بخيل! خوشمان می آید که سر راه دیگران سنگ بیندازیم؛ خوشمان می آید که دیگران را خوار و فلج ببینیم. اگر دیگری یک لقمه نان داشته باشد که سق بزند، مثل این است که گوشت تن ما را می جود. تنگ نظریم ما مردمِ تنگ نظر و بخيل. وقتی می بینیم دیگری سر گرسنه زمین می گذارد، انگار خیال ما راحت تر است . وقتی می بینیم کسی محتاج است، اگر هم به او کمک کنیم، باز هم مایه خاطر جمعی ما هست. انگار که از سرپا بودن همدیگر بیم داریم! #محمود_دولت_آبادی #کلیدر @lightworkers

نگرانی زیاد درباره دیگران، درباره کمک به دیگران، ممکن است شیوه‌ای برای گریز از وجود بی‌معنای خود باشد.... @lightworkers
نگرانی زیاد درباره دیگران، درباره کمک به دیگران، ممکن است شیوه‌ای برای گریز از وجود بی‌معنای خود باشد.... @lightworkers

برحسب تجربیات و مطالعاتی که من در بسیاری از تیمارستانها کرده ام، در تیمارستان، تنها کسی که در نظر دیوانه ها، دیوانه است، همان مدیر تیمارستان است. تمام دیوانه ها در هر تیمارستان، خود را عاقل و مدیر آنجا را دیوانه میدانند. ما هم نسبت به دنیا همین حال را داریم و در حالی که خود دیوانه هستیم، خیال می کنیم که ما همگی عاقلیم و دنیا دیوانه میباشد که این مقررات و نظامات عجیب را وضع نموده است. #موریس_مترلینگ #دنیای_پس_از_مرگ @lightworkers

ژان پل سارتر گفته است: «زندگی مثل كودكی است كه در قطار خوابیده است. بازرس می‌آید او را بیدار می‌كند و از او بلیت می‌خواهد،‌ ولی كودک بلیت و پول ندارد. » كودك همچنین نمی‌داند به كجا می‌رود، مقصد كجاست و چرا سوار قطار شده است. كودک اینها را نمی‌داند؛ ‌ چون خودش تصمیم نگرفته سوار قطار شود. پس چرا در قطار است؟‌ این وضع برای ذهن امروزی،‌ روز به روز عادی‌تر می‌شود؛‌ زیرا به نوعی بی‌ریشه شده‌ایم. معنا از دست رفته است. فقط احساس می‌كنیم:‌ « چرا؟ كجا می‌روم؟‌ » نمی‌دانید به كجا می‌روید و نمی‌دانید چرا در قطارید.... بلیت ندارید و پولی هم برای خریدن بلیت ندارید.... با این حال،نمی‌توانید از قطار پیاد شوید. همه چیز در هم ریخته و آشفته به نظر می‌رسد. این وضع برای آن پیش آمده كه ریشه هایی كه در عشق بودند، گم شده‌اند. مردم بدون عشق زندگی می‌كنند و به نوعی خودشان را به جلو می‌كشند. پس چه باید كرد؟ ‌ می‌دانم همه احساس آن كودک خوابیده در قطار را دارند. با این حال، زندگی یک شكست نیست؛‌ زیرا در این قطار بزرگ میلیونها نفر در خوابند؛ ولی همیشه كسانی هستند كه بیدارند. كودک می‌تواند بگردد و آن اشخاص بیدار را پیدا كند؛‌ كسانی كه می‌دانند مقصد قطار كجاست. كودک با همنشینی با آن اشخاص بیدار، ‌ راههای آگاه شدن را خواهد آموخت.... @lightwokers

https://beeptunes.com/album/553928259/افسانه-چشمهایت?aid=17763153&utm_medium=link&utm_source=link&utm_campaign=aff-share 1- قیمت پیش خرید این آلبوم با صرفه تر هست . 2- اگر در ایران هستید برای خرید باید فیلتر شکن رو خاموش کنید. اگر نه مبلغ به بجای ریال به دلار محاسبه میشه برای شما در سایت بیپ تونز... فیلتر شکن رو خاموش کنید و بعد لینک رو کلیک کنید دوستان گرامی . @lightworkers

#پیش_فروش ‌‌‌ 💽 آلبوم «افسانه‌ چشمهایت» اثری از: همایون شجریان، علیرضا قربانی و مهیار علیزاده ‌ 🔮 پس از پنج سال انتظار آلبوم افسانه چشمهایت در ۱۹ آبان ماه منتشر می‌شود. هم اکنون پیش‌فروش آلبوم در بیپ‌تونز آغاز شد. ⭐️ با خرید آلبوم یکی از ۱۰ برنده آلبوم امضا شده باشید: https://beeptunes.com/album/553928259/افسانه-چشمهایت?aid=17763153&utm_medium=link&utm_source=link&utm_campaign=aff-share

رسم نو بین که شهریار نهاد قبله مان سوی شهر یار نهاد نقد عشاق را عیار نبود او ز کان کرم عیار نهاد گل صدبرگ برگ عیش بساخت روی سوی بنفشه زار نهاد هر که را چون بنفشه دید دوتا کرد یکتا و در شمار نهاد بی دلان را چو دل گرفت به بر سرکشان را چو سر خمار نهاد منتظر باش و چشم بر در دار کو نظر را در انتظار نهاد غم او را کنار گیر که غم روی بر روی غمگسار نهاد کس چه داند که گلشن رخ او بر دل بی‌دلم چه خار نهاد از دل بی‌دلم قرار مجوی کاندر او درد بی‌قرار نهاد آهوان صید چشم او گشتند چونک رو جانب شکار نهاد آن زره موی در کمان ز کمین تیرهای زره گذار نهاد خویشتن را چو در کنار گرفت خلق را دور و برکنار نهاد رحمتش آه عاشقان بشنید آهشان را بس اعتبار نهاد در عنایات خویششان بکشید جرمشان را به جای کار نهاد نور عشاق شمس تبریزی نور در دیده شمس وار نهاد #مولانا @lightworkers

صدای درون سر شما داستان‌های غم‌انگیز،نگران‌کننده یا رنج‌آوری دربارهٔ شما یا زندگی‌تان،دیگران، گذشته، آینده یا حتی رویداد‌های
صدای درون سر شما داستان‌های غم‌انگیز،نگران‌کننده یا رنج‌آوری دربارهٔ شما یا زندگی‌تان،دیگران، گذشته، آینده یا حتی رویداد‌های خیالی برایتان تعریف می‌کند. این صدا ایراد می‌گیرد،متهم می‌‌نماید، گله و شکایت یا تصور می‌کند و شما کاملاً با هرآنچه که صدا بگوید یکی می‌شوید و همهٔ نظرات کج و معوج آن را باور می‌کنید.... #اکهارت_تله @lightworkers

رقص باران #فراز_کاویانی @lightworkers

بر مَکن پَر را و دل بر کن از او ز آنکه شرطِ این جِهاد ، آمد عدو (همچون طاووسی که پرو بال خود را میکند*) پَر و بالِ خود را مکن بلکه دل از پَر و بالِ زیبای خود بکن. زیرا شرطِ جهادِ با نَفس، وجودِ دشمن است.همانطور که هیچ پیکارِ بیرونی بدونِ دشمن معنی ندارد. جهادِ درونی نیز بدون وجودِ دشمنِ نَفس بی مورد است. چنان که صوفیان در معنی فقر گفته اند : فقر فقدانِ غنا نیست بلکه فقدانِ میل و رغبت به هر گونه غناست. چون عدو نَبوَد ، جهاد آمد مُحال شهوتت نَبوَد ، نباشد اِمتثال پس اگر دشمن نباشد. پیکار نیز محال است. و اگر شهوت نداشته باشی اطاعت از اوامرِ الهی نیز تحقق نمی یابد. صبر، نَبوَد چون نباشد میلِ تو خصم چون نَبوَد ، چه حاجت خَیلِ تو اگر نسبت به چیزی میل نداشته باشی. صبر نیز ضرورتی ندارد . و اگر دشمن نداشته باشی چه نیازی به لشکریان داری ؟ مسلماََ نیازی نداری. هین مکن خود را خَصِیّ*، رَهبان* مشو ز آنکه عفّت هست شهوت را گرو بهوش باش، مبادا خود را اَخته کنی. مبادا تارکِ دنیا شوی. زیرا پاکدامنی در گروِ شهوت است . یعنی اگر شهوت نباشد دیگر تقوی و پرهیزگاری معنی ندارد. *خَصِیّ = اخته شده *رهبان = راهب، تارک دنیا بی هوا، نهی از هوا ممکن نبود غازیی بر مُردگان نتوان نمود اگر هواهای نفسانی نبود. پرهیز دادن از هوای نَفس امکان نداشت. چنانکه مثلاََ با اموات نمی شود جنگید. اَنفِقُوا گفته ست پس کسبی بکن ز آنکه نَبوَد خرج، بی دَخلِ کهن خداوند در قرآن کریم بارها و از جمله در سورۀ بقره ، آیه 195 ، سورۀ حدید، آیه 7 و سورۀ تغابن، آیه 16 فرمود است: انفاق کنید. پس در پیِ کسب و کاری برو . زیرا بدون درآمدی کافی نمی توان خرج کرد. گر چه آورد اَنفِقُوا را مطلق او تو بخوان که اِکسِبُوا ثُمَّ انفِقُوا گر چه خداوند مطلقاََ فرموده است: انفاق کنید . و آن را مشروط به کسب و کار نکرده است. اما تو آن را اینگونه بخوان: کسب کنید و سپس انفاق کنید. همچنان چون شاه فرمود : اِصبِرُوا رغبتی باید کز آن تابی تو رُو همچنین چون حضرتِ شاهِ وجود فرمود: صبر کنید. باید ابتدا گرایش ها و تمایلاتی نفسانی در تو وجود داشته باشد و آنگاه تو از آن رُخ برتابی. پس کُلُوا از بهرِ دامِ شهوت است بعد از آن لاتُسرِفُوا آن عفّت است اینکه خداوند فرموده است «بخورید» برای پدید آمدنِ قوای شهوانی در آدمی است و سپس چون فرماید «اسراف مکنید» برای آن است که آدمی ملکۀ عفّت و پاکدامنی را در خود پدید آورد . خوردن طعام آتشِ شهوات را در آدمی شعله ور می سازد و خودداری و صیانتِ نَفس و پرهیز از اسراف و تبذیر ، اندک اندک او را عفیف و پرهیزگار می کند . در آیه 31 سورۀ اعراف آمده است « ای آدمیزادگان به هنگامِ «نماز» در هر عبادتگاهی جامه های خود را بپوشید . و بخورید و بیاشامید ولی اسراف مکنید که خداوند اسراف کاران را دوست نمی دارد » مفسران قرآن کریم مراد از «زینت» را در این آیه لباس و جامه می دانند ./طبرسی این قول را از امام باقر (ع) نقل کرده است/. توضیح اینکه اعرابِ جاهلی به هنگامِ طوافِ کعبه ، لباس های خود را از تن بیرون می آوردند و می گفتند : ما با لباس هایی که ارتکابِ گناه کرده ایم طواف نمی کنیم ( کشاف ، ج 2 ، ص 100 ) . خداوند در این آیه خوردن و نوشیدن و سایر تمتّعات را مقیّد به عدم اسراف کرده است و قهراََ کسی می تواند به این قید عمل کند که گرایش به تقوی و پروا داشته باشد. چونکه محمولِِّ*بِهِ نَبوَد لَدَیه* نیست ممکن بودِ محمولِِّ عَلَیه اگر نزدِ آن بنده، محمول وجود نداشته باشد. قهراََ موضوع نیز وجود نخواهد داشت. *لَدَیه = نزدِ او *محمول = آن قسمت از قضیّه است که به موضوع اسناد یابد. چونکه رنجِ صبر نَبوَد مر تو را شرط نَبوَد ، پس فرو ناید جزا هر گاه رنجِ صبر را برنتابی . در اینصورت چون شرط وجود ندارد . جزا نیز در کار نخواهد بود . [ هر جملۀ شرطی از دو بخش تشکیل شده است : یکی شرط و و دیگری جزا یا جوابِ شرط که جملۀ اوّل را کامل می کند . مثلاََ در جملۀ « اگر تلاش کنی ، موفق خواهی شد » جملۀ اوّل شرط است و جملۀ دوم جواب و یا جزای شرط . پس اگر شرطِ خدا را که صبر بر شهوات است بجا نیاوری . پاداشی نیز برای تو نخواهد بود . ] حَبَّذا آن شرط و شادا آن جزا آن جزایِ دلنوازِ جانفزا خوشا به آن شرط و خوشا به پاداش الهی . همان پاداشِ خوشایند و روح افزا . #مثنوی_معنوی #حضرت_مولانا @lightworkers

کرد نقاشی دو گونه نقشها نقشهای صاف و نقشی بی صفا نقش یوسف کرد و حور خوش‌سرشت نقش عفریتان و ابلیسان زشت هر دو گونه نقش استادی
کرد نقاشی دو گونه نقشها نقشهای صاف و نقشی بی صفا نقش یوسف کرد و حور خوش‌سرشت نقش عفریتان و ابلیسان زشت هر دو گونه نقش استادی اوست زشتی او نیست آن رادی اوست زشت را در غایت زشتی کند جمله زشتیها به گردش بر تند تا کمال دانشش پیدا شود منکر استادیش رسوا شود ور نداند زشت کردن ناقص است زین سبب خلاق گبر و مخلص است پس ازین رو کفر و ایمان شاهدند بر خداوندیش و هر دو ساجدند #حضرت_مولانا @lightworkers

هیچ اختلاف مقام و منزلت و نژادی بزرگ ‌تر از آن فاصله‌ای نیست که میان دو عده شکاف می‌افکند،میلیون‌ها افرادی که سرهاشان را در خدمت شکم‌ها می‌گمارند و آن را چون وسیله‌ای در دست اراده می‌نگرند و اندک کسانی که آن میزان شجاعت در وجود آنها هست که فریاد بزنند: هرگز! سرِ من تنها باید ملازم خود باشد؛ باید بکوشد تا سر از کار این جهان رنگارنگ شگفت‌انگیز دربیاورد و سپس آن را به شکلی دیگر بسازد، چه در قالب هنر و چه در قالب فلسفه، به شکلی که شخصِ مرا خوش آید اینها آزاده‌جانانِ راستین‌اند، اشرافِ حقیقیِ جهان. مابقی رعیت‌اند و خاک‌زادان زیاده خاک! #آرتور_شوپنهاور #در_باب_نبوغ @lightworkers

پدرم می‌فرمودند: خانم! فرزندمان به سلامتی عاشق شده است و مادرم آهسته آهسته به نجوا می‌گفتند: اسپند دود می‌کنم..... عشق در خان
پدرم می‌فرمودند: خانم! فرزندمان به سلامتی عاشق شده است و مادرم آهسته آهسته به نجوا می‌گفتند: اسپند دود می‌کنم..... عشق در خانه‌ی ما شگون دارد.... #محمد_صالح_علاء @lightworkers